جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

آرش سیفی

بازدید: 3,876

آرش سیفی                  

 

دیوانه می شوم بزنم بیرون

دیوانه می شوم بروم داخل

از هر طرف محاصره ی هیچم

از هر طرف فرو شده ام در گِل

ابری نشسته داخل چشمانم

در دست هاش اسپری فلفل

گیجم چطور خستگی خود را

از کنج کوچه ها ببرم منزل

 

با چوب لای چرخ چه باید کرد؟

 

بدجور حالتی عصبی دارم

میخ است توی جمجمه ی پوکم

یک روز میزبان کسی بودم

حالا ولی خرابه و متروکم

از هر چه که گذشته گریزانم

به هرچه که نیامده مشکوکم

هی گریه می کنم وسط خنده

از بس که بدقواره و ناکوکم

 

تا این که کوچه را عوضی رفتم

 

بی خانمان نبودم اگر خانه

غیر از چراغ سوخته چیزی داشت

بن بست دیگری ست پس از بن بست

ای کاش شهر راه گریزی داشت

دیوانه وار زل زده ام توی

تنهایی ام که حال مریضی داشت

امیدِ من به جسم غم انگیزی ست

که سطح لیز خورده و تیزی داشت

 

که پوست را جدا کنم از غم هام

 

نهری کثیف گوشه ی دنیایم

از بس که سر به زیرم و دیوانه

ای کاش کوه بودم و تنها تر

در شهری از خرابه و ویرانه

حالم بد است مثل زنی خسته

با دردهای عادت ماهانه

دیوانه می شوم وسط کوچه

دیوانه می شوم وسط خانه

 

این شعر یک نشانه ی ریزش بود

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

یک دیدگاه

  1. عابد اسماعیلی

    امیدِ من به جسم غم انگیزی ست… مرسی آرش عزیز. خوب بود و استفاده کردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>