چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

آزیتا قهرمان

بازدید: 5,738

بارگیری

 

زبان بیگانه

 

نه شور آواز پرنده های سفید وحشی

نه آمد و شد آشنای موج ها برکناره دریا

شب ها در گوشم پچ پچ

مست و ملنگ  بی تابم نکرد

لالایی و گهواره ام  نبود

زیر پستانش خوابم نمی گرفت

 

نه طعنه  می زد

نه بوسه ای گرفت

نه تند و ناسزا

مودب و سرد  با احترام

جنازه های هم را بغل گرفتیم

آهسته

به شانه راست چرخیدیم

دیو سایه ها  و سوزسرما

برگشتیم به دنده ی چپ

صخره های لال بق کرده

 

روی شاخه های برفی درخت کاج

طوطی غریب  بی پر و نوا

چه کاکل عجیب و لحن مضحکی داشت

 

به هق هق و  هوار  و  هل دادن

به زور مشت نمک

به ضرب  شیر و  عسل حتا

نه طعم داشت

نه عطر و قواره

سنگ درسته ای که مرگ را بلعیدم

و بی صدا روی آب  خندیدم

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….

 

قرار بود  

 

یکی از ما که از ماه روشن تر

تاریکی شب را بگیرد به روی شانه

تا دیگری نور را ببیند دربلندی افرا

 

یکی از ماکه همیشه تنها تر

آیینه را شاید بگیرد به جای دیوار

آن وقت یکی که عاشق تر

آب های تنبل را باید برایش هی کند

به سمت دریا

 

یکی از ما وقتی غمگین تراست

آن یکی جامش را باید پر کندآهسته

تا روشنی بتابد به روی دنیا

 

فاصله ها دور و ترس ها تیغ اگر درآوردند

یکی از ماباید بخزد نرم زیر پوست آن یکی وحلقه شکسته را از نو به هم بچسباند

 

یکی از ما اگر بخواهد برگردد بیراهه

توی برج ساکت و تنگش

یکی از ما پرهایش شاید سرما زده

آغوش آن یکی اما تابش تموزو هرم گرما

 

آن یکی لب و یکی صدا و دیگری اشک

گاهی سکوت و  شک اگر حتا

یکی نگاه کند باید   چشم بدوزد  بخواند

محکم بگیردش    ببارد

 

یک گرمای عاشقانه از قیقاج موج  و سوراخ های درشت و ریز و گودی های عجیب بی جا

می رسد باز به چهچه پرنده های مست

می زند به صاعقه به سنگ صحرا

 

از یاد مبر

چه باغ های عحیبی دورمان  می رقصید

زهدانی که  می کشید مارا ناغافل

درون غارهای سبز وشکوفه های سرخ  تا دوباره بزاید… و درد های یک تولد همیشه بی گاه است . خنده اش صدای هق هق  و حیرتش غریب تر از لحن گریه ها…

 

قرار بود

یکی از ما همیشه این را بهتر بداند .

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

۳ دیدگاه

  1. عالی .عالی خیلی عالی . یکی از ما اگر ……

  2. برای داشتن دیدگاهی کامل از شعرشمااحتیاج به سرودهای دیگری ازشما دارم.اگرتمایل دارید برایم ارسال کنید.به امیددیدار!رضا تنها

  3. پوشکین میمندی نژاد

    آزیتا جان خیلی عجیبه جون آگوستینوس قدیس داستانی داره از راهبه ای که در معبد سیسکونتین زندگی می کرده و در دیر خودش با بعضی از اعضا بدنش شروع به صحبت کردن می کرد .. مثلا دستشو می آورد جلوی صورتش و انگار که با کسی صحبت می کنه با دستش حرف می زد .. و یا پاهای خودشو دعوا می کرد .. علم روانشانسی می گه که شاید اون متبلا به نوعی شیزوفرن شده باشه که بدنش براش ناآشناس و هر تکه اندامشو یک شخص مجزا می دیده .. ولی اگوستینوس قدیس نمی خواد جنبه های روانی به این داستان مقدس اضافه کنه .. بلکه شاید اون می خواد جنبه های یکپارچگی جان آدمی رو بیان کنه .. چون دست و پای این راهبه چیزهایی از انجیل و گفته های مقدس و بسیار پر باری به او می گه و حتی یکی از انگشتان دست این خانم از آینده براش سخن می گه … من در شعر دوم تو
    آن یکی لب و یکی صدا و دیگری اشک

    گاهی سکوت و شک اگر حتا
    به وضوع وجود مثنای واحد رو می تونم حس کنم …
    گاهی می پرسم این شعر آزیتا می تونه نوید رهایی داشته باشه

    یعنی آتش رو می شه روی یخ یا آب برپا کرد ؟؟ و روح رو در حالیکه در جسم اسیر هست آزاد متصور شد ؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>