چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

آقا بزرگ و شوپنهاور

بازدید: 5,186

مریم هومان۱          مریم هومان

 

با نگاهی به داستان “قربانی” بزرگ علوی

بزگ علوی در سال ۱۲۸۲ شمسی به دنیا آمد. یعنی درست یک سال بعد از دوست صمیمی و نزدیکش صادق هدایت. پدرش، حاج سید ابوالحسن، از روشنفکران مشروطه خواه بود. که تاثیرافکارسیاسیش بر زندگی و آثار وی کاملا آشکاراست.
بزرگ علوی در نوجوانی همراه پدر به اروپا رفت و در برلین به تحصیل پرداخت. هنگام تحصیل و اقامت در آلمان با آثار نویسندگان و متفکران اروپایی و آلمانی آشنا شد. وی نه تنها آثار نویسندگان برجسته ای همچون “جرج برنارد شاو”  و “شیلر” را به فارسی ترجمه کرد، بلکه برخی از آثار فارسی را نیز به آلمانی برگردانید .

در بسیاری از مقاله ها و آثار مکتوبی که راجع به این نویسنده نگاشته شده است این جمله به چشم می خورد: ((از ادبیات اروپایی تاثیر پذیرفت)). اما نگارنده این سطور بر آن است که ساده از کنار این مطلب عبور نکند.

چرا که آقا بزرگ در واقع در بسیاری از داستان ها و رمانهایش در حال بازنگاری و سرایش دوباره ی افکار و اندیشه های نویسندگان و فلاسفه مورد علاقه خویش است. به طوری که بیشتر برای مخاطبان عام و کم سواد داستان های فارسی نیز قابل فهم و تاثیر گذار بشوند .

همانطور که می دانیم فلسفه غرب و به ویژه اندیشه های فیلسوف های آلمانی به لحاظ بیانی و ترجمه پذیری بسیار سخت و دیر فهم هستند. تا جایی که اکثر مردم عادی کتابخوان و علاقه مند به دنبال خلاصه هایی همه فهم و ساده هستند که با فرمی  داستان وار و روان نگاشته شده و یا  عاری از لغات و اصطلاحات ویژه فلسفی باشند.

در این میان می توان به” داستان فلسفه “اثر “برایان مگی “اشاره کرد که حتی با مصور کردن کتاب سعی در تلطیف فضای خشک و بی روح آن داشته است. یا “دنیایی سوفی” اثر”یوستین گردر” که درواقع داستانی درباره تاریخ فلسفه است که به شکل رمان نوشته شده تا خوانش آن آسانتر  و دلنشین تر شود.

 

مجموعه داستان کوتاه چمدان (۱۳۱۳ ش) نخستین اثر بزرگ علوی است .  نگارنده برای مثال داستان “قربانی” از این مجموعه را برای بررسی و تحلیل چگونگی باز سرایی اندیشه های یک فیلسوف آلمانی به قلم پر توان آقا بزرگ انتخاب کرده است.

در ابتدا خلاصه ای از داستان را برای فهم راحت تر موضوع بیان می کنیم :

خسرو دوست جوان، کتاب خوان و مسلول راوی در خانه بستری است و راوی از سر خیر خواهی و وفاداری به او سرکشی می کند .راوی ظاهرا از بهبودی ناامید شده و به  دروغ های مصلحتی دوست و خانواده و حتی پزشکش که به او می گوید بیماری اش اصلا سل نیست و سینه دردی مزمن است به هیچ عنوان باور ندارد.راوی این را خوب می داند و وقتی خسرو از او تقاضای کتاب می کند آن را رد می کند .در این هنگام خسرو کتابی از” شوپنهاور” را از زیر بالشش بیرون می آورد و به دوستش نشان می دهد.

به غیر از راوی ، دختر جوانی هم هر روز به دیدن او می رود .نام این دختر فروغ است و راوی داستان آشنایی او و خسرو را در یک مهمانی برای مخاطب تعریف می کند .در این بین خسرو روزی خبر ازدواج خودش و فروغ را به راوی می دهد و از او می خواهد تا خانه ای مجلل در کنار دریا در شهر ساحلی رودسر برایش آماده  کند .بعد ازکامل شدن کار پر خرج خانه و تمام مبلمان پر زرق و برقش ازدواج سر می گیرد اما طولی نمی کشد که خسرو خود را در دریا غرق کرده و فروغ هم که بیماری سل را از خسرو گرفته است یک سال بعد می میرد.

توجه شود که قهرمان داستان یعنی خسرو از زیر بالشش یک جلد کتاب از شوپنهاور را بیرون می آورد . از این نشانه پی می بریم که افکار منفی نامیدی لجاجت و طنز تلخ کلام خسرو ما را به فلسفه ی مورد علاقه اش یعنی فلسفه شوپنهاور رهنمون می کند .

در اینجا بد نیست مختصری از آرا و اندیشه های شوپنهاور را برای خوانندگان محترم این متن مرور کنیم .

آرتور شوپنهاور در تاریخ ۲۲ فوریه  ۱۷۸۸ چشم به جهان گشود. پدرش بازرگانی آزاده و فرهیخته و تحت تاثیر اندیشه‌های ولتر بود که از حکومت نظامی‌گر پروس نفرت داشت. مادرش نویسنده‌ای شناخته شده بود.

آرتور در تاریخ اندیشه در زمره‌ نادر متفکرانی است که به آنان «فیلسوفان سیاه» می‌گویند. جهان در نظر او ابلهانه و انسان موجودی نکبت‌زده بود.

شاید مهمترین راه برای درک  فلسفه ی شوپنهاور این است که بدانیم اراده چیست. اول باید بدانیم که آنچه شوپنهاور اراده می خواند با آنچه در زبان معمولی متداول است تفاوت دارد. منظور اراده ی بشری نیست، اراده ی بشری هم جزیی از این اراده ی بزرگ است. این اراداه همه ی نیروهای طبیعت را در بر می گیرد. چه خودآگاه و چه ناخودآگاه و کور. اراده نیروی زیست است. موتور محرکه ی هر اتفاقی است که در جهان می افتد. این همان شی فی نفسه ی دکارتی است که همه چیز در جهان نمودی از آن است.

اما این که شی فی نفسه چیست، شوپنهاور هم نمی داند: “درباره ی این که شی فی نفسه چیست هیچ نگفته ام؛ زیرا چیزی از آن نمی دانم. ” او این نظریه ی مهمش را در کتاب “جهان همچون اراده و بازنمود” به نگارش در می آورد. انسان عروسک خیمه شب بازی است که “اراده” ان را به حرکت در می آورد. دلیل او برای این حضور اراده این است که این همه تلاش آدمی در مقایسه با نتیجه ای که قرار است به آن برسد احمقانه است بنابراین باید نیرویی دیگر غیر از انگیزه های شخص باشد که او را به آن سمت براند.

اما شی فی نفسه ی او برخلاف فلاسفه ی دیگر نیروی مثبتی نیست. نیرویی بدذات و شرور است که جز عذاب آدمی ثمری ندارد. شوپنهاور معتقد است که زندگی هر یک از ما تراژدی ای حقیقی است. تراژدی ای که در واقع یک کمدی هم می تواند باشد. هر روز کار، دغدغه، میل و هراس، سرخوردگی برای رسیدن به هیچ. .”

برای شوپنهاور لذت‌های زندگی فی‌نفسه مثبت نیستند، زیرا اموری گذرا و در واقع لحظاتی هستند که ناخرسندی در آن‌ها حاکم نیست. ولی این لحظات به زودی سپری می‌شوند و جای خود را به درد و رنجی می‌دهند که بر زندگی انسان مسلط است، درد و رنجی که ما را تا دم  مرگ همراهی می‌کند.

افزون بر آن، خود آدمیان نیز متقابلا زندگی خود را به رنجی بیشتر تبدیل می‌کنند، رنجی که از گذرگاه بی‌عدالتی، سنگدلی و ستم متقابل بر آنان تحمیل می‌شود. “وحشیان یکدیگر را می‌درند و متمدنان  یکدیگر را می‌فریبند؛ این است چرخه‌ جهان.”

شوپنهاور جهان انسانی را به جهنمی تشبیه می‌کند که «هم ارواح شکنجه‌دیده و هم شیاطین شکنجه‌گر آن خود انسان‌ها هستند». بدین‌سان زندگی برای او سراسر رنج است، نه چیزی خواستنی. او خوشبینی را پوچ می‌داند و رویکردی ابلهانه که رنج بشریت را با تلخی به تمسخر می‌گیرد.

برای شوپنهاور، کسی به شناخت واقعی رسیده که فهمیده باشد زندگی سراسر رنج است. برای رهایی از این رنج تنها یک راه وجود دارد و آن خاموش کردن اراده از درون است. ولی این امر برای شوپنهاور به معنای خودکشی نیست. به باور او، اراده را می­توان از گذرگاه هنر، زیبایی­شناسی و نگرش ایده­ها موقتا خاموش ساخت. فراتر از آن، اراده را می­توان از گذر خاموش­ساختن نیازها و رانش­های زندگی از کار انداخت، تا به آرامش و صلح درونی رسید.

حال در نظر بیاورید که خسرو تا چه اندازه به شوپنهاور شبیه است یا شاید هم به شدت زیر تاثیر افکار فیلسوفی است که کتابش را زیر بالشش نگه می دارد.

به این دیالوگ نگاهی بیاندازید:

” خیال بکن آدم زن بگیرد …خیال بکن که پس از غذا بخواهد آروغ بزند و یا سر شب بخواهند صفحه آوراز زینب الملوک را بشنوند .دیگر برای تمام عمر از زندگیت سیر می شوی .”

نظر خسرو به زندگی مشترک با جنس مخالف بی شباهت به نظر شوپنهاور نیست که هرگز ازدواج نکرد و حتی رابطه ی درستی با مادرش نیز نتوانست برقرار کند .چرا که زن ها را مایه ی فریب مردان می دانست موجوداتی که در نهایت درد و رنج زندگی را بیشتر خواهند کرد . از دید شوپنهاور طبیعت مردان را گول زده است؛ زیرا زنان را چند روزی به ملاحت و طنازی و چهره ی گلگون می آراید و حربه ها و نیرنگ هایی نیز به آن ها آموخته تا توجه مردان را به خود جلب کنند و زنان را از توجه و محبت خود محروم نکنند؛ غافل از اینکه چهره ی گلگون آنان چند صباحی بیش نیست و تا آخر عمر مردان را اسیر خود خواهند کرد.

یا در جایی که راوی خصوصیات خسرو را برای ما می شمارد می خوانیم :

“درحقیقت خسرو از وقتی که در بستر افتاده خیلی حالش تغییر کرده بود .سابقا نزد دوستان چقدر بشاش بود …همه کس او را آدم سطحی تصور میکرد.اما آخر شبها وقتیکه ما دو نفر پهلوی هم مینشستیم ….میشد خسرو حقیقی را شناخت …آنوقت معلوم میشد… در واقع چقدر آشفته و آرزومند بود.ا. مردم را لایق نمیدانست که با آنها حرفهای جدی بزند.”

جدا از این شخصیت پردازی ها فلسفه شوپنهاور در تار و پود داستان تنیده شده است شاید بتوان تم کلی داستان قربانی را اثبات اراده ی شوپنهاوری دانست .

خسرو در ابتدا با این اراده به ستیز برخاسته است. فروغ را به خود راه نمی دهد تا از شر بپرهیزد. اما با پا فشاری های دختر و ادامه بیماری و ضعف جسمانی لحظه ای فرا می رسد که با تمام وجود تسلیم می شود .

حالا که این نیروی بد ذات شرور می خواهد زندگی او و کس دیگری را که (او هم ناخود آگاه تحت تاثیر همین نیروی سیاه  چنین می خواهد  ) به جهنم تبدیل کند. و به نظر می رسد نیرومند تر از آن است که بتوان در مقابلش ایستادگی کرد، خود خسرو هم با او همدست شده و به عبارتی دستیار شیطان می شود.

” این دختر تا بحال هزار دفعه بمن گفته است الهی من قربان تو بروم الهی من پیشمرگت شوم. برای اینکه باو اظهار لطفی بکنم، حالا چطور است امتحانی بکنیم ببینیم می تواند خودش را قربانی بکند؟

چشمهای کشیده خسرو در این لحظه کمی گرد به نظر من آمد .مثل اینکه تا اندازه ای خشونت از آنها تراوش میکرد.

  • مقصود تو را نمی فهمم .

خسرو خندید و گفت:”مقصود اینکه روز عید قربان عوض گوسفند فروغ را قربانی میکنیم .”

و چنان که می بینیم این کار را هم انجام می دهد .فروغ را به زنی می گیرد سل را به او انتقال می دهد و بعد هم خود را در دریا غرق می کند.

یک سال بعد فروغ  هم به مرض سل مرد .

اما بد نیست نقش راوی،دوست خسرو را نیز در این داستان بررسی کنیم . نمی توان کوچکترین شکی داشت که پرسوناژ راوی در واقع خود نویسنده است .نویسنده ای که از دید او داستانی روایت می شود که به او بسیار نزدیک و از او بسیار دور است حال و هوای خسرو را درک نمی کند اما فلسفه اش را می فهمد .حتی می توان گفت با او هم عقیده است و مثل او طرفدار فلسفه سیاه شوپنهاور .

راوی هم به روح اعتقادی ندارد به زندگی پس از مرگ.و حتی به بهبود دوستش هم امیدی ندارد .

“از استخوان های برجسته گونه اش پیدا بود که مرگ قربانی تازه ای پیدا کرده بود .

…خسرو به این جوانی با اینهمه فکر با اینهمه امید، خسرو با این احساسات لطیف باید بمیرد !تمام وجود این جوان نیست می شود .هیچ اثری از آن باقی نمیماند روحش که باقی میماند؟ بله این روح خوب پوزه بندی است برای مردمان سرکش تا اینکه احمق بمانند.”

درست است که نویسنده به شدت سعی کرده که راوی را در حد یک شخصیت فرعی یا دوربینی که ناظر است و وقایع از زاویه نگاه او روایت می شوند نگاه دارد اما با این اظهار فضل دست آقا بزرگ بدجوری برای ما رو شده است .

اینجاست که می توان گفت قربانی داستان خسرو و شوپنهاور نیست بلکه داستان آقا بزرگ و شوپنهاور است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

سجاد ممبینی

دفنِ سراشیب ها؛ در رفتارِ شعری “بیژن الهی”

           سجاد ممبینی   رولان بارت در «لذت متن» در یک تیپ­شناسی دو گونه متن ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>