دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶

آن دیگری

بازدید: 5,043

reyhane.zahiri    ریحانه ظهیری

 

به بساط فروشندگانى‌که آمده‌اند تا گذشته را به آیندگان بفروشند سرک مى‌کشد. از بین جمعیت راه باز مى‌کند تا به‌ سمت بساط پیرمردى سیه‌چرده که ته‌ریش سفیدى دارد برود. مقابل بساط پیرمرد زانو مى‌زند، گرماى هوا و ازدحام جمعیت کلافه‌اش کرده است. گره روسرى‌اش را شل مى‌کند. دستش پیش مى‌رود تا از بین صفحات موسیقى صفحه قمرالملوک‌وزیرى را بیرون بکشد: «این صفحه‌ها چنده؟» پیرمرد مى‌گوید: «شما هر چقدر کرمته بده.» زن جوان مى‌گوید: «بیست تومن کافیه؟» پیرمرد لبخند مهربانى مى‌زند و دندان‌هاى کج و معوج و سیاهش را نمایان مى‌کند: «سلامت باشى دخترم.» زن جوان پول صفحه را به پیرمرد مى‌دهد و به‌سمت خانه راه مى‌افتد تا بعد از نوشیدن چاى دارچینى جلو پنجره اتاقش، صفحه را در گرامافون بگذارد و پشت میز براى نوشتن جاى گیرد.

اتاق کار او در دنج‌ترین جای خانه قرار دارد. اتاقى است دکور شده با میز و صندلی چوب بلوط، که آن ها با فاصله‌ای یک متری از پنجره قاب چوبی اتاق قرارگرفته اند. غیر از سررسیدی که قرارهای روزانه‌اش را در آن یادداشت می‌کند، ماشین تایپ قدیمی‌اش در جلوی میز قرار دارد؛ میز دو نفره‌ای با صندلی‌های لهستانی که تقریباً در سمت چپ اتاق قرار دارد و در تمام لحظات پذیرای او و مهمانش است. گرامافون لوله ‌شیپوری که ارثیه‌اى اجدادی‌است، روی میزگرد چوبی پایه‌ بلندی در کنج اتاق گذاشته شده است و کتابخانه‌ای که اکثر ساکنانش از جمعه‌بازار یا دست‌فروش‌های انقلاب خریداری شده اند. تنها چیزی‌که در این اتاق هفته‌ای دوبار تمیز می‌شود، آویزهاى طرح گبه‌ای است که به در اتاق آویخته شده است. این اتاق سه‌روز در هفته غیر از او، دو شخص دیگر را به خود می‌بیند. یکی استاد سه‌تار است و دیگری جوان نمایشنامه‌نویسى که زن جوان سوم ‌شخص زندگی‌اش می‌شود. درحالی‌که جوان نمایشنامه‌نویس دوم‌شخص زندگی زن جوان است. البته او نمی‌داند که دوم‌شخص زندگی زن جوان است چون شاید اگر بفهمد مى‌شود دوم‌شخص غایب و زن جوان دیگر نمى‌تواند او را در آن سه‌روز باقی‌مانده در هفته در این اتاق، پشت آن میز و صندلی لهستانی ببیند و به بهانه‌ی نمایشنامه‌هایش کمی با هم گپ بزنند و چای دارچینی بنوشند. نزدیک چندماهى مى‌شود که در یکى از همان تولدهاى قلابى تنها براى اینکه همه دور هم جمع شوند، با جوان نمایشنامه‌نویس آشنا شده بود. آن‌روز هم به اصرار دخترخاله‌اش به مهمانى مى‌رود و به گمانم پشت این اصرار یکى از همان نگرانى‌هاى خاله‌جان است که شروعش به طور دقیق، برمى‌گردد به زمان فوت پدر و مادر که به فاصله یک‌هفته اتفاق افتاد.

صدای زنگ موبایل او را از افکارش بیرون مى‌کشد. موبایل را از جلوی پنجره قاب‌چوبی برمی‌دارد و به شماره‌ی روی صفحه نمایشگر نگاه می‌کند. می‌تواند گوشی را جواب ندهد و نمى‌دهد. روزی عاشق صداى فرد تماس‌گیرنده با آن خش مخصوص به‌خودش بود. دوران دانشجویی بود و فکرها و عقاید آرمانی و روشنفکربازی. به‌سمت میز لهستانى مى‌رود و انگشتان کشیده‌اش را روی جلد یکى از کتاب‌هاى «اوریانا فالاچى» که از مدت‌ها پیش تصمیم به خواندنش گرفته مى‌کشد، لبخند تلخى مى‌زند و ذهنش به گذشته مى‌رود، به زمانی‌که تنها یک دختربچه نوزده‌ساله بود. همین حالا هم مى‌توانست به‌راحتى نگاه مشتاقش را در یکى از همان جمع‌هاى دانشجویى به پسر مقابلش که موهای فر بلند همراه با سبیل نیمه‌ پرپشتی داشت به‌یاد آورد. فضا دودگرفته بود و انگار مثل همیشه چندنفرى سیگاری دود می‌کردند. دختر جوان نگاهش را از پسر جوان با سبیل‌هاى پرپشت گرفت وآن‌را از پنجره به بیرون دوخت. مدت‌ها مى‌شود که دیگر علاقه‌اى به صاحب صداى خش‌دار ندارد، چون فهمیده است آن ‌هم یکی‌ست مثل بقیه، یکی مثل خودش نه کم‌تر ونه بیش‌تر. جسته‌گریخته درباره‌ی ناتمام رهاکردن تحصیلاتش از دیگران شنیده بود. خود جوانک هم مدت‌هاست که فهمیده دیگر زن جوان مانند قبل علاقه‌اى به او ندارد و حتى از هرگونه ارتباطى با او گریزان است اما هنوز دست‌بردار نیست. صفحه قمرالملوک‌وزیری را داخل گرامافون می‌گذارد و سوزن دستگاه را رویش قرار می‌دهد. صفحه شروع می‌کند به چرخیدن و چرخیدن. آواز قمر، سکوت اتاق را درهم می‌شکند. پشت میز کارش می‌نشیند و دست به قلم می‌برد تا کاغذهای سفید مقابلش را سیاه کند. کاغذها سیاه و سیاه و سیاه‌تر می‌شوند، جملات خط‌زده می‌شوند، شخصیت‌ها جان می‌گیرند. صدای پاندول ساعت خبر از نیمه‌شب می‌دهد. انگار مدت‌هاست که دیگر قمرالملوک‌وزیری نمی‌خواند. دست از نوشتن می‌کشد، جرعه‌ای از چای دارچینی یخ‌کرده‌اش را می‌نوشد و به‌سمت پنجره قاب‌چوبی اتاق می‌رود، به تاریکی بیرون زل می‌زند. سیگار مدوکسش را به آتش می‌کشد و پنجره قاب‌چوبی را باز می‌کند. سوزن را دوباره روی صفحه می‌گذارد. صداى قطره‌هاى باران را بر روى سقف شیروانى مى‌شنود. یک‌دفعه دلتنگ می‌شود، دلتنگ نبود کسی‌که این‌روزها شده دوم‌شخص زندگی‌اش، دلتنگ جوان نمایشنامه‌نویس.

امروز صبح قبل از رفتن به جمعه‌بازار مثل آن سه‌روز باقی‌مانده در هفته، آمد به دیدنش؛ البته فقط نه به دیدن او، آمد تا نمایشنامه‌اش را برای بازخوانی بدهد. زن جوان با سارافون چهارخانه‌ای رنگی بر تن  و روسری قلاب بافی‌شده‌ای که پشت گردنش گره زده و باعث شده بود تا موهای مشکی‌اش از زیر آن به‌دور صورت و گردنش ریخته شود، بدون هیچ آرایشی ساده‌تر از همیشه اما قدری سرحال و هیجان‌زده به‌نظر می‌رسید. در فر را باز کرد، سینی را بیرون کشید و کیک را بررسى کرد و آن‌را که به‌نظر آماده مى‌آمد روى میز گذاشت، به قطعات کوچک برید، داخل ظرف قرمزرنگی گذاشت و توی فنجان‌های رنگی چای ریخت و با سینی چای و کیک از آشپزخانه به راهرو و سپس با کنار زدن آویزها وارد اتاق کار شد. جوان نمایشنامه‌نویس داخل اتاق کار، پشت میز نشسته بود  و با دیدن او لبخندی زد. زن جوان گفت: «بفرمایید این هم کیک صبحانه.» جوان نمایشنامه‌نویس فنجان چای را برداشت و زیر بینی‌اش گرفت. عطر چای را به ریه‌هایش فرستاد: «چای محبوب من.» زن جوان گفت: «چای دارچینی.» جوان نمایشنامه نویس بعد از نوشیدن چای از پشت میز و صندلی لهستانی بلند شد، کت را به تن کرد و شالگردنش را پوشید. «دیگه دیر شده باید برم.» زن جوان با لبخند غمگینى برای بدرقه‌اش از پشت میز بلند شد. لحظه‌ای نگاه‌ها درهم گره خورد. «امروز چه خوشگل شدی!» زن جوان گفت: «تا دم در بدرقه‌تون مى‌کنم.» جوان نمایشنامه‌نویس تک‌سرفه‌اى کرد: «البته، البته.» آن‌دو لبخندزنان و شانه‌به‌شانه هم به حیاط پا گذاشتند و نزدیک در خروجی منزل روبه‌روی همدیگر ایستادند. جوان نمایشنامه نویس گفت: «خب من دیگه برم.» زن جوان دوباره لبخند غمگینی زد، جوان نمایشنامه نویس مکثی کرد و پایین رشته‌های روسری قرمز زن جوان را بین انگشت‌هایش گرفت. او در نهان آرزو کرد که کاش زن جوان می‌دانست که او دلش می خواست که زن جوان دوستش می داشت. جوان نمایشنامه نویس گفت: «چه خوشگل شده بودی امروز.» زن جوان در عین حال که متعجب شد، لبخند شرمگینی زد. «اینو قبلاً هم یه‌بار گفته بودید.» جوان نمایشنامه نویس گفت: «ولى جوابى نگرفتم، گرچه سادگی همیشه قشنگه.» مکثى کرد دستش را بین موهای نیمه‌بلندش برد و ادامه داد: «خب دیگه من برم.» زن جوان در خانه را باز کرد و کنارى ایستاد. جوان نمایشنامه‌نویس گفت: «راستی قدیما می‌گفتن این هوا یه هوای دونفره ‌است، سعی کن امروز رو تنها توی خونه نمونی.» زن جوان لبخند تلخی زد. جوان نمایشنامه‌نویس رفت و زن جوان در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. از سر دلتنگى نفس عمیقى کشید و به‌طرف اتاقش راه افتاد تا اتاق را جمع‌وجور کند. زن جوان در حال گذاشتن بشقاب و فنجان‌های چاى دارچینى داخل سینی بود که زنگ دوبار پیاپی زده شد. زن جوان از اتاق خارج شد و به راهرو و سپس به هال پا گذاشت و بعد از ورودش به حیاط، در خانه را باز کرد. جوان نمایشنامه‌نویس تکیه زده به در، نمایش‌نامه را سمت زن جوان گرفت: «فراموش کردم.» زن جوان هراسان نمایش‌نامه را گرفت. جوان نمایشنامه نویس متعجب پرسید: «از زنگ در ترسیدی؟! ببخش من عادت دارم زنگ رو دوبار می‌زنم.» زن جوان گفت: «اشکالی نداره آخه یکی بود مثل شما که اونم همین‌طوری زنگ می‌‌زد.یک دفعه به خودش آمد: «حتماً می‌خونم و تا آخر هفته نظرم ‌رو می‌گم، شایدم زودتر.» جوان نمایشنامه‌نویس گفت: «خلاصه من برای نوشتن مقدمه روی شما حساب کردم.» زن جوان لبخندزنان به جوان نگریست و گفت: «چشم.» انگار چیزی به‌خاطرش آمد: «راستی، چهارشنبه هم میاین؟» او جواب داد: «میام.»

زن جوان آهى مى‌کشد. به پشت میز چوبی بلوط می‌رود و شروع به تایپ با ماشین تایپ قدیمی می‌کند. صدای تق و تق دکمه‌ها با آواز قمرالملوک‌وزیری در هم می‌آمیزد. همه‌جا تاریک است. صدای آواز قمر دیگر قطع شده است. از اتاق کار نور چراغ به راهرو می‌تابد. تنها صدای دکمه‌های ماشین تایپ شنیده مى‌شود. صدای ماشین قطع می‌شود. زن جوان از پشت میز بلند می‌شود و فنجان به دست به جلوى پنجره می‌رود. پنجره اتاق را باز می‌کند. سوزن را دوباره روی صفحه می‌گذارد. چهره‌اش درهم می‌رود و بغض می‌کند. فنجان چای را لبه پنجره می‌گذارد. پنجره را می‌بندد. به‌سمت در اتاق می‌رود. دستش برای خاموش کردن چراغ می‌رود. زن جوان زمزمه‌کنان و با بغض مى‌گوید: «کاش بودی.» زنگ خانه دوبار پیاپی به‌صدا در می‌آید.

 

 

 

 

همچنین ببینید

omid.panahiazar

دیگه شکلات نمی خواد

          امید پناهی آذر     مامان گفت ” باهاش حرف ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>