جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

آیسا حکمت

بازدید: 3,043

aysa.hekmat

 

سخت ترین سربازهای جهان

در نبردی عاشقانه کشته می شوند

خیابان ها

در یادبودشان به گل آذین

باد

اندوه شهری را به شهری می برد

و درخت ها

با عبور هر جنازه ای

زنی زیبا را در آغوش می کشند

 

ترس با چشمان به گود نشسته

شانه به شانه جمعیت جلو می رود:

تو را دوست می داشتم

تو را دوست می داشتم

تو را دوست می داشتم…

 

سایه پشیمان پرچم ها

در رؤیای مردان خاموش تکان می خورد

و گل های تازه

در پیراهن آبادی

 

شب از نیمه گذشته است

و روح شبانه سربازهای ناکام

در میان دستخطی مبهم

موهای بلند تاریخ را شانه می زند

 

و من مثل سطرهای بی سرانجام

از شهری به شهری دور می شوم…

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>