چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

آینه

بازدید: 4,174

somayye.seyedian           سمیه سیدیان

  

نشسته بود روی تخت. نور کمرنگ آفتاب عصر, ازشیشه ی تراس افتاده بود روی تخت.  فکر کرد امروز  تا شب باید مقاله ی روزنامه را که  هنوز ننوشته بود , ایمیل می کرد. پاهایش را دراز کرد , رو تختی  چین خورد. روتختی را به هم زد و سرش را توی بالش کناری فرو برد. مثل تختی که توی یک خواب بعد از ظهر به هم ریخته باشد.کتاب را از روی پاتختی برداشت. گوشه ی کاغذی را که از لای کتاب بیرون زده بود,  کشید. یادداشت کوتاهش از فمنیسم در فرانسه بود. موج نوی فمنیسم. کاغذ را گذاشت سر جایش وکتاب را دوباره بست. گذاشتش روی تخت. روی بالش او.. ..خیلی وقت بود که صدایش نزده بود. این آخرها توی ذهنش هم اوبود. فقط او….خیلی وقت بود که او روی کاناپه ی نشیمن می خوابید.گفته بود:

-«شب ها خواب از چشم هام فرار می کنه.تو نشیمن که باشم راحت تر می تونم کتابی چیزی بخونم .اینطوری توهم بد خواب نمی شی.»

بدخواب نمی شد, اما چیزی نگفته بود.مقاله های ننوشته اش زیاد می شد و بسته های قرص آرام بخش خالی  .از شبی یک نصف قرص . دیرآمدن های او که زیاد شد, رسید به شبی یکی دوتا….

روی تخت غلتی زد و پاهایش را از تخت آویزان کرد. نگاهش افتاد به آینه ی میز آرایشش .یک شاخه ی رُز خشک شده ,بالای آینه بود.او گفته بود :

-«آدم ها عوض می شن!!»

بلند شد.کمد را باز کرد.ردیف کت شلوارهای تیره ,ساده و راه راه ازچوب رختی آویزان بودند. کشوی لباس راحتی  او را باز کرد. از کِی لباسهای ساده ,راه راه شدند و چهارخانه؟ آخرین بار پیراهن ساده ی آبی را که برایش خریده بود, نپوشید…..موبایلش زنگ خورد. گوشی را از روی میز آرایش برداشت؛ خواهرش بود. انگشتش را روی صفحه کشید,صدا توی اتاق پخش شد:

-«سلام دختر!!کجایی خبری ازت نیست؟»

به کتاب نگاه کرد و گفت:

-«سلام… تو چه خبر؟…کارهای روزنامه زیاد شده….سرم شلوغه…»

-«امشب شام بیایین اینجا…خیلی وقته دور هم نبودیم!!»

شیشه ی عطر او را از روی میز آرایش برداشت؛عطرش را عوض کرده بود:

-«فکر نکنم….این روزها دیر میاد خونه…خیلی دیر…کارش زیاده»

-«همه چی روبه راهه؟؟…شاید یه سفر براتون بد نباشه….یه مرخصی واسه هردوتاتون لازمه!!»

دستش را کشید به موهایش. یکی دو تا تار مو از موهایش جدا شد و به انگشت هایش چسبید. گفت:

-«حتما با هم حرف می زنیم…باید کار روزنامه رو تموم کنم. از صبح دو مرتبه تماس گرفتن.»

-«باشه .مزاحمت نمی شم… می بینمت..»

تماس را قطع کرد. ایستاد جلوی آینه. دست هایش را گذاشت روی میز و به خودش,  نگاه کرد. انگشت سبابه اش راکشید روی خط های تازه ای که وسط ابروهایش افتاده بود.  ابروها را داد بالا. خطها کمرنگ تر شد. سرش را کج کرد ولب ها را غنچه. می توانست بوتاکس شش ماهه اش را شارژ کند. …..اما فکر کرد یک چیز دیگر توی صورتش هم فرق کرده . قبلا هم چروک ها آنجا بودند. شاید خیلی دقیق نمی شد….دلش هوای یک فنجان چای  کرد. از همان فنجان های بزرگ کافه ی سر خیابان که بوی دارچینش مستش می کرد. دو دِل شد  برود یا نه؟ فکر کرد تا برود , بیاید دست کم  ساعتی از دست می رود. شاید توی همین یک ساعت او بیاید و حرفی برای گفتن پیدا کند. …..دلش برای چای  عصرانه با او توی تراس تنگ شده بود. تازه که به این خانه آمده بودند, هر روز چای عصرانه توی تراس به راه بود…..چند روز از آخرین باری که با هم چای نوشیده بودند،گذشته بود؟ چند روز ؟ چند ماه؟ چند سال؟  اصلا با هم چای نوشیده بودند؟.کِی بود که او قهوه را ترجیح داد؟…. تا آمدنش چیزی نمانده بود. نور اتاق کم بود . کلید برق کنار در را زد. روتختی را صاف کرد و رفت توی آشپزخانه تا چای دارچینی را که هوس کرده بود , دم  کند . قوری چای را توی سینی گذاشت , با دو فنجان چینی سفید…. . در تراس را باز کرد .گلدان های کوچک کاکتوس روی میز زیر آفتاب ردیف شده بودند.  دوباره جایشان را عوض کرده بود. مثل بچه های نداشته اش دوستشان داشت.هر روز یک جور می چیدشان. آن روز همه را گِرد هم چید . قبل تر صحبت از بچه که می شد, می خندید و می گفت:

-«دوتا خوبه!!»

سینی را گذاشت روی میز.  نشست روی یکی از دو صندلی پشت میز…..نگاهش به یکی از گلدان ها افتاد؛ گل کوچک صورتی نیش زده بود کنار تیغ بلندی. بار اول که جواب تست را توی دستشویی دیده بود ,  تک خط صورتی روی نوار , توی دلش را خالی کرد. در عوض او بودکه راحت با قضیه کنار آمده بود وگفته بود:

-«مهم نیست. همه که بچه ندارن….»

توی یکی از فنجان ها چای ریخت و به بخاری که از روی آن بلند می  شد, نگاه کرد و نگاه…..

نور ماه از لابه لای شاخه های درخت ها ی کوچه رد می شد وتراس را روشن می کرد. دستش را دراز کرد و کلید برق دیوار را زد.از فکر بیرون آمد. فنجان را توی دست گرفت. سرد بود. دستش را کنار قوری گذاشت. هنوز گرم بود. صدای آویز بالای در آپارتمان بلند شد.  چشم هایش را بست. شمرد. می دانست تا سی که بشمرد , رسیده است به اتاق. در تراس هم که باز بود.حتما  می دیدش که نشسته ……خیلی وقت بود که از سی گذشته بود. شاید سی و خورده ای.. خواهرش گفته بود:

-«تو دچار بحران سی سالگی در زنان  شدی!!»

خندیده بود و گفته بود:

-«همه یه پا روانشناس شدن!!»

صدای دم پایی ها ی او را شنید. که روی سرامیک اتاق می کشید. احساس کرد پشت سرش ایستاده. چشم هایش را باز کرد. بوی عطر تلخ او توی دماغش پیچید. خیلی وقت بود که عطرهای خنکش را می داد به برادرزاده اش. خیلی وقت بود که دیگر برایش عطر نمی خرید. یادش نمی آمد از کی؟سرش را بر گرداند و گفت:

-«سلام»

مرد چرخید و روبه رویش  ایستاد:

-«سلام ….خوبی؟ امروز بهتری؟ »

سرش را تکان داد:

-«خوب. شاید بهتر از دیروز! تو چطور؟»

-«هیچی ! مثل همیشه…کار وکار وکار….!!»

به گلدان ها نگاه کرد:

-«امروزکارت خیلی طول کشید!! هر شب دیرتر میای خونه!!»

مرد دست هایش را توی هم حلقه کرد.چیزی نگفت.

فنجان چای خودش را که سرد بود, لب زد:

-«  یادته قبل از اینکه تخصص قبول شی, چقدر تو کافه ها چای می خوردیم؟»

مرد دستش را گذاشت روی پشتی صندلی کناری و کمی خم شد؛توی چشم هایش نگاه کرد:

-« امروز خیلی خسته ام. مراجعه زیاد داشتم.»

توی فنجان دیگر چای تازه ریخت و گذاشت روبه رویش.گفت:

-«یادمه اولین بار توی یکی از همون کافه ها گفتی که بدون من نمی تونی..»

-« خیای خسته ام . شاید ، من خیلی چیزها گفتم!!»

مرد نگاهش کرد , برگشت تا توی اتاق برود. تند، از روی صندلی که بلند شد, فنجان روی میز  برگشت و چای ریخت روی پیراهنش. دستش را به خیسی روی پیراهن کشید:

-«صبر کن. همون کافه ی سر خیابون بود.همون جا که اولین شاخه ی گل رو بهم دادی. توی چشم هام نگاه کردی. خوب یادمه. دستت می لرزید. قرمز شده بودی. از خجالت بود یا…. واقعا این قدر دوستم داشتی؟»

جمله را که تمام کرد ,تازه یادش افتاد که از فعل گذشته استفاده کرده. دستش  را برد جلوی دهانش. اما دیر شده بود . دوباره گفت:

-«من نگه اش داشتم. همه گلبرگ هاش خشک شده و ریخته. یه چند تا فقط دور غنچه اش چسبیده. می خوای ببینی شون؟»

مرد در تراس را باز کرد .گفت:

-« هیچ چیزی موندنی نیست ! اون چند تا هم می ریزه ! »

رفت توی اتاق. نگاهش می کرد که کتش را در آورد و انداخت روی جالباسی کنار کمد. فنجان ها را گذاشت توی سینی کنار قوری. دوباره جای گلدان های کاکتوس را عوض کرد . حالا همه را کنار هم چید مثل یه خط کوتاه. نفسی کشید و رفت توی اتاق. مرد هنوز ایستاده بودکنار کمد, و دفترچه ی کوچکش را از کیف دستی بیرون می آورد. گفت:

-« کی همه چی اینطوری شد؟»

مرد جوابی نداد. رفت روی تخت نشست .کتاب فمنیسم در فرانسه روی بالشش بود. گذاشتش روی بالش کناری. دراز کشید و دفترچه را باز کرد.

کتاب را از روی بالش برداشت و به مرد نگاه کرد:

-« هیچی مثل سابق نیست.»

مرد نگاهش را ازدفترچه گرفت و به آینه نگاه کرد:

-«آدم ها عوض می شن. من هم عوض شدم. خودتو ببین. تو همونی هستی که باهات آشنا شدم. نمی تونی دایم به گذشته ها بچسبی.»

نشست کنارش روی تخت:

-«این ها همه حرفه. اون  حرفی رو که تودلته بزن. توساعت ها به حرف مریض هات گوش می دی اما من….»

مرد دفترچه را ورق زد:

-«اما تو که مریض من نیستی!!»

-«خُب  می شم. مثل بقیه!! بیا امتحان کنیم!»

مرد دفترچه را ورق زد:

-«این چیزها بازی نیست…»

کتاب را گذاشت کنارش:

-«مثل همه ی مریض هات به حرف هام گوش بده..مثلا وقت گرفتم. گوش می کنید؟ من یه زنم که با همسرم ،…نمی دونم چرا چند وقته همه چی عوض شده…..همه چی …هیچی دیگه مثل قبل نیست….حتی دوست داشتنش…اصلا نمی دونم که من رو دوست داره یانه؟…»

مرد دفترچه را بست و گذاشت کنار :

-« دوباره شروع نکن. نه تو این کار رو می کنی. نه من دیگه  حوصله اش رو دارم.»

این را گفت و دوباره دفترچه را برداشت. شاید مرد  راست می گفت.شاید دیگر برای این بازی ها زیاد جوان نبود.

دراز کشید روی تخت. کتاب را برداشت. به ساعت رومیزی روی پاتختی نگاه کرد. دیر وقت بود. باید مقاله را  تمام می کرد . به آینه نگاه کرد . تصویر هردویشان توی آینه بود.

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>