چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

ابراهیم شاکری

بازدید: 6,252

ebrahim_shakeri

شش شعر

 

۱)

تکه ای آسمان

لکه ای ابر

وکمی حرف نگفته

با خود به گور برده ام

غروب که شد

باید تنهایی مار چمبره زده در جمجمه ام را

پر کنم

——————-

 

۲)

دروغ می گویم

مثل بهار که قول داده بود

استخوان های باد برده مرا برگرداند

و به گوش درختان بیاویزد

تا شکوفه بگیرم ،

قول می دهم

آنقدر پولدار شوم که بتوانم

کمی باد شمال

برای موهایت بخرم

کمی چلچله برای سقف خانه،

بعد

استخوانهای پوسیده ام را به باد بسپارم

————–

 

۳)

مرگی کهر

ایستاده بر درگاه

شیهه می کشد

می خواهد  بندرگاه را به خانه بباورد

ایستاده بر دو پا

دست می کشد جای تمام رفتگان ماه بعد

که موج- آمده با خود می بردشان

بر گرده مرگی چموش

که آمده خرمن ماه را به سخره بگیرد

——————

 

۴)

اینکه

صبح ویرت بگیرد آدم بشوی ،

خدایی داشته باشی

که کاسه ای گندم برایت آرد کند،

نان بپزد،

حوایی لای لقمه ای نان بگذارد برایت،

چیز بدی نیست

حتا اگر شیطانی تلخ

بخواهد تمام قد جلویت بایستد و

از گلویت پایبن نرود.

چیزهای بد زیادی وجود دارند

این روزها

که می توانند یک شبه خدایت کنند

می توانند

یک شبه تمام جیب هایت را پر از آدم کنند.

آدم هایی که باید برایشان صبحانه دست و پا کنی.

….

زندگی چیز بدی نیست….

—————

 

۵)

کلمات مثل مورچه از مغزم بیرون می زنند،

– نگران آذوقه ای که نداشته باشند،

سر سیاه سرد زمستان –

وقتی دستت سرد نسسته

کنار لیوان  آب یخ

که دوستش داری

….

کاش

این آب از گلویم

پایین

برود،

مورچه های مغزم

نگران لانه هاشان شده اند….

———————

 

۶)

فرق می کند

فرق می کند کجا برویی

فرق می کند شب باشد یا روز

مثلا ایتنکه میان گل سینه ی کسی برویی

که سرخ شده

تا آتش بگیراند برای اجاقی

که دارد زندگی اش را می کند

فرق می کند با اینکه افتاده باشی

مبان آتش لبخندی که سرد شده

تا مرده کسی را روی زمبن نکشند

مورچه های سوار،

 

فرق می کند

شب روییده باشی

کنار چشمه ای که تازه اشک افتاده

توی جوی بار سرسنگی اش

 

با اینکه روز برویی در آغوش غاری که تنها سرگرمی اش

شست و شوی جنازه مردی است.

– جویباری که راه افتاده تا گلوی کسی را بگیرد

که مار توی رگهاش وول می خورد و زنده اش می کند –

– مردی که سی و چندی پیش

داشت مارهای زیادی را تکه تکه می کرد

برای گلوی جوجه عقابها

که شب خوابشان نمی برد-

 

فرق می کند از ترس خوابت نبرد

یا از گرسنگی

یا از مرگ.

 

از مرگ که باشد

فرقی نمی کند

کجا روییده باشی

کی روییده باشی

 

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

یک دیدگاه

  1. کاش تمام این شعرهای خوب را یک جا نمی گذاشتید!
    آدم دلش نمیاد همه رو باهم بخونه

    ممنونیم آقای شاکری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>