پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

ابوالفضل پاشا

بازدید: 1,220

ابوالفضل پاشا

 

با اگر که بیایى
و با همین که بنشینى
تا پرنده‌یى که پنهان بیاورى رها کنى
مى‌ترسم از چه مى‌شکند کفش‌هاى تو با این‌چنین که تق‌تق؟

مى‌آیى
و من از کفش‌هاى تو
وقتى که مى‌شنوم همین: مى‌آیى
تا با پرنده‌یى که رها مى‌توان مگر چنین مى‌نشینند؟

این‌جا نه یکى فرش
اما نشسته‌یى
این‌جا نه یکى مبل
اما تو دستِ خود بر زمین گذاشته‌یى
و نشسته‌یى همین به پرنده‌یى که رها فکر مى‌کنى

کفش‌هاى تو
خبر از مى‌دهد نشسته‌‌یى
و بگو با پرنده‌یى رها
خبر از مى‌شکند را به من از کجا مى‌آورى؟

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>