چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

ادوارد و جولی

بازدید: 8,093

سمانه رنجبر         سمانه رنجبر

 

من نویسنده‌ام. از آدم‌ها، اشیا، حادثه‌ها و اتفاق‌ها؛ موقعیت‌های داستانی می‌سازم و می‌نویسم

می‌دونید زندگی خرج داره، به خصوص برای یک نویسنده‌ی مهاجر، نوشتن در یک کشور دیگه و یک زبان دیگه چندان راحت نیست. پول درآوردن از راه نوشتن هم که خیلی سخته. از یه جایی تصمیم گرفتم برای دیگران سفارشی بنویسم. مثلن برای پسری که نمی‌تونه به پدرش بگه برای شروع کار به پول احتیاج داره، یک متن بلند و تاثیر گذار می‌نویسم که برای پدرش بفرسته، به‌جای یک زن چهل‌ساله نامه‌ای عاشقانه به یک پسر سی‌ساله می‌نویسم. برای فرزند فوتبالیست مشهور یک قصه می‌نویسم که اونطوری تموم بشه که پسرک می‌خواد و از این‌جور نوشته‌ها.

راستش دیروز یک مشتری عجیب داشتم میخواست براش یک داستان بنویسم. داستانی خودش قهرمان داستان باشه و اینکه واقعی هم باشه. یعنی زندگی‌نامه می‌خواست.حالا اینکه به گفته‌ی خودش در زندگی‌اش هیچ ویژگی خاصی وجود نداره. به نظرم بالاخره قراره که یک داستان واقعی بنویسم. داستان مردی به نام چارلز که هیچ چیز نبود؛

“چارلز” در یک خانواده‌ی پرجمعیت و مسیحی واقعی به دنیا آمد، خانه‌شان در جنوب بوستون بود. پدرش پستچی بود و مادرش در خانه شیرینی می‌پخت و به مغازه‌های اطراف میفروخت. چارلز چهارمین فرزند از شش فرزند خانواده بود که با مادربزرگ و پدربزرگشان در یک خانه زندگی می‌کردند. دوران کودکی چارلز هیچ ویژگی خاص و یا اتفاق به یاد موندنی نداشت. در ده‌سالگی عاشق دخترِ پانزده ساله‌ی خاله تریسی شد که تابستان به خانه‌ی آن‌ها آمده بودند ولی خیلی زود از این عشق سرخورده شد، چون “جولی” همون دخترِ خاله تریسی را در زیرزمین دید که داره با برادرش “ادوارد” عشق بازی میکنه، البته عشق بازی آنچنانی هم نبود، جولی روی ماشین لباسشویی نشسته بود، دامنش را داده بود بالا و یکی از اعضای معمولی بدنش را به “ادوارد” که نفس نفس می‌زد نشان می‌داد.

چارلز بدون اینکه کسی متوجه حضورش بشود رفت در حیاط پشتی و مشغول رسیدگی به گل‌ها شد.

در پانزده سالگی عاشق معلم تئاتر مدرسه‌اش شد؛ خانوم ” جولی استوارت” که همیشه شلوار جین آبی می‌پوشید و یک بلوز سفید که تا روی نافش بود. چارلز در اصل عاشق ناف خانوم جولی استوارت شده بود. یک‌روز که از خرید خانه برمی‌گشت و  داخل یک کافه را دید می‌زد خانوم استوارت را دید که روی صندلی بار نشسته و دارد با “ادوارد مونگ” جوان دراز و لق‌لقوی محل عشق بازی می‌کند، البته عشق بازی آنچنانی هم نبود فقط داشتند از آن بوسه‌های تند می‌کردند.

چارلز بدون توجه به آنها به خانه رفت ،خریدها را در آشپزخانه گذاشت، به حیاط پشتی رفت و مشغول رسیدگی به گل‌ها شد.

چارلز هجده ساله شده بود برای جشن پایان دبیرستان دنبال دختری می‌گشت که با او به جشن بیاید تنها کسی که فکر میکرد هیچ‌کس را ندارد “جولی فورد” بود ، دختری که از ابتدایی با هم همکلاس بودند، همسایه بودند و پدرهای هر دو کارمند پست. اینکه تا هجده سالگی سعی نکرده بود عاشق جولی بشه این بود که جولی خیلی بزرگ بود ، یعنی از همه‌ی بچه‌ها و معلم ها حتی بزرگتر بود. در هجده سالگی حدود دومتر قدش بود و نود کیلویی هم وزن داشت. و چارلز در هجده‌سالگی قدش یک و هفتاد بود که البته همین قدر ماند و وزنش شصت و دو کیلو بود. جفت خیلی ناجوری بودند ولی چارلز فکر کرد بهتر از تنهایی جشن رفتن است. یک شاخه گل از حیاط پشتی کند و رفت سمتِ خانه‌ی جولی.  نزدیک خانه‌شان که شد دید جولی با “ادوارد جردن” پسر عموی همان مایکل جردن بسکتبالیست معروف در حال عشق بازی هستند، البته عشق بازی آنچنانی که نه ولی داشتند خیلی صمیمی و نزدیک خداحافظی میکردند. چارلز از همان‌جا برگشت به حیاط پشتی و گل را یک جایی در باغچه دوباره کاشت.

چارلز دانشگاه را در رشته‌ی کتاب‌داری تمام کرد، و در کتابخانه‌ی شهرشان مشغول به کار شد، -فکر می‌کنم از همان‌جا توجهش به داستان و قهرمان داستان و این‌جور چیزها جلب شد.

در سی‌سالگی و در مسیری که هر روز به کتاب‌خانه می‌رسید ، کافه‌ای بود که هرروز قبل از کار در آنجا قهوه می‌خورد، گاهی وقتی کارش تمام هم می‌شد برای قهوه به آنجا می‌رفت، کم کم حتی بین کارش هم نیم ساعت مرخصی می‌گرفت و به آن کافه می‌رفت، چون دختری در آن کافه بود که چارلز عاشقش شده بود ، دختری به اسم جولیا بنت. -خوبه حداقل این یکی توی اسمش یه “ا” اضافه داشت-

یک روز تمام انرژی خودش را جمع کرد و به جولیا ابراز علاقه کرد، خیلی زود با هم ازدواج کردند، خانه‌ای نزدیک خانه‌ی مادرش گرفت و جولیا را آنجا برد.  ده ماه و ده روز از ازدواجش با جولیا می‌گذشت، یک روز که از خواب بیدار شد متوجه شد جولیا روی تخت‌خواب نیست و یک نامه به جای او روی تخت است؛

“چارلز عزیز متاسفم که دیگر نمی‌توانم با تو زندگی کنم ، من همیشه در زندگی دنبال هیجان بودم و زندگی با تو هیچ هیجانی برایم نداشت. از آن گذشته پسری که قبلن با هم بودیم همان “ادوارد زینک” که در موردش بهت گفته بودم از زندان آزاد شده و ما تصمیم گرفتیم دوباره با هم باشیم. امیدوارم من را ببخشی و خوشبخت باشی.

امضا: جولی بنت

خدای من باز هم “جولی” و باز هم “ادوارد”

به نظر شما این یک داستان فوق‌العاده نیست؟

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۹ دیدگاه

  1. خیلی شیرین و جالب بود. یعنی نثرش دلنشین بود، و جالب هم از این نظر که ایده خوبی داشت. برات موفقیت های بزرگ آرزو می کنم خانم ثمانه رنجبر عزیز.

  2. سلام ، چقد جالب نوشتید . خوبیش این بود ک اصلا شبیه بقیه داستانایی ک تا حالا خوندم نبود . ی چیز جدید بود . موفق باشید

  3. ابومسلم خراسانی

    داستان فوق العاده ای بود ک قهرمانش ادوارد بود
    این ادوارد ها نیستن ک وارد زندگی چارلز میشن
    این ضمیر ناخوداگاه چارلز هست ک باور داره همیشه ادوارد ها پیدا میشن
    چارلز تا زمانی ک باور نداشته باشه حتی به دروغ ک خودش قهرمان داستان هست هیچ کجا قهرمان نمیشه حتی در داستانی ک برای خودش سفارش داده
    عجیب نیست دنیای هولوگرافیک چیزی هست ک در سر ما شکل میگیره
    ولی ما غالبا فکر می کنیم اسیر دست سرنوشتی شدیم ک کائنات برای ما در نظر گرفته

  4. سلام . با اینکه وقتم خیلی کم بود ولی به پیشنهاد دوسای این داستان رو خوندم
    میشه گفت با وجود اینکه موضوع خیلی کهنه است اما سبک و روح نگارش خاصی در این داستان وجود داره که آدم دبش نمیخواد تموم بشه.
    و اتفاقا جذابیت زیادش هم به دلیل همین کوتاه بودن داستان هست بنظر من.
    امیدوارم در آینده مطالبی غیر از عشق و ازدواج هم از نویسندگان خوب و مسلطی مانند شما بخونم.

    با آرزوی موفقیت های بزرگتر

  5. عزیزم عالی بود خیلی خوشمان آمد. موفق باشی

  6. آفرین و خسته نباشید. امیدوارم داستان های بیشتری از شما نویسنده عزیز بخوانیم. موضوع خوبی انتخاب کردید.

  7. خیلی خوب بود ثمانه‌ی عزیز
    لذت بردم. موفق باشی و بیش‌تر بنویسی.

  8. چقدر جالب و متفاوت بود
    برات آرزوی موفقیت میکنم سمانه

  9. چه اسم قشنگی داشت چقدر مهربون بود……
    من دوست دارم داستانای شما رو بخونم. کجا میشه داستان شما رو بخونم؟ ایران هستید؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>