چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

امیرسام فعلی پور

بازدید: 4,761

armeaghrabe2

 

دست مرا بگیر وببر تا خود خدا

شاید صدای من به خدا هم نمی رسد

مایوسم آنقدر که ازین حس وحال بد

دستم دگر به دست دعا هم نمی رسد

 

وقتی که فقر آمد ودر خانه،خانه کرد

نایی برای همت بابا نمانده بود

دیگر خدا به داد دل ما نمی رسید

چون مادرم نماز شبش را نخوانده بود

 

ما کودکان عقده به دل،رانده از همه

با خانواده ای که سراپا ملال بود

از کودکی هر آنچه که شادم کند حرام

اما بساط گریه وزاری حلال بود

 

من را ببخش بنده ی خوبی نبوده ام

دیوانه ام به قدر تمام نیازهام

وقتی که خم شده کمرم زیر بار درد

دیگر چگونه سجده کنم در نمازهام؟

 

دست مرا بگیر وبلندم کن از زمین

شک کرده ام به هر چه که افتاده در سرم

روزم شبیه چادر مادر سیاه شد…

پس کو بهشت ِ زیرِ قدمهای مادرم؟؟؟

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>