جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

او

بازدید: 3,600

afruzziaee           افروز ضیایی

 

هربار ،هر بار با کسی دست می دهم یادش می افتم و هر بار ، هر بار بیشتر از خودم بدم می آید که بعد از بیست سال هنوز به او فکر می کنم . و به زاویه ی نور فکر می کنم . راس ساعت چهار و دوازده دقیقه ی بعد از ظهر و دقیقا دوشنبه روزی . پنج قدم آن طرف تر از کوچه ی سوم در خیابان کاج .به چشمهایش فکر می کنم که رنگشان را به یاد نمی آورم .هیچ وقت رنگشان را ندیدم . ولی بدنم لرزید وقتی دیدم که من را اشتباه نگرفته . دیدم کسی نیست که جایی دور دیده باشمش و یادم نمانده باشد .می دانست نمی شناختمش و می دانست من کی بودم و دستش را که سمتم گرفته بود می دانست که رد نمی کنم .و همه ی این ها موهای تنم را سیخ کرد و گنگی ای به صورتم زد که نمی تونستم کاری کنم جز اینکه با او دست بدهم . و بعد آرام ترین حالتی که دستهای دو نفر میتوانند در هم گره کرده بالا و پایین بروند این مراسم را انجام داد . چهار انگشتش که پایین دستم بود تغریبا در هوا تکان  می خورد  و هوای سرد از لای انگشتهایش رد می شد حتی . از آن بدتر انگشت شصت بود مثل اهرمی که همیشه عادت داریم دست را نگرفته بود . فقط روی بالای دستم رها شده بود .لم داده بود . یک بار پایین بعد بالا . و در آخرِ راهِ دومین پایین، چهار انگشت زیر دستم جمع شد و شصت از بند انگشت خم شد محض اینکه اطمینان پیدا کنم که تمام پوست کف دستهایمان روی هم قرار گرفته . شاید دو سوم یک ثانیه . بعد آنقدر ناملموس که هیچ وقت نمی توانم از آن مطمئن باشم شاید دستم چند میلی متری از آرنج خم شده ام به جلو کشیده شده بود . و من مسلما چنان ضربه ای برم وارد شده بود که چند ثانیه ای را حتی نفس نکشیدم .قلقلک خفیفی زیر دنده هام می گرفت که اگر برگردی و پشت سرت را نگاه کنی کسی را نمی بینی . برگشتم . بود . دو دستش را در جیبهایش کرده بود ،کمی غوز کرده بود و داشت می رفت . و من دنبالش نرفتم . وامروز می شود بیست سال که هر بار،هربار با وجود ممانعتم،که همیشه در خدی نگهش داشتم که عجیب به نظر نیایم، وقتی با کسی دست می دهم موهای تنم سیخ می شود . و از او هیچ چیز به یاد نمی آورم . هیچ چیز .جز نگاهش ،انگشتها و فاصله هایشان .

ساعت چهار و دوازده دقیقه ی بعد از ظهر شده . امروز دوشنبه است . و آفتابی که از پنجره روی صورتم افتاده سرد است و چشم چپم را کمی روشن تر کرده . یک خط کوچک گوشه ی چشمم است . و من به یاد می آورم . خط کوچک گوشه ی چشم چپش را به یاد می آورم

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>