جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷

اکنون قادر به پاسخگویی نیستم

بازدید: 3,112

ژیلا تقی زاده                  ژیلا تقی زاده

 

انبه را که پوست کرد، دید گوشتش دارد تیره می شود.بعضی جاهایش به پوست رسیده بود و لک سیاه انداخته بود.درست مثل زخم بستر.از توی بدن شروع می کند به فاسد کردن و آخرش، سر از پوست در می آورد.همین می شود که کار از کار می گذرد.زخم های دیگر اما  از روی پوست شروع می شوند و می روند به عمق بدن.تا قرمزی یا زخمی دیده شد، می شود برایش کاری کرد.

از خودش تعجب کرد.این دیگر چه تصویر تهوع آوری بود!در ذهن یک زن!آن هم در حال پوست کندن میوه ای معطر و شیرین و خوش خوراک. حالا یکی دو نقطه ی ریز هم بیفتد روی پوستش؛ چه می شود مگر؟ همه چیز در نهایت فاسد می شود.مگر سیاهی ِسیب و موز را با چاقو نمی گیرند؟ مگر سوختگی اتو را روی لباس قیچی نمی کنند و یک پیلی نمی دهند؟ یا اگر ریز باشد حتی یک گل نمی دوزند رویش؟مگر روی لکه ی دیوار ،تابلو یا آینه یی نمی زنند؟ زن است که باشد.فکر بود دیگر آمد به سرش. این آخری ها این طور شده.از وقتی نیمه شب از جا پرید و فکر کرد اگر شوهرش زودتر از خودش بمیرد چه؟ دیگر خوابش نبرد.نه آن شب و نه شب های دیگر تا یکی دوهفته.به زور قرص٬ شاید شبی یکی دوساعت.اگر شوهرش زودتر از خودش بمیرد چه؟

چندبار به خودش دلداری داد که جای نگرانی نیست.مگر چه شده؟بیماری مالِ آدمیزاد است دیگر. اتفاقاً بهتر؛چون سیگار شوهرش کمتر می شد. یکی دوهفته دل درد که علائم خطرناکی نیست.

دل درد شبانروزی حتی وقتی آب می خورد.فشار خونش هم آمده بود پایین.یادش آمد رنگش هم خیلی پریده این روزها.چهار پنج کیلو هم دو سه روزه لاغر شده.ولی خب، هم سونو گرافی گرفتند و هم آندوسکوپی و هم بیوپسی کردند؛ بردند پاتولوژی و بعدش آزمایش خون و سی تی اسکن و آخر هم دو تا کیسه دارو!

تازه حالی اش شد ،این ها که خیلی زیاد بود!

ولی فکر می کند.به این که باید چه کند. دلیلی ندارد که به مردن او فکر کند.اصلاً بلد نیست عزاداری کند مثل زن هایی که عزادارانِ حرفه ای اند.چنگ می زنند توی صورتشان. می کوبند روی زانو و هوار می زنند که قوت زانویشان رفت.همه ی کس و کارشان رفت. بعد هنگام خاکسپاری خودشان را می اندازند توی گودی گور و می گویند می خواهند بمیرند و یک عده باید بیارندشان بیرون.بعد به گورکن فحش می دهند که چرا عزیزش را خاک می کند.

نمی دانست اگر خودش بالای سر همسرش باشد و او بمیرد، باید چه کند.سرش را بگذارد کنار او و آرام گریه کند؟خودش به بچه هایش خبر بدهد؟ یا رسم نیست و دیگران باید این کار را بکنند؟

اگر خودش آن جا نباشد که بدتر است.برایش خبر بیاورند چه؟آیا فوری باور کند؟یا جیغ بکشد و غش کند؟ویا آرام مچاله شود توی خودش و بگوید که حدس می زده این چنین می شود.

ولی اگر دست خودش باشد و قرار نباشد آن چه رسم است، انجام دهد؛ همان لحظه سکوت می کند.بعد دقیق می شود به صورت بی جان همسرش.که چطور تمام عضلاتش باز و رها شده اند. نه انقباضی و نه فشار و تنشی و  نه هیچ نگرانی و دردی.شنیده بود همان لحظه ی اول مرگ، صورت صاف و شفاف می شود.حرکت خون که بند بیاید پوست سفید می شود و یخ می کند.می داند که حتماً دست شوهرش را می گیرد.پیشانی اش را نوازش می کند و خودش فرزندانش را خبر می کند، با فقط دو سه عبارت:« زود بیایین.تنها شدیم.باباتون تاب نیاوورد»

نه جیغ، نه زدن توی صورت و نه غش کردن. سکوت مطلق. بغض فرو خورده و اشک . فقط به سال هایی که گذشت فکر می کند. نه به کسی نگاه می کند و نه حرفی می زند. تکان هم نمی خورد. .طوری که همه از او تبعیت کنند.همه ساکت بمانند.شاید بعضی ها با الم و اشاره به هم بفهمانند که نگران او هستند و این که چرا این طور زبان بسته و خشک شده سرجایش.

وقتی عزاداری های معمول و رفت و آمدها و « غم آخرتان باشد» ها که تمام شد،تازه اول ماجراست برایش.

بچه ها می روند سرِ زندگیشان. و او ،می داند چه می کند.به عنوان یک زن دلش می خواهد تصویر پاک و تمیز و شفاف از شوهرش باقی بماند.در همه جای خانه و در همه جای ذهنش.

پس.بعد از روزها نشستن و دم نزدن، بلند می شود و می رود هر آن چه آن تصویر را کثیف و خاک خورده و مچاله می کند ،می اندازد دور. تمام زیرسیگاری ها و فیلترهای نیم سوز و فندک ها را.تمام لباس های ریخته واریخته و کثیف و تل انبار را.هرچه روزنامه مجله ی قدیمی که کنار انباری و زیر میز و اطراف تخت خاک خورده اند و اغلب رویشان آتش سیگار افتاده.تمام پاکت ها و قوطی های گیاهان عطاری که مانده اند بی بو و بی خاصیت. هر چه صابون مایع و شامپوی تاریخ گذشته که گوشه ی حمام مانده اند.لباس ها و کفش ها و کیف هایی که سال تا سال استفاده نمی شوند. کیسه کیسه داروهایی برای دل درد و سردرد و استخوان درد و میگرن و سینوزیت ،همه را می ریزد دور.

می ماند آن تصویر تمیز و پاک.می ماند تمام دست نوشته های خوش خط همسرش.انواع قلم های حرفه ای که روی میزش و کنار چراغ مطالعه مرتب چیده.پوشه های طرح های مطالعاتی اش درباره ی تاریخ اجتماعی و اقتصاد کلان و زبان شناسی. مجموعه ی کامل لوازم صوتی و مجموعه های ترانه های محلی از همه جای دنیا و صفحه های جاز و بلوز و کاست های شعرخوانی اقوام کهن ایران.می ماند لباس های اتوشده و معطرش و کفش های واکس زده و جفت کرده اش توی گنجه. می ماند صدای بم و خوش حالتش روی پیام گیر تلفن که می گوید:« اکنون قادر به پاسخگویی نیستیم».و عکس های خانوادگی شان، شاد و خندان در شب تولد بچه ها یا کنار هفت سین هر سال که گاهی از خنده ی زیاد دستش تکان خورده و تار افتاده اند همگی. می ماند سر رسید امسالش که چند صفحه یک بار یادداشت کرده که برای آخر سال چه کارها داریم و برای سال دیگر چه و چه ها.

ولی حالا که آرام خوابیده زیر بادِ خنک پنکه.منظم نفس می کشد.بیدار شود حتماً زن برایش چای می ریزد. شاید اصلاً جواب پاتولوژی منفی باشد. حتی سی تی اسکن هم شاید دکان مغازه ی دکتر است برای به رخ کشیدن تخصص و مهارتش.دردِ شوهرش تمام می شود حتماً و خودش داروهای اضافه را دور می ریزد یک روزی. بیماری و زمین گیری تا زخم بستر پیش نمی آید، لابد.مرگ و عزاداری کجا بود! همه اش شاید به خاطر بی خوابی شب هاست که افتاده به سرش و چاره اش یکی دو قرص آرام بخش است.همین.

این می شود که زن انبه را با پوست لک برداشته و تیره، می اندازد دور و می رود که چای تازه دم کند.

 

همچنین ببینید

ریحانه ظهیری

من یک ماشین تایپ اُپتیما مدل پى ١ هستم

            ریحانه ظهیری   من یک ماشین تایپ اُپتیما مدل پى ١ هستم و تازه ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>