جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

بابل – تفرقه ای در زمان و مکان

بازدید: 3,632

Screenshot_20170912-161138              سینا همای

 

«آلخاندرو گنزالس ایناریتو» نام آشنایی برای علاقمندان سینمای هزاره سوم است که از سال ۲۰۰۰ با فیلم «عشق سگی» (یا عشق یک فاحشه است) به شهرت رسید و به خاطر روایات چنگالی و مبتنی بر نوعی از جریان سیال ذهن، تاثیر قابل توجهی بر سینماگران جهان گذاشته است. اگرچه به هیچ عنوان نباید نام «گیلرمو آریاگا» فیلمنامه نویس را در موفقیت سینمای «ایناریتو» فراموش کرد. شاید ­بتوان گفت، «آریاگا» مولف اصلی سه فیلم اول این کارگردان نیز بوده است.

IMG_20171211_133941[1]

«بابل» (۲۰۰۶) نمونۀ بالغ و کاملاً پخته­ ای از همکاری یک کارگردان و یک فیلمنامه­ نویس است که در این متن با اشاراتی به روایات کتاب مقدس تحلیل ساختارگرایانۀ مختصری از این فیلم ارائه می  ­شود.

داستان فیلم در چهار کشور در سه قارۀ جهان رخ می­دهد:

در یکی از روستاهای مراکش مردی به نام «عبداله» (با بازی مصطفی رشیدی)  تفنگ شکاری دوربُردی را به پسرهایش «احمد و یوسف» (با حضور سعید ترشانی و ابوبکر آیت السعید) می­دهد و تمرین تیراندازی کودکانۀ آنها به یک فاجعه در زندگی­شان تبدیل می­شود.

در امریکا دو فرزندِ یک زن و شوهرِ امریکایی، پیش پرستار مکزیکی خود، «آملیا» (با حضور آندرینا بارازا) مانده­اند. پدر و مادر آنها «ریچارد و سوزان» (با بازی برد پیت و کیت بلانشت) به مراکش رفته اند.

در ژاپن دختر نوجوان ناشنوایی به نام «کی­یکو» (رینکو کیکوچی) با پدرش زندگی می­کند.

در مکزیک خانوادۀ «آملیا»  (پرستار مکزیکی) با جشن ازدواج یکی از جوانان خانواده سرگرم­اند.

بنابراین ما در این فیلم، با چهار جامعۀ متفاوت در چهار نقطۀ جهان مواجه می شویم. فرهنگ ها، نژادها و زبانهایی متفاوت.

عنوان فیلم «بابل» از یکی از روایات مشهور کتاب مقدس در کتاب پیدایش اخذ شده است:

(۱) و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود. (۲) و واقع شد که چون از مشرق کوچ می‌کردند، همواری‌ای در زمین شنعار یافتند و در آنجا سکنی گرفتند. (۳) و به یکدیگر گفتند: «بیایید، خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم.» و ایشان را آجر به جای سنگ بود، و قیر به جای گچ.  (۴) و گفتند: «بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم، مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم». (۵) و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی‌آدم بنا می‌کردند، ملاحظه نماید. (۶) و خداوند گفت: «همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده‌اند، و الان هیچ کاری که قصد آن بکنند، از ایشان ممتنع نخواهد شد. (۷) اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.» (۸) پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند. (۹) از آن سبب آنجا را بابل نامیدند، زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت. و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود.  (کتاب پیدایش – باب یازدهم)

در قسمتی دیگر از کتاب عهد جدید روایت دیگری ارائه شده که گویا قرار بوده نمرود به بالای برج بابل برود، و خداوند (یهوه) را با تیر و کمان خود هدف قرار دهد. این امر موجب خشم خداوند و نزول این عذاب شده است.

از این سر نخ می­توانیم به مسالۀ زبان در این فیلم توجه کنیم. شاید این انسانی در دنیا نباشد که بتواند این فیلم را بدون زیرنویس تماشا کند:

  • زبان بربری: زبانی محلی و باستانی است که خانوادۀ عبداله از آن استفاده می کنند.
  • زبان عربی: زبان رسمی کشور مراکش که مقامات رسمی و پلیس مراکش آن را به کار می برند.
  • زبان انگلیسی: زبانی که زن و شوهر امریکایی از آن استفاده می کنند.
  • زبان ژاپنی: در سکانس های فیلم در ژاپن شنیده می شود.
  • زبان اشارۀ ژاپنی: «کی­یکو» و دوستان ناشنوایش از این زبان برای برقراری ارتباط استفاده می کنند.
  • زبان اسپانیایی: که زبان رسمی مردم مکزیک است.
  • زبان فرانسوی: یکی از مسافران اتوبوس گردشگری چند جمله ای به فرانسه می گوید.
  • زبان زیرنویس: هر مخاطبی از هر نقطه ای از جهان که به تماشای این فیلم بنشیند از زبان مادری خودش برای زیرنویس نیز کمک می­گیرد!

IMG_20171211_133944[1]

بنابراین می­شود نتیجه گرفت که مولف این فیلم، در حال شکایت از عذابی است که خداوند هزاران سال پیش به آدمیان (که همگی نوادگان نوح بودند) تحمیل کرده است. آنها را دسته دسته از هم جدا نموده و بر سطح زمین پراکنده کرده. نژادها، نژادپرستی­ها و بیگانگی عظیمی که در بین مردمان جهان موج می زند. جنگها، نسل کشی­ها و…  در بسیاری از صحنه­های پرتنش فیلم، ما آدمهایی را می بینیم که به دلیل اشراف نداشتن بر زبان یکدیگر به هم پرخاش می کنند. هرچند زبان، یک عامل سطحی است. چه بسا که در بسیاری از صحنه های این فیلم، تنهایی شخصیت­ها را به نحوی شاهدیم، که در حین صحبت کردن با زبانی مشترک، قادر به فهمیدن یکدیگر نیستند.

با این حال، هنوز بسیار زود است که برای تحلیل و کدگشایی این فیلم، کتاب مقدس را زمین بگذاریم. زیرا اگر کمی به داستانک های فیلم نگاه کنیم و به شخصیت­­هایش خیره شویم، چیزهای دیگری در ذهنمان تداعی می­شود که باز هم به داستانهای کتاب مقدس اشاره دارند:

احمد و یوسف

«احمد و یوسف»، پسران «عبداله»، از خانوادۀ فقیری هستند که در یکی از روستاهای دورافتادۀ مراکش زندگی می­کنند. «زهرا» نام دختر جوان این خانواده است. «یوسف» علی رغم کم سن و سال بودنش نسبت به برادر بزرگترش «احمد» باهوشتر است. چهرۀ زیبایی دارد، و بسیار مورد توجه پدرش است و حسادت برادر بزرگترش را برمی­انگیزد. از این نظر می­توان رابطۀ او و «عبداله» را با یوسف پیامبر و یعقوب مقایسه کرد.

در صحنه­ای از این فیلم می­بینیم که  «یوسف» بخاطر تمایلی شریرانه و درونی، به خواهرش «زهرا» نظر دارد و منتظر فرصتی برای چشم­چرانی است. «احمد» در این مورد مانع او می­شود.

IMG_20171211_133947[1]

طبق نظریات «ریچارد مالتبی» هر روایت دو نوع مخاطب دارد. «مخاطب نوع اول» کسی است که فکر می­کند «احمد» به دلیل پیروی از اصول اخلاقی برادر کوچک خود را از این کار، منع می­کند. اما برداشت «مخاطب نوع دوم» به شکل دیگری است. او بر این عقیده است که «احمد» مانع برادر کوچک خود است، چون خودش نیز به خواهرش نظر دارد و در این­باره با «یوسف» در حال رقابت است! از این منظر، رابطۀ این دو برادر داستان «هابیل و قابیل» در کتاب مقدس را تداعی می­کند. همانطور که «یوسف» در ادامه با لجاجت و خیره­سری خود باعث مرگ برادر بزرگترش می­شود و «عبداله» را همانند حضرت آدم به عزای فرزندش می­نشاند.

سوزان و ریچارد

IMG_20171211_133950[1](1)

زوجی از امریکا با بازی ستاره­های هالیوود، که خوشبختانه، از نظر تاثیرگذاری، هیچ برتری­ای نسبت به سایر شخصیت­های فیلم ندارند. راستی این دو نفر وسط کویر مراکش به دنبال چه هستند؟ مرد، ظاهری آفتاب­سوخته و شکست خورده دارد. و هیچ چیز به اندازۀ حضور زن سفیدپوست و ظریفش در این طبیعت خشن و خشک غیرقابل­توجیه نیست. نه خودکار و کتابی در دست دارند و نه دوربین فیلمبرداری. نه قوم نگارند و نه جهانگرد و جامعه شناس. ظاهراً هیچ علاقه­ای به هیچ اتفاقی در اطراف خود ندارند. زن به جغرافیای خود بدگمان است. حاضر نیست غذای محلی آن منطقه را بخورد. تنها به نوشیدن نوشابۀ کوکاکولا رضایت می­دهد. آن هم بدون لیوان و بدون یخ. از وضع ظاهری و صحبتهایشان مشخص است که فرزندان خود را نزد پرستارشان گذاشته­اند و پس از عمل زایمانی نافرجام و از دست دادن کودکی، به آن مکان آمده­اند. پس زن از افسردگی پس از زایمان رنج می­برد. از این که دیگر نمی­تواند بچه­دار شود غمگین است. این روایت باز هم آشناست. مردی که دغدغۀ بچه­دار شدن دارد، همۀ زندگی خود را رها کرده و دست همسر مریض­احوالش را گرفته و در بیابان­ها سرگردان است. چه چیزی بیشتر از این ما را به یاد «ابرام و ساره» در کتاب مقدس می­اندازد؟ مرد در جستجوی چیزی غریب و انتزاعی شبیه به ایمان است. زن در جستجوی همین هم نیست. و تقدیر هر دو، این است که در پی یک حادثه، مرد، خود را در موقعیتی ببیند که در حال از دست دادن عزیزترین فرد زندگی­اش است و به کمک همان انسانهایی که هیچ امیدی به آنها نیست، جان همسرش را نجات می­دهد.

 

تقابل­های اجتماعی

انتخاب چهار جغرافیای مختلف در این فیلم را می­توان اتفاقی تصور کرد. در حالی که این زندگی­ها از لحاظی مختلف و از لحاظی مشترک اند. برای مثال مولف فیلم، برهنه­نمایی «کی­یکو» در ژاپن را به نحوی در کنار برهنه­نمایی «زهرا» در مراکش قرار می­دهد و به وضوح اشاره می­کند: با همۀ تفاوت­های فاحش، این انسان­ها در ذات خود تمایلات و شباهت­های مشترکی دارند. هرچند که در مراکش آدم­ها با افیون به آرامش می­رسند، در مکزیک با مشروبات الکلی سنگین و در ژاپن با قرص­های محرک خاص… رقص و شادی هر اقلیم از دیگری متفاوت است. اما انگار همه به دنبال یک چیز هستند… آرامشی که منبعش مشخص نیست.

IMG_20171211_133953[1]

برای بررسی تقابل­های این­چنینی مثال دیگری هم در فیلم هست: یکی از شخصیت­هایی که در این فیلم برحسب اتفاق در هر چهار لوکیشن دیده می­شود، شخصیت «مامور پلیس» است. در مکزیک برای چند لحظه تصویر مامور پلیسی را می بینیم که بی­اعتنا از کنار فاحشه­ها می­گذرد. در مراکش، پلیس نهادی است که با مردم خود با خشونت برخورد می­کند، اما نسبت به بیگانه­ها مظلوم و بی­دست و پا است. در ژاپن، یک مامور پلیس در حالی که با غیرمنطقی­ترین صحنۀ زندگی­اش مواجه می­شود، سعی می­کند شرایط مخاطبش را درک و با او همدردی کند و برعکس آن، و پلیس امریکا برخوردی متضاد با پلیس مراکش دارد: با افراد خودی مدارا و با اتباع خارجه بی رحم و خشن برخورد می­کند. راستی این تقابل­ها کنایه از چیست؟ گویا هر چهار لوکیشنی که در این فیلم نشان داده می­شود، اوتوپیای بی­نقصی هستند که مستعد آلوده شدن به یک ویروس­اند. تفنگ ژاپنی و  اتوبوس مدرن توریست­ها در بیابان­های بکر مراکش، ویروسی خطرناکی هستند که فاجعه­ای بزرگ را تداعی می­کند: حادثۀ یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱٫ و احتمالاً دلیل قساوت و وحشت پلیس امریکا و برخورد خشنش با اتباع مکزیک نیز همین باشد. البته این نتیجه را می­­توان از جای دیگری نیز استخراج کرد و آن فیلم مستندی است که «ایناریتو» دربارۀ یازدهم سپتامبر ساخته است و از حوصلۀ این متن خارج است.

 

آدم

در لحظه­ای از فیلم که «احمد» کشته می­شود، دقایقی رقم می خورد که انگار همۀ گره­ها باز می­شوند. گویا این جهان یک قربانی می­خواسته تا نجات پیدا کند و آن قربانی «احمد» است. «عبداله» بر جنازۀ احمد زار می­زد. در آن سمت دیگر، «ریچارد» در حالی که با پسرش صحبت می­کند در حال اشک ریختن است. گویی چیزی را در مراکش کشف کرده که اصلاً از وجودش هیچ اطلاعی نداشته است و کمی بعد «آقای واتایا» (کوجی یاکوشو) در ژاپن به منزلش می­رسد و دخترک بی­صدا و برهنه­اش را در بالکن خانه­اش در آغوش می­کشد. راستی این دختر چه کسی را تداعی می­کند؟ شباهتی به دختر آدم ندارد؟ دختری که در هیچ روایتی در عالم، هیچ اسم و کلمه­ای از او ثبت نشده.  بی­صدا و تنها و عریان و بی­سلاح است و هیچکس از او هیچی نمی­داند…

 

 

 

همچنین ببینید

۸

جست و جوی خود : خوانش لاکانی فیلم «زمینی دیگر»

               مینا دامغانیان     در این مقاله جست‌و‌جوی «خود» در فیلم زمینی دیگر (مایک ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>