جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

بازشناختی در درون فهمی و برون فهمی نشانه ها

بازدید: 2,238

پاپی         عابدین پاپی

هر نشانه ای دارای دو نوع فهم است . نخست درونی فهمی یک نشانه است و دیگربرون فهمی یک نشانه می باشد. فهم به معنی مفهومی است که از یک نشانه دریافت می شود . دریافت ها از یک نشانه بستگی به فهم درونی و فهم بیرونی نشانه دارد . فهم درونی یک نشانه به ذات و وجود معنایی یک نشانه اطلاق می شود وفهم برونی یک نشانه به معنای شکل صوری و ظاهری یک نشانه گفته می شود . یک نشانه می تواند سیرتی زیبا داشته باشد یا صورتی زیبا و درهردو حالت زیبایی آن را هنرمند و خلاق به تصویر می کشد. مهارت و توانِ در خلق زیبایی را هنر می گویند . هوسرل بنیانگذار پدیدار شناسی می گوید: « آگاهی از چیزی ویا آگاهی به سوی چیزی و هر آنچه به یقین درباره ی آگاهی خودمان می دانیم درباره ی به ازای آگاهی خود نیز می دانیم» آگاهی و فهم هوسرل شناخت ِشی ء ای فیزیکی نیست بلکه معنای آیدوس یا ذات شی ء است. آگاهی از هر چیزی یا به سوی چیزی یک نوع هنر بی بدیل است وهرآگاهی که نسبت به خودمان پیدا کنیم درواقع نوعی خود آگاهی را کشف نموده ایم . انسان وقتی نسبت به خویش آگاهی داشته باشد به فراتر از خویش و پیرامون خویش هم آگاه خواهد شد . پدیدار شناسی سوبژاکتیوبه فراتر از نشانه های عینی  نظر دارد و گامی فراتر از دایره هستی را برمی دارد که تفکرهوسرل نیز از این دسته پدیدارهاست. از جانبی دیگر پدیدار شناسی هرمنوتیکی هایدگر است. هرمنوتیک به معنی درون فهمی است. پرسش از معنای وجود را می توان هرمنوتیک نامید. هر وجودی معنا و جوهری دارد و به این جوهر که دارای زیر لایه هایی معرفت شناسانه است هرمنوتیک می گویند . انسان در مقابل وجود خود مسئول است و بایستی همیشه از وجود خود پرسش کند که از چه هستنده ای برخوردارمی باشد و چه اندازه نسبت به این هستنده حساس و جوابگوست .هایدگر نیز دازاین را هستنده ای می داند که خود ما هستیم از آن حیث که وجود داریم و درمقابل آن مسئولیم. بنابراین به نظر می رسد که هرچیزی که از خودش فهمی را به نمایش می گذارد یک نشانه است . نشانه تا زمانی که ناشناخته باشد و شعور بر آن تقدم ندارد یک جسم خنثی است  و گمان می رود که خودِ هوسرل و هایدگر نیز تا زمانی که به فهم درون خویش وهستی پی نبرده بودند یک جسم خنثی اطلاق می شدند. کارآمدترین اصطلاحی که به برون فهمی و درون فهمی نشانه ها در شناخت و ساخت بیشتر آن ها کمکی بایسته به شمار می رود اصطلاحی است به نام «فوزیس». فوزیس کلمه ای یونانی است و به معنی (برآمدن) است و برآمدن را زمین معنا کرده اند. در اتیمولوژی این واژه می توان چنین برداشت کرد که به معنی به وجود آمدن یا بالا آمدن باشد اما این بالا آمدن می تواند به دو شق تقسیم شود . نخست هرآنچه که بر روی زمین وجود دارد و دیگر خودِ زمین است که می توان به عنوان ریشه و پایه از آن یاد کرد. فوزیس چیزی را نمایان می کند که انسان مسکن خود را برآن بنا می نهد . مسکن انسان بر دو بخش تقسیم می شود یکی مسکن فکری است و آن دیگر مسکن مادی می باشد . هر آنچه که انسان از جانب اندیشه تولید می کند برمسکن فکری و مسکن مادی آن استوارند. از نگاهی دیگر واژه ی برآمدن به معنی همه ی چیزهایی است که بر زمین قرار گرفته اند . آنچه که خود را بر زمین نمایان می سازد برآمده گفته می شود . برخاستن هرچیزی از یک خاستگاه را می توان برآمدن نامید. به مانند: برآمدن آفتاب از پشت ابر یا برآمدن یک فهم از اندیشه ی آدم و یا برآمدن فصل بهار یا زمستان و یا برآمدن یک کوه برزمین .هرچیزی یک برآمدگی دارد و با همین برآمدگی است که خود را در هستی نشان می دهد. خود نشانه به معنی برآمدگی است . همه ی موالید چهارگانه در هستی از دونوع فهم برخوردارند که این مفاهمه ها را درون فهمی و برون می توان نامید. باطن یک نشانه از فهمی درونی برخوردار است و ظاهر آن از فهمی برونی. مثلن: یک کتاب را به عنوان یک نشانه در نظر بگیرید که به چاپ رسیده است این کتاب از دو نوع فهم بهره می جوید نخست طرح روی جلد کتاب با نام کتاب است که فهمی برونی را به مخاطب منتقل می کند و دیگر محتوا ی کتاب است که به معنی فهمیدن یا درون فهمی کتاب به شمار می رود وما از فهم برون کتاب به فهم درون آن دست می یابیم . از جهاتی دیگر می توان به انسان اشاره نمود که از دو نوع فهم برخوردارشده است نخست فهم برونی اوست و دیگر فهم درونی آن . تنِ انسان فهم برونی انسان است و جان یا روح انسان فهم درونی انسان محسوب می شود . با مرگِ جان ، تن انسان می میرد اما فکر آن زنده است . هنرانسان ها را زنده می کند و بی هنری به منزله ی مرگ انسان هاست. ماندگاری انسان به هنراوست . نکته ی دیگرمقوله ای به نام طبیعت است که از این نگاه به دو شق تقسیم می شود. شق نخست طبیعت خود ساخته است و شق دوم طبیعت دیگر ساخته. هرآنچه که ساخته ی دست بشر است را می توان دیگر ساخته یا بشر ساخته نامید و هرآنچه که بشر در ساختن آن دخالت و تأثیری نداشته است را می توان خود ساخته نامید . خود ساخته را هرفرهنگ و تمدنی با شیوه ای متفاوت بیان می کند و هنوز هم کسی به راز این خود ساختگی دست نیافته است زیرا که اغلب نظراتی که وجود دارد نسبی هستند. نشانه های طبیعی درهستی ازاندیشه ی بشر پیروی نمی کنند و هیچ فیلسوف یا اندیشمندی چه ماتریالیست و چه ایده آلیسم و یا اگزیستانسیالیسم یا پراگماتیسم در ساختن یا تغییر فرمیک این نشانه ها تصرف نداشته است و تنها به مفاهمه هایی از این نشانه ها با ارائه ی شیوه هایی فرآرونده دست یافته است . فلاسفه درمعرفی هستندگی  وبافت مندی فهم درون و فهم برون اشیاء و نشانه ها تصرف ویژه ای داشته اند اما در ساخت مندی  این نشانه ها به مانند یک ساختمان یا یک دانش فنی دخل و تصرفی نداشته اند. تولیدات اندیشمندان با تشبث به نشانه های طبیعی به سرانجام رسیده است . پس آنچه متبادر به ذهن است سهم هستی در خود ساختگی خویش است نه در اندیشه ذهن  که متعلق به انسان است و سهم انسان در آگاهی نسبت به خویش و پیرامون خویش است . گمان می رود که هستی عین یک هستندگی دارد که همه ی فلاسفه و اندیشمندان به تشریح و تبیین همین هستندگی ها می پرداخته اند. فکر یک هستندگی است و باشندگی بارز آن را از آنِ موجودی به نام انسان دانسته اند به گونه ای که وقتی می گوئیم انسان حیوانی متفکر و ناطق است از این روست  که این انسان به چیزی فکر می کند و به دنبال نیل به فهمی درونی و برونی از آن چیز یا نشانه است . فرض کنید به جای جهان هستی یک جهان نیستی در مقابل شما قرار می گرفت که هیچ گونه حیات و چرخش و حرکت زمان بندی در آن وجود نداشت و چیزی به نام نشانه های طبیعی و مصنوعی در آن احساس و یا دیده نمی شد و کاملن عدم محض بودآیا چنین جهانی قابل فهم و ادراک بود؟ آیا می توان به فهمی از این جهان نیستی دست یافت؟ مسلمن خیر. از این رو که هستندگی در جهان هستی معنا می یابد و نیستندگی در جهان نیستی.. هیچ نیستی ای را نمی توان هست کرد اما هر هستی ای دارای شاخک هایی هست مند است. هر هستی ای با پایانی مواجه می شود و برخی از هستی ها هم با مرگشان دوباره زنده می شوند اما در هر دو حالت انسان بدون هست مندی خویش معنا ندارد. تا هستی نباشد نیستی هم نیست . مکان است که هستی ها را دردامان خود پرورش و تربیت می کند . مکان همیشه میدان تاخت و تاز انسان ها و سایر موالید سه گانه بوده است و زمان او را در هر مکانی در شکل و شمایلی دیگر به دایره ی نمایش کشانده است . حیله گری زمان در این است که هرگز به آدم ها و نشانه های دیگر در مکان، مکانی نداده است! . آدم ها همیشه با زمان در حرکت بوده اند و زیر سایه آن زیسته اند و چه بسا با این نوع زیست مندی با چالش های فراوانی هم مواجه شده اند. زمان تند تر از زندگی می دود و سریعتر به پایان راه می رسد. از جانبی دیگر آنچه محل بحث و نظر است مباحث فلسفی است، فلسفیدن در جهان هستی که بانی آن فلاسفه بوده اند. در این جا می توان رویکردی گذرا به ماتریالیست ها داشت یا ایده آلیسم ها که جهان هستی را درزوایایی متفاوت به تصویر کشانده اند. ماتریالیست ها بر تقدم ماده بر شعور اعتقاد دارند و سیر تکاملی شعور را با گذر زمان و در ماده می بینند  و ایده آلیسم ها شعور را برماده مقدم می دانند و براین اصل واقف هستند که اندیشه و ذهن انسان برماده تقدم دارد . اینان ایده را براشیاء مقدم می دانند . آن جهانی که ماتریالیست ها ازآن دم می زنند جهان مادی است و گمان نمی رود که شعور سیر تکامل یافته ی ماده در طول و عرض متمادی جهان باشد زیرا که خودِ ماده هم خالی از شعور و جنبش نیست . از طرفی دیگر جهان ساخته ی ایده و اندیشه ی بشر نیست بلکه بشر در پالندگی و بالندگی این ساختگی دست داشته است . به عنوان مثال: بشر توانسته به دنیاهایی ذهنی با کمک از اندیشه ذهن دست یابد. این که بشر در مادیّت جهان تأثیر گذاشته است شکی نیست اما در ذات جهان تأثیری نداشته است . تنها بُعد مادی جهان را تغییر داده است ولی بُعد ذاتی و وجودی آن قابل تغییر نیست.

مهم ترین پرسش از فلاسفه ی ماتریالیسم و اید ه آلیسم این است که نظام مندی جهان یک امر ذاتی است به گونه ای که خورشید قرن هاست از مشرق طلوع می کند و در مغرب می نشیند و این تکرار توأمان با فهمی درونی است . آیا کسی توانسته است این نظم و پراکتیو رفتاری را تغییر دهد؟ آیا کسی توانسته است که از مرگ نشانه ها جلوگیری کند و یا یک انسان را سراغ داریم که هنوز هم زنده باشد و هرگز نمرده است ؟ از این که یک ماده دارای شعور است شکی نیست و هر نشانه ای دارای فهمی درونی است و همان فهم درونی شعور ماده است و از این که انسان توسط اندیشه و عقل خویش درطبیعت وهستی تأثیر ژرف و شگرف داشته و بخش عمده ای از جهان مادی را دچار تغییر و تحول کرده است تردیدی نیست اما طبیعت قانونی خود ساخته و خود کار دارد که این قانون خودکار از یک نظم و ترتیب خاصی بهره جسته است و اندیشه انسان نیز از همین قانون خود کار پیروی می کند. همه ی اندیشمندان جهان در ساختن جهانی بهترسهیم هستند اما کسی نمی تواند ادعا کند که تفکرش جهان شمول است . امروزه چیزی به نام مطلق گرایی وجود ندارد وهرآنچه هست نسبی است . نسبی گرایی در همه ی اموردخل و تصرف دارد . به نظر می رسد که هر نشانه ای در طبیعت نیاز به خودشناسی دارد . طبیعت مادرهمه ی موجودات است و همه ی موجودات در زهدان آن متولد می شوند . آسمان پدر موجودات است و زمین مادر موجودات و توسط آسمان است که زمین باردار می شود. نظام هستی از قانون تضادها و قانونی به نام اتفاق بهره می جوید و بر اساس آشتی ها و قهرها و نابه هنگامه ها می باشد که جهان ساخته می شود. مهم ترین مبحثی که در ارتباط با مسئله ی فهم در نشانه های طبیعی و مصنوعی وجود دارد این است که فهم در نشانه ها وجود دارد یا به وسیله ی اندیشه و عقل انسان به وجود می آید؟ نظر این است که هر نشانه ای اعم از مادی و فکری هم از فهم خویش باخبر است و هم از فهم پیرامون خویش و یک ارتباط تنگاتنگ در بین موجودات هستی وجود دارد که به صورت غریزه و در ابعادی در اشکالی واقعی خود را به نمایش می گذارد. دیگرنکته مقوله ای به نام مفهم و مفکر است . مفهم کسی است که می فهمد و مفکر کسی است که فکر می کند . در طبیعت و هستی همه نشانه ها از درون فهمی برخوردارهستند و هر نشانه ای به اندازه ی خودش در حال منقلب شدن و جنب و جوش است به طوری که آگاهی را می توان از هرنشانه ای دریافت نمود اما بدیل ترین نشانه که سرعت تغییر در تفکر در آن محسوس است نشانه ای به نام انسان است و انسان بیشتر از  دیگر موجودات می فهمد و قدرت فهم ، درک و تفکر آن از نشانه های دیگر به مراتب بیشتراست . یک کوه یا یک درخت به صورت ناخودآگاه فهم خویش را به انسان می دهد اما قدرت پردازش و بیان آن را به صورت مستقیم و مشهود ندارد اما انسان می تواند درهر نشانه ای فهم کند و به اندیشه ای برسد واز این روست که خود را بانی طبیعت قلمداد می کند واین اندیشیدن نیز در طول قرن های متمادی و پیوسته به دست آمده است زیرا که طبیعت از آغاز معلم انسان ها بوده  و رفتار بی منت آن در انسان ها باعث رشد این موجود شده است. او از خود گذشته و فداکاری به نمایش گذاشته است و انسان بی مهری و ستم را بر او روا داشته است ! بنابراین موجودی به نام انسان در دنیای امروز ازطریق قوه عقل و اندیشه و فرهنگ می تواند به تمام دریافته های جهان هستی دست یابد و دراین یافته ها و دریافته ها به نتایجی منتج برسد . براساس مباحثی که در بطن این قول عنوان شد به دیدگاه هگل هم نزدیک تر می شویم که در زوایایی نوعی هم ذات پنداری را در جهان هستی حاکم می داند . هگل همه ی عالم را مراتب نمایان شدن یک ذات معنوی یا رازگون می پندارد. ایده آلیسم هگل نوعی واقعیت معقول و محسوس است و جهان از دریچه ی نگاه او متجلی و نمایش نوعی اصل روحانی است و اگر چنین پنداشت شود، این اصل روحانی را، اغلب فلاسفه شرق وغرب بعد و قبل از هگل هم عنوان داشته اند. جان لاک نیز در دایره ی رویکردی رئالیسم خویش، انسان را به دو بخش تقسیم می کند که یکی بخش روحانی آن است و دیگر بخش این جهانی و به نظر می رسد در ابعادی او نیز در فرآیند ایده آلیسم به نوبه خود سهیم باشد . از این نگاه وجه اشتراک فراوانی از حیث اندیشه بین ایده آلیسم ها و رئالیسم ها وجود دارد زیرا که هردو نظرشان به منظرهای هستی واقعی و بر معیارها ی عقلانی است . دیگر نگاه یدیدارشناسی هایدگر است. این فیلسوف به معنای وجود و پرسش از وجود اعتقاد دارد وهستی و زمان را به سمت جلو پرتاب می کند تا در دایره ای غیرازسویژاکتیو فرود آید و این دایره را پدیدار شناسی هرمنوتیکی می نامد . شاید زیر لایه هایی که هایدگر از هستی و زمان به دایره ی تشریح و تبیین می آورد پیوندی است که فهم بشر را نسبت به نظام آفرینش حساس تر و محتاط تر جلوه می دهد. اگر چه هایدگر از جهان هستی به دنبال ارائه ی طرحی پاتافیزیک است از این رو که می خواهد شرحی تکمیلی را برجها ن بنویسد و از دانش راه حل های تحلیلی استفاده می کند تا بتواند یک طرح جدید را ازهستی و زمان به بشر انتقال دهد اما بخشی از درون فهمی هایدگر نیز روحانی است . از سقراطِ آرمان گرا تا افلاطون که پدر فلسفه ی ایده آلیسم است تا شوپنهاور اگزیستانس و ارسطوی رئالیسم تا پراگماتیسم ویلیام جیمز که این فیلسوف اعتقاد دارد  حقیقت همان چیزی است که سودمند است ،همه یک سیر تکاملی را از جهان هستی به دایره ی تصویر می کشانند و تنها رویکردها متفاوت است. نظام آفرینش یک کلیّت دارد و یک حزئیت که کلیبت آن قابل تمیز و تحلیل نیست و تنها فلاسفه و اندیشمندان به جزئیات جهان پرداخته اند. .در دایره ی هستی، کلیّت مبنا است و دیگر نشانه های طبیعی جزئی از این کلیّت اند و فیلسوف تنها توانسته شرحی تحلیلی را برهمین نشانه های جزئی بنگارد. نبود یک جزئیت از این کلیّت به مانند خورشید ، ماه و یا باد و باران به کلی نظم آفرینش را دچار اختلال و ایستایی محض می کند . روابط همبسته و پیوسته ای بین موجودات هستی وجود دارد و به صورت زنجیره وار یکدیگر را همراهی می کنند . یک قانون دیالوگ وار بر جهان حاکم است که این قانون را این قلم:« قانون نانوشته می خواند» قانونی که بشر از جهان نگاشته است با قانون طبیعت متفاوت است . به اندازه ی جهان هستی کتاب نوشته شده  و درهمه ی زوایا نیزهستی مورد کند و کاو قرارگرفته و فلسفه ی علم نیز همه ی زوایا را به دایره ی تصویر کشیده است اما هنوز کسی به قانون طبیعی جهان وبه رازهای نهفته ی در دل این طبیعت پی نبرده است که چگونه نگاشته شده است . علت طلوع خورشید و چگونگی تابش آن در زوایایی به اثبات رسیده است ولی هیچ کسی به چگونگی این هستندگی وچگونگی این ساختندگی پی نبرده است. دریافت این است که نشانه ها از درون فهم وبرون فهمی برخوردارند و نظم هستی بر پایه و بنیاد این دو مؤلفه استوار است. مهم تراین که ،هر نشانه ای به صورت ناخودآگاه از آگاهی فهم خود باخبراست و تمیز و تشخیص این مفاهیم را انسان متفکر به جامعه می شناساند . قوه ی شناخت و بیداری همه ی آگاهی های نشانه ها را انسان مشخص می کند و رازخردگون هر نشانه نزد آدمی است . نشانه ها یک ساحت فیزیک وار دارند که این ساحت از فهمی بیرونی برخوردار است و این فهم را قوه ی درک و فهم انسان به دایره ی تصویرمی آورد . یک تابلوی نقاشی می تواند فهمی روساختی و یا زیر ساختی را از جامعه به نمایش  بگذارد و یا یک شاعر وقتی نگاهی پرنووار یا اروتیک به طبیعت و جامعه دارد در نوع خود این نوع رویکرد هنری نوعی برون فهمی به شمار می رود. برون فهمی درهنر بستگی به مهارت و توان هنرمند دارد که چه قدر می تواند خلق زیبایی کند . آفرینش مفاهیمی بیرونی از یک نشانه نیاز به خلاقیت دارد که این برساختگی را هنرمند به سرانجام می رساند . نکته ی دیگر درون فهمی دراشیاء و موجودات است . چهار نوع رویکرد متفاوت به یک نشانه وجود دارد که در جهان دیروز و امروز بر پایه ی همین چهار نوع رویکرد در حرکت و تکاپو هستیم . نخست رویکردی رئالیسم یا واقع گرایی است. واقع گرایی به هرآنچه که درمقابل چشمان ما ایستاده است و به درون فهم همین واقعیّت می پردازد وساختار و بافتارهای همین در مقابل ایستاده را به بررسی می برد . جهان واقعی جهانی آکنده از معنا و مفهوم است و کارهنرمند و متفکر شناخت همین مفاهیم می باشد. رویکرد دوم رویکردی سوررئالیسم یا ذهنیت گرایی است . ذهنیت گرایی به مراتب فراتر از متافیزیک در جستجوی حقیقت و ذات هستی است . در این نوع فرآیند اندیشه ی ذهن خلاق است اما در واقع گرایی هستی عین حرف اول را می زند . هستی شناسی به دنیای واقعی تعلق دارد و ذهنیت شناسی به بررسی دنیای ذهن با بهره گیری از اندیشه ی ذهن می پردازد . رویکر د سوم هزمنوتیک است . هرمنوتیک با در نظر گرفتن جوانب عینی و ذهنی به دنبال بافتاری تودرتو و تأویل پذیر از نظام هستی است . این رویکرد هم به برآمدن توجه دارد و هم به درون فهم های این برآمدن . هم نگاهی متافیزیک به جهان هستی دارد و هم فیزیک و هم این که به دنبال طرحی پاتافیزیک است تا که بتواند شرحی مفصل را با زیر لایه هایی معرفت شناسانه از جهان را به دایره ی تصویر بکشد . هایدگر از چنین تفکری بهره مند شده است به طوری که این نوع نگاه را درهنر لحاظ می کند با این تفاوت که انگاره های او جامعه شناسانه نیستند و ساخت مندی تفکر آن به هستی شناسی و غور در درون فهمی هستی می باشد . مهم ترین چالش فرآروی فلاسفه جهان از ایده آلیسم افلاطون و هگل گرفته تا پراگماتیسم  ویلیام جمیز و دیونی عدمِ شناخت شناسی از جامعه و بازگویی مناسبات اجتماعی با رویکردی روانشناختی و جامعه شناختی است . مبحث متافیزیک و آنتولوژی جهان اگر چه نوعی درون فهمی از هستی به شمار می رود و می توان چنین نگرش هایی را هستی شناسانه نامید اما از جوانبی دیگر رهیافت هایی مبنی بر فرود در دایره ی زیست اجتماعی و توجه به بشر زیست مند دیروز و امروز را دربافتی امانیست در دستور کار ندارد و گرایشی را به سمت بورژوازی و سرمایه داری گزینش کرده است . گمان می رود فلسفه ی جهان نیاز به برون فهمی فرآبخش و توسعه بخشی دارد و این برون فهمی را می توان در اقتصاد سیاسی مارکس دریافت نمود اما با توجه به حرکت جهان به سمت جلو بازیابی چنین تفکراتی (به مانند مارکس) در قالبی نوین تر هم امری ضروری است . فیلسوف علاوه بر رویکردی هستی شناسانه و تصویر پیدایشی از معنای وجود بایستی دغدغه های دانش را در حوزه های فرهنگ معیشت و فرهنگ رفاه و اجتماع را هم داشته باشد . فرهنگ رفاه تنها در درون فهمی نشانه ها قابل تأمل نیست بلکه برون فهمی از نشانه ها نیز بخش دیگری از رفاه بشریت است که بدان التفات لازم نشده است . دیگر نکته رویکردی پراگماتیسم است که در دنیای امروز محل بحث و نظر می باشد . پراگما به معنی عمل است و پراگماتیسم به معنی عملگرایی می باشد . گرچه عمل گرایی به بخش عمده ای از برون فهمی نشانه ها توجه دارد اما در زوایایی هم درون فهمی جامعه را با چالش اساسی مواجه ساخته است. دخل و تصرف اندیشه بشر در نشانه ها و تبدیل یک نشانه ی طبیعی را به حالتی مصنوعی را نمی توان رفاه علمی و فرهنگی درابعاد مختلف  قلمداد کرد بلکه رفاهی گذرا است که به مرور زمان ممکن است بازتاب های ناهنجاری را هم به دنبال داشته باشد. طبیعت به عنوان یک پارادایم و تقلید از این پارادایم درهنر و ادب ، معماری و شهرسازی و غیره امری بایسته است و جامعه را با توسعه مواجه می سازد اما به شرطی که روح و جان طبیعت حفظ شود.هنر بی جان و روح هنری مُرده است . یک هنر نیاز به تلأ لو و درخشش در همه ی افراد را می طلبد و بایستی از بویه هایی جامعه پذیر برخوردار باشد . بنابراین نشانه می تواند هرچیزی باشد که با اشاره به آن قابل شهود باشد و جهان هستی آکنده از نشانه های منظور و محسوس است . سعدی می گوید: تن آدمی شریف است به جان آدمیّت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. پنداشت این است که سعدی همان رویکردی درون فهم را به انسان به عنوان یک نشانه ی بارز دارد و از برون فهم آن که می تواند لباس و ساختارهای فرمیک آن باشد ، غافل است . ازجانبی سعدی همان حرفی را زده است که در پدیدارشناسی جانِ هگل هم وجود دارد با این تفاوت که هگل نگاهی وسیع و علمی – تشریحی به موضوع دارد و در بسط و تداوم این مهم بیشتر کوشیده است . توجه به نشانه های طبیعی و مصنوعی جامعه را با رشد و بالندگی و پالندگی مواجه می سازد به شرطی که نگاهی جامعه شناسانه و روان شناسانه به درون فهم و برون فهم نشانه ها داشته باشیم . در جهان دیروز بحث جامعه پذیری یک اثر هنری تا بدانجا پیش می رفت و نمود داشت  که جامعه این اثر را به عنوان یک پارادایم کلی می پذیرفت و این مهم در کشور ایران هم مشهود بود به طوری که در حوزه هایی به مانند ادبیات و سایر علوم به مانند فلسفه و سیاست کاملن این مهم مبرهن بود . مثلن: اثر فردوسی ، حافظ ، سعدی  و مولانا یا هومر یا شکسپیر یک مطلق گرایی محض بود و از جهاتی دیگر تولیدات اجتماعی و ادبی قرن بیستم در اروپا کاملن از جامعه پذیری وتعمیم پذیری قابل توجهی بهره مند شده اند اما حرکت انقلابی آمریکا و اروپا سیر اندیشه را به سمت و سیاقی دیگر به مانند نسبی گرایی کشانده است که امروزه حداقل می توان چنین برداشت نمود که چهره های ادبی ، فرهنگی و هنری به اندازه ی شکسپیر و یا افلاطوم مطلق نیستند . این نسبی گرایی اگر چه در همه ی گرایش ها و حتا صنعت رخنه کرده است و در جهاتی به پویایی و گویایی جهان کمک می کند ولی در زوایایی دیگر هم موجب رکود و ایستایی جامعه شده است . نظر این است که ، شایستگی در هر زمانی مدنظر بوده است و می تواند موضوعی باشد که جامعه را با گویایی کارآمدتری مواجه می کند . یک فرد شایسته در هر گرایشی که باشد شایستگی خود را در اختیار جامعه می گذارد و به دنبال بایستگی های جامعه است نه هستگی های فردی خویش. خدمت به جامعه از برای جامعه مهم تر و سازنده تر از رشد جامعه اما از برای رشد خویش است. زیست مندی جهان هستی بر دو پارامتر بنیادی استوار است . نخست سا خت های هستی است و دیگر روساخت های هستی. ساخت های هستی از بافتاری نظامند تشکیل شده اند و اندیشه ی ذهن انسان در آن دخل و تصرف ندارد اما بخشی از روساخت های هستی دستاورد دست بشر هستند که در ازمنه های تاریخ در شکل و شمایلی متفاوت خود را به نمایش گذاشته اند . روساخت ها بر بنیاد ساخت ها شکل گرفته اند که به دودسته تقسیم می شوند: ابتدا روساخت های طبیعی که اندیشه ی بشردرآفرینش و زایش آن ها دخالتی نداشته است و دیگر روساخت های مصنوعی است که ساخته ی دست بشرند . ازجانبی دیگر ساخت ها و رو ساخت ها از درون فهمی و برون فهم هایی تشکیل شده اند . به مانند: زمین به عنوان یکی از ساخت های هستی از دو نوع فهم برخوردار است. یکی فهم درونی است و دیگر فهم بیرونی  که بخشی از این فهم بیرونی مختصِ به شعور زمین است که ازبطن زمین خود را نمایان می سازد و بخش دیگر آن مختصِ به شعور بشراست که درساختن آن دخل و تصرف کامل دارد.

منابع و مآخذ:

پدیدار شناسی هوسرل، دان رهاوی ، ترجمه مهدی صاحبکار و ایمان واقعی، انتشارات روزبهان ، سال نشر: ۱۳۹۱

هستی و زمان ، نوشته مارتین هایدگر، ترجمه فرهاد سلمانیان،چاپ هفتم، نشرمرکز،۱۳۹۳، تهران

درآمد وجود و زمان، ترجمه منوچهر اسدی ، نشر پرسش ۱۳۷۰، آبادان

پدیدار شناسی جان ، گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، باقر پرهام (مترجم) تهران ، کند و کاو ۱۳۹۰

جهان به مثابه ی اراده و برابر نهاد (ترجمه از متن آلمانی) آرتور شوپنهاور ، محسن اکبری ( مترجم) ناشر: نگاه معاصر

درباب طبیعت انسان،آرتور شوپنهاور،رضا ولی باری (مترجم) ناشر: نشر مرکز

فیلسوف بزرگ ، دایانه کالینسون  ، محمد رفیعی مهرآبادی، انتشارات عطایی، ۱۳۶۲

— فراسوی نیک و بد ،فرید ریش نیچه ، ترجمه داریوش آشوری ، انتشارات خوارزمی ، ۱۳۷۹، تهران

— تاریخ فلسفه، ترجمه عباس ذریاب ، چاپ بیست و یکم تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۸۷

— تاریخ فلسفه، نویسنده: فردریک کاپلستون ، مجموعه ۹ جلدی تاریخ فلسفه

— تا اندازه ی واژه ها می نویسم ، نویسنده :عابدین پاپی ، انتشارات آوای کلار، محل نشر ، تهران،سال نشر،۱۳۹۷

— واژه ها چه می گویند، نویسنده : عابدین پاپی (در دست چاپ)

 

 

 

همچنین ببینید

پاپی

درآمدی به چگونه مندی واژه ها درجامعه وشعر

           عابدین پاپی   پیش از گفتار: گفتارفرآرو با تحقیق و پژوهش میدانی ومطالعه و ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>