سه شنبه , ۲۲ آبان ۱۳۹۷

بازگشت به اصالتمان

بازدید: 3,405

Fernando Sorrentino         فرناندو سورنتینو                        ترجمه : سیدسینا میرعربشاهی

 

فرناندو سورِنتینو، متولد سال ۱۹۴۲ در بوئنوس آیرس، نویسنده‌ای آرژانتینی است که آثارش تا کنون به بسیاری از زبان‌های دنیا از جمله انگلیسی، پرتغالی، ایتالیایی، آلمانی، فرانسوی و حتی چینی ترجمه شده‌اند. وی در طول زندگی حرفه‌ای چهل‌ساله‌ی خود موفق به انتشار شش مجموعه‌ داستان‌ کوتاه بوده که بر اساس چندی از آن‌ها از جمله داستان «مردِ درون» فیلم‌های کوتاه و بلندی ساخته‌ شده‌اند. سورنتینو در کنار نگارش داستان‌های کوتاه، آثار ادبی بلندی نیز در قالب رمان از خود باقی گذاشته و مقالات متعددی نیز در باب ادبیات آرژانتین قلم زده است. منتقدان کارهای او را اختلاطی عجیب و غریب از تخیل و شوخ‌طبعی توصیف کرده‌اند که هرچند گاهی چرخشی متناقض دارد اما همیشه قابلیت باورپذیری خود را حفظ می‌کند. داستان زیر از وی در سال ۲۰۱۱ توسط خانم آیریس ماریا میِلونِن به انگلیسی برگردانده شده است.

—————————————————————————————————–

تمایل دارم هر ایده‌ای را که توسط جامعه‌شناس یا روانکاوی طی برنامه‌های میزگرد تلویزیونی ارائه می‌شود بیدرنگ قبول کنم. صدای بم و بی چون‌ و چرای مردانه که در میان عینک‌ها، ریش‌ها و دودهای پیپ ظاهر شده بود، مطرح کرد که انسان‌ مدرن به پدیده­ی کالا­شدگی مبتلا گشته و جامعه‌ی مصرف‌گرا ذره­ذره در حال مصرف او بوده است.

ترسیدم و فرآیند ذهنی سرگیجه‌واری- که سودی در توصیفش نیست اما به راحتی تصور می‌شود- من را به جلو راند تا فوراً تلویزیون را خاموش کنم و به مغازه‌ی دوچرخه‌فروشی «برادران سوسوریو» که در محله‌ی‌مان ویلا اورکیزا بود، بروم. نمی‌دانم برادرهای سوسوریو چند نفر هستند چون در مغازه فقط یک مرد بسیار لاغر با گونه‌ها‌ی برجسته حضور داشت؛ بعداً معلوم شد فردی باهوش، کارآمد و فِرز است.

در همان حین که دوچرخه را به من می‌فروخت، از آن جمله‌هایی بر زبان آورد که معلم به شاگردش می‌گوید:

«این بهترین کاریست که می‌توانستی انجام بدهی. زندگی بسیار پیچیده شده. دوچرخه ساده است و علیرغم اینکه وسیله‌ای مکانیکی‌ست مستلزم یکسری چیزهای طبیعی می‌باشد: هوای تازه، نور خورشید و ورزش.»

موافق بودم. با احساس شادمانی نسبتاً کودکانه‌ای سوار دوچرخه شدم و به سمت خیابان‌های ویلا اورکیزا و ویلا پویِردّون رفتم. بعد از چند دقیقه از ویلا لینچ در سانتوس لوگارِس که در منطقه‌ی اِل پالومار بود، سر درآوردم. با خودم گفتم: «فوق‌العاده است، این وسیله‌ی ساده و بی‌آلایش به من این امکان را می‌دهد که در زمان نسبتاً کمی مسافت‌های طولانی را طی کنم.» بله، اما واقعاً چه مسافتی را طی کردم؟

چون از عدم قطعیت و تخمین بیزارم، دوباره به دیدن آقای سوسوریو رفتم. این دفعه با حالتی جدی و مردد به من نگاه کرد. تغییری قابل توجه در رفتارش مشهود بود.

گفت: «یادت باشد این ایده‌ی خودت بود که برگردی.»

با تملقی اغراق‌آمیز جواب دادم:

«مشتریِ راضی همیشه پیش فروشنده‌ی درست­کار بازمی‌گردد.»

از او پرسیدم: «که به نظرش تجهیز دوچرخه به کیلومترشمار فکر خوبیست یا نه؟

با اخم گفت: «کیلومترشمار بدون سرعت‌سنج مثل چنگال بدون چاقو است. یکدیگر را کامل می‌کنند و به هم دلیلِ بودن می‌دهند. کیلومترشمار نشان می‌دهد که چه مسافتی را طی کردی و سرعت‌سنج تو را از قدرت رکاب زدنت مطلع می‌کند.»

اعتراف کردم که حق با اوست و ظرف چند دقیقه هر دو دستگاه بر روی دسته‌های دوچرخه‌ام نصب شدند.

آقای سوسوریو ادامه داد: «مردم سرشان با پشتشان بازی می­کند و یا احمق به دنیا می‌آیند. پس چنانچه با آدم‌های حواس‌پرت مواجه شدی، تعجب نکن. نظرت راجع به یک بوق برقی برای کامل کردن این سِت سه‌تایی محشر چیست؟»

«متأسفم که موافق این پیشنهاد نیستم ولی باید بگویم که از صدای بوق بدم می‌آید.»

گفت: «این بوق متعلق به امپراطوری خورشید فروزان است و احتمالاً می‌دانی که ژاپنی‌ها دوست دارند در استفاده از فضا صرفه‌جویی کنند. این وسیله هم‌اندازه‌ی یک قوطی کبریت است و حتی اگر از صدای بوق هم خوشت نیامد، می‌توانی از امکانات جانبی آن استفاده کنی: یک بوم‌باکس با قابلیت پخش و ضبط صدا، یک ساعت کوکی که زمان رسمی توکیو، آدیس آبابا و تِگوسیگالپا را نشان می‌دهد، یک دماسنج و فشار‌سنج و یک ماشین‌حساب کوچکِ پنجاه و هفت کاره برای مواقعی که می‌خواهی در مسیر، حساب کتاب کنی.»

با در نظر گرفتن همه‌ی آن ویژگی‌ها خیلی خوشحال بودم که بوق را خریدم.

سپس آقای سوسوریو پرسید: «پس آب و هوا چه می‌شود؟»

سؤالش بلاغی بود.

خودش جواب داد: «روز فوق‌العاده و درخشانی است. ژانویه در بوئنوس آیرس مغز هر انسان خوش‌اقبالی را که از موهبت داشتنش برخوردار است، می‌پزد. اما اگر گرفتار طوفان شدیدی در خرابه­ای شدی و با هزاران گالُن آب در لباس و کفش‌هایت به خانه بازگشتی، تعجب نکن.»

برای لحظه‌ای گیج شدم.

وی افزود: «در آستانه‌ی قرن ۲۱ کسی که عاقل باشد آیا با وجود این دستگاه کوچک می­گذارد که بازهم خیس آب شود؟» نوعی تلویزیون بسیار کوچک در کف دستش داشت. «این دستگاه تغییرات آب و هوایی را از هفتاد و دو ساعت قبل بدون هیچ خطایی پیش‌بینی می‌کند.»

به سرعت آن را به دسته‌‌ی دوچرخه پیچ کرد.

«به علاوه خطوط هم‌فشار و هم‌باران استرالیا و جمهوری گابُن را نشان می‌دهد، درباره‌ی جریان‌های آبی خلیج فارس اطلاعات می‌دهد و به سیستم فراصوتی مجهز است که جوجه‌تیغی‌ها، سگ‌های وحشی و سوسمارهای درختی را که در انتظار دوچرخه‌سواران روی جاده هستند، فراری می‌دهد.»

«پشه‌ها و مگس‌ها چه می‌شوند؟»

«متأسفانه دوباله‌های نفرت‌انگیز نسبت به اشعه‌های تضمین شده‌ی این دستگاه، مصون شده‌اند. اما چه اهمیتی دارد وقتی می‌تواند بر روی هر نوع کاغذ، کپی‌های یک یا دو طرفه‌ی رنگی بگیرد؟»

از آن‌جا که زمان زیادی را صرف کپی گرفتن می‌کنم، این امکان من را متقاعد کرد.

آقای سوسوریو یادآوری کرد: «گلگیر عقب نباید احساس پَست بودن نسبت به دسته‌های فرمان کند. این‌ همه چیزهای معرکه روی دسته‌ها هستند در حالیکه عقب هیچ چیزی ندارد.»

او یک جعبه‌ی آهنی به اندازه‌ی ظرف کره‌خوری که بر رویش دکمه و اهرم‌هایی داشت، نصب کرد: «به نظر آدم از زیر کار دررویی می‌آیی و احتمالاً هم پرخوری و از غذایت حسابی لذت می‌بری. وقتی در راه گرسنگی شدید سراغت آمد، هیچ‌ چیزی بهتر از این اجاق مادون قرمز نیست که مرغ یا تکه گوشت گوساله را با سیب‌زمینی و پیاز در تنها بیست و پنج ثانیه برشته می‌کند و همزمان تقطیرکننده‌های آن رطوبت هوا را به نوشیدنی بِرگندی تبدیل می‌کنند.»

پیشنهادش اغوا کننده بود و من هم به اندازه‌ی کافی قوی نبودم تا مقاومت کنم.

در ادامه همزمان که دست راستش را بالا می‌بُرد، صدایش رو بلند کرد و گفت: «من متولد این شهر هستم. پنجاه و سه سال در ویلا اورکیزا زندگی کرده‌ام و همیشه‌ تصورم از این محله مانند یک خانواده‌ی بزرگ بوده. آب ‌زیر کاه به نظر نمی‌آیی، پس خطرش را به جان می‌خرم و به صادق بودنت اعتماد می‌کنم. به تو اعتباری بر حسب دلار می‌دهم که بتوانی طی سی و شش قسط ماهیانه به راحتی تسویه کنی. برای اینکه به زحمتِ آمدن تا فروشگاه نیفتی، آدرس­ات را، که البته حفظ هستم، به من بده. فردا مدیر مالی من به خانه‌ات می‌آید و مدارکی می‌آورد که امضا کنی.»

با دست لرزان آدرسم را در حاشیه‌ی روزنامه‌ای نوشتم. از ترس اینکه مبادا قول­اش را فراموش کند، تأکید کردم:

«حتماً فردا می‌آید، نه؟»

«البته که می‌آید. سفته‌هایی به همراه خواهد داشت که التماس امضای ورشکستگان را دارند و نیز بروشورهایی مربوط به پیشرفت‌های علمی که باعث می‌شود دهان از تعجب باز بماند. یکبار دیگر به تو تبریک می‌گویم؛ این بهترین کاری­ست که می‌توانستی انجام بدهی. زندگی بسیار پیچیده شده و دوچرخه ساده و طبیعی است.»

در حالی‌که تحت تأثیر قرار گرفته بودم، جواب دادم: «خیلی ممنونم.»

سوار بر دوچرخه شدم و رکاب زدم؛ درحالیکه خوشحال و سرشار از زندگی بودم و آهنگی بر لب داشتم.

—————————————————————————————————————————————————————————————————————————————

Going Back to Our Roots

Fernando Sorrentino

I tend to instantly accept any idea proposed by a sociologist or psychoanalyst during televised round tables. Emerging among eyeglasses, beards and pipe smoke, the deep and indisputable male voice propounded that modern humans have been objectified and that little by little, the consumer society has been consuming them.

     I got scared and a dizzying mental process — which there is no point in describing, but which is easily imagined — propelled me to immediately turn off the television and hurry to the Suasorio Hermanos bicycle shop in my neighborhood of Villa Urquiza. I do not know how many Suasorio brothers there are as there was only one very thin man with high cheekbones in the shop; he turned out to be clever, efficient and quick.

     As he was selling me the bicycle, he let fall a few sentences of the kind a teacher would say to a disciple:

     “This is the best thing you could have done. Life has become hopelessly complicated. A bicycle is simple, and even though it is a mechanical device, it entails Series natural things: fresh air, sunshine and exercise.”

     I agreed. Feeling rather childishly happy, I got on the bicycle and headed out on the streets of Villa Urquiza and Villa Pueyrredón; after a few minutes I ended up in Villa Lynch, in Santos Lugares, in El Palomar. “Amazing,” I said to myself. “This simple and ascetic vehicle lets me cover long distances in a fairly short time.” Yes, but how far did I really go?

     Since I abhor imprecision and conjecture, I went to see Mr. Suasorio again. This time he looked at me with a serious and uncertain air. There seemed to be a significant shift in his attitude:

     “Remember,” he said, “it was your idea to come back.”

     I answered with sententious flattery:

     “A satisfied customer always returns to an honest merchant.”

     I asked whether he thought it would be a good idea to improve the bicycle with an odometer.

     He scolded me: “An odometer without a speedometer is like a fork without a knife; they complement each other and one gives the other a reason to exist. The odometer will tell you how far you’ve traveled and the speedometer will let you know how strong your idle legs are.”

     I admitted he was right and in a few minutes, the two devices were attached to the handlebars of my bicycle.

     “People wander about engrossed in themselves or they are born fools.” said Mr. Suasorio. “So don’t be surprised if you run into some absent minded person. How about an electric horn to round out this terrific trio?”

     “I’m sorry to disagree with you, but I hate the honking of horns.”

     “This horn comes from the Empire of the Rising Sun,” he lectured, “and perhaps you know that the Japanese try to save space. This is no larger than a matchbox and even if you don’t appreciate the melody of a honking urban horn, you can still enjoy the extras: a boom box with player and recorder, a wind clock showing the official time in Tokyo, Addis Ababa and Tegucigalpa, a temperature and atmospheric pressure indicator and a fifty seven function mini calculator in case you need to do sums along the way.”

     Given all those features, I was very happy to buy the horn.

     “What about the weather,” asked Mr. Suasorio next.

     It was a rhetorical question.

     “It’s wonderful, a radiant day,” he answered himself. “January in Buenos Aires fries the brains of anyone lucky enough to have any. But don’t be surprised when you get caught in a savage storm in the most desolate spot and return home with a thousand gallons of water in your clothes and shoes.”

     I puzzled for a moment.

     He added, “On the threshold of the 21st century,” would anyone who is not an idiot let himself get wet when there is this little device?” He held a kind of Lilliputian television set in the palm of his hand. “It predicts changes in weather seventy two hours in advance and with zero margin of error.”

     He rapidly screwed it onto the handlebars.

     “It also shows isobars and isohyets for Australia and Gabon, gives you information on tides in the Persian Gulf and has an ultrasonic system that exterminates the porcupines, wild dogs and iguanas that lie in wait for cyclists on the roads.”

     “What about mosquitoes and flies?”

     “Unfortunately, the despicable dipterans have developed immunity to the foolproof rays of this device. But what does that matter, when it also makes copies that are one- or two sided, in color and on any kind of paper?”

     Since I spend so much time making copies, this feature won me over.

     “The rear fender,” noted Mr. Suasorio, “shouldn’t feel inferior to the handlebars. There are all these wonders on the handlebars and nothing in the back.”

     He mounted a butter dish sized metal box with buttons and levers behind the seat:

     “You look like a bit of a slacker and you probably over¬eat and enjoy your food. When fierce hunger pangs strike en route, there is nothing better than this infrared oven for roasting a chicken or a cut of beef with potatoes and onions in only twenty five seconds while the distillers turn the moisture in the air into Burgundy wine.”

     The offer was tempting and I was not strong enough to resist.

     “I was born in this town; I’ve lived in Villa Urquiza for fifty three years,” he proffered, raising his voice and his right arm, “and I have always thought that the neighborhood is like a big family. You don’t look sneaky, so I’ll risk it and trust that you’re honest. I’ll give you credit in dollars, to be paid off in thirty six easy monthly installments. To save you the trouble of going to my laboratory, give me your address, which I already know by heart. Tomorrow my financial manager will go to your house with some documents for you to sign.”

     I shakily wrote the address in the margin of a newspaper. Fearing he would forget his promise, I urged:

     “He will come tomorrow for sure, right?”

     “Of course he’ll come. He’ll be bearing promissory notes crying out for bankrupt signatures and brochures for other scientific advances that will make your jaw drop. I congratulate you once more; this is the best thing you could have done. Life has become hopelessly complicated and a bicycle is simple and natural.”

     Moved, I answered, “Thank you so much.”

     I mounted and pedaled away: happy, full of life and with a song on my lips.

همچنین ببینید

nahani

“اگر بگشایم در باد” ، “رها کردن شهری…” و “تلگراف خانه”

   ترجمه : مجتبی نهانی    از سه شاعر جریان غریب ترکیه           اورهان ...

۲ دیدگاه

  1. خیلی عالی ترجمه شده نشکر از آقای میر عربشاهی

  2. عالی ترجمه شده تشکر از آقای میر عربشاهی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>