شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

باز خوانشی از چندگویگی نقش و نقش پذیری

پاپی        عابدین پاپی

پیش از نوشتار:

مقوله نقش role ونقش پذیری imprintingریشه در طبیعت و بافت مندی های طبیعت دارد. انسان به عنوان موجودی فراشعور و فرا فرهنگ و زبان همیشه به دنبال نقش و نقش پذیری خود در کنه طبیعت و جامعه بوده است و چگونه نقش بازی کردن را ابتدا از طبیعت یاد گرفته و من بعد نقش خود را در اجتماع به دایره ی تصویرکشانده است. از جانبی دیگر همیشه دوست داشته که در طبیعت و جامعه دیده شود و به همین خاطر تلاش خود را برآن داشته تا که نقش آفرینی کند و این نقش آفرینی را با پذیرفتن نقش های اجتماعی و هنری در قالبی تکنیکال و جامعه پذیر به منصه ی ظهور رسانده است وبا سیر تکاملی فکر و اندیشه ی خویش ابتداهنری به نام تئاتر را به عنوان هنرِ مادر برای نقش خود برگزیده و در دامان این هنر به نقش پذیری پرداخته است و این روند ادامه یافته تا که خود را در پدیده ای  فرآرونده تر به نام رنسانس و یا نوزایی دریافته است و در این برهه زمانی سینما را تجربه نموده و از این هنرمدرن نقش های متعدد و متنوعی را یاد گرفته است به طوری که امروزه یک بازیگر سینما می تواند در یک نقش و یاچند نقش مختلف نقش خود را بازی کند . بنابرین نقش و نقش پذیری هم ازاهمیّتی اجتماعی بهره مند گردیده  و هم از کارکردهایی هنری و فرهنگی برخوردار است .با این تعابیر در این گفتار تلاش ما بازخوانشی دیگر از نقش و نقش پذیری می باشد که در هشت نگاه متفاوت تدوین و تصویر شده است و در هر نگاهی خواننده می تواند یک ارتباط موضوعی و مفهومی را با کارکرد نقش و نقش پذیری با مفاهمه های دیگری که در هر نگاه با این مقوله پیوند می خورند را دریافت و ادراک نماید. امید است هر نویسشی بتواند پیوندی رادر بین  گستره ی فکری خود و دامنه ی اذهان جامعه زده باشد.

الف) نقش از معنا تا مفهوم:

واژه ی نقش در فرهنگ لغت به معنی  صورت ، تصویر ، رسم ، ترسیم ، طرح ، تمثال و شبیه به کاررفته است . نقاش و نقش لازم و ملزوم یکدیگرند زیرا که تا نقشی نباشد نقاشی نیست و تا نقاشی در کار نباشد نقشی صورت نمی گیرد. نقاش به معنی کسی است که چیزی را می کشد . کشیدن یار رسم کردن یک چیز را توسط نقاش نقاشی می گویند . به بیانی ترسیم کردن یک شکل و یا نشانه را بر روی یک سنگ ویابوم و یا کاغذ و …توسط نقاش را نقاشی می گویند.نقش ، نقاش و نقاشی رابطه ا ی چند سویه با هم دارند به طوری که نبود یکی از آن ها در یک طرح یا ایده ی هنری به منزله ی نقصان آن طرح و یا ایده می باشد  و آنچه که رسم و یا ترسیم می شود را دستاورد هنری یا نقش می گویند. نقاشی به معنی رسم و یا ترسیم کردن یک چیز بر روی سنگ یا کتیبه و یا بوم و کاغذ و … است . بنابراین در یک تعریف جامع از نقش می توان گفت: عبارت است از تمثال و یا طرحی که قابل رؤیت و تداعی در ذهن است . در بیانی دیگر به چیزی که در ذهن نقش و یا تصویر می بندد را می توان نقش نامید . به مانند: دیدن تصویر خود در آب و یا دیدن تصویر خود در آینه و یا دیدن تصویر و یا تمثال یک جنگل و یا یک کوه و یا یک شب مهتابی را در ذهن و یا تداعی شدن ، معنایی اجتماعی از یک شعر در ذهن  و یا ظاهر و یاحالات رفتاری و روحی یک فرد دیگر را خوب بازی کردن که این مهم درتئاتر و سینما کاربرد دارد.

بنابراین جهان آکنده از نقش و نگار است و هر نقش و نگاری که قابل ترسیم و تصویر باشد می تواند یک نقش مؤثر به شمار آید . نقش بازی کردن به معنی خود را به جای دیگران گذاشتن  و تمام حالات ظاهری و باطنی کسی را اجرا نمودن است . نقش یک مفهوم عینی است که درقالب های ذهنی هم خود را به نمایش می گذارد و کسی که شخصیّتی نقش پذیر دارد هم از درون مایگی های خویش بهره برده و هم دستِ اشاره ای  بر برون مایگی های جامعه نهاده است .

ب) گذری در دیرینگی مقوله ای به نام نقش

از دیر باز تا اکنون مقوله ی نقش در سه حالت خود را در هستی نشان داده است . نخست : نقش مادر ( طبیعت) است . نقش مادر یا نقش طبیعت همان نقش خود پدیدآمده و یا نقش بکر می باشد که می توان آن را نقش رآل یا واقعی هم نامید . نقش مادر به صورت یا طرح و ترسیمی گفته می شود که دستاورد بشر درآن دخالتی ندارد و با رویکردی فراتر از علم بشر به طبیعت درمی یابیم که نقش مادر یک نقش خودآو یا خود آمده و به بیانی دیگر خدادادی است . دوم نقش تقلید است . نقش تقلید نقشی می باشد که از نقش مادر تقلید و تبعیّت می کند  و از روی نقش مادر به دریافته ها و یافته های خود رسیده است به طوری که اغلب نقش و نگارهای تقلید را از روی نقش های طبیعی کشیده اند . به تعبیری انسان ها با استفاده از فکر خود توانسته اند نقش های مختلفی را از موجودات گوناگون بر روی سنگ ها و کتیبه ها و من بعد بر روی بوم و کاغذ طراحی نمایند. دانش بشر در نقش نگاری به زمانی برمی گردد که انسان خط و زبان را اختراع و کشف نمود و خود را به عنوان موجودی با دانش و فرهنگ و خلاقیّت به طبیعت معرفی نمود. انسان توانست کوه ها و دریاها را نقاشی کند و یا چهره یا پیکر پادشاهان و هنرمندان را به زیبایی ترسیم نمود. انسان تا بدان جا پیش رفت  که توانست تندریس انسان ها و جانوران را هم بسازد . اختراع خط و یاد گرفتن زبان از عواملی بودند که انسان توانست به خلاقیت و صنعت دست یابد به گونه ای که از روی نقش های مادر خیلی از آفرینش های طبیعی را ترسیم نماید و این نوع نقش تقلیدی را هم می توان هنرِ تقلیدی و یا اکتسابی نامید. سوم نقش تقلیدِازتقلید است. تقلیدِ از تقلیددر واقع نوعی تقلید ذهنی به شمار می رود که امروزه خود را در قالب های امپرسیونیزم و اکسپرسیونیزم و کوبیسم به نمایش گذاشته است . این نوع نقش با بهره گیری از بن مایه های نقش تقلید توانست به صورت ها و طرح هایی ذهنی دست یابد که حالتی واقعی ندارند. نقش تقلید از تقلید نوعی هنرِ تلفیقی است که در قالبی پراکنده و روان گسیخته توأم با خشونت و خشم و در ابعادی ترس و وحشت و درونیّات، خیالی هراس زده را به تصویر می کشد . به عنوان مثال : تلفیقی از جهانِ مصنوعی را در قالبی معناگریز و هنجا رزُدا را نمایان می سازد که شاکله ای از زیست مندی انسان امروز است . نقش تقلید از تقلید در همه ی گرایش ها به مانند هنر، سینما ، ادبیات و شعر، فلسفه ، خطاطی، معماری ، نقاشی و سایر گرایش های هنری و اجتماعی خود را نشان داده است . از طرفی دیگر بحث تاریخچه ی نقش می باشد که با توجه به صحبت هایی که عنوان شد تاریخچه ی مقوله ی نقش به اولین ترسیمِ نقش توسط نخستین نقاش مرتبط نمی شود بلکه ریشه درطبیعت و من بعد تاریخ باستان جهان دارد و تمدن هایی چون سومر، بابل  و آشور در تولد آن نقشی به سزا داشته اند و گمان می رود اولین باری که انسان ها نقش یا صورت و شکل خود را ملاحظه و مشاهده نمودند برمی گردد به دریافتی از سایه ی خویش که درشبی مهتابی و یا روزی آفتابی مشاهده نمودند و یا تصویر طبیعت را به صورت ناخودآگاه در ذهن خود تداعی می کردند و یا این که با دیدن خود درآب دریافتند که چیزی به نام نقش و نگار و یا شکل از خودشان وجود دارد. آدم ها ی نخستین هرگز خود را نمی شناختند و تنها زندگی در غارها و کوه ها را به صورت گله ای برگزیده بودند و حتا قادر به پوشش خود نبودند و تنها به صورت تقلید از طبیعت حیوانی زیست می کردند و شاید دیدن نقش خود و نقش طبیعت برطبیعت و روند فکری و زیستی آن ها بود که توانستند به خود پیدایی خویش دست یابند. بنابراین با گذشت زمان انسان توانست بر طبیعت سایه افکند و دست به نوزایی و خلاقیت زد به طوری که بعدن وسیله ای به نام آینه را ساخت و نقش خود را در آینه نگاه می کرد . از جانبی دیگر واژه نقش توانست خود را درزبان و ادبیات جهان جا بیندازد به طوری که در زبان و ادبیات فارسی ضرب المثل ها ی فراوانی در ارتباطِ با واژه ی نقش دیده می شود و مردم به صورت کنایه از این ضرب المثل ها و زبانزدها در معاشرتها و ارتباطات عمومی خویش استفاده می کنند به مانند: نقش ایزدی : کنایه از صُنع خدایی دارد یا کنایه از بزرگ منشی یک فرد را می رساند.نقش ایوان: کنایه از کسی دارد که صورتی زیبا دارد اما از فهم و دانش بی نصیب است و یا کنایه از کسی دارد که هر چه هست همان صورت ظاهر است و بس. نقش بازی کردن: به معنی نقش شخصیّتی را در نمایش و یا فیلم بر عهده گرفتن است . کنایه از کسی دارد که خود را به گونه ای دیگر جلوه می دهد . نقش بدنشین: کنایه از نقشی دارد که درست ازآب درنیامده شده است و به اصطلاح در جایگاه خودش ننشسته است . نقش برآب: کنایه است ازغیر ثابت و ناپدید ، با طل و بی ماحصل و زودگذر و بی دوام. نقش برآب بستن: کنایه از کار بیهوده کردن است. زحمت بی مایه کشیدن است . نقش برآب شدن: کنایه است از ، از میان رفتن  . نقش بروجود:  کنایه از چیزی دارد که ثابت و ماندگار است و به زودی از بین نمی رود. نقش بردیوار: کنایه از مردم بی اثر و مردم بی خاصیت و مردم کوته فکر و نادان دارد. نقش زمین کردن: کنایه از سخت برزمین زدن است . نقش سیم: به معنی نقشی است که بر سکه می زنند. نقش شاهنامه: کنایه از مردم بی خاصیت و بی هنر . نقش دیده شدن: کنایه از همیشه دیده شدن است . نقش چین: کنایه از صورت زیبا است . نقش بیش: کنایه از نقش زیاد است . نقش چیزی داشتن : کنایه از استعداد و حوصله  آن چیز را داشتن.

ج) مقوله ی نقش پذیری  یک نگاه در چند نگاه

نگاه اول: نقش پذیری  و قبول( accept)

پذیرفتن به معنی چیزی  یا کسی را در همه ی ابعاد قبول داشتن است . وقتی شما یک تابلوی نقاشی را می پسندید تنها این تابلوی نقاشی نیست که مورد پسند شماقرار گرفته است بلکه شما هم مورد پذیرش آن تابلوی نقاشی قرار گرفته اید. یعنی یک رابطه ی دو سویه در بین شما و آن تابلوی نقاشی وجود دارد که ممکن است این رابطه ریشه در نوع افکار ، زبان و فرهنگ و سلایق روحی و رفتاری شما و آن تابلوی نقاشی داشته باشد و یا حداقل یکی یا دو تا از این ویژگی ها در بین شما و آن تابلو ی نقاشی وجوددارد که مبحثی به نام پذیرفتن شکل می گیرد و نقش پذیری به معنی پذیرفتن نقش و یا نگار و صورت و سیرت یک چیز و یا کسی است که شما می توانید با آن چیز ویا فرد ارتباطی ظاهری و باطنی برقرا رنمائید. بین نقش و پذیرفتن رابطه ای دو سویه وجود دارد . هر کسی که نقشی را می پذیرد درواقع علاقه و عُلقه ی خاص نسبت به آن نقش دارد و به خاطر همین است که آن نقش مورد پذیرش قرار می گیرد . پذیرفتن یک نقش از دو حالت برخوردار شده است: نخست: این که این نقش خودِ فرد می باشد که می خواهد خودش را در جامعه نشان دهد و به بیانی دیگر فرد می خواهد نقش خودش را که در سیر زمان در جامعه تجربه نموده را برای جامعه بازی کند و دیگر نقشی است که مال دیگران است و او می خواهد این نقش را بازی کند . بنابراین نقش خود را بازی کردن یک بحث می باشد و نقش دیگران را بازی کردن هم بحث دیگری است. بازی کردن هردو نقش بسیار مهم  و دشوار است اما شاید نقش دیگران را بازی کردن هنرمندانه تر باشد . یک بازیگر سینما وقتی که می خواهد نقش یک معتاد ویا مدیر یک مدرسه را بازی کند اگر خودش معتاد و یا مدیر بوده باشد نقش آن آسان تر به نظر می آید ولی اگر تجربه ای از دنیای اعتیاد و یا این که مدیری و یا معلمی نداشته باشد نقش آن سخت تر و طاقت فرسا تر به نظر می آید . هر نقشی که بازی می شود حداقل یک پیشینه ی مطالعاتی  نسبت به آن نقش توسط نقاش وجود دارد و یا در حد امکان تجارب اجتماعی فرد از آن نقش در جامعه پررنگ است . بنابراین نقش به دونوع تقسیم می شود: نخست نقش اجتماعی است و دو دیگر، نقش طبیعی. درنقش اجتماعی کارکرد فکری و زبانی انسان ها مهم است زیرا که شما نقش یک هم نوع و هم سنخ خود را بازی می کنید اما در نقش طبیعی شما زبانِ کوه و دریا و یا رفتارهای یک منظره ی طبیعی را می خواهید به تصویر بکشید که این نوع نقش بازی کردن دشوارتر از نقش اجتماعی است . نقش یک هم نوع را بازی کردن به معنی نقش بخشی از وجودِ خود را بازی کردن می باشد زیرا که نقش یک فرد دزد را بازی کردن اگر چه خودِ شما دزد نیستید اما مقوله ی دزدی در جامعه را تجربه کرده اید . یا حداقل با چند تا دزد و قمارباز ارتباط داشته اید . بدین سان، شما وقتی نقش یک انسان دو پا و دو چشم و دو گوش را بازی می کنید در واقع رد پا، تصویر و شنیدن های آن انسان را در دو پا و دو چشم و دو گوش خود هم در ابعادی دیگر با اشکالی متفاوت تر را تجربه کرده اید و همین فرآیند به شما در نقش پذیری کمک می کند ولی نقش  یک کوه و یا برف و سرما و یا نقش فصلِ زمستان را بازی کردن نقشی است که نیازِ به آشنایی شما با زبان و حالات و رفتارهای متفاوت این نوع نشانه های طبیعی را می طلبد به گونه ای که به جای یک خورشید حرف زدن و یا به جای یک گل صحبت کردن مهارت و تبحر خاصی را می خواهد.کسی که نقش طبیعت را بازی می کند بایستی خود رادر همه ی ابعاد فراموش کند و طبیعت را جایگزین خویش نماید. به مانند یک شاعر که از زبانِ یک درخت  داستانی اجتماعی و یا انسانی را به تصویر می کشد و چنان نقش پذیری خود را در بدنه ی طبیعت لحاظ می کند که گویی این یک انسان است که با انسان دیگر با زبانِ خودش صحبت می کند . در نقش پذیری د و عامل مهم است : نخست: نقش خود و جامعه را به خوبی بازی کردن است  و دیگر ، نقش طبیعت را با جان و دل پذیرفتن است .

نگاه دوم: نقش پذیری و ایجادcreation))

در نگاه اول به نقش پذیری و قبول اشاره شد که مهم ترین مسئله در این نگاه قبول یا پذیرفتن یک نقش بود اما در نگاه دوم بحث ما نقش پذیری نیست بلکه بحث ما بر روی نقش آفرینی است . ایجاد یا آفریدن یک نقش با پذیرفتن یک نقش در تفاوت عمده است . شما برای  پذیرفتن یک نقش انتخاب و اختیار می کنید اما برای ایجاد یا خلق یک نقش تفکر و اندیشه می کنید. اندیشیدن و خلاقیّت در ایجاد و یا به وجود آوردن یک نقش بسیار مهم است . ممکن است یک بازیگر طنز نقش پذیر خوبی باشد ولی نقش آفرین خوبی نباشد. فرق است بین نقش پذیری و نقش آفرینی . درنقش پذیری به شما نقشی را می دهند و می گویند که آن نقش را بازی کنید و شما با توجه به تجارب و علاقه ای که به آن نقش دارید سعی می کنید که با استفاده از بهره ی هوشی و تجربی خود و استعداد و مطالعه ای که درباره ی نقش پذیری دارید آن نقش را بازی کنیداما در نقش آفرینی صورت مسئله کاملن فرق می کند زیرا که شما در نقش آفرینی بایستی خودتان خالق باشید نه مخلوق . نقش آفرین کسی است که خودش یک چیزی را می آفریند و به اصطلاح صاحبِ یک تفکر اجتماعی و یا هنری است . فرق است بین کسی که از روی یک تابلوی رآل تابلوی رآل دیگری را می کشد با کسی که خودش طراح و ترسیم کننده ی یک تابلوی رآل با بافتار و ساختارجدیدی است . در نقش آفرینی شما یک طرحی را برای جامعه طراحی می کنید که پشت بند آن اندیشه و ممارست فراوان است اما در نقش پذیری شما یک طرحی را بازی می کنید . اجرا کردن یک طرح با ابتکار یک طرح در تفاوت عمده است . یک فیلم نامه نویس در واقع ایده وتفکر یک فیلم است که این فیلم توسط کارگردان و با استفاده از بازیگران  با تهیه ی موسیقی متن و تولید و عکس برداری و صحنه پردازی و … اکران می شود. افرادی که در یک فیلم سینمایی بازی می کنند درواقع افرادی نقش پذیر هستند که هر کدام نقشی از فیلم را برعهده گرفته اند و کسی که ایده و تفکر فیلم می باشد را نقش آفرین می گویند . نقش پذیری یک نقش توسط یک بازیگر سینما گرچه یک ایده و تفکر هم محسوب می شود اما ایده و تفکر مادر نیست . تفکر مادر یک فیلم توسط نویسنده ی فیلم رقم می خورد ولی به اندازه ی شخصیّت قهرمان یا نقش اول  و یا سایر نقش ها درفیلم دیده نمی شود!

نقش آفرین مادر به مانند ماهی است که همیشه در پشت ابر پنهان است . در نقش پذیری و قبول شما نقشی را قبول می کنید اما در نقش پذیری و ایجاد شما نقشی را به وجود می آورید . در آن جا بحث پذیرفتن مهم است و در این جا بحث خلاقیت و آفرینش.

نگاه سوم: نقش پذیری  و زندگیlife))

زندگی یک پروسه ی بی پایان است که همیشه جریان دارد و هرکسی براساس تفکر خودش ستون های آن را بنا می نهد. یکی دوست دارد ورزشکار باشد و آن دیگر به هنر علاقه مند است . یکی دوست دارد تجار باشد و آن دیگر فرهنگ و دانش را برمی گزیند. بنابراین نقش هر کسی در زندگی به اندازه ی تلاش و کوششی است که برای نیل به اهداف اش  در زندگی می کند . انسان ها در زندگی نقش پذیرند به طوری که یکی هنرمند می شود و آن دیگر شاعر . یکی دزد می شود و آن دیگر معتاد . یکی پولدار می شود  و آن دیگر فقیر. یکی یک روز زندگی می کند و می میرد و آن دیگر صدسال عمر دارد. همه ی این ها نقش های زندگی اند که آدم ها به اجبار و اختیار این نقش ها را درزندگی انتخاب کرده اندتا زندگی در جریان باشد . زندگی نقش پذیری بی بدیل است زیرا که یک فقیر که می میرد فقیر دیگری به دنیا می آید . یک درویش که می میرد درویشی دیگر متولد می شود . یک موسیقی دان که می میرد موسیقی دانی دیگر جای آن را می گیرد . یک بازیگر که جان می سپارد بازیگری دیگر جان می گیرد و این فرآیند انتقال قرن هاست که ادامه دارد و چنین نقشی رادر جهانِ معنا بازی می کند . نقش زندگی در یک جامعه به همان اندازه در جامعه مهم است که خودش نقش و نگاراست زیرا که خود رابه اشکال مختلفی در جامعه نشان می دهد . حالا پرسش این جاست که آیا زندگی نقش را بازی می کند یا نقش زندگی را بازی می کند؟ زندگی چون خودش نقش پذیر است بنابراین نفش آفرین هم هست. زندگی خودش نقش و نگار است و نقش ها را بازی می کند و نقش هم یکی از عضوهای زندگی است که بعضی وقت ها به جای زندگی نقش پردازی می کند . زندگی مانند نقاشی است که همه ی اشکال جهان را می تواند بکشد اما خودش را نمی تواند نقاشی کند . ممکن است نقاش خوبی باشد اما خودش را به معنی واقعی نقاشی نکرده است . بنابراین به هر کسی در زندگی نقشی داده اندکه باید همان نقش رادر زندگی بازی کند و آدم هایی که بجز خودشان نقش کسی دیگر را بازی می کنند این آدم ها محکوم به مرگ اند!

نقش زندگی را همه بازی می کنند اما زندگی نقش هیچ کسی را بازی نمی کند . شما به فیلم های تلویزیونی نگاه کنید آیا این همه بازیگر سینما و سریال و طنز جز این که نقش زندگی را بازی می کنند چیزِ دیگری هم هست؟همه ی ما حتا سیاستمداران جامعه هم نقش زندگی را بازی می کنند . زندگی هم نقش را بازی می کند و هم نقشِ زندگی  را بازی می کند زیرا که نقش همان زندگی است که خود رادر نقش های متفاوتی جلوه می نماید.

نگاه چهارم: نقش پذیری  و زمان time))

رابطه ی مهمی بین نقش پذیری و زمان وجود دارد و آن این است که نقش در جریان و حرکت است و زمان هم در جریان و حرکت می باشد. به همان اندازه که زمان می دود نقش هم می دود . هر دو دونده هستندو هر دو نقش پذیر ولی زمان سریع تر از نقش می دود. هر انسانی که زمان شناس باشد نقش پذیر هم هست . زمان به عنوانِ مهم ترین ویژگی جهانِ معناست که برای آدم ها نقشی تعیین نمی کند و تنها به سرعت می گذرد . ساعتی که بر مج دست می زنیم از چپ به راست می چرخد اما زمان از راست به چپ می چرخد. همین زمینی که بر روی سطح آن زندگی می کنیم بر خلاف زمان ما حرکت می کند زیرا که او از غرب به شرق می چرخد و ما از شرق به غرب. این یعنی یک دوی صدمتر که هرکسی بیشتر بدود زودتر به پایان خط می رسد. با این بیان، آدم ها بایستی برا ی خود و برای زمانِ خود ارزش قایل باشند. هر انسانی که یک نقش را درجامعه می پذیرد بایستی برای آن نقش زمان بندی کند  و براساس زمان نقش خود را به جلو هدایت کند . زمان برای نقشِ انسان ها در زندگی بسیار مهم و حیاتی است و هرکسی که درتنظیم وقت آگاه تر و منظم تر باشد کارآمدتر و پیروز تر است . کسی که می خواهد یک خلبان خوب باشد و یا یک بازیگر حرفه ای و سعی بر آن دارد تا که در این دایره ی فهم به نقشی برجسته مبدل شود بایستی برای این نقش با زمان همراه و همدل باشد . شما وقتی کاری را برای زندگی انتخاب می کنید باید برای آن کار زمان بگذارید و به اندازه ی زمان ازآن کار هدف بخواهید. آرزوی شما زمانی بر هدف می نشیند که از زمان اش خوب استفاده کرده باشید . فرق است بین کسی که در روز یک ساعت مطالعه ی مفید می کند با کسی که در روز پنج ساعت مطالعه ی تسکینی می کند . فرق است بین کسی که در روز ده ساعت مطالعه ی تسکینی می کند با کسی که در روز یک ساعت مطالعه ی کاربردی می کند. هر کسی که مفیدتر از زمان برای کاراستفاده می کند آن فرد موفق تر است .

نگاه پنجم: نقش پذیری و مکان place))

همه ی انسان ها به آشیانه ای که در آن زیست انسانی می کنند علاقه ی فراوانی دارند . خانه ی  انسان ها یک چاردیواری نیست که در آن می خورند و می خوابندبلکه تداعی  کننده ی همه ی خاطرات تلخ و شیرین آن ها در زندگی است .انسان به مانند طلوع خورشید است  که هرروز به ما نویدی دیگر را ارزانی می دهد. همه ی نقش ها در مکان شکل می گیرند  و در زمان تصویر می شوند. زمان و مکان دو عامل مهم در تولد نقش ها به شمار می روند . تا مکانی نباشد نقشی در کار نیست و تا زمانی نباشد مکانی خود را نشان نمی دهد . اگر گردش خورشید نباشد زمینی در کار نیست و اگر قمرِ زمین ماه نباشد حیات بی معنا می شود . فصل ها بر اساس زمان صورت خود را نمایان می سازند و این همه زیبایی که برروی سطح زمین مشاهده می شود حاصلِ چرخش خورشید  و ماه و چرخش زمین به دور خورشید و به دور خودش است . تمام منظومه ی شمسی یا سامانه ی خورشیدی در چرخش اند و هر کدام از مکان و زمانی بهره مند شده اند . پس انسان هم تابع مکان است. انسان ها برای این که نقش خود رادر جامعه بازی کنند نیازِ به مکان دارند . هر انسانی یک نقشی را در جامعه بازی می کند و تمام نقش ها بر گونه ی مکان صورت می گیرند . مکان ها در نقش پذیری در چند حالت خود را نشان می دهند: یکی مکان اجتماعی است . در این مکان همه ی آدم ها در کنار هم زندگی می کنند و با مراوده و معاشرت به هم قانون زندگی را برای زیستنی مسالمت آمیز وضع می کنند . دوم مکان طبیعی است . در این مکان همه ی جانوران و گیاهان و جمادات در کنار هم و در یک مکان خاص خویش زیست می کنند و بخشی از معنا و مفهوم جهان را تشکیل داده اند و سوم مکانِ بی مکان است . مکانِ بی مکان همان مکانِ ذهنی است که آدم ها برای خود وضع کرده اند. مکانِ بی مکان همان مکانی است که در هنرِ یک تابلو ساز دیده می شود . در شعرِ یک شاعر نمایان است . در رمان یک رمان نویس خوانده می شود و دربازی یک بازیگر دیده می شود . مکان به همان اندازه در جامعه نقش پذیر است که پناهگاه همه ی ماست . به همان اندازه مؤثر است که تأثیرش در شب و روز ما جاری است . به همان اندازه استوار است که استواری ما بر دوش آن است . نقش و مکان به مانند یک سکه در دو روی می باشندکه یک روی آن نقش زندگی ما رابازی می کند و روی دیگر آن حیات ما رابازی می کند.

نگاه ششم: نقش پذیری و متنtext))

هر نوشتاری که نوشته می شود یک متن نامیده می شود . بعضی متن ها خوانده می شوند اما نوشته نمی شوند و بعضی از متن ها نوشته می شوند ولی خوانده نمی شوند و بعضی از متن ها نه نوشته می شوند و نه خوانده و بی متن می میرند. آن هاکه خوانده می شوند اما نوشته نمی شوند کاربردترین متن های دنیا هستند و همیشه جامعه به آن ها غبطه و غصه می خوردو چه بسا آدم هایی که خود را به جای این متن ها معرفی می کنند و آن هایی که نوشته می شوند ولی خوانده نمی شوند مظلوم ترین و بی کس ترین متن های دنیا هستند که با مرگ مؤلف شان برای همیشه می میرند و آن هایی که نه نوشته می شوند و نه خوانده متن  های بی متن هستند که در واقع جز صاحبِ متن کسی به راز آنها پی نمی برد چه بسا آدم هایی که می توانستند بنویسند و جامعه ای را از ناآگاهی نجات دهند ولی به دلایلی که ریشه در جبر اجتماعی و تاریخی دارد هرگز متنی را قلمی نکردند. بنابراین نقش پذیری و متن رابطه ای دیزینه با هم دارند و هر کسی که نقش و نگار خود را به نمایش گذاشته است آن متن به عنوان محرک جامعه شناخته شده است . آدم ها می میرند اما متن ها زندگی های آدم های مرده را بازخوانی می کنند . هنرِ آدم های هنرمند را بررسی می کنند. زندگی متن ها به نقش آن ها بستگی دارد . زندگی متن ها به گفتگو و تعامل آن ها با خود و جامعه بستگی دارد . ممکن است یک متن نقش خود را در جامعه خوب بازی کرده است اما خودش دیده نشده است  و ممکن است که یک متن نقشی بد را بازی کرده است و او هم دیده نشده است . در جهانِ امروز یک متن خوب دیده نمی شود همان طور که یک متن بد هم دیده نمی شود! تنها متنی دیده می شود که دیده می شود؟! دیدن خیلی مهم است . یک متن اگر سانتی مانتال باشد خوب دیده می شود اما اگر محکم و استوار و درون گرا باشد دیده نمی شود؟! اگر خوب بنویسد اما شکل و شمایلِ خوبی نداشته باشد دیده نمی شود؟! یک متن هرچندهم که خوب باشد به اندازه ی یک خواننده دیده نمی شود؟! خواننده متنِ شاعر را می خواند و زنده به اوست ولی دیدنِ خواننده کجا و دیدن شاعر کجا ؟! او دیده می شود تا خوب زندگی کند و این دیده نمی شود تا خوب فقرکند! یک رابطه ی بنیادی بین متن ، جامعه و نقش پذیری وجود دارد و آن این است که هر کسی دوست دارد که درمتن باشد و اگر نباشد آن متن، متن نیست؟! نقش پذیری یک متن زمانی نُضج می گیرد  که متن توانسته باشد سهم مرا در متن رعایت کرده باشد . یک رابطه دو سویه بین متن و جامعه وجود دارد. هر متنی که نوشته می شود قبول نیست  و حتمن باید خوانده شود . خواندن متن در چند شکل ظاهر می شود. نخست خواندن آن توسط خواننده است و خواننده دراین جا می تواند خوانند ه ای باشد  که متن را مطالعه  و یا به بیانی ساده می خواند و یا کسی است که متن را درقالب آواز می خواند تا خواننده شود. کسی که متن را می خواند یعنی آن را مطالعه می کند به دنبال مؤلفه هایی است که حتمن به فراخور روحیات و رفتار او باشند و اگر چنین نباشد از نگاه او متن نیست! ؟ و کسی که از متن برای آواز خود استفاده می کند تنها به دنبال معرفی خوداست. او متن را نردبان می کند . متن خوب متنی است که توانسته باشد رضایت مخاطب را جلب نماید و اگر چنین نباشد به آن متن جامعه پذیر نمی گویند . متن  یک گفتگو با خود دارد و یک گفتگو با جامعه . گفتگو ی متن با خود گفتگویی است که نویسنده با خود در متن برقرار می کند و گفتگویی که با جامعه برقرار ساخته است . اگر مخاطب گفتگوی نخست را در متن ببیند ممکن است آن متن را شخصی تلقی نماید اما اگر گفتگوی دوم را درمتن ببیند و حالات و سلایق روحی و شخصی و مطالبات فکری خود را هم در متن احساس کند به آن متن گرایش پیدا می کند . مورد دیگر گفتگوی متن با متن است  که نویسنده در متن حضور ندارد یعنی راوی در نوشتار نویسنده نیست بلکه یکی دیگر است . این نوع متن می توان متنی باشد که مخاطب را با کارکرد های زبانی دیگری در قالبی همنشین مواجه می کند و خواننده هم همیشه به دنبال آن است که مخاطب خاصی را در متن پیدا کند که به خودش هم نزدیک است . بنابراین مخاطب متن همیشه دوست دارد که حضوری از بافت مندی های رفتاری و ساخت مندی های زبانی –فرهنگی خود را درمتن احساس کند و متن نیز به دنبال آن است که فرآیند فکری مخاطب را در شاخصه های متن مشارکت دهد. نقش پذیری متن همیشه ارتباطی عمیق را با جامعه برقرار می سازد به طوری که همیشه یک طرف متن مردم هستند . متن گرچه در دل مردم و از بن مایه های مردم ساخته می شود اما ممکن است که راه های دیگری را هم طی نماید که مختص به مردمانی دیگر در گذشته و یا آینده باشد و در چنین شرایطی است که مخاطب باید به اومانیست بودن متن هم توجه بیشتری داشته باشد تا با سلیقه ای و رضایت لحظه ای متن که به درحال نگریستن توجه دارد . متن می تواند یک متن شاعرانه باشد و یا یک متن اجتماعی و یا تاریخی و یا یک متن هنری و سینمایی. متن ها به همان اندازه که در جامعه تأثیر می گذارند ممکن است به همان اندازه هم مخرب باشند . نقش متن ها در جامعه به اندازه ی نقش جامعه در متن هاست اما بستگی به نوع حکومت ها دارد . بعضی سیستم های حگومتی که آزاد اندیش نیستند توجه خاصی را به جامعه در جهت مشارکت در متن ندارند ولی بعضی حکومت ها که آزاداندیش هستند جامعه را درمتن بازی می دهند . هرمتنی که خوانده می شود و یا نمایش داده می شودبه دنبال پیدایی خود در جامعه می باشد و جامعه نیز به دنبال پیدایی خود در متن است و این یک قاعده ی فراگیر در جهان است و هر کسی که مختصِ به زمان خویش و به جامعه زمانِ خویش نباشد تنهامی شودو پنداشت بر آن  است که این یک دو پارگی معنایی است  زیرا که یک متن خوب متنی است که بتواند علاوه بر متداول بودن در جامعه ی حال به آینده هم کمک کند. زیستن یک متن در یک برهه ی زمانی به معنی نقش آن متن در همان برهه ی زمانی نیست بلکه به زیستنی فراتر از آن برهه هم نیاز دارد.

نگاه هفتم: نقش  پذیری و زبان language))

به راستی زبان چه قدر می توانددر جامعه نقش پذیر باشد ؟ آیا زبان همان زبانی است که در دهان ماست و به وسیله ی حرف ها و واژه ها می چرخدویا که مفاهیمی دیگر هم می تواند داشته باشد ؟ آیا زبان نقش را می پذیرد یا نقش زبان را بر می گزیند؟ زبان چه نوع حالاتی را در جامعه به نمایش می گذارد؟ از قدیم گفته اند: چه گویم که نگفتنم بهتر است / زبان در دهان پاسبان سر است . معنی بیت این است که هر چیزی را آدم نمی تواند برزبان بیاورد و آن را در جامعه نمایان سازد . زبان درد هان به مانند پاسبانی است که از سر محافظت می کند و یک زبان سرخ می تواند یک سرِ سبز را به باد دهد. ممکن است یک زبان خوش به شما شادی و نشاط را بدهد و یا که یک زبان بد سر شما را به باد بدهد. زبان از سر مراقبت می کند و نقش پذیری آن هم برای خودِ فرد و هم برای جامعه مهم است . اندازه ی نقش پذیری زبان در جامعه بستگی به اندازه ای دارد که برای آن تعیین می کنیم . هر چه قدر اندازه ی آن تند و رادیکال باشد به همان اندازه به ما آسیب می رساند و هر چه قدر آرام و پخته باشد ما را از آسیب به دور می کند . لحن در زبان مهم است . یک لحن خوش می تواند خوش مشربی را در جامعه متداول سازد و یک لحن تند و خشن پیامدی به رنگ خشم و نارضایتی را برای ما ایجاد می کند . زبان یک وسیله است که معنا و آوای معنا یی ما را که در قالب واژگان به سمت بیان هدایت می شوند را برعهده گرفته است . زبان انواع مختلفی دارد  و در چندنوع خود را نشان می دهد : نخست زبانی است که با آن حرف و یا سخن می گوئیم . دوم زبانی است که پشت بندآن عقل است . یعنی عقل راننده ی آن است و او را در جاده ی فهم می راند و سوم زبانی است که پشت بند آن اندیشه می باشد . بنابراین زبان می تواند زبان دهان باشد یا زبانِ عقل و یا زبانِ اندیشه. کارِ زبانِ دهان  بررسی و ارائه ی مفاهیم عقلایی و اندیشه ای بشر است که این مفاهیم را ابتدا از بسترهای مختلف یافت و من بعد دریافت می کند . حالا این که زبان نقش را می پذیرد یا نقش زبان را می پذیرد جای صحبت فراوان است ولی مهم تر این می تواند باشد که نقش زبان در جامعه نقشی چند گانه مفهوم است . هر کسی توسط زبان خوانده می شود و هر نوشته ای توسط قلم نگاشته می شود و درهر دو شرایط نقش زبان حیاتی است زیرا که تأثیر زبان را نمی توان در یک خوانش و یا نگاشته نادیده گرفت . بدون زبان چیزی خوانده نمی شود و بدون زبانِ قلم هم چیزی نوشته نمی شود. خودِ موسیقی هم زبان ِخاصِ خود را دارد . می گویند موسیقی زبان است و زبان هم موسیقی است . اگر چه موسیقی صدایی دل انگیز است که پشت بند آن آکنده از زیباشناختی اجتماعی و ریتم های هنری است اما همین موسیقی را زبانِ عقل و زبان اندیشه و زبانِ احساس به وجود می آورند. این که هر هنری زبان دارد به خاطر این است که ارتباط تنگاتنگی را با تفکر و اندیشه انسان برقرار کرده است . هنر یک تولید نابه هنگام می باشد که به هنگامی یِ تفکر بشر، آن را به وجود می آورد . بنابراین نقش زبان را نمی توان در هنر و دانش نادیده گرفت . خواندنِ یک شعر بسیار مهم است و هر چه قدر با زبانی هنرمندانه و زیباشناسانه خوانده شود مخاطب لذت بیشتری را می برد هم چنان که نوشتن یک شهر هم مهم است زیرا که درست نوشتن یک متن با زیبا خواندن آن در روح و رفتار مخاطب تأثیر مثبت و کارآمدی دارد. بنابراین زبان نقش را برمی گزیند نه نقش زبان را. زبان خود نقش است که می تواند نقش آفرینی کند و این مهم به خاطر این است که از پشتوانه ای به نام عقل و اندیشه بهره می جوید. نقش یک صورت و یا یک تصویر از چیزی است که خود را در جامعه به نمایش می گذارد و زبان می تواند صورت ها و یا تصاویر زیادی را نقاشی کند.

نگاه هشتم: نقش پذیری و اخلاقethics))

اخلاق به معنی خُلق  و خوی معنا  شده و به کسی که خُلق و خوی خوبی داشته باشد خوش اخلاق می گویند و کسی که از خلق و خوی بدی بهره مند شده است بد اخلاق می گویند . بد اخلاق و خوش اخلاقی در یک فرهنگ با فرهنگ دیگر متفاوت است . ممکن است یک کلمه که در بین گروه و یاطبقه ای کاربردی اخلاقی داشته باشد دربین گروهی دیگر اخلاقی نباشد . گونه های زبانی در بین اقوام و جوامع تعیین کننده ی رفتارهای اخلاقی هستند. آئین ها و آداب  و رسوم و باورداشت های مردم در رفتارها تأثیر به سزایی دارند. ممکن است معنی یک واژه در یک سرزمین با معنی همان واژه در سرزمین دیگراز عواملی است که در اخلاق و یا بد اخلاقی جوامع مؤثر می باشد . از جانبی دیگر اخلاق در یک رویکرد کلی به کنش ها و واکنش هایی که دارای رنگ و لعابی انسانی هستند گفته می شود . به بیانی هر رفتاری که بتواند تأثیر مثبت و شادابی را در ذهنیّت و روان دیگران بگذارد می تواند رفتاری اخلاقی باشد . نقش پذیری در اخلاق به مراتب چرخش و چربش بیشتری را نسبت به نقش پذیری سایر مؤلفه ها در جهان برجای گذاشته است به طوری که یک جهانِ نقش پذیر نیازِ به جهانی اخلاق آفرین دارد. رابطه ی بین نقش پذیری و اخلاق آفرینی بک رابطه ای  به شمار می رود که اولویت اول در این رابطه را اخلاق آفرینی برعهده گرفته است . آفرینش یک اخلاق جهان شمول توسط جامعه خود مسببی است تا که آن جامعه بتواند نقش اخلاقی خود را به خوبی در سطح جهان بازی کند . نقش یک بازیگر سینما در جامعه بستگی به اخلاق آفرینی آن دارد و نقش یک سیاستمدار در سطح جهان بستگی به اخلاق سیاسی آن دارد. هر واژه ای نیازِ به اخلاق دارد و به خاطر همین است که می گویند اخلاقِ سیاسی،  اخلاق اقتصادی، اخلاق فرهنگی، و یا اخلاق انسانی و یا در گرایش های علمی و فلسفی بر فلسفه ی اخلاق  و علمِ اخلاق و یا ادبیاتِ اخلاق تأکید مؤکد دارند. اخلاق در هر ارتباطی چه ارتباط با داشته ی خویش باشد و چه تعامل با جامعه باشد بسیار مهم است . هر کسی که نسبت به رفتار با خویش خوش اخلاق می باشد و به بیانی با خودش رفتاری اخلاقی دارد نقش پذیری کارآمدتری را نسبت به خویش ایفا کرده و هر کسی که با جامعه رفتارش خوب است در واقع از آن فرد در جامعه، به عنوان فردی خوش اخلاق و مشرب یاد می شود. اخلاقِ خوش بستگی به زبان خوش دارد و اخلاق بد از زبانی بد نشأت می گیرد. وقتی شما نسبت به یک رفتار بد از خود رفتاری خوب را ارائه می دهید در واقع اخلاق خوب خود رابه خود و جامعه عرضه کرده اید. فرد با اخلاق کسی است که با دیگران مثل خودشان رفتار نمی کند .کسی که با دیگران مثل خودشان رفتارمی کند فردِ با اخلاقی نیست . با هر کسی باید اخلاقی برخورد کرد نه مثلِ اخلاق خودش . ممکن است کسی به شما توهین کند اما شما نباید به او توهین کنید . جواب توهین توهین نیست بلکه از واژه ای باید استفاده کرد که مقابل توهین است نه از جنس توهین . کسی که توهین می کند ویا بد دهن است در حقیقت دوست دارد که با او بااخلاقی خوش  رفتار شود . این فرد با همین فرهنگِ توهین بزرگ شده و حتمن به او توهین کرده اند و او نیز زندگی را درچنین شرایط و موقعیّتی آموخته است . هر آموختنی درست نیست و نادرستی آن را باید با درستی جواب داد. یک فردِ زور گو و یا ناهنجار از بس که بدی شنیده و یا ناهنجاری آموخته ، بد شده است . به کسی که همیشه به او بی احترامی کرده اند اگر با احترام رفتار شود خوشحال می شود و ممکن است که درظاهر این را نشان ندهد اما درباطن احساس رضایت به او دست می دهد و این را من در مشاهدات میدانی در جامعه تجربه کرده ام. شوربختانه نقش بد اخلاقی در جامعه پر رنگ تر از خوش اخلاقی است و عدم آگاهی  و دانش افراد هم درحضور این نوع رویکرد در جامعه مؤثر است اما  عوامل دیگری هم از قبیل زیست اجتماعی و چگونه زندگی کردن افراد در اجتماع است که آن ها را به سمت اخلاق و یا بداخلاقی سوق می دهد. اخلاق ریشه در خلق و خوی و ژنتیک هم دارد ولی آگاهی و مطالعه ی درست و کاربردی می تواند فرد بد اخلاق را به سمت اخلاق هدایت نماید. انسان ها اخلاق را از محیط دریافت می دارند و این محیط می تواند پدری بد دهن و بی منطق باشد و یا معلمی تند خود و بد طینت. می تواند رفتاری بد با یک کودک باشد یا رفتاری بد با یک بزرگ سال. می تواند از دامنه ی یک طبیعت خشن و وحشی به ذهن ما منتقل شود یا در یک جنگ و یا نزاع جمعی. می تواند در نوع مصرف غذایی ما باشد و یا در آرزویی که هرگز رنگ و شمایلی واقعی به خود نگرفته است . به هرروی، یک ساختمان وقتی تخریب می شود خودش قادر به ساختن خودش نیست بلکه باید او راساخت . انسان  هم مثل یک ساختمان است با این تفاوت که بخشی از این ویرانگی را باید خودش بسازد و بخش دیگر را آن را جامعه باید بسازدو سنگ بنای ساختمانِ انسان ها هم اخلاق است .

 

 

 

همچنین ببینید

leyla.hajiaghaee

دیگربودگی نامتعارف

             لیلا حاجی آقایی نگاهی به زمینه های گرایش زن ایرانی به اعتیاد انحرافات اجتماعی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>