جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷

برنوشتی از مقوله ی تجربه و مرگ و گفتاری از هگل

بازدید: 3,411

abedin.papi              عابدین پاپی

 

۱-دریافتی تجربی از مقوله ی مرگ

تجربه چیزی نیست که یک روزه و یا صد ساله به دست آید بلکه هر لحظه ای از زندگی ما می تواند یک تجربه ی تلخ و یا شیرین باشد و از مجموع این لحظه ها در طول و عرض زندگی تجربه حاصل می آید . بنابراین با قاطعیّت نمی توان گفت که تجربه ی یک فرد از فرد دیگری بیشتر است همچنانکه احتمال می رود تجربه ی یک جوان از یک پیر در بعضی از موارد بیشتر باشد . تجربه و تجربه گرایی زیستنی به اندازه ی فلسفه ی تاریخ بشر دارد  و در هر ازمنه ای از تاریخ جهان ، دارای شکل و شمایلی خاص بوده است . کسی نمی تواند تجربه را در سیر فکری و اجتماعی خویش حذف نماید اما می تواند در سیر زندگی و فکری خود به یکسری تجارب پخته و ناپخته دست یابد . حضور تجربه را می توان در دوشکل در زندگی خویش احساس کرد . نخست تجربه ی بهنگام است و دیگر تجربه ی نابهنگام . تجربه ی بهنگام تجربه ای است که بشر از طریق آگاهی و خود آگاهی خویش به دست می آورد و این تجربه درهر بعد و زمینه ای که باشد بر اساس احساس و آگاهی است . به عنوان مثال: انسان وقتی ازدواج می کند و یا به تحصیلات عالیه دست می یابد در واقع نوعی تجربه را در این زمینه ها با پشتوانه ی آگاهی و خود آگاهی خویش کسب نموده است . تجربه ی بهنگام یعنی تجربه ای که در زمان  و هنگامه ای مشخص و معین اتفاق می افتد و یا این که فرد مجرب از سیر تکاملی تجربه ی خود باخبر و آگاه است . دیگر مهم تجربه ی نابهنگام است . تجربه ی نابهنگام تجربه ای است که خبر نمی کند و به اصطلاح بدون آگاهی و خود آگاهی فرد به منصه ی ظهور می رسد . این نوع تجربه دارای زمان و مکان مشخصی نیست و ممکن است در یک برهه ای از زمان خود را در زندگی افراد به نمایش بگذارد که پنداشت و باورداشت افراد از این حضور قابل پیش بینی نبوده است . نوعی اتفاق نابهنگام است که فرد یا افراد را از یک مسیر به مسیر و یا مسیرهایی دیگر سوق می دهد . با این بیان، پنداشت این است که هر مقوله ای نیاز به تجربه دارد و این تجربه یا بهنگام است و یا نابهنگام و یکی از این مقوله ها را می توان «مرگ» نامید . از این نگاه مرگ یک بعد واقعی دارد و یک بعد حقیقی . بعد واقعی مرگ همان تجربه ی بهنگام مرگ است . با جامعه شناسی مرگ که نوعی بیولوژی ( زیست شناسی ) هم به شمار می رود ، در می یابیم که انسان تا زمانی که حرکت می کند زنده است و به محض این که از حرکت بیفتد ، می میرد . همچنانکه که انسان تا وقتی که می اندیشد زنده است اما به محض این که از اندیشه بیفتد ، می میرد . بنابراین زندگی انسان دارای فرازها و فرودهایی متفاوت است و هرکدام از این فرازها و فرود ها از نوعی مرگ برخوردارند . انسان وقتی از گرفتن یک تصمیم جزئی از برای خودش در خانواده و یا جامعه اختیاری ندارد این نوع رفتار را می توان نوعی مرگ قلمداد کرد و یا وقتی از یک زندگی مرفه که با زحمت فراوان به دست آورده به پایین کشیده می شود در واقع نوعی مرگ در زندگی را تجربه کرده است . دیگر موضوع بعد حقیقی مرگ است . بُعد حقیقی مرگ نوعی تجربه ی نابهنگام است که خودِ فرد آن را به صورت پنهان تجربه می کند اما دیگران در صورتی آشکار آن را مشاهده می کنند . مرگ یک تجربه ی نابهنگام است زیرا که هرگز خبر نمی کند . نوعی عبور ازرفتارها و عملکردها ی زندگی است . عبور از خویش در جهت نیل به مفهومی دیگر که ممکن است این مفهوم هرگز فاش نشود . هیچ مرده ای پرسش های مرگ خود را جواب نداده است ولی هر زنده ای می تواند مرگ دیگری را جوابی باشد زیرا که هر زنده ای مرگ مرده را به عینه مشاهده می کند . مرگ دارای دو رویکرد است . یکی رویکرد دیگران که زنده اند و مرگ دیگری را تجربه می کنند و دیگر رویکرد خودِ فرد که مرگ خود را تجربه می کند . مرگ را نمی توان مقوله ای دروغ خواند چرا که همه ی ما مرگِ دوستان نزدیک و دور خود را تجربه می کنیم و دوستان نزدیک و دور ما نیز مرگ ما را مشاهده خواهند کرد . از جانبی دیگر می توان به این جمله اتکا کرد » « تنها مرگ است که دروغ نمی گوید» . پس نتیجه می گیریم که کم و بیش همه دروغ می گویند ولی مرگ دروغ نمی گوید . از دو نگاه می توان این جمله را تأیید کرد که مرگ دروغ نمی گوید : نخست از نگاه دیگران که مرگ ما را تجربه می کنند و دیگر از نگاه ما که مرگ دیگران را تجربه می کنیم . نکته ی دیگر این که آیا با مرگ یک فرد همه چیز تمام می شود؟ در جواب باید گفت که به قول سعدی شیراز:

 سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز          مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.

در واکاوی این بیت دو نکته ی مفهومی در اندرون بیت نهفته است . یکی مانایی مرد نکو نام است و دیگر تداعی خاطرات و رفتارهای خوب فرد است که بعد از مرگ آن در جامعه نمایان می شوند ، اما نکته این جاست که آیا هر کسی که نام نیک بر جا نگذاشته است یک مرده است و یا که نه آن فرد نیز زنده است ؟ باید گفت که هر فرد نکونامی بعد از مرگ زنده است و سعدی برای این نکونامی حد و مرزی نگذاشته است بلکه هر کسی به اندازه ی نکویی اش در جامعه ماندگار است . یکی به پدر ومادر خود خدمت کرده است و آن دیگر به خلق خدا و یا یکی تنها به خانواده ی خویش نکویی کرده و آن دیگر به فرد یا افرادی دیگر . به نظر می رسد که تنها جسم انسان است که می میرد اما روح و جان و تفکر آن در زندگی جاری و ساری است . دیگر بیان نکته ای است پر اهمیّت در مورد مرگ و آن این است که خاطرات انسان همیشه زنده اند و این خاطرات در تاریخ تکرار می شوند . تکرار معنایی از خاطرات خود بیانگر این است که هر انسانی به اندازه ی خود گذاشته و گذشته است . فکر می کنم که هر کسی به اندازه ی وسع خویش چیزی را از خود بر جا می گذارد و همین گذاشتن نوعی حیات است . نکته ی دیگر تولد ، زندگی و مرگ است . همه ی انسان های جهان زیستن را با این سه ویژگی در ک می کنند و زندگی بدون فهمی درست و درشت از این سه ویژگی بی معناست . انسان ابتدا متولد می شود و این آغاز ادامه می یابد تا پایان و پایان را می توان مرگ نامید . حرکت انسان از یک جایی جرقه می خورد و پایان آن به معنی خاموشی است ولی این خاموشی تنها خاموشی حرکت اوست نه جان و تفکر آن . مهم ترین چیزی که می تواند مرگ را حقیقی جلوه نماید تولد است و کار آمدترین چیزی که می تواند تولد را واقعی جلوه نماید زندگی است . انسان متولد می شود تا زندگی کند و زندگی می کند تا بمیرد و می میرد تا زندگی تداوم یابد . این همه فلسفیدن  و بازی با کلمات که در نگاه های متفاوت فلاسفه ی غربی و شرقی درباره ی آفرینش دیده می شود اگر چه نگاه هایی قابل تأمل و تفقد نسبت به مقوله ی مرگ به شمار می روند اما در جهاتی هم به یک نقطه ی مشترکی در ارتباط با مقوله ی مرگ نمی رسند و شاید بتوان گفت فردانیت پذیری  افکار غربی ها که خود می تواند نوعی نهیلیسم هم قلمداد شود نمایان تر است تا رویکرد فلاسفه ی شرق نسبت به مرگ . یزدان شناسی و فرد گرایی دو مقوله ی مهم اند که در نگاه فلاسفه  و عرفای جهان مشهود است و از جانبی دیگر مقدس گرایی و دنیا گرایی است که نظام آفرینش و کلیّت و کمیّت اصالت وجود انسان را زیر سئوال برده است . آیا کسی می تواند به اثبات برساند که مرگ اندیشی در جهان زیست بشر وجود نداشته است ؟ چگونه می توان به اثبات رساند که موجودی به نام بشر دارای مرگ اندیشی نیست ! مگر می شود مرگ یک متفکر و یا تئوریسین و یا فیلسوف را بررسی نکرد و یا مرگ یک شاعر و یا هنرمند را مورد واکاوی قرار ندارد . فکر می کنم انسان متفکر زمانی متولد می شود که می میرد . متفکرسوای از جهان ، زیست می کند و وقتی که می میرد تفکر آن به طور ناخود آگاه در دایره ی هستی حضور می یابد .

به قول حافظ:

آسوده بر کنار چو پرگاری می شدم         دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت.

آنانکه فکر می کنند با مقدس گرایی و دنیا گرایی و مواردی از این قبیل هرگز نمی میرند راه زندگی را اشتباه طی کرده اند زیرا که آفرینش جهان از نگاه هر ملل و فرهنگی خدا و یزدان پاک است . این خدا در یونان باستان آرخه و یا شی ء قدیمی است . در فرهنگ اقوام عرب الله است . در نگاه فلاسفه ی غربی وجود و جوهره است و در نگاه ما ایرانیان اهورا مزدا و ایزد است  و این ها همه جوهره ای از وجود هستی اند که یک کلیّت از مفهوم حقیقی را می رسانند . بدین ترتیب در می یابیم که مرگ در همه ی موجودات با شعور و بی شعور وجود دارد و هر موجودی که جوهره ی وجودی خود را فراموش می کند در واقع خود را در فلسفه ی زندگی و فلسفه ی ممات فراموش کرده است .

۲- انسان و پروسه ای به نام جاودانگی

درخت جاودانگی انسان را می توان به دو شاخه  تقسیم کرد : نخست جاودانگی در جهان هستی است و دیگر جاودانگی در جهان نیستی است . جاودانگی در جهان هستی از مهم ترین مؤلفه هایی است که در ازمنه های تاریخ دغدغه ی بشر بوده است . بشر در سیر زندگی تاریخی خود همیشه درصدد برآمده تا که به هر نحوی که شده خود را در دنیای هستی جاودانه قلمداد نماید و برای نیل به این هدف از راه های مختلف و متفاوتی استفاده نموده است . یکی تمایل داشته است که سیاستمدار و یا پادشاه باشد و آن دیگر تجار و یا بازرگان . یکی در راه اقتصاد گام برداشته است و آن دیگر در راه دانش. یکی در راه رسیدن به زندگی خانوادگی کوشیده است و آن دیگر در راه خدمت به آحاد مردم . بنابراین جاودانگی انسان در جهان هستی از دیرباز تا به امروز مهم و قابل توجه بوده است . دیگر مهم جاودانگی در جهان نیستی است . جهان نیستی جهانی است که بعد از مرگ افراد خود را نشان می دهد . ذات انسان گرایشی توأم با تفکر و اندیشه ای جاودان را در جهان هستی دنبال می کند و این اندیشه جاودان بعد از مرگ فرد در جهان هستی ، جایگزین آن می شود و این جایگزینی  نقش فرد را در جهان هستی به جای خودِ فرد بازی می کند . می توان چنین پنداشت که همه ی انسان ها به دنبال گذاشتن و گذشتن حداقل رد پایی از خود در جهان هستی می باشند و همین ردپاهاست که تاریخ جاودانه ی بشر را رقم زده است . جاودانگی انسان ها یک پروسه است نه پروژه و این پروسه در هر دوره ای با اشکالی متفاوت خود را در جامعه به منصه ی ظهور رسانده است . زندگی انسان با مرگ تمام نمی شود و این مقوله ای است با فرسنگ ها راهِ در راه که هم در دنیای هستی خود را نشان می دهد و هم بعد از مرگ و به قول خیام :

 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من             وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو           چون پرده درافتد نه تو مانی و نه من

انسان ها می میرند اما زندگی پا برجاست و بخشی از حیات این زندگی را جاودانگی همین انسان ها تشکیل می دهند . پرسش از خود این است که چرا همه ی ما انسان ها به دنبال جاودانگی هستیم و چرا مردن را دوست نداریم؟ باید گفت که جاودانگی بخشی از وجود انسان ها ست که انسان وقتی به وجود می آید به دنبال تربیت و پرورش همین وجود است که این وجود واقعی را به مرحله ی جاودانگی برساند . هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد اما می میرد! همه ی انسان ها دوست دارند که همیشه زنده باشند و از زندگی لذت ببرند و بخاطر همین است که به دنبال فن آوری و نوآوری های متفاوتی در دل جهان هستی هستند و می خواهند که انسان به جایگاهی دست یابد که به عنوان ابر موجود در جهان هستی شناخته شود به طوری که بتواند عمر خود را به تعویق بیندازد اما فلسفه ی وجودی انسان این چنین نیست و تاریخ بشر نشان داده است که محور هم نشینی تنها در حیات است و آنچه که همیشه مهم و ماندگار بوده است فلسفه ی جایگزینی است و این فلسفه ی جایگزینی نشان می دهد که فلسفه ی وجودی انسان با تکرار مواجه نیست . تجربه نشان داده است که انسان ها با تکرار معنا مواجه نمی شوند . به بیانی یکی می آید و آن دیگری می رود و زندگی حال و هوای دیگری را به خود می گیرد . زاد و مرد دو مؤلفه ی مهم در جهان هستی به شمار می روند که تکرار معنا را از جهان هستی گرفته اند و نوعی تنوع زیستن و اندیشیدن دیگر را به انسان ها بخشیده اند . از جانبی دیگربرخلاف انسان ها ما با تکرار طبیعت مواجه هستیم ولی همین تکرارطبیعت هم تکرار معنا نیست زیرا که به دنبال هر خزانی بهاری است و یا به دنبال هر شادی و طراوت در طبیعت با غم و سکوت هم مواجه می شویم . این تنوع گرایی طبیعت نشان می دهد که نظام آفرینش دارای زیر لایه هایی معرفت شناسانه است و اهمیّت جوهرِ وجود در هر مقطعی از زمان خود را با متد هایی متفاوت به تصویر کشیده است . فرق بین حیات و مرگ طبیعت با حیات و مرگ انسان ها در این است که طبیعت می میرد و زنده می شود اما در ارتباط با موجودی به نام انسان این چنین نیست چرا که انسان تنها یک بار متولد می شود ، یک بار حیات دارد و یک بار هم می میرد. این مثلث راز آلود بیانگر این است که فلسفه ی وجودی انسان دارای تکرار معنا نیست . در جواب به پرسش دیگری که مطرح شد باید گفت که انسان تحت هیچ شرایطی دوست ندارد بمیرد زیرا که متولد می شود و دنیای هستی را با تلخی ها و شیرینی ها، پستی ها و بلندی ها تجربه می کند و چون تعلق خاطر و صمیمیت رفتاری و فکری عمیقی را با دنیا برقرار می کند بنابراین همیشه در راز این جدایی در تأمل و تفقد فراوان بوده است که چرا این اتفاق می افتد! در زاویه ای دیگر موجودی که متولد نمی شود و به اصطلاح دنیای هستی را تجربه نمی کند در واقع نوعی نیستی است و هرگز با چنین تعلق خاطر و همبستگی و وابستگی ویژه ای تصادم ندارد . بنابراین مهم ترین مسئله این جاست که انسان متولد می شود و چشم به روی جهانی باز می کند که دارای زیبایی ها و رازهای نهفته ای است و همین زیبایی ها و رازهای نهفته بشر را به سمت خود در جهت کشف و تعریف سوق می دهند و در این جاست که بشر راه های مختلفی را با فراز و فرودهای متفاوتی در این دنیا طی می کند و به مدلول هایی در دل همین دنیا دست می یابد که از نگاه او زیبایند . هنر آفرینی انسان ها در دل جهان هستی و کشف ناگفته های مختلف از جمله مؤلفه هایی به شمار می روند که وابستگی انسان را به دنیا دو چندان می کند . لذا به نظر می رسد بشر تنها با دل آگاهی از دنیا می تواند دل از دنیا بِکَند و در غیر این صورت امکان دل کندن سخت و دشوار است . انسان ها با آگاهی از دنیا و خود آگاهی از دنیا به دنیا بیشتر وابسته می شوند زیرا که به داشته هایی از دنیا دست می یابند که از نداشته های خودشان بوده است . از نگاهی دیگر که در فلسفه و عرفان شرق مطرح است بحث شهود و وصل است که این مهم هم در جهان هستی ممکن است و هم در عالم پس از مرگ . با این تفاسیر فلسفه وجودی انسان از نگاه فلاسفه ی غربی و شرقی به دو بخش تقسیم می شود . غربی ها اعتقاد دارند که انسان ماهیت می گیرد و بعد به وجود می آید اما فلاسفه ی شرقی  بر این اصل معتقدند که انسان بوجود می آید و بعد ماهیت می گیرد . اگزیستانس فلاسفه ای چون هگل ، مارکس ، نیچه ، دکارت، هیدگر و … بر همین اصل استوار است ولی از نگاه فلاسفه ای چون سقراط، افلاطون ، ارسطو ، ابوعلی سینا ، سهروردی ، فارابی و … چنین مبحثی به طور کلی  و همه جانبه قابل پذیرش نیست . بنابراین آنچه که حاصل می آید این است که وجود، حیات و مرگ انسان ها از نوعی جاودانگی برخوردار است که این جاودانگی چه ماهیت وجود باشد و چه اصالت وجود از جایگاه والایی بهره جسته است به گونه ای که این سیر فکری در زیستنی تاریخی بر ما مبرهن و مشهود است .

۳-جدایی موجود از نگاه هگل یا پیوند موجود؟

در کتاب اندیشه ی غربی  و گفت و گوی تمدن ها که بن مایه ی آن مجموعه  ای است از سخنان پژوهشگران ایرانی و خارجی در کنفرانسی که به مدت یک هفته در سال ۱۳۵۶در تهران تشکیل شد و مجموعه ی آن مقالات در سال ۱۳۵۸-۱۳۷۹از سوی یونسکو در پاریس به چاپ رسید با مقاله ای زیر عنوان : « نقد جهان بینی سیاسی و عرفان » در ص ۱۰۴این کتاب برخورد می کنیم که نویسنده ی این گفتار کریستیان ژامبه است . در ص ۱۰۵ همین کتاب  از گفتار خود ،این نویسنده جمله ای را از هگل با این عنوان : « هر موجودی ، چون از موجود دیگر جداست ، از خودش هم جداست و طعمه ی ترسی نمادین از مرگ است» مطرح می کند که این جمله هر خواننده و منِ خواننده را به تأمل  در هستی شناسی وا می دارد که چگونه است چنین نظری در باب هستی؟ پرسش این جاست که آیا هر موجودی که از موجود دیگر جداست از خودش هم جداست؟ و دیگر این که چگونه این موجود طعمه ی ترسی نمادین از مرگ می شود؟ و پرسش دیگر آیا هگل کل فلسفه ی خود را بر محور جدایی موجود می داند یا پیوندی هم هست؟ قبل از این که بر دایره ی این نظریه فرود بیائیم و در آن کند و کاوی داشته باشیم ، لازم است تعریفی منطقی و معقول از  واژه ی موجود داشته باشیم و بعد از آن به سراغ جواب هایی برای این پرسش در دایره ی ذهن خویش بگردیم . موجود به معنی به وجود آمده است و یا هر چیزی که در پندار و تصور ما یافت می شود می تواند موجود باشد . فرق بین موجود و وجود این است که موجود قابل دیدن و احساس است اما وجود قابل دیدن نیست بلکه قابل درک و فهم است . وجود از طریق ایمان( باور قلبی) به دست می آید ولی موجود از طریق مشاهده و اندیشه . بنابراین هر آنچه که در جهان زیست می کند اعم از زنده و غیر زنده موجود تلقی می شود اما ممکن است که هر موجودی هم دارای وجود و یا جوهره ای باشد که این جوهره به جوهرحقیقی وصل می شود . همه ی جوهرهای موجودات واقعی است که به یک جوهر حقیقی وصل می شوند و این جوهر حقیقی یک اسرار در ازل دارد که نه تو دانی و نه من و فکر می کنم هنوز کسی به آن جوهر حقیقی به معنی عینی و واقعی وصل نشده است و هر آنچه هست در پشت پرده نمایان است! و همه ی این وصل ها مر تبط با جوهرهای واقعی است که شاخه هایی از جوهر حقیقی اند . با این تعابیر در زوایایی جمله ی هگل درست است که هر موجودی از موجود دیگر جداست زیرا که طبیعت انسان ها و سایر موالید سه گانه مصداق بارزی از سخن هگل است به گونه ای که ماه از خورشید و ستارگان ازیکدیگر و کوه ها و رودها و دریاها و … همه از هم جدایند و هر موجودی دارای مدلوهایی متفاوت است و این مضامین هر کدام پیامی مجزا را به هستی می رسانند ولی سخن این جاست که این موجود چگونه از خودش هم جداست . اگر مقصود هگل از این موجود انسان باشد که براین انسان  دو نگاه  وجود دارد . یکی تاریکی است و آن دیگر روشنایی و یا نیکی و بدی . بنابراین در فرهنگ و مذهب مانی ، زرتشت  و مزدک و تاریخ باستان ما ایرانیان این جدایی امری معقول و مشهود است به شیوه ای که اگر انسان راه تاریکی و بدی را طی نماید به جدایی از «خویش» می رسد و اگر راه روشنایی و نیکی را طی کند به پیوند با خویش می رسد . خود ، خویش و خویشتن سه ویژگی انسانی اند که قالب انسان را تشکیل می دهند و انسانی که به خود برسد موجودیت پیدا می کند  و هر انسانی که به خویش برسد گامی فراتر از موجودیت را در جهت نیل به وجود دریافته است و انسانی که به خویشِ تن برسد وجود را دریافته است. با این بیان ،نگاه کریستیان ژامبه نیز نسبت به جمله ی هگل نگاهی است که به فلسفه ی شرق نزدیک است تا فلسفه ی غرب و خودِ هگل نیز در دیالکتیک خود با فلسفه ی وجود، اگر چه معترض نشان می دهد اما چندان مخالفتی پایه ای هم ندارد ! پرسش دیگر این که چگونه این موجود طعمه ی ترس نمادین از مرگ می شود ؟ اگر مرگ به منزله ی نیستی باشد پس جدایی بی معناست و این نگاه را بیشتر می توان در فلسفه ی اراده ی به قدرت نیچه دریافت که نوعی لاادریگری  هم قلمداد می شود زیرا که نیچه و سارتر … به پیوند بعد از مرگ اعتقاد ندارند و اصالت اراده و قدرت را مقدم بر حضور وجودی بشر محسوب می کنند و چنین است که خدا ( وجود حقیقی) را مرده می پندارند . از جانبی دیگر هم دیالکتیک هگل بر محور تز ، آنتی تز و سنتز در ارتباط با آنتولوژی ( هستی شناسی) نوعی دیالکتیک مادی است که قهرمان آن ابرانسان است، اما در این جمله گویا ترس از جدایی و مرگ خود هگل را هم آزار می دهد و چاره ای جز تقدیر از هستی و انکار نیستی را ندارد! هگل در این جمله در میان دو پندار گرفتار آمده است : یکی این که هرگز خود را نمی تواند یکی از این موجودات به حساب نیاورد و دیگر این که یک کلیّت را برای جهان مطرح می کند که این کلیّت هااز قاعده ی مرگ جدا نیستند با این تفاوت که ممکن است هگل در این جا مرگ را نوعی نیستی می پندارد و با آن هستی شرق شناسانه مخالف است . بحث دیگر در ارتباط با این گفتار از هگل می تواند همان جهان بینی سیاسی هگل باشد که سلاحی برای خدایگان اجتماعی است . به نظر می آید که هگل بیشتر یک فیلسوف سیاسی است تا یک فیلسوف عارف، زیرا که  هستی شناسی را بهتر از سرشت شناسی می فهمد و به تعبیری روساخت های هستی را بهتر از زیر لایه های معرفت شناسانه ی هستی درک می کند .

هگل یک فیلسوف بیولوژی (زیست شناس )است و به مفاهیم فلسفی خوبی هم در دل همین زیست شناسی رسیده است . به تعبیری می توان چنین پنداشت که [متافیزیک[ هگل یک متافیزیک مادی است نه معنوی . نکته ی دیگر جدایی موجود یا پیوند موجود از نگاه هگل است . طبیعی است که هر موجودی یک پیوند دارد و یک جدایی که این قلم این پیوند ها را به دو شاخک تقسیم می کند . نخست جدایی و پیوند هستی است که این جدایی ها و پیوند ها در همین دنیا به انحای مختلف به انجام می رسد و دیگر جدایی و پیوند نیستی است که این جدایی ها و پیوندها بعد از مرگ به انحای مختلف از جانب فلاسفه ی شرقی مطرح شده است . می توان گفت فلسفه ی هگل دقیقن آنتی تز فلسفه ی شرق است که به پیوند اعتقاد دارد و این پیوند هم در جهان هستی مدنظر است و هم در عالم پس از مرگ و سعدی ادیب پر آوازه می سَراید:

 بنی آدم اعضای یکدیگرند                  که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار            دگر عضوها را نماند قرار

بدین ترتیب برا ی موجودی به نام انسان زیستنی توأم با شعور امری حیاتی است و جدایی موجود و پیوند موجود دو مقوله ی کارآمد در ره آوردهای فکری بشر به شمار می روند که در همه ی ازمنه ها خود را به نمایش گذاشته اند . بنابراین پنداشت این است که هگل هوشمندانه از روشی استفاده می کند که این روش بتواند جنس دیگری را از هستی به تصویر بکشد .فلسفه  اگر به معنی اندیشیدن به …. باشد این پرسش به ذهن خطور می کند که هگل به چه چیزی می اندیشد . آیا تنها به جهان هستی غرب می اندیشد یا به کل جهان هستی . آیا به مخالفت با جهان شرق برخاسته است یا به فلسفه ی وجودی بشر در جهان هستی ؟ این ها همه پرسش هایی است که ذهن آدم را درگیر خود می کند ولی به دیدگان پنداشتی است که اندیشیدن از دریچه ای خاص به جهان غرب اولویت نخست هگل در این گفتار است و آن موجودی که از خودش هم جداست شاید موجودی انتزاعی باشد تا شرقی . شاید موجودی فرازمان باشد تا زمان . شاید موجودی صنعت گرا باشد تا معنا گرا . شاید موجودی فرد گرا باشد تا یزدان گرا . شاید موجودی بی خود باشد تا با خود . شاید موجودی فرمیکال باشد تا ازلی و این شایدها همیشه از پرسش های یک فیلسوف هستند که از خود و هستی می کند و همین طور جلو می رود تا در یک لحظه ای از زمان محو می شود و دوباره این روند از جانب طیفی دیگر از فلاسفه با اشکالی دیگر ادامه می یابد . فلسفه هیچ وقت توجیح نمی کند بلکه توضیح می دهد و این توضیح هم همیشه با دلیل و برهان ادامه دارد . حاصل این که در جواب به گفتار هگل می توان گفت هر موجودی دارای دو نوع جدایی است . یکی جدایی از دیگران است و دیگر جدایی از خود و جدایی از خود به معنی جدایی از خود، خویش و خویشتن است . هر موجودی یک من فردی و من اجتماعی دارد که من فردی آن در تقابل همیشگی با آن است و این جنگیدن نوعی جنگیدن درونی است که گاهی موجود بر خود خویش غلبه می کند و گاهی هم خود خویش بر موجود غالب می شود . بنابراین فلسفه ی جدایی هگل از موجود، یک فلسفه ی پندار ورز است که گاهی پی آمدی به رنگ پیوند را هم نمایان می سازد .

همچنین ببینید

حامد گنجعلی خان حاکمی

غول های فکری و خودباختگی

     حامد گنجعلی خان حاکمی   تقریبا اکثر ما خاطراتی از موجودی خیالی در کودکی ...

یک دیدگاه

  1. سلام
    جناب پاپی همونطور که در نظرات قبلی هم گفتم شما بی اونکه مطالعه کنید برداشت ذهنیتون رو درباب مکاتب و اندیشه ها بیان می کنید و این بسیار خصیصه ی دهشتناکیه.
    در باب هگل هم کتاب “هگل” از پیتر سینگر رو بخونید تا به کم دانشی خودتون بیشتر پی ببرید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>