سه شنبه , ۲۲ آبان ۱۳۹۷

بساط پری

بازدید: 3,910

علی الله سلیمی          علی الله سلیمی

 

اتاقک تاریک بود و تنها روزنه ای که به روشنایی بیرون راه داشت، پنجره ای زهوار دررفته ای بود که از شیشه های کثیف آن می شد روشنایی بیرون را تشخیص داد. هر گاه باد می وزید لته های چوبی فرسوده جیر جیر صدا می داد و تیغ آفتاب از شیار های باریک لته ها به داخل اتاقک می تابید. گاهی نور تند چشم هایم را می زد اما نگاه می کردم و غبار شناور در تونل نور را می دیدم. ساعت ها به غبار شناور در تونل روشن نور نگاه می کردم و بازی ذرات غبار را تماشا می کردم. باریکه های نور اشیای داخل اتاقک را به بازی می گرفت و گاه ساعت ها روی تخت دراز می کشیدم و با چشم های بسته به منظره های بیرون پنجره فکر می کردم. به گاراژهای متروکه و کوره های آجرپزی که یکی در میان تعطیل شده بودند و هر سال به تعداد کوره های خاموش اضافه می شد. خاک نرم زمین های اطراف اتاقک را به مرور برداشته و خرج کوره آجرپزی کرده بودند. حالا دور تا دور اتاقک گودی عمیق و وسیعی بود که کف آن صاف بود و یکدست. گویی از اول زمین صاف آن پایین بوده و اتاقک مانند برجک نگهبانی در ارتفاع بالاتری قرار گرفته است. اتاقک با پلکان آجرفرش به زمین گود می رسید و آن پایین اتاقک های دیگری بود که بیشتر شبیه انباری بود. کارگران کوره پزخانه، موقعی که بودند وسایل شخصی خود را آن جا می گذاشتند و شب ها هم همان جا می خوابیدند. حالا سال هاست از کارگران کوره پزخانه خبری نیست و من تنها موجود زنده در این حوالی هستم. قرار است حاج ماشاءالله بیاید تکلیف من را هم روشن کند اما هنوز نیامده است. آن موقع که کوره سرپا بود، سرکارگر بودم اما حالا فکر کنم بیشتر شبیه نگهبان یک کوره متروکه هستم که حتی دل و دماغ نگهبانی هم ندارم.

حاج ماشاءالله بعد از رفتن کارگران باز هم هفته ای ماهی یکبار می آمد برایم وسایل و آذوقه می آرود. اما یکدفعه غیبش زد. گویی از اول هم کسی به اسم حاج ماشاءالله اصلا وجود نداشته است. این را ساکنان شهرک می گفتند. آنها سال ها قبل حتی زودتر از من به این حوالی آمده اند و حالا در زمین های خالی اطراف کوره ها صاحب خانه و زندگی هستند. شهرداری برایشان خیابان کشی کرده و کوچه های پر از چاله چوله و کج و کوله را صاف و آسفالت کرده، پارک ساخته و برای بچه هایشان زمین بازی درست کرده است. همین روزهاست که فروشگاه بزرگ شهرک هم افتتاح شود. ساکنان شهرک تا به حال فقط یک بازار روز داشتند که همه برای خرید به آنجا می رفتند. من هم هفته ای یکبار به آنجا می رفتم.

با پری در همان بازار روز شهرک آشنا شدم. البته آن موقع شهرک نبود، تعدادی آلونک توسری خورده بود که در شیب دره سرهم بندی شده بود. پری می آمد در بازار روز بساطش را پهن می کرد. زیورآلات بدلی می فروخت؛ انگشتر و النگو و گوشواره و سینه ریزهای فلزی که همیشه فکر می کردم از هزاران قطعه فلز ریز و کوچک ساخته شده است. چه کسی آنها را می ساخت نمی دانم. نمی شد پرسید. اولین بار که یکی از آن سینه ریزها را از پری خریدم، آوردم اتاقک و شب زیر نور چراغ روشنایی بارها به بند بند آن با دقت نگاه کردم. هر کسی که آن را ساخته بود شک ندارم استاد این کار بود. یک هنرمند به تمام معنا؛ با ظرافت تمام قطعه های ریز فلز را به هم وصل کرده بود و آخر سر یک شاهکار خلق کرده بود. هفته بعد همین را به پری گفتم. خندید، بعد سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت. گفتم باز هم یکی دیگر می خواهم. خوشحال شد. خریدم. شب گذاشتم کنار آن یکی که هفته قبل خریده بودم. شبیه هم بودند، اما کمی فرق داشتند. شاید سال ساخت آنها با هم فرق می کرد. حالا می شد این را از پری پرسید. حتما جوابی داشت. اما باز هم چیزی نگفت. بیشتر دوست داشت سکوت کند. پری مثل بقیه فروشنده های بازارروز که اغلب فروشنده های دورگرد و حرفه ای بودند، نبود. همیشه ساکت و آرام در گوشه ای بساط می کرد و صدایش هم در نمی آمد. بیشتر فروشنده های دورگرد برای تبلیغ جنس های خود فریاد می زدند و الکی شلوغش می کردند اما پری لب از لب باز نمی کرد. خیلی دوست داشتم بدانم اسمش چیه اما او اصلا اهل حرف زدن نبود. وقتی قیمت یکی از بدلیجات داخل بساطش را می پرسیدم گویی خجالت می کشید اما آخر سر به زبان می آورد، آرام، طوری که انگار فقط برای شنیدن من به زبان آورده است. برای همین خودم برایش اسم انتخاب کردم. هرگز در حضورش به زبان نیاوردم، اما از آن به بعد برای من اسم آن دختر جوان و خجالتی شد پری.

این بار یک حلقه النگو از پری خریدم. وقتی مثل دفعات قبل بدون چانه زدن سر قیمت پولش را می دادم، لبخند زد و سرش را پایین انداخت. نمی دانم درباره من چه فکر می کرد، اما دوست داشتم بدانم اصلا به من فکر می کند یا نه. دوست داشتم تصویری از من در ذهن پری شکل بگیرد؛ یک مشتری ثابت که حالا داشت به طور مرتب هر هفته پای بساط کوچک پری حاضر می شد و خرید می کرد.  من یک مشتری خوب برای پری بودم و او فروشنده کم حرفی که فقط قیمت جنس را می گفت و پولش را می گرفت، بدون چانه زدن مشتری سر قیمت که رسم تقریبا همه بازارروزهاست.

زیرانداز بساط کوچک پری یک روسری قرمزِ رنگ و رو رفته با نقش و نگاری در حاشیه ها بود که شاید آن را روزی به سر می کرد. بارها سعی کردم پری را با آن روسری مجسم کنم اما تصویر گنگ و تاری آمد جلوی چشم هایم و آن چیزی که می خواستم نشد. پری همان بود که کنار بساط کوچک خود می ایستاد و تنها تصویری که از او در ذهنم مانده همین است؛ ساکت و گاهی با لبخند.

دوست داشتم لبخندهای پری را بیشتر ببینم. هر خرید من با یک لبخند پری همراه بود. خنده دار است اما در هفته های بعد با یک لبخند پری راضی نمی شدم. وقتی می رسیدم بازار روز مستقیم می رفتم سر بساط کوچک پری که فکر می کنم اصلا به غیر از من مشتری نداشت. اول یک انگشتر یا حلقه بر می داشتم، پولش را می دادم و لبخند پری را می دیدم. بعد همان جا کنار بساط می ایستادم و انگشترها، النگوها، گوشواره ها و سینه ریزهای داخل بساط را تماشا می کردم. آخر سر هم یکی را می داشتم و پولش را می دادم. باز لبخند پری بود که این بار بدرقه ام می کرد، به سمت اتاقک خودم که تک افتاده و ساکت افتاده بود روی تپه ای در دل کوره پزخانه متروک و مثل برجک نگهبانی فراموش شده شب ها از پنجره اش نور کم جانی تاریکی یکدست بیابان را بر هم می زد.

سکوت، تاریکی و خوف شبانه را با خیالپردازی پر می کردم. با پری قصه ها می ساختم. در قصه های من، پری بلند بلند حرف می زد، می خندید، روسری از سر بر می داشت. گوشواره های بساطش را به گوش می کرد. همه النگوهایش را در دستش می کرد، انگشترها در انگشت هایش جا می گرفتند و سینه ریزها روی سینه اش بودند. لبخندهایش تمامی نداشت. همین تصویر بیچاره ام کرد. تصمیم گرفتم کاری کنم لبخندهایش در دیدار بعدی بیشتر شود. مثل خیال هایم که پایانی نداشت.

همه پس اندازم را برداشته بودم. گفتم:«همه بساطت را یکجا می خرم.»

اولش حرفم را جدی نگرفت. خندید. بعد نگاهش را از من دزدید و به بساطش خیره شد.

گفتم:«همه را حساب کن، این بار می خواهم همه را یکجا بخرم.»

شاید هنوز باور نمی کرد حرفم جدی باشد. کاری نکرد. خودم خم شدم باقی مانده انگشترها، النگوها، گوشواره ها و سینه ریزها را شمردم و گذاشتم گوشه روسری و بساطش از ریخت همیشگی افتاد. قیمت هایش را حفظ بودم. حساب کردم و پول همه را یکجا دادم. هنوز باور نمی کرد و شاید هم نمی خواست باور کند. دنبال چیزی می گشتم که خریدهایم را بریزم داخلش. در آن اطراف نبود.

پری به حرف آمد. گفت:«با همین روسری ببر.»

برگشتم نگاهش کردم. از آن لبخندی که انتظارش را داشتم خبری نبود. بیشتر به نظر می رسید غافلگیر شده است. شاید داشت به این رفتار غافلگیرانه من فکر می کرد و به زمان نیاز داشت تا واکنش واقعی اش را نشان دهد.

گفتم:«روسری را که نخریده ام. مال خودت است.»

با خنده گفت:«از این به بعد می شود مال تو.»

در آن لحظه به این حرفش خیلی فکر نکردم. گوشه های روسری را جمع کردم گره زدم. پری داشت تماشا می کرد. انگار اسب زیر پایش را فروخته است و حالا پیاده مانده و نمی داند چکار کند. همه بساط کوچک پری مچاله شده در دست من بود. همه را یکجا خریده بودم و او دیگر کاری در آنجا نداشت.

شب گره های روسری را در اتاقک باز کردم. انگشترها، النگوها، گوشواره ها و سینه ریزها همان ها بود که ساعتی قبل در بازارروز و جلوی چشم های پری دیده بودم. خریدهای قبلی را هم آوردم گذاشتم کنار آنها. شد بساط کامل پری که چند هفته قبل برای اولین بار دیده بودم. فقط جای پری در کنار این بساط کوچک خالی بود. حالا کجا بود آن دختر کم حرف که بیشتر لبخند زده بود و آخر سر غافلگیر شده و آن لبخند را هم فراموش کرده بود. انگار لبخندش هم جزئی از بساط کوچکش بود که من یکجا همه را خریده بودم و او یکدفعه غافلگیر شده و احساس کرده بود دستش خالی شده است.

شاید برای همین بود که او رفت. پری برای همیشه رفت و من دیگر او را در بازار روز ندیدم.

آلونک های روی شیب دره کم کم سر و شکلی پیدا کردند و شدند شهرک. بازارروز هم تا همین اواخر بود و من هر هفته برای خرید به آنجا می رفتم. حالا بیشتر شهرک نشین ها مغازه باز کرده اند و بازارروز دیگر رونق گذشته را ندارد. به طور کامل تعطیل نشده اما زن و بچه شهرک نشین ها دیگر به آنجا نمی روند. شده است بازار مکاره ای برای معتادها و کارتن خواب ها. کفش های کتانی دزدیده شده از مجتمع های آپارتمانی سبز شده به جای کوره های آجرپزی، یکراست سر از بازارروز قدیمی شهرک و بازار مکاره جدید معتادها و کارتن خواب ها در می آورد که مشتری های خاص خودشان را هم دارند. فکر این که پری باز هم روزی به این بازارروز برگردد و گوشه آن بساط کند به نظرم محال است. این جا دیگر جای پری نیست. اما کجاست آن دختر که رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد؛ رفت و رفت.

جای من هم دیگر در آن بازارمکاره نیست. من با آن معتادها و کارتن خواب ها هیچ نسبتی ندارم. من برای خودم هدف داشتم که آن روز رفتم به آن بازار مکاره و بساطم، بساط پری را گوشه ای پهن کردم. می خواستم مطمئن بشوم که پری دیگر به آنجا بر نمی گردد. برنگشت. من هم می خواستم جمع کنم برگردم که نگذاشتند. گفتند این ها را از کجا آوردی. در اتاق بازجویی گفتند این ها مال یک دختر جوان است که ماه قبل در حاشیه شهرک به قتل رسیده است. قسم خوردم که من این ها از پری خریده ام. آنها پری را نمی شناختند. حق داشتند نشناسند، پری را فقط من می شناختم. آن دختر برای دیگران پری نبود. برای من پری بود و پرید از دستم رفت. مطمئنم پری دیگر بر نمی گردد، اما شاید حاج ماشاءالله برگردد. باید برگردم به آن اتاقک و منتظر حاج ماشاءالله بمانم.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۲ دیدگاه

  1. داستانی ساده و جذاب و با غم غربت حاشیه نشین ها. من لذت بردم . متوجه نشدم که راوی نام دختر را چگونه فهمید. اگر نامی خود خواسته و ذهنی بوده بد نبود اشاره ای به آن می شد. همچنین به دلیل مرگ دختر. با تشکر از جناب سلیمی و آرزوی موفقیت روز افزون .

    • ممنونم جناب اسعدی عزیز، شما لطف دارید. درباره نام شخصیت دختر، در جایی از داستان اشاره شده که راوی خودش این نام را برای دختر انتخاب می کند و خود دختر هم از این نام انتخابی خبر ندارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>