چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

بهشت گمشده

بازدید: 5,214

فریبا حاج دایی           فریبا حاج دایی

 

 

مرد آنجا ایستاده است. صورتش مستطیلی است سفید و صاف. هر به چند ثانیه‌ای وقتی پلک می‌زند سیاهی دو چشم در آن مستطیل سفید پیدا می‌شود

و وقتی دوباره و چندباره«بنویس» را تکرار می‌کند با هر تکرار سرخی زبان در سفیدی مستطیل خودی نشان می‌دهد و می‌رود.

به گوشش نمی‌رود که آخر چه چیز را بنویسم! زندگی مال او بود و به من امانتش داده بود. گفته بود زندگی‌‌اش مال من است به شرط آنکه

بنویسمش و به خرجش نمی‌رفت زندگی دیگری مال تو نمی‌شود و اگر هم بشود مثل دندان عاریه‌ای در ذهنت لق‌لق می‌خورد و نمی‌توانی بنویسی‌‌اش.

نمی‌توانم به او حالی کنم که آن مرد بیست‌‌ ساله با آن لباسی گریسی که توی بیمارستان ایستاده تا پسرخاله‌ی دکترش بیاید و او بتواند

از پسرخاله نشانی پدر را بپرسد هیچ ربطی به من ندارد پس قادر نیستم تجربه‌اش را از آنِ خودم کنم. ولی حرفم به خرجش نمی‌رود. پس سعی‌ام را می‌کنم.

می‌دانم در این لحظه چندین سال است که با چنگ و دندان و چاقو و پنجول خودش را از مهلکه به در برده تا برسد به امروزی که با لباس گریسی توی بیمارستان بایستد

و از آن دکترِ جراحِ خوش قد و بالا سراغ پدرش را بگیرد و دکتر لب گزه کند که بیا برویم تو حیاط. دوتایی از کریدور بیمارستان عبور کنند و رو به حیاط بروند

و سرهای زیادی به همراه قدم‌های آن‌ها بچرخد و برود رو به سوی دری که به حیاط منتهی می‌شود. محکم و چشم تو چشم از دکتر بار دیگر می‌پرسد

که کجا می‌توانم پدرم را پیدا کنم و دکتر می‌گوید: بد کاری کردی اینجا آمدی!

– به مطب زنگ زدم منشی وصل نکرد.

– می‌گفتی پسرخاله‌‌ام هستی و کارت واجب است.

و مرد گریسی توضیح می‌دهد که گفته، چندین بار هم. ولی منشی اعتنایی نکرده.

و بالاخره نشانی را می‌گیرد.

نمی‌توانم حسِ مرد گریسی را، موقعی که از تاکسی پیاده می‌شود و پدر را پیر و خمیده می‌بیند که دولا دولا

راه می‌رفته منتقل کنم. گفتم که، حس‌ او حسِ من نشده.

می‌بیندش. خمیده و دولا دولا راه می‌رفته.

– سلام پدر!

– کاری داری؟ مگه نگفتم دیگه سراغ من نیا!

تا مردِ گریسی بیاید توضیح بدهد که پدر دلم برایت تنگ شده پیرمرد امان نمی‌دهد و  بنا می‌کند به هوار کشیدن تا مرد گریسی از هولش در برود.

فرداش از سر صبح می‌نشیند دم در خانه‌ی پدر تا بالاخره حدود ظهر پدر بیرون بیاید

و او بپرد جلو که: هوار نکش بابا! سربازم. شناسنامه‌ام را می‌خواهم.

آن شب که از خانه بیرونش انداختند نکردند لااقل شناسنامه‌اش را بهش بدهند.

پدر سرخلق‌تر به نظر می‌آید. مردِ گریسی از دو سه جمله‌ی بعدی پدر می‌فهمد که  پسرخاله زنگ زده و همه چیز را گفته.

– چرازنگِ خانه را نزدی!

– ترسیدم بازم…

– نه بچه جان ده دفعه که هوار نمی‌کشند! دیدنت بعد از این همه ساال! آن هم با این سروریخت! حق بده بهم.

و نتوانست بگوید که حق نمی‌دهد. از لای پنبه، از توی بهشت پرتش کرده بود وسط جهنم و حالا هم به سرووضعش ایراد می‌گرفت!

یعنی نمی‌توانست بفهمد تنها بودن، اینکه خودت  باشی و آسمان بالای سرت، یعنی چه!

مرد گریسی به خودش گفت که اگر درک می‌کرد عجیب بود. پدر نمی‌فهمید اما او که می‌فهمید.

پدر همیشه برایش پدر باقی ماند، حتی آن روزی که بر سر قبرش در آن قبرستان متروک نشست و فاتحه‌ای خواند

و خاله را هم که بغل به بغل پدر دفن شده بود بی‌نصیب نگذاشت. آن روز سه کلاغ دوره‌اش کردند و تا بیرون از قبرستان همراهش بودند.

مردِ گریسی امروز پنجاه ساله است. پدر را بخشیده، حتی آن خاله‌ی لکاته را هم. ولی زخم‌های خون‌چکانِ زیادی دارد.

می‌گوید هنوز تا هنوز است هربار کت‌شلوار جدیدی می‌خرد، و این قضیه به وفور پیش می‌آید، آن دست گنده و پشمالو را روی دست و بدنش حس می‌کند.

چهارده ساله است. پدر با دسیسه‌های خاله، که حالا دیگر همسر پدر و نامادری‌اش است،

از خانه بیرونش کرده و او بعد از مدتی دربه‌دری بالاخره در یک خانه‌ی دنگال، که در هر سوراخش کسی زندگی می‌کند،

اتاقی کرایه کرده و کت‌شلوارهای دست دوم می‌فروشد. از این کوچه به آن خیابان می‌رود

و فریاد می‌کند: آاااای کت‌شلواری‌ی‌ی‌! کت‌شلوارییی آمده. بخرید که مفت است به خدااا!

گذشته‌ی نازپروردش کمکش می‌کند تا از بینِ لباس‌های مردک کهنه‌فروش بهترین‌ها را انتخاب کند. هنوز سلیقه‌ی طبقات فرادست

را فراموش نکرده است و برای همین فروشش خوب است و وقتی به قصد فروش جنس‌هایش از خانه بیرون می‌آید

هنوز یک خیابان را خوب گز نکرده و به خیابان بعدی نرسیده و دادِ چندم را نزده که«آی کت‌شلواریییی»!

کت‌شلوارها را فروخته است و باز باید به سروسراغ مردک برود و خود را زیر دست گنده و پشم‌آلوی او جمع کند. چاره‌ای ندارد!

گیریم آن دست را پس بزند با دست مردک صاحبخانه چه باید بکند که بارها بهش فهمانده است اگر دلش بخواهد

و با او راه بیاید می‌تواند کرایه‌ی اتاقش را ندهد.

سختم است بی‌آنکه گردن این دو مرد را بپیچانم و بشکنم از طناب باریکی که مردِ گریسی به اجبار رویش بندبازی می‌کرده بنویسم.

از اینکه مجبور بوده با عشوه‌ی دخترانی که با یک دست پیش می‌کشند و با دست دیگر پس می‌رانند عمل کند

و سر جمع به خیر بگذراند و نگذارد کار به جاهای باریک بکشد. حالا خوب است آن چاق و لاغر همسایه‌اش بودند.

مردِ گریسی می‌گوید زیر اتاق او توی زیرزمین اتاق داشتند و چون درگاهی اتاق‌شان تنگ و ترش بوده لاغره مجبور می‌شده

با ضربه‌ی شانه و گاهی هم با لگد چاقه را از در اتاق تو بفرستد و یا بیرون بیاورد. الغرض هروقت مردک صاحبخانه

می‌آمده پیِ کرایه آن دونفر حاضر به یراق در اتاق پسرک می‌ایستادند مبادا او دست‌درازی بی‌جایی بکند.

اگر نبودند هیچ معلوم نمی‌کرد که او بتواند از شر مردک صاحبخانه هم مثلِ مردکِ کهنه‌فروش جان سالم به در ببرد!

اما دمِ گریسی گرم. به تلافیِ آن دو نفر هفت جدِ مردکِ سبیلوی‌ فاعل و خناسی را توی سینما جلو چشمش می‌آورد.

دربه‌دری از یادش برده بوده که فیلم خوب دیدن چه لذتی دارد به خصوص که فیلم موزیک متن خوبی هم داشته باشد.

با مادرش رفته بودند دکتر ژیواگو را ببینند. فسقلیِ هفت‌هشت ساله‌ای بوده آنوقت.

بیرون که آمدند درآمده که: مادر من متوجه نشدم آهنگسازش کی بود، شما متوجه شدید؟

حرفش مادر را به خنده می‌اندازد و مادر لپش را می‌‌کشد و سینما برایش شادترین مکان دنیا می‌شود.

برای همین آن روز با همه‌ی خستگی و کم‌پولی به خودش اجازه می‌دهد برود و فیلمی ببیند.

سالن سینمایی توی لاله‌زار که با سالن‌هایی که با مادرش می‌رفت زمین تا آسمان فرق می‌کند.

ولی به خودش هی می‌زند که چه فرقی دارد! سینما سینما است دیگر!

چه فایده که کوفتش می‌شود.

با انگشت‌ اشاره می‌زند روی کاغذم. چشمهای سیاهش را به چشمم می‌دوزد: کوفتم نشد. اصلا نشد که فیلمم را ببینم!

– می‌دانم. گفته‌‌ای بهم. صبر بده! صحنه‌ای نیست که بتوانم با خونسردی روایتش کنم.

صندلی‌های سینما شماره ندارند و پسرکِ داستان ما سرِ ردیف می‌نشیند. کنارش خالی است.

مردِ «طبقی» با طبقِ  پر از نان کره‌ای و ساندویچ توی سینما راه می‌رود.

– ساندویچ بدم؟ تخمه، آدامس، آجیل!

با خودش دل‌دل می‌کند که بخرد اما با آمدن به سینما به قدر کافی ولخرجی کرده است. صدای کلفتی توی گوشش می‌پیچد: می‌خوری بخرم برات؟

مردک سبیل چخماقیِ گردن‌کلفتی نشسته پیشش و بُر زده تو چشماش. صدایی کلفت می‌کند و می‌گوید: نه دادااش!

از صدای هنوز نازک خودش کفرش درمی‌آید. از جواب احمقانه‌ای هم که داده بیشتر حرصش می‌گیرد. کاش جواب دندان‌شکن‌تری داده بود.

سرود شاهنشاهی شروع می‌شود و همه می‌ایستند. پسرک چشم می‌گرداند تا شاید جایش را عوض کند، همه‌ی صندلی‌ها پر هستند.

سرود تمام شده و سینما تاریک می‌شود. فیلم طولانی است و بی آنکه تبلیغی پخش شود فیلم اصلی شروع شده است.

موسیقی تیتراژ فیلم مردک سبیلو را از یادش می‌برد. محو تماشای فیلم شده و به همراه آن گرمای حضور مادر

را کنار خودش حس می‌کند. بدنش سرشار از آرامش است، بوی مادرش می‌آید و به همراه آن حسِ دست‌های مادر.

دست‌ها را روی تن خودش حس می‌کند. چه حال خوبی دارد. دست‌ها حالا روی پایش هستند و بعد لای پاهاش. صدایی در گوشش می‌گوید: خوشت میاد؟

چاقوی جیبی‌اش از دستِ سبیلو می‌گذرد و با پای خودش تماس می‌گیرد. فریاد‌ سبیلو سینما را به هم می‌زند و او فقط می‌دود.

هی می‌دود. از این کوچه به آن کوچه. خوانده بود قلب آدم گاهی مثل قلب گنجشک می‌زند. این را برای مادرش هم از روی

کتاب علمی کودکان خوانده بود: «هرچه موجود زنده کوچک‌تر است سرعت پمپاژ قلبش بالاتر باید باشد.

برای همین قلب گنجشک تندتر از قلب فیل می‌زند» و این اولین بار نبود که قلبش با این سرعت می‌تپید

ضربان قلب او از وقتی پدر و خاله از خانه بیرونش کرده بودند اغلب با سرعتِ قلب گنجشک می‌زد.

مادر توی بیمارستان، همان دم دمای آخر، گفته بود که: دلم شورِ ترا می‌زند! خیلی تنها می‌شی!

چترِ بغضش را بسته بود و با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد گفته بود: مامان چیزیت نمی‌شه. مطمئنم. بابا هم همیشه هست.

و بابا نبود. چله‌ی مادر که سرآمد، همان چهل‌ویکم خاله را عقد کرد و تمام.

مردِگریسی همان‌طور مچاله نشسته است. چشم‌های سیاه و مرطوبش در سفیدیِ مستطیل‌شکل صورتش برق می‌زنند.

شاید می‌خواهد به کلمه‌ی«تمام»ی که نوشته‌ام اعتراض کند. شاید می‌خواهد بگوید شروع بود، شروع کشف خودم. اینکه سرراهی بودم.

آن روز که پدر این کلمه را می‌کوباند توی صورتش تمامی کابوس‌ها و بختک‌های سال‌های گذشته برایش معنادار می‌شود.

هنوز هم، که دیگر مردجادار و استخوان‌داری شده، از شب و از صدای پچپچه‌ی برگ‌های درخت

و سایش‌شان به پنجره خوشش نمی‌آید. بختک دوران کودکی‌‌اش.

خشششششش و خششششش.

برگ‌ها به شیشه می‌سابند. باد می‌وزد و شاخه‌های درخت‌ها مرتب به شیشه می‌خورد.

صدای‌شان کم از صدای سایش سوهان نیست، و تماسِ انگشت‌های سرد و بی‌مهر‌ زنِ پرستار.

دستی از جا بلندش می‌کند. لخت است حالا. صورت پر مویِ زن رویش خم شده است.

اسب را هم اینجور قشو نمی‌کشند که زن او را در حمام می‌سابد.

توی آن چندین سالِ خوشبختی خیلی از شب‌ها با بختکِ صدای سایش درخت‌ها به پنجره بیدار شده بود.

می‌ترسید و نمی‌دانست چرا! کلمه‌ی «سرراهی» که از زبان پدر بیرون آمد همه چیز را برایش معنا کرد.

یادش آمد که آن روز قطار پلاستیکی را دستش گرفته بود و به صورت زنی که از آن زمان تا چهارده‌سالگی همه چیزش شد زل زده بود.

بعد از آن روز  با زنی که دیگر مادر صدایش می‌کرد طعم حمام‌های نرم و لطیف را چشید. مادرش به نرمی حرکت ابر در آسمان او را می‌شست.

– در و همسایه چی می‌گن! چهل روز نیست که زنت مرده!

– غریبه که نمی‌گیرم. خواهر خودشه!

– دیگه بدتر. پسرت چی؟

– بچه‌ی سر راهی رو می‌خوام چیکار! به خاطرِ زنِ خدابیامرزم از پرورشگاه آورده بودمش.

و از بهشت بیرونش کردند.

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>