چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

به تماشا نشسته ام

بازدید: 3,664

فریبا چلبی یانی (۲)                فریبا چلبی یانی

 

در این داستان می خواهم؛ حوادث نامربوط را کنار هم بچینم. طرح های نیمه تمامی که سال ها در گوشه وکنار دفترچه ی یادداشتم خاک خورده و دارند پیر می شوند و من می ترسم از روزیکه همین نوشته ها بر علیه ام طغیان کنند و برای براندازی تاج و تخت نویسندگیم دست به دست هم داده و شقه شقه ام کنند و هر شقه ام را شخصیت های داستانی ام زیر پای درختان زیتون، انجیر، توت وسیب دفن کنند. حالا بماند که نویسنده می تواند شقه شقه شدنش را تحمل کند یا نه؟ ولی وای به روزی که داستان ها تصمیم بگیرند؛ دسته جمعی اقدام به خودسوزی کنند وتا ما بخواهیم نجاتشان دهیم؛ به خاکستری تبدیل شده اند. تا دیر نشده باید دست به کار شوم و طرح های ناتمامم را سرو سامان دهم.

صحنه اول داستانم ، حکایت زنیست که مدام در حال فرار است. فرار از چه ؟ خود هم نمی داند و تنها چیزی که حس می کند این است که روح وی درکالبدش جای نمی گیرد و دائما در حال جابه جایی است تا شاید بتواند کالبد دیگری را بیابد. زن در پی علاج خود، یا به خواب فرو می رود ویا در بیداری به خیابان گردی روی می آورد؛ شاید که آرام گیرد. زن شکاکی که فکر می کند تمام آنچه را که می بیند؛ می شنود و با آن ها زندگی می کند؛ خیالی بیش نبوده و جهان همه وهم است و چیزی به نام حقیقت، وجود خارجی ندارد.

داستان، در واقع از آنجایی که باید شروع شود؛ ناتمام رها شده است. باید داستان را یک جورهایی به شخصیت داستانی نیمه تمام دیگرم وصل کنم. کارکتر اصلی داستان، زن جوانیست به نام نیلوفر. او در دومین سالگرد ازدواجش، با مرگ ناگهانی و عجیب حامد روبرو شده و بیوه می شود. نیلوفر در زلزله ورزقان از سوی صدا وسیما برای تصویر برداری و مصاحبه به آنجا میرود و حامد که مامور انتظامات آنجاست مانع کار او شده و کار به جروبحث می کشد و در خاتمه، همین مناقشه باعث آشنایی وایجاد عشقی مابینشان می شود. به نظرم همیشه یکی از طرفین عاشق واقعی است. نیلوفر وحامد بعد از بازگشت از زلزله ورزقان بلافاصله ازدواج می کنند و بعدها هر دو تصمیم می گیرند کافی شاپی دو طبقه در مرکز شهر؛ به همراه قبول سفارشات کیک تولد، مجالس عروسی و میهمانی و … را در تبریز راه اندازی کنند و دقیقا داستان از آنجایی شروع می شود که نیلوفرسیاه پوش شده و از پشت پنجره مغازه اش رفت وآمد مردم را به تماشا، نشسته است. این همان نقطه تلاقی زن همیشه در خواب و ویلان با نیلوفراست. نیلوفر به یک باره می بیند؛ زنی هراسان وارد مغازه اش می شود ومی گوید:

_ لطفا کمکم کن.خواهش می کنم.

نیلوفرهاج و واج نگاهش می کند و به یاد زنی می افتد که دو سال پیش با دست های خود در زلزله از زیر خروارها خاک بیرون کشیده بودش و زن وقتی به هوش آمده بود؛ مدام می گفت روحم آن تو ، زیر خاک باقی مانده است و من ملک تاجی نیستم که از زیرآوار بیرون کشیده اید. نیلوفر به زن اشاره می کند که بنشیند و می پرسد:

_ می خوای برات آب بیارم تا یه کم جون بگیری؟

زن مات و مبهوت نگاهش می کند. سکوتش کمی طول می کشد. می گوید مدتهاست که نمی تواند آب و غذا بخورد. نشانی اینجا را در خواب، حامد به او داده بود تا بلکه راه نجاتی پیدا کند. نیلوفر می پرسد:

_ اسمت چیه؟

می گوید:

_ ملک تاج.

لطفا کلافه نشوید. باید سراغ داستان سومی که دو داستان قبلی ام  را به هم متصل می کند؛ بروم.

بهرام نقاش پرتره است. تمام آثارش مملو از چهره هایی است که نمی توان در دنیای واقعی پیدایشان کرد. چرا که همیشه چشمها را از یکی، ابروان را از دیگری و لب وبینی و چانه را از سایر اشخاص به عاریت می گیرد و چهره ای بی همتا خلق می کند. شاگردان زیادی را آموزش می دهد و اکثردختران عاشقش بوده و شرط بندی های سرسام آوری با یکدیگر برای بدست آوردنش می کنند که از قضا هیچ کدام در شرط بندی برنده نمی شوند.

اینجا بهرام کارکتر نفله ایست که در ظاهرامر، باهوش وصاحب سبک و سرآمد زمانه ی خویش است ؛ اما در نهان هنرمندیست که مدام خود را سرزنش می کند. فکر می کند دچار روزمرگی شده و استعداد هایش دیگر شکوفا نمی شود. او تصمیم دارد؛ بعد ازخلق اثر دلخواهش که بارها در خواب می بیندش، به طریقی خود را از شرزندگی کسل کننده خلاص کند. دراوج تلاطم و آشفتگی های ذهنی بهرام، بی آنکه اطلاع داشته باشد؛ شاگردانش برای تولدش برنامه ریزی کرده و کافی شاپ نیلوفر را رزرو می کنند. در این گیر ودار، نیلوفردرگیر ملک تاج است  و سعی دارد اورا نزد روانپزشک ببرد که موفق نمی شود. ملک تاج اعتقادی به دکتر و دوا و درمان ندارد و نیلوفر کم کم با شناخت دنیای ذهنی ملک تاج دچار ترس وتوهماتی می شود.

تولد بهرام که فرا می رسد، بهناز نماینده کلاس ؛ تدارک مراسم جشن تولد او را می بیند و برای اینکه بتواند بهرام را برای آمدن به کافی شاپ راضی کند؛ باید دروغی سر هم کند. او به بهرام می گوید که مراد یکی از همکلاسی هایشان  تصادف کرده و در بیمارستان  بستری است و بهرام می گوید که او با بچه های کلاس هماهنگ کند تا دسته جمعی به ملاقاتش بروند. بهناز به  هم کلاسی ها می گوید که در ساعت معین، در طبقه فوقانی کافی شاپ جمع شوند و خود، بهرام را به بهانه خرید کیکی برای مراد که قبلا سفارش داده وارد کافی شاپ می کند. ورود آن دو همانا و تبریک دسته جمعی شاگردان به بهرام هم همان. بهرام با اینکه از این جور سورپرایزها دلخوشی ندارد با دیدن اتفاقی نیلوفر برای اولین بار دچار شعف می شود؛ انگار که سال هاست او را می شناسد. او به خاطر نمی آورد که نیلوفررا مدام در خواب هایش می دیده و علاقه داشته تا پرتره اش را بکشد. نیلوفر حواسش به بهرام نیست و با یکی از کارکنانش جرو بحث می کند.

درادامه داستان قبول دارم که اگر بهرام عاشق نیلوفر شود واین عشق یک طرفه ادامه یابد؛ سوژه کلیشه ای می شود. اما اگر نیلوفر را هنوز عاشق واقعی حامد معرفی کرده و روایت کنم که فقدان حامد نه تنها باعث فراموشی اش نشده بلکه برعکس بیشتر از قبل در خاطرات نیلوفر نقش بازی می کند؛ شاید داستان نجات یابد. در واقع حضور بهرام برای او هیچ نقطه عطفی در زندگیش نخواهد بود و بهرام در خاتمه عشقش را به کشیدن پرتره ای از او تسلیم خواهدکرد و همیشه در زندگی در پی زنانی خواهد بود که شبیه نیلوفر هستند. مثل دویدن های بی ثمر به دنبال سراب.

حامد یکی از کارکترهای عصیان گری است که  علی رغم طرح داستانی ، با رگ زنی  در وان حمام به عمر خود پایان می دهد. حامد تاریخ خوانده و دراین زمینه باسواد واهل مطالعه بود. او بر خلاف من، فکر می کرد هیچ عاملی نمی تواند به قدرت تاریخ برای اثبات تمدن و فرهنگ یک جامعه سندیت داشته باشد. او بارها لنین، هیتلر، چرچیل، گاندی، استالین و مصدق را در خطابه هایش مثال می آورد و تحلیل تاریخی سیاسی ازشان ارائه می داد. مفتون امیرکبیر بود و بارها به کاشان رفته بود تا حمام فین  و جایی که او را نشانده و رگ اش را زده بودند؛ از نزدیک ببیند. وقتی از کاشان  برمی گشت؛ حالاتش تغییر می کرد. مثل صوفیانی می شد که در راه کشف حقیقت ورسیدن به شهود سرگشته ،سازدل می زنند. روزها نای صحبت کردن نداشت و در کتاب ها غرق می شد. اتاقش پراز کتاب های باز و ورق خورده  و پخش وپلا روی میزکارش بود. مقالات متعددی می نوشت وبرای چاپ به ایمیل روزنامه ها و مجلات تخصصی ارسال می کرد. مدتها حضور نیلوفر را احساس نمی کرد وانگار نیلوفر به  فقدان خویش در ذهن و فکر حامد عادت کرده بود. او تلاش می کرد؛ جای خالی حامد را با کار شبانه روزی در کافی شاپ پرکند.

حامد قرار نبود تا این حد احساساتی و تلقین پذیر شود. مایل بودم از او شخصیتی بسازم که کل تاریخ را با مطالعاتش  به سخره بگیرد. می خواستم او اعلام کند که کل تاریخ به جز انباشته ای از حوادث مهجور کهنه شده و به درد نخوری که انسان صرفا آنرا نشخوار می کند تا مقاومت کند در برابر زوال وابدیتی که بعد از مرگ به آن دچار خواهد شد؛ نیست. او کل ایده داستانی من را تغییر داد و با خود همان کاری را کرد که بر سر امیر کبیر آمده بود؛ ولی  درورژنی کاملا متفاوت. فراموشم نمی شود که در واپسین لحظات عمرش به من خندید و گفت حس دینی که به امیر کبیر داشته است والاتر از آنی بوده که ایده های من را عملی کند. صدایش می لرزید ورنگ رخسارش به سفیدی می زد. تلاش کردم نجاتش دهم؛ اما نشد. شماره موبایل نیلوفر را گرفتم. در میهمانی عصرانه با نسترن ، نسرین وملاحت و چند دوست دیگر در حال بگو و بخند بود.  همه داشتند، تجربیات زنانه اشان را در رابطه با آئین شوهر داری به رخ یکدیگر می کشیدند و به  نکات ارزنده ای که کلید طلایی برای نگه داری وحفظ خانواده مهم بود؛ اشاره می کردند. نیلوفر می خندید و به نور موبایلی که در سایلنت گذاشته بود و مدام روشن وخاموش می شد ؛ توجهی نداشت. به اورژانس زنگ زدم . بوق اشغال می زد. باز هم زنگ زدم. اپراتور پاسخ داد و آدرس خانه را ازم پرسید. نشانی خانه حامد را  فقط من می دانستم ولاغیر. چرا که آن هم زائیده ی فکرمن بود. پشیمان عذر خواهی کرده و گوشی را قطع کردم. حامد در دستانم داشت تمام می کرد وکاری از من ساخته نبود. از اینکه که کارکتر حامد را خلق کرده بودم؛ خود را نفرین می کردم. اشک از چشمانم جاری می شد. خون تمام صفحه ی لپ تاپم را پر کرده بود. از پشت شیشه ی عینک ذره بینی ام حروف تایپ شده را می خواندم.

حامد سردش شده ومی لرزید. ملک تاج بی آنکه حامد متوجه حضورش شود بالای سرش ایستاده بود. از واهمه و فرار ملک تاج دیگر خبری نبود. او قبلا به حامد قول داده بود که کنار نیلوفر خواهد ماند.

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۶ دیدگاه

  1. داستانی پست مدرن و بسیار زیبا و پر کشش. درود بر شما سر کار خانم چلبیانی.

    • ممنونم از شما آقای کامیار نژاد گرامی که خواندید و دیدگاهتان برایم خیلی مهم بود. سپاسگزارم. و خوشحالم که نظرتون خیلی بهم نزدیک بود.

  2. داستان بسیار نویی بود وخواننده را به شدت به دنبال خود می کشید.داستان شروع خیلی خوبی داشتو کنجکاوی خواننده را کاملا تحریک می کرد که بداند چگونه همچین ارتباطی بین شخصیت های زمین مانده ی ذهن نویسنده برقرار خواهد شد. من لذت بردم.

  3. داستانی با فراز نشیب بسیار و جالب وقتی درگیر داستان شدم انگار به تماشای فیلم نشسته ام .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>