چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

بگو که نگفتی

بازدید: 4,694

   طیبه گوهری
نیمه شب بود که مرد با صدای تیک تیک عقربه ها بیدار شد.ساعت قطره قطره
دقیقه ها را چکاند پشت پلک هایش . فکر کرد همین حالاست که پلکش سوراخ می
شود.
نیم خیز که شد درد در تیره ی پشتش دوید و تا مهره های گردن بالا آمد .
فرخنده گوشه ی اتاق مثل دختر بچه ی پیری خوابیده بود.دو باره کوچک شده
بود به اندازه ی سیزده سالگی اش که لباس پر پولک توی تنش لق می زد.
به عکس بچه ها نگاه کرد. به دختر و دامادش در قاب چوبی روی تلویزیون و
بعد پسر و عروسش که تو ی تاقچه بودند.دیشب صدای هر دوشان را روی پیغام
گیر تلفن شنیده بود که برای فرخنده پیغام گذاشته بودند
« مامان فری سلام دو بار زنگ زدم نبودی. فردا نه صبح ایران دوباره زنگ می زنم»
« سلام مامان فری برای پنج شنبه هفته آینده برات وقت دکتر گرفتم. هم قلب
هم استخوان .رفت وبرگشت می فرستم……»
از دیشب خار خار گفتن حرفی نا گفته ته گلوی مرد گیرکرده بود آنقدر که
حالا خواب را از سرش پرانده بود.
پاهای توری پرده را کنار زد و از پنجره به بیرون نگاه کرد. بوی نم و بوی
تند سم سوسک آمد. شب سرد زمستانی روی لبه آهنی پنجره سفیدک زده بود و
صدای اذان سکوت و تاریکی شب را شیار می زد.
از صدای جنبش غیر معمول مرد و صدای تلوزیون زن زودتر از همیشه بیدار شد
و همان جا نشسته در رختخواب کف دستش را خاراند.خندید و گفت:
– می خواد پول گیرم بیاد!.
و بعد با کف دست آشفتگی موهای تنکش را گرفت.
مرد با خودش گفت« خوب شد بیدار شد»
وسواس پرسیدن یک سوال مثل وسواس خاراندن جای یک گزیدگی مدتها بود که توی
سرش می گشت و با همین سر گیجه ذهنی از خواب بیدار شده بودو همین حالامی
خواست آنقدر جای این گزیدگی را بخاراند و بخاراند تا به خون بیفتد و برای
همیشه از شر آن خلاص شود.
– چه می کنی چرا زود بلند شدی؟
-داشتم به عکس بچه ها نگاه می کردم. خوب ما را کاشتند و رفتند پی خوشی شان.
– نروند چه کنند بمانند اینجا ور دل من و تو؟
فرخنده بلند شد و جایش را جمع کرد و رو به رو ی قا ب عکس دخترش ایستاد
.سفیدی تور چین خورده و خنده دختر سرخ و ترد بود.گل از گلش شکفت.
– بیست و هشت سال ور دلم نگهش داشتم بس نبود؟
– داد دل خودت را می گرفتی .خواستگار که کم نداشت.
-خوب کردم. دلم می خواست به جای من هم بچگی کنه جوونی کنه درس بخونه و
مردش و خودش انتخاب کنه.
– جوری حرف می زنی که انگار تو رو به صلابه کشیده بودند؟.
فرخنده شعله سماور را گیراند.صدای گره ی شعله لحظه ای بلند شد و بعد از
روی ساییدگی سالیان دراز رفت و آمد روی موکت راه رو گذشت.راه رو را با
تانی پیمود.دستگیره در بی صدا چرخید و شتاب عبور هوای سرد خورد به صورت
مرد.

این بار رو به روی عکس دیگری ایستاد.خودش بالای سر فرخنده و بچه ها
ایستاده بودوبچه ها در دو طرف زن نشسته بودند.فرخنده جوان بود خیلی
جوان. عطر سبز خیار نو برانه و خنکی هندوانه چله تابستان را داشت.پشت پلک
ها لا بد سبز و لب ها سرخ موها سیاه و انگاری همیشه مرطوب.سفتی بازو و
سر شانه ها در خشتی یقه ی لباس گیپور تنگ افتاده بود. نه مثل حالا که
جوراب پشمی هم از پاهای لندوک و لا غرش می سرید پایین.
دو باره پرده را کنار زد.حالا سفیدای صبح وسپیدی برف تاریکی را پس زده
بودند .دو سالی می شد که خانه ی یک طبقه شان بین دو برج بلند گیرافتاده
بود.

پرده را انداخت .زن نمازش را سلام داد و چادرش را گذاشت به جا رختی روی
کت چار خانه .پا کشان رفت سمت آشپز خانه.
– حالا تو چته سر صبحی بغ کردی؟
-دلم برای بچه هام تنگ شده فکر می کنم اونا دیگه مال من نیستن!.
– این چه حرفیه؟
-دیشب پیغام هر دوشون و گوش کردم اسمی از من نبردند. احوالم را نپرسیدند.
وقتی باهاشون تلفنی حرف می زنی گوش می کنم هیچ وقت سراغ من رو نمی گیرند.
فرخنده شعله سماور را پایین کشید.
-چرا سر صبحی بهونه می گیری؟همیشه بهت سلام می رسونند. به خودت نگاه کن
به دسات نگاه کن رنگ به رو نداری.
– یه دفه بگو برم توی قبر بخوابم و خیال همتون و راحت کنم.
باد تنوره کشید وبوفه های برف را به شیشه زد.
-بچه ها مثل بادکنکن حاتم. با دست خودمون بادشون می کنیم و می فرستیمشون
هوا تا پزشون و به همه بدیم وهمه ببیننشون.اونا اوج می گیرند و ما هی نخ
می دیم تایه وقت به خودمو ن میایم می بینیم سر نخ تو دستمونه اما اونا از
ما خیلی دورن. اما همین که می بینیمشون همین که بالا هستند راضیمون می
کنه.
نور تلوزیون روی صورت مرد رنگ عوض می کرد.
-اما حالا سر نخ دست توه.تو عزیز نوه هایی؛ تو مامان فری اونایی.
کلمه ها و جمله ها در دهانش کف می کردند لق لقه ای می آمدند ومی رفتند.
-بله که سر نخ تو دستمه ! .بچه آدم مهره. مهریه ش نیست که ببخشه!. مهری
که تا ابد نگهش می داره و می چسبونه رو سینه ش.
مرد صورت در هم کشید انگار خواب بدی دیده باشد.
– طعنه می زنی ؟!
زن هیچ نگفت و برگشت به آشپز خانه و آب جوش را گرفت روی چای خشک.دانه
های گرد و سیاه رنگ پس می دادند.
– بگو فرخنده چرا بچه هام و ازم گرفتی؟
استکان آب جوش از دست زن افتاد روی کاشی های کف.بخار از آبی کاشی ها
بلند شد.تا دوتکه شکسته را بردارد تیزی شیشه دوید تا عمق گوشت .
– دیشب تا صبح جون کندم.بگو چرا با من این کار رو کردی.هر چه دارم و
ندارم به نامت می کنم.خونه حجره باغ.
قطره های خون چکید توی سینک وبعد با فشار آب رفت.از سوزش زخم یا تلخی
حرفی که می خواست بزند صورتش در هم شد.
– حالا دیگه!حاتم طایی .حالا که گیسام شده رنگ دندونام؟
چین های دور دهان زن ریز ریز لرزیدند و بعد خشی در صدایش افتاد.
زخم انگشت اشاره رابا شست فشردوبا دست سالم صدای تلوزیون را بست .
انگاری می خواست صدای خودش را بهتر بشنودودو باره برگشت به آشپز خانه.

-بچه ها رو ازت گرفتم چون همه دار و ندارم بودند.همه داراییم بودند.می
ترسیدم از تنهایی؛ بی کسی؛ تاریکی.
مرد زارید.
– پس من چه کاره بودم؟!
-تو!؟ هه .
با پوز خندی بقیه ی حرفش را خورد .اما مرد تا تهش را خواند .قبلن ها
برایش گفته بود….
«…..تو همونی که یک بچه سیزده ساله رو دو شبانه روز زندونی کردی.حبسش
کردی تا همه دار و ندارش و مهریه ش و که یه دانگ خونه بود پس بگیری که
گرفتی.یه پتوی کهنه سربازی زیرم بود و یه گرد سوز همدمم.نه عقلم بیشتر می
رسیدو نه زورم.از همون شب ازت ترسیدم . از تنهایی و تاریکی و خش خشی که
هنوزم که هنوزه نمی دونم مار بود موش بود یا سوسک.؟ اون خش خش تا صبح
همدمم بود وصبح همون شد که تو خواستی. بعد اون شب همه عمر ترسیدم. اون خش
خش هنوزم با منه….» .

_ فکر کردی اینقدر پیر شده باشم که حافظمم…..
– برای کی می خواستم فرخنده؟ بیا حالا همش مال تو. دار و ندارم مال تو.
لا بد اینا رو هم برای بچه ها گفتی !.
زن جوابش را نداد .سینی را گذاشت روی میزو نشست وپوفی به زخم دستش کرد.
مرد براق شد.
– فرخنده به من نگاه کن.نگاه کن و بگو که نگفتی .
زن به صفحه روشن اما بی صدای تلوزیون نگاه کرد و هیچ نگفت . مجری مثل
ماهی بیرون افتاده از آب مدام دهنک می زد .
مرد ازبرق نگاهش خواند
«برا اونا نگم برا کی بگم؟. برا غریبه ها؟اتفاقاگفتم صد بارهم گفتم!.»

مرد استکان چای را یک نفس سر کشید ورد سوزش آن راتا معده اش دنبال کرد.
بیرون ؛ خانه یک طبقه بین دو برج بلند گیر افتاده بودو برف لخت و بی صدا
می بارید.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

یک دیدگاه

  1. سلام
    ساده و روان و تاثیرگذار!
    دست مریزاد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>