چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

بیتا محمدیان

بازدید: 3,921

بیتا محمدیان

 

امشب برایت با کلاف غم

تن پوشی از این قصه میبافم

باید بپوشی حرفهایم را

دیگر برید از زندگی نافم

 

در آخرین دیدارمان گفتی

غمگین و نا آرام و دلسردی

گفتی خیالت تخت و راحت نیست

گفتی پی یک چاره می گردی

 

گفتی ببین ، بی پرده می گویم

ما وصله ی ناجور هم هستیم

گفتی که شاید دوستت دارم!!

اما منو تو رفته از دستیم

 

گفتی که درکت می کنم اما

بن بست تنها انتهای ماست

گفتی که شاید خارج از این راه

فردای ما رویایی و زیباست

 

می گفتی و با اضطرابی محض

در چشم هایت خیره می ماندم

پایان فصل  با تو بودن را

باید که بلاجبار می خواندم

 

می گفتی و در من فرو می ریخت

کوه غرورم مثل یک آوار

بغضی گلویم را لگد میزد

با هر نفس می سوختم انگار

 

چیزی درون سینه ام می مرد

دستی مرا از خود جدا می کرد

روزی که عاشق می شدم ، باید

می رفت و قلبم را رها می کرد

 

حالا که عمری باتو سر کردم ؟

حالا که نبض زندگی هستی؟

حالا که محتاج توام ؟ حالا

رفتی و در را رو به من بستی ؟

 

این حرف ها را می زدم ، اما

تنها درون ذهن مغشوشم

تو شاهد آن صحنه بودی که

پاپوش ها را خوب می پوشم!!

 

پوشیدم و پاشیده ام از هم

حتی نمی بینی که ویرانم

یکباره گفتی آخر قصه ست

آسوده هستی خوب میدانم…

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>