دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷

تأملی در مقوله ی پرسش و پرسشگری

بازدید: 3,688

پاپی         عابدین پاپی

 

پرسش به معنی پرسیدن ، سئوال ، باز خواست  و حال پژوهی است و در معانی دیگر چون پرسنده ( سئوال کننده) و پرسیده ( سئوال شونده) هم بکار می رود. پرسشگر به کسی گفته می شود که گرایش به پرسیدن دارد. به کسی که سئوال می کند پرسشگر می گویند . در بیانی دیگر ، به معنی کسی است که برای نیل به افکار و اهداف معینی از خویش ، جامعه و طبیعت سئوال می کند . به افرادی که کار تحقیق و پژوهش در جوانب مختلف می کنند و برای هر موضوعی پرسش نامه هایی را تهیه می نمایند پرسشگر می گویند. بنابراین ، پرسشگر و پرسشگری در کنار هم زیست می کنند و لازم و ملزوم یکدیگرند و پرسش های مدنظر پرسشگر پرسشگری است . پرسشگری یک فن و حرفه می باشد و یا یک تخصص. بنابراین، در این گفتار قصدِ بر آن است تا که با پرسش نامه هایی از خویش پرسش و پرسشگری را در جهاتی مشخص و مدون نمائیم . سئوال نخست این است که پرسش چگونه در هستی به وجود آمد و چگونه در جامعه به وجود می آید؟ در جواب به این که پرسش چگونه در هستی به وجود آمده است سندی در دست نیست و معلوم نیست که اولین پرسشگر چه کسی بوده است زیرا که نخستین کسی که به وجود آمده است هم خود یک پرسش دیگری است که چگونه به وجود آمده است و جهان هستی نیز پرسش دیگری است که چگونه به وجود آمدن آن را تنها به یزدان پاک نسبت می دهند اما فکر می کنم اولین پرسش در هستی زمانی به وجود آمد که انسان خود را شناخت و پرسش هایی را از شناخت خویش کرد به عنوان مثال: حافظ می گوید: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود/ به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم / مانده ام سخت و عجب کز چه سبب ساخت مرا/ یا چه بود مُراد وی از این ساختنم. حافظ وقتی به شناختی معرفت شناسانه از خود می رسد از خویش پرسش می کند که از کجا آمده ام و این آمدن از برای چه چیز بوده است اما در مصرع دوم پرسش می کند که به کجا باید بروم که از وطن خویش بی خبرم و سئوال دوم را از آفریننده هستی می کند و هنوز هم جوابی را دریافت نکرده است که این آمدن و رفتن چگونه است یا که به چه طعم و مزه ای است . بدین حال، پرسشِ همه ی عُقلای قوم اعم از فیلسوف ، نویسنده ، هنرمند و یا مردم  برای رسیدن به شناختی از خویش از برای حیات و زندگی است . در بیانی دیگر، می توان چنین پنداشت که ابتدا هستی به وجود آمده و پرسش هایی که از چگونگی به وجود آمدن هستی شده است را می توان  معیار همین معنا دانست . انسان ابتدا از خود سئوال می کند که چگونه به وجود آمده است و بعد از طبیعت سئوال می کند که چگونه به وجود آمده است و به وجودن آمدن خویش و طبیعت را از آفریننده ی طبیعت (هستی) سئوال می کند . لذا به وجود آمدنِ خودِ هستی، یک بحث فلسفی است و چگونه در جامعه به وجود آمده است را می توان مبحثی اجتماعی قلمداد کرد. بحث فلسفی پرسش ریشه در معرفت شناسی انسان دارد و هر چه قدر که انسان ها شناخت بیشتری از خود و پیرامون خویش پیدا کنند به چگونگی وجودِ پرسش پی خواهند برد. در مقوله ی اجتماعی آن که با روساخت های زندگی ما عجین و کلاف خورده به شکل و شاکله ای دیگر نمود دارد . پرسش در جامعه در چند شکل خود را نشان می دهد و نخست پرسش از خود است . پرسش از خود که در شعر به آن مونولوگ( خود گویی) می گویند باز به دو صورت چهره می شود. نخست پرسش انسان از یافت ها و دریافت های روزمره است و دیگر پرسش فرد از عالم معنای خویش است . هر انسانی یک عالم معنا در درون خویش دارد که برای نیل به ویژگی های این عالم از خویش پرسش هایی متعدد می کند تا به نوعی معرفت و سرشت درونی دست یابد . دوم پرسش از جامعه می باشد . پرسش از جامعه در دو بعدِ نیاز و پرسشگری خود را نشان می دهد . در بعدِ نیاز فرد برای این که مشکل اجتماعی و روزمره ی آن مرتفع گردد سئوال می کند. مثلن ازمردم پرسش می کند که می خواهم به این آدرس بروم ما را راهنمایی کنید و یا به مانند پرسش دانش آموز از معلم یا پرسش دانشجو از استاد . این پرسش ها از روی نیاز است و افراد به خاطر نیاز خویش پرسش می کنند . در بعد دیگر که پرسشگری است . فرد یک جستجوگر است و می خواهد که به شناخت های کافی از جامعه دست یابد . او یک محقق و یا کار گزار در دایره ی های اجتماعی و اقتصادی است و پرسش نامه هایی را که تنظیم می کند به خاطر رسیدن به فهمی درست از جامعه می باشد و این فهمِ درست ،هم نیاز اساسی جامعه است و هم نیاز مبرم پرسشگر . پرسش ها بر اساس مناسبات اجتماعی و تقابل های رفتاری صورت می پذیرند . در برخی موارد یک کنش یا رفتار ممکن است که واکنشی مثبت را به همراه داشته باشد و یا این که از واکنشی منفی برخوردار باشد . هر رفتاری یک پرسش است و جواب به آن رفتار را نیز پرسش دیگری است . به عنوان مثال: وقتی از یک بقالی سئوال می کنید که پرتقال یا سیب کیلویی چند است شما یک رفتار اجتماعی را ایجاد کرده اید و اگر این رفتار اجتماعی عامدانه و متداول باشد پی آمدش مثبت است و اگر پرخاشگر و تند باشد پیامدی ناخوشایند را تصویر می کند که به آن تقابل می گویند. پرسش نوعی گفتگو است که ممکن است تبدیل به هنجار شود یا ناهنجاری و بستگی به نوع پرسنده و پرسیده دارد. سوم پرسش از طبیعت است . پرسش از طبیعت یک گفتگوی نامحسوس است و برخی اعتقاد دارند که سخن گفتن با ماه و یا خورشید یک دیوانگی محض است اما این طور نیست . پرسش از طبیعت پرسش از خودِ طبیعت نیست بلکه پرسش از «سرشت » طبیعت است . سرشت طبیعت دارای معنا و مفهوم است  و این معنا به صورت ناخود آگاه به ما منتقل می شود . به عنوان مثال: خورشید یک نشانه ی طبیعی است و انسان هم یک نشانه ی طبیعی است . خورشید نور دارد و انسان زبان . در عالم معنا این نشانه ها با هم پیوند دارند و این پیوندها گاهی جای خود را با هم عوض می کنند به طوری که می گویند فلانی انسان روشنفکری است و یا فردی نورانی است . زبان خورشید نیز در شعر جایز است به گونه ای که دردنیای مجاز (شعر) گفتگو به جای زبان در شعر می نشیند و خورشید نیز می تواند گفتگوگر ماهری باشد چه این که شب و روز در سخن گفتنِ با عالم معناست . پرسش از طبیعت پرسش از یک درخت بی جان نیست بلکه پرسش از مفاهیمی است که تمام ساختار یک انسان را شامل می شود و شاعران و هنر مندان در شعرشان بارها درخت را به انسان و زندگی  انسان تشبیه کرده اند :( بی سایه تر از خویش حضوری ندیدم / حق با درخت است قبولم نمی کند)  و این نشانه ی طبیعی را الگوی انسان ها قرار داده اند . طبیعت حرف می زند اما حرف زدن طبیعت به مانند انسان محسوس نیست . انسان به وسیله ی فکر اصوات زیادی را در دایره ی معنا می آورد و این معانی را به وسیله ی زبان بیان می کند اما حرف زدن طبیعت به صورت دیگر رخ می نمایاند . به عنوان مثالَ: صدای باران یا آواز آب و فریاد رعد و برق خود نوعی حرف زدن محسوس است اما شکل آن با انسان فرق می کند . ممکن است باریدن باران به ما درسی را بیاموزد که یک انسان نمی تواند به انسان دیگر بیاموزد و یا تولد یک گل آن قدر آموزنده باشد که این آموزندگی را یک انسان نداشته باشد .یا یک کوه آن قدر برف و بوران را به خود دیده است که انسان ها این گونه سختی ها را به اندازه ی کوه تجربه نکرده اند .انسان ها حرف می زنند ولی طبیعت با عمل خود این را به نمایش می گذارد. خیلی از رفتارهای طبیعت نوعی زبان است که به زبان بی زبانی تصویر می شوند. عمل گرایی در بافتار طبیعت به مراتب از انسان ها بالاتر است و روحِ طبیعت در همه ی حرف ها و زبان های ما وجود دارد . بنابراین پرسش از طبیعت به معنی پرسش از عملکرد طبیعت و بافتار و ساختار رفتاری آن است .

چهارم : پرسشی است که نه از جامعه  پرسیده  می شود و نه از خودمان . این نوع پرسش نوعی بی پرسشی قلمداد می شود . بی پرسش نشئت گرفته از نوع شخصیت ماست . شخصیت ما ممکن است که شخصیتی پرسشگر نباشد بلکه شخصیتی مستمع باشد . مستمع یا شنونده کسی است که همه ی پرسش ها را می گیرد و می فهمد ولی به آن ها پاسخ نمی دهد  و یا فردی است که اصلن مستمع نیست و چنین رفتار اجتماعی را یاد نگرفته است . افرادی که مستمع یا شنونده نیستند نه از خود پرسش می کنند و نه از جامعه.

پنجم پرسش از گذشته است . گذشته به مانند صندوق خاطراتی است که هرروز ما این صندوق را باز و بسته می کنیم و خاطرات تلخ و شیرین خود را در این صندوق به یاد می آوریم. گذشته چیزی نیست که به فراموشی سپرده شود زیرا بخشی از زندگی به شمار می رود که در هر شرایطی ما را همراهی می کند .  ممکن است شما در گذشته ناکامی های فراوانی داشته اید اما در حال به کامیابی های قابل وصف و توجهی رسیده باشید و این به منزله ی این نیست که کامیابی های شما بر گذشته ی ناکام شما سایه افکنده است . هر لحظه که از عمر انسان می گذرد آکنده از حوادث تلخ و شیرین است و این حوادث در ذهن ما به صورت خاطره ضبط و ثبت می شوند و ذهن این خاطرات را به وقت معین و همگام با دیدن مکان های مرتبط تداعی می کند .

بنابراین انسان همیشه از خویش پرسش هایی دارد که چرا قبلن کارهایی را انجام دادم که می بایست این کارها را انجام نمی دادم ! و ای کاش فلان کار را در جوانی انجام می دادم یا این که می گوید کاشکی تجربه ی امروز را دیروز داشتم و یا این که چرا فلان حوادث یا مصیبت دامن گیر من شد ؟ . تداعی این گونه پرسش ها در ذهن هرگز منجر به بازسازی ساختمانِ گذشته ی ما نخواهد شد و تنها راهِ ما اندیشیدن به حال از برای آینده ای طلایی است . انسان تحت هیچ شرایطی نمی تواند به گذشته برگردد اما باحالِ خویش می تواند آینده ای روشن را بسازد و اگر آینده درستی را بسازیم جایگزین گذشته ی تاریک ما خواهد شد . وجدان ما همیشه به عنوان پرسشگری است که در مقابل گذشته ی ما قرار می گیرد و مُدام از تلخی ها و شیرینی های زندگی گذشته ی ما پرسش می کند و گمان می رود قانع کردن وجدان درونی خویش بتواند گذشته ی ما را در زوایایی قانع کند .او یک قاضی است که در بین ما و گذشته ی ما قضاوت می کند . پرسش از خویش و ندامت از کردارهای گذشته ی خویش و گرایش و سازش به سمت وضعیتی مطلوب تر ما را با گذشته آشتی می دهد . اغلب کارهایی را که در گذشته به ضرر ما بوده را نبایستی انجام دهیم و کارهای بد را باید ترک کرد و کارهای خوب گذشته را تقویت نمود . تقویت کارهای خوب گذشته خود منجر به جایگزینی بخشی از کارهای بد ما درگذشته خواهد شد. انسان با گذشته زندگی نمی کند اما بخشی از زندگی او به صورت ناخود آگاه در گذشته است  . زندگی هر روز با لباسی متفاوت خود را به ما نشان می دهد و هر لباسی مختصِ به قامت کسی است و کسی که لباس دیگران را می پوشد فرد موفقی در این هماورد نیست و کسی که لباس های گذشته خود را می پوشد در واقع از حالِ خویش چیزی نفهمیده است . ششم پرسش از حالِ خویش است . پرسش از حال خویش در چند حالت طرح ریزی می شود . نخست پرسشی است که من به عنوان یک انسان هدفمند باید چه کارهایی را انجام بدهم تا به هدفم برسم دوم برای این کارها چه برنامه هایی را باید داشته باشم و سوم این که، برنامه ها را در چه موقعیتی و زمان مناسبی باید انجام دهم تا که نتیجه ای نهایی را بگیرم . حالِ انسان به منزله ی حیات انسان است و هر اشتباهی که در زمان حالِ خویش داشته باشیم به تاریخ شومِ گذشته ی ما می پیوندد . پرسش از حالِ خویش در هر برهه ی زمانی که باشد بایستی از برای کسب توفیقات معین و سازنده ای باشد . اگر انسان حالِ خویش را خوب بسازد آینده ی خود را تضمین کرده است اما ممکن است که در ساختن حالِ خویش جبر اجتماعی و طبیعی هم دخیل باشد و ما را از آن اهداف متعالی باز دارد . انسان همیشه زندگی خویش را بر اساس تعقل و تدبر پایه ریزی می کند اما بعضی وقت ها تعقل و تدبر کار ساز نیست زیرا که زندگی به سمت و سیاقی دیگر می رود که هدایتگر آن جبر طبیعی و اجتماعی است . هر چند هم که از حالِ خویش پرسش کنیم که چرا مسیر زندگی ما را این چنین رقم می زنی باز ممکن است که جوابی را از جانب وی دریافت ننمائیم !

هفتم پرسش از آینده ی خویش است . شاید این سئوال به ذهن خواننده خطور کند که آیا از آینده هم می شود پرسش کرد آینده ای که هنوز نیامده است ؟ در جواب باید گفت که حق با مخاطب است زیرا که پرسش از آینده ای که هنوز متولد نشده است در واقع پرسش منطقی و معقولی شاید نباشد . انسان از چیزی پرسش می کند که وجود دارد و چیزی که وجود ندارد در واقع قابل طرح پرسش یا پرسش هایی نیست . پرسش از آینده برای افراد عامه کاری بس دشوار و غیر معقول است چه این که عوام آگاهی لازم از آینده خویش و هستی ندارند . برای عوام دنیای آینده دنیایی قابل پیش بینی و محسوس نیست و برای چیزی که قابل پیش بینی و عینیت  نباشد اهمیتی قائل نیستند . از جانبی دیگر ، از دیر باز مقوله ای به نام آینده نگری وجود داشته و چه بسا انسان هایی دانا و اندیشمند  که آینده ی خود و جامعه ی پیرامون خود را پیش بینی کرده اند و امروزه از این آدم ها به عنوان الگوهای ماندگار جامعه یاد می کنند و اینان چراغ راهِ همه ی جوامع در جهت رسیدن به مقاصد نهایی بوده اند . پرسش از آینده همیشه از آنِ خواص بوده و خواص همیشه در حالِ خویش به آینده ای روشن برای مردم فکر کرده اند و دنیایی فراتر و مهتر از زمانِ حالِ خود را برای مردم کشف و مقررساخته اند . آینده از آنِ آینده نگران است و آینده نگران همیشه با پرسش از خود و پیرامون خود و فراتر ازعینیت خود و جهان سعی داشته اند تا که به آینده ای قابل توجه و کارآمد دست یابند که این آینده بتواند حال ما را بسازد . آینده ای که افراد خاص می سازند برای آیندگان است و به همین خاطر است که آدم ها در حالِ خویش از آینده ی ساخته شده درک و فهمی ندارند.

 

همچنین ببینید

پاپی

گذار و گذری در گفتمان روشنگری داریوش شایگان

           عابدین پاپی   پریسکه سخن: از دیر باز فلسفه به عنوان یک پدیده ی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>