چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

تحلیل رویا در فیلم “جاده­ ی مالهالند” اثر دیوید لینچ

بازدید: 4,410

NAKHAEE               محمد نخعی

 

 تحلیل رویایِ شخصیت محوری فیلم

جاده­ ی مالهالند داستان دختری شکست خورده در دنیای فاسد و پر از روابط کثیف و ناعادلانه­ ی هالیوود است. هالیوود این کارخانه­ ی رویا سازی در پس ظاهر بسیار زیبا و دلفریبش، دنیایی است که انسان­های درونش را به ورطه­ ی نابودی می­کشد، تحقیرشان می­ کند، روانشان را کابوسناک می­ کند! و آرزوهاشان را به پوچی نزدیک می‌کند.  داستان دختری نا موفق که به علت تحقیر شدن و حسادت، دست به قتل دوستش می­زند، و پس از آن زندگی­اش به کابوس تبدیل می ­شود، کابوسی که او را تا مرز جنون می­ کشاند [و ندامتی که دیگر سودی ندارد.] و دختر را به خودکشی وامی­ دارد.

مخدوش شدن مرز رویا و واقعیت

فیلم جاده­ ی مالهالند با صحنه­ ی رقصی آغاز می‌شود که در آن گروه­های دو نفره مشغول به انجام رقص­اند؛ در ادامه، تصویر شخصیت دایان (لبخند به لب و خوشحال) دیده می­ شود، به همراه پیرمرد و پیرزنی، که آن­دو هم خوشحالند، ( در دقیقه­ ی ۱۳۲ در فیلم یعنی در اواخر بخش دوم فیلم؛ از جایی که فیلم به ما، به عنوان تماشاگر، کم کم، از شخصیت دایان، اطلاعات می­ دهد ) دایان می­گوید مسابقه­ ی باله­ای را برنده شده است و این به بازیگری وصلش کرده است (تمایل به بازیگری)… پس این تصاویر از گروه­های رقص می­تواند نوعی ارجاع به همان مسابقه­ ی رقص باشد! تصاویری که الزاماً واقع­گرا نیستند! افتادن تصویر سایه­ ی رقصندگان در زمینه ­ی تصویر آنها، تلفیق تصاویر محو یک صورت ( شاید بتوان حدس زد که تصویر صورت دایان در حال خواب است! ) و تلفیق تصویر محو دایان و زوج مسن همراهش، و بازیِ وضوح شدن این تصاویر تلفیق شده با تصویر[اصلیِ]زمینه، و تکرار این بازی… این مساله، این سوال را به ذهن می­ آورد که چرا تصاویر نباید به صورتی عادی و طبیعی باشند؟ و پاسخ می­ تواند این باشد که اولاً تصاویر به لحاظ فرمی فراواقع­گرا، می­ نماید، و دوم اینکه، این فراواقع­گرایی می­ تواند دلیل خاطره بودن و یا در گذشته اتفاق افتادن این ماجرا بوده باشد! این فصل شروع فیلم با آمدن دایان خوشحال و خرسند(از پیروزی­ای؟) و صدای سوت و تشویق­های ممتد، برش می­خورد به تصویر فردی خوابیده روی تختخواب و صدای نفس نفس­های تند و نا مرتب او. پس از دیدن دوباره­ ی فیلم می­ توان گفت، تصویرهایی که بعد از این صحنه از فیلم دیده می­ شود، همه رویاهای همان شخص خواب است! تا مشاهده­ ی تصویر بیدار شدن او در فیلم…

رویا؟

رویای دایان اینگونه شروع می­ شود: کادیلاکی مشکی ( همان اتومبیلی که دایان، شب رفتن به مهمانی[ای که کامیلا او را به آنجا دعوت کرده بوده…] در آن بوده ) در بلوار مالهالند ( همانجایی که کادیلاک نگه می ­دارد و دایان با غافلگیری کامیلا را می بیند و با او به مهمانی می­ رود ) زن مومشکی (کامیلا، که فیلم در قسمت رویا هیچ اطلاعاتی به ما نمی دهد که او همان دوست دایان در عالم واقعیت بوده است. و ما او را به عنوان شخصی مجهول و ناشناس در می­ یابیم. ) در کادیلاک است و پس از توقف به جان او سوءقصد می­ شود، اما اتومبیل دیگری، در جهت مقابل، با سرعت بسیار زیادی به سمت کادیلاک آمده و با آنها تصادف می­کند، و فقط زن مومشکی/کامیلا زنده می­ ماند، آیا دایان، در ناخودآگاه­اش تمایل داشته است که: ای کاش کامیلا زنده می­ ماند؟

“در واقع دایان ناخودآگاه با فرافکنی احساسات و تکانه­ هایش به کاملیا، با استفاده از مکانیزم جابجایی شخصیت خود را که باعث آزار خودآگاهش می­ شود به کاملیا نسبت می­ دهد. ادامه­ ی تحلیل ماهیت این جابجایی به وضوح آشکار خواهد بود.

…کاملیا… نجات می­ یابد و حافظه ­اش را از دست می­ دهد. این اتفاق از چند وجه در رویا مورد نظر قرار می­ گیرد. اول آنکه دایان آرزو دارد کاش آن شب تصادف می­ شد و به خانه­ ی کارگردان نمی­ رسید، که خبر ازدواج کامیلا را بشنود، چراکه این خببر دایان را به قتل کاملیا می­ کشاند…. ” ( نصیری هانیس ۱۴۷ : ۱۳۸۶)

در ادامه­ ی [بطور موازی فیلم و] رویای دایان دو کارگآه در محل حادثه­ ی تصادف حضور پیدا کرده ­اند، و به حضور زنی، که حالا دیگر نیست ظنین می­ شوند، یعنی از این به بعد باید در جستجوی زنی باشند! حضور این دو کارآگاه در رویای دایان می­تواند به جمله­ ی همسایه­ ی دایان ربط داشته باشد، که به او گفته بود: “اون دوتا کارآگاه دوباره اومده بودن دنبالت.” ( فیلم جاده­ی مالهالند دقیقه­ی: ۱۱۹) دایان که پس از کابوسی طولانی بیدار شده، خسته و پریشان از اتفاق­های اخیراً برایش اتفاق افتاده، و احتمالاً  مضطرب از تحت تعقیب بودن توسط کارآگاهان بدلیل قتل کامیلا، این دو کاراگاه را در رویایش [که باید به جستوجوی زنی بروند]  دیده است. در ادامه ­ی این رویا، فصلی در فیلم وجود دارد که پنداری می ­بایست بطور کامل از فیلم مجزا باشد، و آن سکانس مردی به نام دن است که [رویایش] را برای فردی دیگر[ظاهراً روان­درمان] تعریف می­کند. سپس او با دیدن مرد کریه­المنظری جان می­ دهد. دن به روان­درمان گفته بود او را کنار صندوق رستوران دیده بوده است. دایان هم موقع اجیر کردن آدمکش، دن را کنار صندوق رستوران دیده است و شاید تحت تاثیر آن صحنه او را در رویایش می­ بیند! همچنین این سکانس همراه با آن مرد کریه­ المنظر یکی از سورئالیست ترین[/فراواقعگراترین] سکانس­های فیلم می باشد. اصولاً برای اینچنین صحنه­ های [سورئالیستی] خیلی نمی­ توان دلایل منطقی و قاعده­ مند آورد. سپس دایان را می­ بینیم که با پیرمرد و پیرزنی [که ظاهراً رفتار دوستانه دارند] که وارد لس­آنجلس می­ شود، آن­دو با لحنی گرم و دوستانه، اظهار امیدواری می­ کنند که او را روی پرده­ ی سینما ببینند و از او جدا می­ شوند، اما در ادامه خنده­های آنهاست که رشک­برانگیز است! همان­آندو هستند که در انتها با ظاهر عجیب­وغریبی و جثه­ای بسیار کوچک بر آن وضعیت مشوش و آشفته­ ی دایان، مزید بر علت می ­شوند!

دایان به خانه­ی عمه­ ی سفرکرده­ اش می­ رسد و در آنجا با کوکو (مسئول ساختمان) روبرو می­ شود. کوکو در واقعیت هم نام کوکو را دارد[برخلاف تمام شخصیت­های دیگر که نامشان در رویا تغییر کرده است] دایان کوکو را در همان مهمانی­های که کامیلا او را بدان دعوت کرده بود، ملاقات کرده بوده و کوکو آنجا اظهار ضعف و گرسنگی کرده بود، و در رویای دایان کوکو میگوید: اون سگی لعنتی را بجای صبحانه می­ خورم. ( دقیقه ­ی ۲۳ فیلم ) همچنین کوکو هنگامیکه نام صاحب سگ را صدا می کند:  wilkins و تصویر از مقداری مدفوع سگ همسایه کف زمین است و تلفظ نامی که کوکو دوبار، صدا می­ کند، یعنی wilkins شباهت بسیار زیادی با winkies نام رستوران دارد. گرسنگی کوکو در واقعیت، صحبت کوکو از خوردن در رویا، و رستوران، ­[محلی که دایان قاتل کامیلا را اجیر کرده به علاوه وجود مرد کریه­المنظر در پشت رستوران و…] و دیدن تصویر مدفوع در رویا، همه، دایره­ ای از روابط [به لحاظ روانشناسی] بین این عناصر را می­ تواند نشان دهد. در ادامه دایان وارد خانه­ ی عمه ­اش می­ شود و کیف، کفش و… را روی زمین می بیند. عنصر کیف هم، اینجا نکته­ ی جالب توجهی می­ باشد؛ دایان در واقعیت در رستوران موقع اجیر کردن آدمکش کیف مشکی پر از پولی را به قاتل نشان می­ دهد. همین کیف مشکی در رویا هم وجود دارد، وقتی که دایان برای شناخت بیشتر زن مومشکی که دیگر با نام ریتا می­ شناسیمش، کیف مشکی او را باز می ­کند و مقدار زیادی پول را در آن می بیند [ارجاع به همان پول­هایی که واقعیت به قاتل نشان داده است].

ریتا [نامی که کامیلا از پوستر فیلم گیدا برای خودش انتخاب می­ کند] در فیلم، اشاره­ ای است به فیلم جیلدا؛ در فیلم جیلدا، جیلدا شخصیت زنی است که بین دو نفر عاشق در حال رقابت قرار گرفته است و عاشق­های جیلدا سعی در تصاحب او دارند مانند رابطه­ ی دایان با کامیلا و کارگردان[کسی که قرار است با کامیلا ازدواج کند]. به­ علاوه که داستان فیلم در قلب فیلم­سازی دنیا یعنی در هالیوود[کارخانه­ی رویایی/رویاسازی!] می­ گذرد.

در رویای دایان، درست پس از دیدن کامیلا [ دوستی که در واقعیت با بازی­اش در فیلم “داستان سیلویا نورث” رشک دایان را برانگیخته و شاید دایان[ حداقل در ناخودآگاهش ] بر این باور بوده که کامیلا جای  او را در فیلم/موقعیت حرفه­ای/آرمان و آرزوها­ی دایان، گرفته است! ] دو نفر از کمپانی سازنده­ ی فیلم، “برادران کاستیگلیانی”، در جلسه­ ای با حضور آدام کشر[ نامزد کامیلا در واقعیت و کاگردان فیلم در رویا] و مدیر برنامه­ هایش، شرکت می­ کنند. شخصیت این دو نفر در فیلم/رویا، بطرز اغراق شده­ ای مغرور و نان­سمپاتیک می­ باشند، آنها از طرف سرمایه­ گذار فیلم ماموریت دارند تا دختری بنام کامیلا را به عنوان بازیگر نقش اصلی فیلم تحمیل کنند. آنها که تقربیاً  هیچ نمی­ گویند، جمله­ ی قابلت توجه­شان این است: “این همون دختره.” (دقیقه­ی ۳۰) جمله­ای که یکی از برادران  کاستیگلیانی با صراحت می­ گوید. این همان جمله ­ای است که در واقعیت دایان به آدمکش گفته است. و عکس کامیلا را نشان داده است. البته نشان دادن مردی[افلیج] در اتاقی، نشسته روی صندلی چرخ دار و گوش دادن تمام کلمات جلسه­ ی مربوط به فیلم، نه تنها طبیعی و سازگار با واقع­گرایی نیست، بلکه این فضای فراواقع­گرا بر کابوس بودن این رویا برای دایان هم تاکید می­ کند. دستی پشت پرده، که همه چیز دست اوست و اوست که کامیلا را برای نقش اصلی انتخاب کرده است! البته لینچ در اتاق جلسه ­ی فیلم با تاکید نوشته­ ای بر روی دیوار را به ما نشان می­ دهد که جای تامل دارد: “Ryan Entertainment.”  سرگمی؛ همین سرگرمی است که وجه غالب سینمای هالیوودی شده است و البته همین سرگرمی ­سازی است که امثال برادران کاستیگلیانی را به چنان سرمایه و قدرتی می­ رساند، که کاگردانانی چون آدام کشر را عروسک­ گردانی کنند و دنیای بازیگرانی چون  دایان سیلوین را به کابوسی سهمگین تبدیل کنند! نکته­ ی جالب توجه دیگر در مورد قهوه خوردن یکی از برادران کاستیگلیانی است؛ درست پس از سکوتی سنگین در فضای جلسه، کاستیگلیانی بخاطر قهوه­ ای که ناخوشایندش است و آن را تُف می­کند، فضایی آشفته بوجود می ­آید و… و کارگردان اخراج می­ شود، علت وجود این صحنه­ ی قهوه خوردن، در رویا، می­ تواند شب مهمانی­ای باشد که دایان به دعوت کامیلا به آنجا رفته و تصویر همین فرد در رویا[کاستیگلیانی] را در مهمانی فردی نشان می­ دهد که به دایان خیره شده است و دایان معذب است و به قهوه­ اش نگاه می­ کند، همچنین تصویر هم قهوه را نشان می­ دهد [تاکید] و دایان قهوه اش را می­ نوشد، شاید این تلخی قهوه بر تلخی فضای مهمانی که دایان درآنجا بشدت در حال تحقیر شدن است، افزوده باشد، و حالا در رویا خودش را نشان داده است.

در ادامه­ ی این کابوس آشفته دایان آدمکش را که در رستوران اجیر کرده را هم می­ بیند. قاتل پس از جمله­ ی “این همونه”! [شباهت جمله به جمله­ ی: این دختره همونه.] فردی را می­ کشد و البته پس از این قتل با آشفته شدن فضا او مجبور به کشتن دو نفر دیگر هم می­ شود. این فصل از فیلم هم به لحاظ آشفتگی ­اش، [و آشفته ی کردن فضای رویا] اهمیت دارد و هم می­ تواند این نکته را نشان دهد که دایان اظراب ایت را دارد که شاید قاتل در شرایطی مجبور شود به سراغ او هم بیآید و نفر بعدی­ای که کشته می­ شود او باشد!

این را لحظات شیرینی هم می­ تواند داشته باشد! وقتی که دایان [در رویا: بتی] متوجه می ­شود که کامیلا[در رویا: ریتا] در خانه­ ی عمه­ ی او یک غریبه است، و حالا، اوست که به کمک دایان محتاج است! شیرین­تر می­ شود وقتی که کامیلا به او می­ گوید: “متاسفم.” (دقیقه­ ی ۴۲). ولی تلخی کابوس باز شروع می­ شود؛ با دیدن کیف مشکی رنگ پر از پول [همان که دایان به آدمکش نشان داده است] و دیدن کلید آبی رنگ [همان که آدمکش به دایان نشان داده بود. آدمکش:”وقتی تموم شد[قتل] اینو[کلید آبی] همون جایی که بهت گفتم پیدا می­ کنی.” (دقیقه­ ی ۱۳۷) ]  و برش به دیدن قاتل که اطراف رستوران وینکیز، در جستجوی دختری است. آیا این دختر کامیلا است؟ البته قاتل مشخصاً نمی ­گوید دختری مو مشکی، پس کاگردان برای بیننده جای تردید را باز گذاشته است! اما چیزی که مهم است این­که: قاتل ول­کن ماجرا نیست! پس، حتا اگر دایان هم پشیمان شده باشد دیگر راه برگشتی نیست!

دایان، دختری که در فضای مافیا گونه و فاسد هالیوود [آنگونه که لینچ در این فیلم نشان می­دهد] نه تنها شکست خورده است، که بشدت تحقیر هم شده است. [همچنین ارجاع به فضای سنگین مهمانی­ای که دایان قیل از کشتن کامیلا در آن شرکت کرده بود؛ در آنجا هم از آرزوها و هدف دایان برای آمدن به لس­آنجلس گفته می­ شود. و هم البته تحقیر شدن دایان در حضور همه [از جمله کامیلا، که نسبت به او در امور حرفه­ای[گرفتن نقش اصلی در فیلم] موفق شده است] را می­ بینیم!] این حقارت در فضای فاسد هالیوود البته فقط در رابطه با دایان [در فیلم] نشان داده نمی­ شود، بلکه مثلاً در مورد آدام کشر[در رویای دایان] هم این حسِ حقارت را می­ بینیم؛ آنجا که در ادامه­ ی رویا، آدام کشر/کارگردان اخراج شده، دارد  با تلفن با منشی­ اش صحبت می­ کند، منشی از او می­ خواهد به دفتر کار برگرد، و کارگردان هربار این جمله را تکرار می­ کند: “من می­ رم خونه.” گفتن و تکرار این جمله مساوی است با تحقیر کردن منشی/زیر دست. درست شبیه به  گفتن و تکرار جمله ­ی کاستیگلیانی که می­ گفت: این همون دختره! و کاملاً بی توجه به حرف­های کارگردان بود، و این هم مساوی بود با تحقیر کارگردان/زیر دست! و در ادامه­ ی رویا برش به دایان که می­ گوید: “کنجکاوم که کجا داشتی می­ رفتی؟”  کامیلا/ریتا: “بلوار مالهالند.” (دقیقه­ ی ۴۷) اشاره به بلوار مالهالند، و در ابتدای فیلم اشاره به بلوار سانست، که هردو هالیوود را به ذهن می­ آورند و می­ توان نماد هالیوود دانستشان، یعنی جایی که مقصد دایان آنجا بوده­ است، جایی که زمانی خلاصه­ ی تمام آرمان و آرزوهای او بوده است برای موفق شدن و کامیابی، اما به نظر دایان “دست­های پشت پرده” و روابط فاسد مافیا گونه او را  محکوم به شکست کرده ­اند. البته در ادامه­ ی همین فصل از فیلم/رویا به صراحت علاقه­ ی دایان به بازیگری و جالب بودن هالیوود برای او نشان داده می شود:

دایان: …. باید یه گزارشی از پلیس باشه که بتونیم زنگ بزنیم.

کامیلا: [ترسیده] نه.

دایان: از یه تلفن عمومی زنگ می­ زنیم که ببینیم تصادفی بوده یا نه! درست مثل فیلم­ها می شه.  وانمود می­ کنیم که یه کسِ دیگه­ ایم. [ نقش بازی می­ کنیم] …. اومدم هالیوود ولی هیچ جاشو ندیدم. … (همان دقیقه­ ی ۴۸)

و در ادامه­ ی رویا، آشفتگی بیشتر؛ وقتی دایان اسم خودش[در واقعیت/ دایان سیلوین] را از زبان کامیلا/ریتا می­ شنود، و وقتی صدای خودش را پشت تلفن می­شنود: [صدای منشی تلفن: سلام من هستم….(دقیقه­ ی ۵۶). ارجاع به فصلی که [در واقعیت] کامیلا به دایان تلفن می­ زند و او را به مهمانی دعوت می­ کند و صدای دایان را از منشی تلفن می شنویم.] و آشفتگی بیشتر وقتی که دایان [بتیِ در رویا] جنازه­ ی دایان سیلوین [در حقیقت،خودش] را در خانه­ ی دایان سیلوین[خانه­ ی واقعی دایان در واقعیت] می­ بیند، و حس بوی تعفن و کراهت جنازه­ ی دایان سیلوین و جیغ، و این اوج سهمیگینی رویای دایان است.(دقیقه ­ی ۹۶)  و البته در رویا کسی که در رنج و عذاب است کامیلا[که گفته می­ شود دایان سیلوین است می­ باشد] در واقع ناخودآگاه دایان در رویا این جابجایی شخصیت را بوجود آورده است. و ما در دقیقه­ ی۹۶ فیلم بعد از دیدن جنازه و بیرون دویدن دایان و کامیلا[در رویا] در فیلم با جلوه­ ای تصویری[و زیباشناسانه] این محو و ظاهر شدن و در واقع خلط دو شخصیت در یکدیگر را [مشخصاً] می­ بینیم. “در واقع دایان ناخوآگاه با فرافکنی احساسات و تکانه­ هایش به کاملیا، با استفاده از مکانیزم جابجایی شخصیت خود را که باعث آزار خودآگاهش می­ شود به کاملیا نسبت می­ دهد….” (نصیری هانیس ۱۳۸۶:۱۴۷)

در رویا در بین فصل شنیدن دایان از زبان کاملا نام خودش[در واقعیت را] تا دیدن جنازه­اش در خانه­ ی خودش. فصل­های دیگری در فیلم وجود دارد که بر جنبه ­های سورئالیستی فیلم افزوده است؛ از جمله حضور زنی که شبیه­ به جادوگران است و به دایان می­ گوید: “یکی تو دردسره” (دقیقه­ ی ۶۳) و هشدار دادن به دایان، و بلافاصله رسیدن تلگرافی برای تست بازیگری [رفتن در دنیای هالیوود] [ارجاع به هشدار زن] و… و دیدن مرد کابوی در رویا که به کارگردان می­ گوید: “من رو یک بار دیگه می­ بینی، اگه درست انجام بدی. من رو دوبار دیگه می­ بینی، اگه بد انجام بدی.” (دقیقه­ ی ۶۹) و البته خود دایان دوبار مرد کاببود را در رویایش می بیند؛ یک بار در صحنه ­ی ملاقاتش با کارگردان، و یک بار در اواخر رویا، آنجایی که کابوی به او می­ گوید وقت بیدار شدن است. این می­ تواند نشانی از این باشد که به نظر کابوی دایان کارش را بد انجام داده است!

در اواخر رویا عناصر سورئالیستیِ فیلم از هرکجای دیگر فیلم [البته به غیر از انتهای فیلم] بیشتر می­ شود. رفتن دایان و کامیلا به باشگاه سکوت؛ مجری­ای که توانایی غیب شدن دارد، یا خواننده­ ی زن که پس از بیهوش شدن همچنان صدای آوازش به گوش می­ رسد. تصویر جهبه­ ی آبی رنگ، و باز کردن آن توسط کاملیا و غیب شدن او. آمدن [روح؟]عمه­ ی دایان، و کابوی که دایان را برای بیدار شدن صدا می­ کند.

و در نهایت دایان که با صدای در زدن همسایه که بدنبال پس گرفتن وسایلش آمده است، بیدار می­ شود. و پایان قسمت رویا در فیلم[تا دقیقه­ ی ۱۱۷] و ورود به بخش واقعیت در فیلم. و دادن اطلاعات از گذشته­ ی دایان و دوستی او با کامیلا و…[اکثراً در مهمانی و گفتگو با زن همسایه و…] فیلم در نهایت[۱۰ دقیقه­ی پایانی فیلم] به شدت سورئالیستی می­ شود و با خودکشی دایان به پایان می­ رسد.

نتیجه‌گیری

به طوری که مشاهده شد فیلم جاده ­ی مالهالند  اساساً بر پایه­ی رویا و تحلیل رویا بنا شده است و برای تحلیل

این فیلم بیش از هر چیزی می­ بایست بر تحلیل رویای شخصیت محوری فیلم تمرکز کرد. برای تماشاگر عادی فیلم جاده­ ی مالهالند البته لازم نیست تا مسائل مربوط به رویا و روانشناسی را بشناسد تا فیلم را متوجه شود! فیلم [همچنانکه که بر پای رویا استوار شده است و رویا هم مستقیماً به ناخودآگاه مربوط می­ شود]  ناخودآگاه حرف­های نهفته­ ی کارگردان، در خود را به بیننده منتقل می­ کند، همچنین حس ترحم برای شخصیت دایان، [قربانی شده] را به بیننده منتقل می­ کند.

رویا نقش مهمی در زندگی آدمی دارد و بسیاری از اوقات تحلیل این رویاها نه تنها می­تواند راهی برای بهبود بیمار باشد که حتا می­ توان با تحلیل رویا [و پیشگری از بیماری شخص] از بروز اتفاق­های فاجعه­ آمیز برای بشر جلوگیری کرد. فیلم­هایی همچون جاده­ ی مالهالند­ می­ توانند باعث تاثیرگذاری مثبتی در این زمینه باشند و در بخش­های تخصصی، از جمله روان­درمانی و حوزه­ ی فیلم ­درمانی[که به اعتقاد نگارنده مهجور مانده است] موثر واقع شوند.

—————————————————————————————————————————————————————————————————————-

منابع:

فیلم جاده­ی مالهالند، کارگردان: دیوید لینچ

یونگ، کارل گوستاو. (۱۳۸۶). تحلیل رویا (گفتارهایی در تعبیر و تفسیر رویا)، ترجمه رضا رضایی. (چاپ سوم) تهران: افکار.

نصیری هانیس، جلال. (۱۳۸۶) “رویا-کار و مکانیزم­های دفاعی دپنج فیلم دیوید لینچ.” . پایان­ نامه کارشناسی ارشد سینما، دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا.

لوبلان، میشل. (۱۳۸۵). دیوید لینچ، ترجمه مهدی مصطفوی. تهران: کتاب آوند دانش.

فروید، زیگموند. (بی تا) رویا، ترجمه محمد حجازی. تهران: بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه

 

 

همچنین ببینید

۸

جست و جوی خود : خوانش لاکانی فیلم «زمینی دیگر»

               مینا دامغانیان     در این مقاله جست‌و‌جوی «خود» در فیلم زمینی دیگر (مایک ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>