چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

تحلیل فیلم آقای ریپلی با استعداد(کارگردان : آنتونی مینگلا)

بازدید: 6,827

afrooz.ziaee          افروز ضیایی

 

۱۹۹۹(the talented mr.ripley) آقای ریپلی با استعداد

کار گردان :آنتونی مینگلا

فیلمنامه : آنتونی مینگلا (بر اساس رمانی از پاتریشیا های اسمیت )

کاندید ۵۴ جایزه از جشنواره های سینمایی +۵ کاندید در آکادمی اسکار

برنده ی ۱۱ جایزه از جشنواره های سینمایی

بازیگران اصلی  : مت دیمون(تام ریپلی) جود لا(دیکی گرینلیف) گوینیث پالترو (مارج شروود) فیلیپ سیمور هافمن (فردی مایلز) جک داون پورت (پیتر اسمیت کینگزلی)کیت بلانشت (مردیت لوگ)

——————————————————————————————————————————————————————————————

خلاصه ی فیلم و تجزیه و تحلیل آن:

فیلم در دهه­ ی پنجاه میلادی اتفاق می­ افتد. از یک مهمانی سطح بالا شروع می­ شود که تام ریپلی(مت دیمون) درآن به عنوان نوازنده­ ی پیانو حضور دارد. او با صاحب مهمانی آشنا می­ شود و در مقابل پیشنهادی قرار می­ گیرد؛ این­که به ازای ۱۰۰۰ دلار به ایتالیا برود و دیکی(جودلا)، پسر آقای گرینلیف را قانع کند که به خانه برگردد. تام  با حفظ کردن آهنگ­های معروف “جز” و یاد گرفتن کمی ایتالیایی به شیوه­ ی­ خود آموز سعی دارد با دیکی ارتباط دوستانه برقرار کند.

در کشتی دختری به نام مردیت(کیت بلانشت) را می­­بیند و برای این­که با وجود چمدان­های کم و فقیرانه­اش و تضاد آن با بلیط درجه­ی یکی که آقای گرینلیف برایش تهیه کرده مورد تحقیر مردیت قرار گرفته، خود را دیکی گرینلیف پسر کشتی ساز معروف معرفی می­ کند .

تام تقریبا بلافاصله پس از آشنایی با دیکی و دوست دخترش مارج(گوینیت پالترو) دلیل واقعی سفرش را می­ گوید و این باعث صمیمیتی سریع بین آن­ها می­ شود .با گذر زمان دیکی و تام به هم نزدیک­تر می­شوند ولی احساسات آن­ها با همدیگر متفاوت است تام کاملن به دیکی احساس علاقه می­کند چه به عنوان برادری که هرگز نداشته . چه به عنوان کسی که دوستش بدارد و تاییدش کند . دیکی کم کم به اقتضای زندگی تنوع طلب و خوش گذران خودش از تام فاصله می گیرد و به سمت دوستان و تفریحات دیگر به خصوص دوستی به نام فردی مایلز(فیلیپ سیمور هافمن) می­رود . تام در عین شیفتگی نسبت به دیکی متوجه نقاط ضعف شخصیتی دیکی هم می­شود و در سفری به شهر سن ریمو(شمال ایتالیا) در قایق به دلیل یک مشاجره ی ناخواسته با پارو به سر دیکی می­کوبد، با ضربه­های بعدی او را می­کشد و بعد قایق را غرق می­کند. تصمیم می­گیرد با اسم دیکی به زندگی ادامه دهد؛ امضاهایش را تقلید م ی­کند و از حساب او  پول برمی ­دارد، برای مارج و دوستان دیکی از زبان او نامه می­نویسد و خودش را گوشه گیر نشان می ­دهد. می­گوید که نوع زندگی­ اش را عوض کرده.

به این ترتیب از زندگی کلاسیک و باب میل خودش با اسم و پول و حالت­های دیکی راضی است و رابطه­ ی آرام و ساده ­ای هم با مردیت دارد. تا این­که “فردی مایلز” خانه­ای را که او به اسم دیکی اجاره کرده است پیدا می­ کند و به آنجا می­ آید. او که مشکوک شده است، به تام می گوید:”تنها چیزی که اینجا شبیه به دیکی است خود تو هستی “.و بعد از صحبت با صاحب­خانه و حدس زدن کل ماجرا تام چاره­ی دیگری ندارد جز این­که او را هم بکشد و با کوبیدن مجسمه­ای به سرش این کار را می­ کند .

وقتی جسد فردی تقریبا همزمان با قایق غرق شده در “سن ریمو” پیدا می­ شود از همه سو به تام که حالا با اسم دیکی زندگی می­ کند شک می­ کنند. پلیس تحقیقش را گسترش می ­دهد و مارج بیشتر به تام مشکوک می شود و به او می گوید که چرا هر وقت توقع دارد دیکی را ببیند او را می بیند و دیکی هم دیگر به هیچ وجه جوابش را نمی دهد .

تام چاره ای جز این نمی­ بیند که یک نامه­ ی خودکشی از زبان دیکی بنویسد و تمام وسایل دیکی را به اضافه ی پلاک ماشین فردی در زیر زمین آن خانه مخفی کند و از آن به بعد بار دیگر به عنوان تام زندگی کند. در همین دوران از طرف مارج با یکی از دوستان گذشته­ ی دیکی به اسم پیتر اسمیت کینگزلی(جک داون پورت) آشنا می­ شود. که می تواند از اول خود را به او تام ریپلی جدیدی بشناساند . تام ریپلی ای که ترکیبی از منش، اعتماد به نفس و جذابیت دیکی وهمینطور ذائقه ی کلاسیک با رفتار احترام آمیزخاص تام است. وقتی پدر دیکی با یک کارگاه خصوصی آمریکایی به ایتالیا می­آید شانس به تام رو می­ کند و پلاک ماشین فردی را در زیر زمین خانه­ ی دیکی پیدا می­کنند و همین­طور متوجه می­شوند که او در گذشته چندان  زندگی بی­ حاشیه و کم دردسری نداشته­. پس پرونده را فعلا مختومه اعلام می­ کنند. با این­که مارج حالا کاملن مطمئن است که همه چیز تقصیر تام بوده، کسی حرفش را جدی نمی­ گیرد.

وقتی تام و پیتر در کشتی در حال مسافرت هستند مردیت به طور اتفاقی تام ـ به زعم خودش دیکی ـ را با پیتر می بیند . و بعد هم پیتر مردیت را با تام می­بیند و مسائل بار دیگر به هم پیچیده می­ شوند . تام که انگار دیگر نمی تواند تحمل کند حرفهای دلش را به پیتر می­ زند با تلخی می­ گوید که آنقدر درباره­ ی این­که کیست و کجاست دروغ گفته که حالا دیگر هرگز هیچ کس پیدایش نمی ­کند؛ این­که همیشه فکر می کرده بهتر است یک آدم ساختگی باشد تا اینکه واقعن هیچ کس نباشد. از پیتر که حالا گیج شده می­ خواهد که چند صفت خوب درباره­ ی تام ریپلی بگوید. پیتر می­ گوید که تام راز آلود، باهوش، پاک و زیباست و… . تام انگار می­ خواهد رابطه­ اش با پیتر را در همین نقطه، وقتی که همه چیز خوب است و هنوز به قسمت­های تاریک مثل رابطه­ اش با دیکی نرسیده نگه داره. پس شال گردنش را دور گردن پیتر می­ اندازد و در حالی که به شدت گریه می­ کند او را می ­کشد و تنها به کابین خودش بر می­ گردد….

۱

در تجزیه و تحلیل این فیلم اگر بخواهیم بر اساس نشانه شناسی­  بصری-  تجسمی فیلم را بررسی کنیم، بی شک شروع و تیتراژ فیلم ما را کاملا در گیر خود می­ کند. با توجه به این که شاخص­ترین بسته­ ی گرافیکی در یک فیلم شاید تیتراژ آغاز و پایان آن باشد. به اضافه ی آن که تیتراژ دریچه­ ی ورود ما به داستانی است که انتظار شنیدنش را داریم و یا حتی ترکیبی ازآن چه قرار است در چند ساعت آینده حس کنیم.

تصویر سیاه است. صدای آهنگ لالایی شنیده می­ شود و سیاهی­ ها لایه لایه می شوند و از زیر آنها صورت شخصیت ما(تام ریپلی) نمایان می ­شود. این برش­های تصویری رنگ سیاه در کمال آرامش شکلی تهاجمی و برنده دارند­.

در حالی که دوربین می چرخد و صورت شخصیت اصلی را ضد نور می­کند، نوشته­ های عنوان اصلی کم کم  نمایان می­ شوند. جای صفت در عنوان برای “آقای ریپلی ” خالی است و می بینیم که از واژگان به مثابه ی رمزگان پر آشوبی استفاده شده که در آخر با شکل گیری کلمه ی Talented  رمز گشایی می شود.

کلمات پر آشوبی که مانند رمزهای ناخوانا ازجلوی چشممان می­ گذرند در واقع  صفت­هایی هستند که در طول فیلم همه­ شان را می­ توانیم به آقای ریپلی مذکور نسبت بدهیم و یا حتی کسان دیگری او را با این صفات خطاب می­ کنند : ناراحت _رازگونه_پنهان کار_با احساس_حرمان زده_گیج شده_تنها_به دردسر افتاده_نظر کرده_زیبا_لطیف_حساس_دوست داشتنی_هوشمند_آهنگین و تسخیر شده.

 

صورت تام را ضد نور با عنوان کامل می بینیم و صدای تام که می گوید” اگر می­ توانست برگردد و همه چیز را پاک کند از خودش شروع می­ کرد. از قرض گرفتن یک  کت شروع می­ کرد .”[۱]

همین نشان می­ دهد که درواقع تمام فیلم نگاهی به عقب است؛ به قبل از صحنه­ ای که همین حالا از تام دیده­ ایم .

اگر فیلم آقای “ریپلی با استعداد” را فیلمی پر از نماد یا حتی نمادگرایانه بخوانیم شاید چندان اشتباه نکرده باشیم. به طور کلی دسته بندی نمادهای ریتمیک و تکرار شونده در طول فیلم را ما را به دو دسته­ی کلی می­رساند:

دسته ی اول: در سکانسی تام برای دومین بار اقای گرینلیف را می­ بیند وقبول می کند که در مقابل ۱۰۰۰ دلار به ایتالیا برود و دیکی، پسر آقای گرینلیف را راضی کند که برگردد. این­جاست که رد شدن دو مرد در کنارهم وقتی که مرد سومی به وضوح با کنجکاوی آن­ها را نگاه می­ کند، اولین تصویری است که تلنگری در راستای توجه به هم جنس­ها و نشانه­ هایشان در طول فیلم، به مخاطب می زند.

به طور مثال می­ توان به صحنه­ هایی اشاره کرد مثل وقتی که تام پشت دیکی روی موتور نشسته است و آنقدر محکم او را در آغوش گرفته است که دیکی ناچار می­شود با فریاد بگوید:” داری دنده هامو می شکنی”.

یا صحنه هایی نشان دهنده ی حسادت تام  بلافاصله با ورود فردی به جمع دو نفره ی تام و دیکی در رم، حسادتی که حتی در رفتار تام با مارج هم ندیده ایم.

در صحنه ای در رم که تام به تنهایی مشغول گشت و گذار است(به دلیل ترد شدن از سمت دیکی و فردی )  دو مرد را در کنار خیابان می­ بینیم که یکی روی پای دیگری نشسته  و بلافاصله بعد می­ بینیم که دو راهبه از پله های معبد با قدمهای هماهنگ پایین می­ آیند.

در صحنه ای دیگر تام از طریق آیینه ای در کشتی، دزدانه  به رابطه­ ی مارج و دیکی نگاه می­ کند .

در قطار در آخرین سفر تام و دیکی ، تام وقتی دیکی خواب است سرش را روی قفسه ی سینه ی او می­ گذارد و با نفسی عمیق  او را بو می­ کشد و بعد دیکی اشاره می­ کند که تام همیشه این کار را در قطار انجام می­ دهد.

و از بین تمام صحنه ­هایی با تم همجنسگرایانه بین تام و دیکی؛ صحنه ­ای در حمام وجود دارد که تا مرز آشکار شدن این لایه ­ی پنهان پیش می ­رود ولی باز هم به جایی نمی ­رسد و همچنان لایه­ ی متزلزل مشکوکی  را  در این باره باقی می­ گذارد.

صحنه ­های دیگری هم وجود دارند که به تام و شخصیت دیگری (پیتر) مرتبطند مثل اولین  دیدار آن­ها؛ وقتی که در استراحت میان پرده های اپرا با هم  برخورد می ­کند وتام با آن­که اسم او را قبلن از مارج شنیده او را نمی­ شناسد؛ به وضوح شیفتگی آنی را هم در نگاه تام و هم در نگاه پیتر حس می­ کنیم که وقتی مارج ناگهان وارد این لحظه می­ شود نیز همچنان با اصرار پیتر به صحبت و قرار گذاشتن و دادن شماره­ی تلفنش به تام ادامه دارد. با این حساب، شاید بتوان شخصیت پیتر را کسی دانست که آزادانه و آزاد خواهانه عشق می­ورزد و حتی در قسمتی از فیلم وقتی پلیس از تام می­ پرسد که آیا همجنسگراست و پیتر در آن لحظه نقش مترجم تام را دارد با کنایه می­ گوید :”در واقع هیچ آدم ایتالیایی همجنسگرا نیست . برای همینه که لئوناردو و مایکل آنجلو خیلی ناجورن “.[۲]

باری دیگر می ینیم که وقتی تام از احساسات خودش حرف می­زند، می­ گوید که تمام گذشته را در زیرزمینی می­ گذارد و درش را می­ بندد و هر گز درون آن نمی­ رود. اما وقتی پیش می ­آید که آدمی خاص را می­ بیند و فقط می­ خواهد که کلید را به او بدهد و بگوید که وارد شود.[۳]

در این لحظه تام با نگاهی محبت آمیز به سمت پیتر به وضوح  این را بیان می­ کند  که “آدم خاص” پیتر است .

همینطور در آخرین صحنه­ های فیلم وقتی پیتر کاملن صادقانه درباره­ ی تام صحبت می­ کند به صفاتی مثل ظریف و زیبا و باهوش و رازآلود این را نیز اضافه می­ کند “[۴]:تام کسی را دارد که دوستش می دارد” .

و حتی اگر بخواهیم کاملن نماد شناسانه نیز به موضوع نگاه کنیم در صحنه ای مجسمه­ ای را می­ بینیم که تام در خانه­ ی خود نگه داشته و به مهم و گران­قیمت بودنش اشاره می­ کند. همان مجسمه ای که با کوبیدن آن به سر فردی او را می­ کشد. این مجسمه سردیس امپراطور رومی به نام “هادریانوس” است که معشوقه­ ی همجنسگرایش  کشته شده .

دسته­ ی دوم: این دسته از نمادها که به نوعی دسته ی اول را نیز در خود حل می کند، نشانه­ هایی است از دوتا بودن همه چیز. این­که هر چیزی که مربوط به تام ریپلی یا زندگی اطرافش باشد یا دوتاست و یا نصفه  است . از خواسته­ های جنسی ­اش به هر دو جنس گرفته تا تمام صحنه­ هایی که صورتش نصفه نشان داده می­ شود (مثلن در اوایل فیلم وقتی از کنار پرده کنسرت را تماشا می ­کند. یا وقتی پلیس به او می­ گوید که قایقی در سن ریمو پیدا کرده و تام از پشت  در به او نگاه می­ کند. یا وقتی­ در خانه در پیانو را می­بندد تا از آن به بعد دیگر با اسم تام زندگی را ادامه دهد و تصویر سرش روی در پیانو دوتا می­ شود. مثل وقتی که تام در قطار تصویر خودش و دیکی را در شیشه می­ بیند و نصف صورتش را با صورت او می ­پوشاند و با حالتی مجذوب به این تصویر نگاه می­ کند. حتی این نشانه ی بصری  گرافیکی که نام عوامل فیلم بعد از تیتراژ اصلی فیلم باسطح شفاف و رنگی متفاوت تا نصفه­ی تصویر را می­ پوشانند). این دوتا بودن­هایی که با نشانه­های بصری-تجسمی بیان می­شود معلوم نیست بیشتر می­ خواهد قابلیت دوشخصیتی بودن تام را  نشان دهد یا ما را متوجه کند که هیچ وقت به چیزی به دقت نگاه نمی­ کنیم تا متوجه اصل و فرع بودنش بشویم. در راستای همین مسئله­ ی آخر می ­توان صحنه ­ای را مثال زد که دیکی با ناراحتی می­گوید که هر بار در کارهای اداری برای عکس پاسپورتش دچار مشکل می ­شود و همه می گویند که عکس به خودش شباهتی ندارد. از سوی دیگر می­بینیم که وقتی تام از پاسپورت دیکی استفاده می­ کند هرگز این مشکل پیش نمی­ آید و این دو صحنه نکته ی دیگری را نیز بیان می­کنند: این­که تام آنقدر دیکی بودن خودش را در درون باور دارد که هیچ جای شکی باقی نمی­ گذارد . این درحالی است که حتی راه رفتن و صحبت کردنش وقتی در قالب هر کدام از دو وجه شخصیت خودش است یا وقتی تنهاست هم  کاملن قابل تمیز دادن است.

از سوی دیگر این دوتا بودن می تواند تنها به عنوان تیتری برای موضوع کلی انفصال شخصیتی که در طول فیلم آن را در کاراکتر اصلی حس می­ کنیم باشد .

این موضوع، انفصال شخصیتی یا میل به دیگری شدن(در راستای خود نبودن) در اینجا کاملن خود خواسته و با تسلط بر روی خودآگاه است . و این است که تام را از کسانی که دارای بیماری دوشخصیتی یا شیزوفرنی هستند جدا می کند . تام با کمال خونسردی در اوج حالت خودآگاه( و حتی گاهی با نکته سنجی)  “دیگری” را در وجودش کشته و “او” شده است .

این نکته را نیز می توان از ثانیه های اول فیلم دید. وقتی در مهمانی آغاز فیلم  آقای گرینلیف به سمت تام می آید و درباره­ی کت دانشگاه پرینستون او(کت قرض گرفته شده) صحبت می کند و می گوید که تام حتمن با دیکی آشناست. تام بعد از ثانیه ای درنگ قبول می کند و حال” دیکی”ای را می پرسد که در واقع نمی شناسد .

از اولین صحنه ای که تام را می بینیم چیزی واضح است : تام شخصیت خودش را پنهان می­کند. تام یک کت معمولی قرض نمی­گیرد. کتی قرض می­گیرد که شخصیت و شناسه ای خاص به کسی که آن را می­پوشد می دهد ، کت دانشگاه پرینستون. و وقتی کسی این شخصیت را از او قبول می کند تام با خوشحالی به بازی ادامه می دهد .

همین امر حتی کمی سمبلیک تر وقتی تکرار می شود  که تام برای اولین بار صورت دیکی را با دوربین روی ساحل  می بیند در حال تمرین کردن جمله ای به ایتالیایی : “این صورت من است “[۵]

می توان گفت  کلیت داستان در این فیلم می خواهد ما را به سویی سوق دهد که یک بار دیگر نگاهی  به ادم ها ، به شخصیتهایشان و به انسان آرمانی که می خواهند به آن برسند بیندازیم . این انسان آرمانی یا در درون ماست یا باید آن را از جایی دیگر در زندگی پیدا کنیم و به وجود خود بکشانیم . کاری که  تام ریپلی در طول داستان می کند به طور کلی کنار گذاشتن  خودش و ساختن یک انسان و زندگی آرمانی از جایی بیرون از وجودش است. شاید اگر از منظری جامعه شناسانه به این کار نگاه کنیم دلیلش فرودست انگاشته شدن جامعه ی فقیر نسبت به غنی بوده است . چیزی که باعث شده  شخصیت تام صرفا از خود فقیرش با تمام چیزهایی که این فقر با خود به زندگی او کشانده رها کندـ چون در جوامع سرمایه دارانه  انسان  به گونه ای در میابد که وجود بشری اش مساوی است با مقدار پولی که دارد یا نداردـ  و شخصیتی را برای خود بسازد که ازنظر اجتماعی(همانطور که گفته شد صرفن به دلیل متمول بودن) دارای منزلتی است . همانطور که در آخر فیلم به پیتر می گوید”همیشه به نظرم بهتر بود یه آدم درست و حسابی قلابی باشم تا اینکه هیچ کس نباشم”.[۶]

اگر همچنان با دید جامعه شناسانه به بررسی سیر این داستان نگاه کنیم شاید بتوان کشته شدن دیکی به دست تام را غلبه ی جامعه ی فقیر ـ با استفاده از هوش و استعدادش که تام نماد آن است ـ بر جامعه ی غنی در نظر بگیریم . در این صورت دو قتل بعدی در فیلم یا صرفا به دلیل فاش نشدن راز دیکی  یا  ادامه ی این غلبه محسوب می شود .

از هر دو منظر دیکی شروع مناسبی برای تام است . یک شخصیت پولدار خوشگذران که  چیزی جز خواسته های لحظه ای  خودش را در نظر نمی گیرد . به  اضافه ی آنکه شیفتگی  کامل تام نسبت به دیکی و”عاشق بودن به  هر آن  چیزی که در زندگی دارد و هر آن طور که زندگی می کند .[۷]را نباید فراموش کرد . تام این شیفتگی را برای اولین بار در کلاب موسیقی تجربه  و در خود کشف میکند همان موقع است که کاملن مجذوب این دنیای شاد و خوش گذران و بی دغدغه ی دیکی می شود و این ماجرا تمام زندگی و چشم و گوشش را پر می کند . به گفته ی فیلیپ سیمور هافمن : ” این حتی می تواند نقطه ی عطف زندگی تام باشد .” برای تام ریپلی که حتی خصایص خوب وجودش را مخفی می کند مثل وقتی که در اوایل فیلم در حال نواختن ماهرانه ی پیانو در سالن خالی غالفگیر می شود و به شدت  عذر خواهی می کند . جالب توجه است که  تنها خصیصه ی خود را که با فراق بال می پذیرد توانایی “تقلید شخصیت “ش است .

موضوع دیگری در این لحظه مطرح می شود این مسئله است وقتی تام کالبد نسبتا ایده­آلی را برای زندگی رویایی خود و آنچه همیشه میخواسته باشد (یا آن طور که همیشه می خواسته زندگی کند) پیدا می کند، آن را چنان به وجود خود می کشاند که واقعیت وجودی اش می شود . تمام مسائلی را که خصوصیات و اخلاقهای فردی اش بوده با آن”کالبد زیباتر و مقبول تر”  ترکیب می کند. می توان گفت که تام آنچنان انسانی درست و کامل و آرمانی از دیکی  در ذهنش می سازد که دیگر خود دیکی برای “دیکی” بودن کافی نیست . حالا  تام  که میداند خودش این نقش را بهتر اجرا می کند  باید جای اورا بگیرد  و این مسئله را به روش های مختلفی در طول  فیلم نشان می دهد (یا درواقع  به خود می قبولاند) برای مثال در نامه ای که به عنوان نامه ی خودکشی از زبان دیکی می نویسد میگوید : “کاش می تونستم زندگی رو که از آن من شده به تو بدم #{…}به عنوان دیکی گرینلیف بودن حسابی گند زدم ،مگه نه؟[۸]

مثلن تام باور دارد که بهتر می داند با ثروتی مثل ثروت دیکی باید چطور رفتار کرد ،باید آن را برای هنر کلاسیک و لباسهای شیک خرج کرد( لحظه ای در فیلم که فردی به تام می گوید :” تنها چیزی که توی این خونه شبیه دیکی هست خود تویی”[۹])

حتی به گفته ی خود مینگلا شخصیت مردیت به این دلیل به فیلمنامه اضافه شده که نشان دهد تام ورژنی از مارج برای خودش ساخته . یا به عبارتی”دختری که در آن گوشه و کنارهای زندگی اش باشد”

در همین راستا، برای نسبت دادن نقاط ضعف خودش به دیکی میتوان به صحنه ای اشاره کرد که وقتی مارج حلقه های دیکی را در وسایل تام پیدا می کند، تام به او می گوید :”دیکی برای خودش واقعیت های زیادی داره . و همه ی اونا رو هم باور داره . اون دروغ میگه… دروغ میگه…”[۱۰]

نکته ی دیگری که جالب است به آن اشاره کنیم مربوط به  زمانی است که تام  قسمتی ازمتن  یک کتاب را به دیکی پیشنهاد می کند تا در کارت پستالی بنویسد.که قسمتی از نمایشنامه ی مکبث است :

ای اختران ،اخگران خود را نهان دارید تا هیچ پرتویی خواهش های (هوس های)سیاه و پنهانم را نبیند (بر اساس ترجمه ی داریوش آشوری از مکبث  . پرده ی اول –صحنه ی سوم)

جدا از آنکه این جملات به صورتی گذرا و تقریبا ناواضح ادامه ی داستان را پیش بینی می کند ، میتوان آن را به لحظه ای نسبت داد که تام  در حال صحبت کردن با پیتر،بخش های تاریک روحش را به زیر زمینی تشبیه میکند و اینکه نمی تواند کلیدش را به کسی بدهد چون کسی نباید ببیند که آنجا چقدر تاریک و پر از شیطان است (به متن در صفحات قبل اشاره شده است )[۱۱]

و در نهایت ،اواخر فیلم همانطور که در کتاب هم آمده است  تام سفری را با کشتی آغاز می کند تا به سوی فصل جدید و ایده ئالی از زندگی اش برود . در این کشتی دیالوگی برقرار می شود :

“تام: ازم بپرس دوست دارم چیو توی این لحظه تغییر بدم

پیتر: نمی دونم . دوست داری چیو توی این لحظه تغییر بدی ؟

تام( بلا فاصله) :هیچی.”[۱۲]

تام در اینجا شاید برای اولین بار با آسودگی خیال در درون خودش “دیکی”(آن ایده آل درونی) است . با نام “تام ریپلی” و کنار کسی که او را از اول به همان شکل دیده و شناخته و دوست دارد  .همان شکلی که تام همیشه می خواسته  باشد .بنابراین لحظه ای که در حال کشتن پیتر است به شدت گریه و ناله میکند ولی از سمتی شاید با این کار میخواهد این لحظات خالصی که از همه نظر درست  است رابا کشتن پیتر منجمد کند .  به طوری که دیگر هیچ چیز با گذر زمان خراب نشود . وقتی تام به کابین خودش در کشتی بر می گردد و روی تخت می نشیند  (که صحنه ی آغاز فیلم است) در کمد با حرکت کشتی نیمه بسته می شود و این اولین و تنها جایی است که ما تام ریپلی را به جای دو قسمت در سه قسمت می بینیم (خود تام- تصویر آیینه ی در کمد – تصویر ایینه ی کنار رو شویی که در آیینه ی کمد می افتد)و حالا که دارد همه چیز را در ذهنش  مرور می کند و آن جمله ی اول فیلم را می گوید “اگر می توانستم به عقب برگردم …” می بینیم که شاید زیاد هم از خودش و وجودش در این لحظه راضی نیست و همانطور می دانیم داستانهای تام و قتلهایش تا سه کتاب دیگر هم ادامه دارد .

در کمد و تاریکی داخلش تام ریپلی تنها را کادره می کند  و بعد آرام بسته می شود ( شاید کمی یاد آور پایان فیلم های کلاسیک که با بسته شدن کادر سیاهی، فیلم تمام می شود  )  می توان اینطور برداشت کرد که به معنی همیشه پنهان ماندن تام است در حالی که هیچ وقت از وجودش راضی نخواهد بود و خودش و روحش و شخصیتش را همواره به دو یا سه یا چندین تکه تقسیم خواهد کرد .

[۱] If I could just go back.  If I could rub everything out.  Starting with myself. Starting with borrowing a jacket.

دقیقه ی ۱ فیلم

  1. ۱٫ By the way, officially there are no Italian homosexuals. Makes Leonardo,

Michelangelo very inconvenient.

دقیقه ی۱:۴۳

[۳] Don’t you just take the past and put it in a room, in a basement and lock the door and never go in there? that’s what I do{…}and  Then you meet someone special and all you want to do is toss them the key, say open up, step inside, .

دقیقه ی۱:۴۶

[۴] Tom has someone to love him

دقیقه ی ۲:۱۲

[۵]  This is my face.

دقیقه ی ۱۱

[۶] I always thought it would be better to be a fake somebody than a real nobody.

دقیقه ی۲:۱۱

[۷] Ive got to love everything about the way you live

دقیقه ی۵۷

[۸] I wish I could give you the life I took for granted{ …}I’ve made a mess on being dicky greenleef ,haven’t i?

دقیقه۱:۳۸

[۹] In fact the only thing looks like dicky is you

دقیقه ی ۱:۲۴

[۱۰] He has so many reality ,dicky. And he believes them all. and he lies …he lies…

دقیقه ۱:۵۷

[۱۱] Don’t you just take the past and put it in a room, in a basement and lock the door and never go in there? that’s what I do{…}and  Then you meet someone special and all you want to do is toss them the key, say open up, step inside, but you can’t because it’s dark and there are demons and if anybody saw how ugly it is…

دقیقه ی۱:۴۶

[۱۲]

  RIPLEY : Ask me what I want to change about this moment.

PETER: What do you want to change about this moment?

 RIPLEY: Nothing.

 

 

 

 

همچنین ببینید

۸

جست و جوی خود : خوانش لاکانی فیلم «زمینی دیگر»

               مینا دامغانیان     در این مقاله جست‌و‌جوی «خود» در فیلم زمینی دیگر (مایک ...

یک دیدگاه

  1. خیلی چرت و پرت بود این مثلا نقد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>