پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

تعمیرکار

بازدید: 1,109

محمدرضا براری               محمدرضا براری

 

دمدمای غروب میرسد جلوی مجتمع نگین، قطرههای ریز باران که تازه شروع شده بر شیشهی پراید مینشیند، سرش را جلو میبرد نزدیک شیشه تا طبقهی هفتم را تماشا کند تخمین میزند آن بالا، جایی که باید برود را، اما با تردید.

بعد از یک حمام حسابی و اصلاح صورت دوباره لباسهای کهنهاش را پوشید تا خوب در نقشش فرو برود تعمیرکار ماهواره، تا بتواند نقشهی هستی را اجرا کند و شبی به یادماندنی برایش بیافریند.

صدای ضربات سکهای به شیشه کناری ماشین او را به خود میآورد نگهبان ساختمان با علامت دست از او میخواهد شیشه را پایین بکشد.

«با کی کاری داری؟»

زبانش نمیچرخد به کلمه، فقط اشاره می‌کند به طبقهی بالا و آپارتمان هستی را نشان می‌دهد

«جلوی در پارک کردی.»

حرفش حالت هشدار دارد شتابزده میگوید

«می خوام برم آپارتمان هستی … خانم نظرچیان.»

نگهبان ریش کم پشتش را میخاراند انگار توی ذهنش دنبال نسبتش با هستی میگردد مردد است این را بپرسد یا نه، که او پیش دستی می‌کند

«اومدم ماهواره شون رو تعمیر کنم.»

«آها بله درسته، به من گفتن. ماشینتون رو ببرید اون گوشه پارک کنید!»

و در حالیکه ته کوچهی بن بست را نشان می‌دهد راهش را میگیرد توی اتاق سریداریاش تا از قطرات باران که حالا درشتتر شده در امان بماند جایی میان تاریکی ماشین را پارک می‌کند.

نمی داند میتواند از پس این نقش بر بیاید یا نه؟ میداند برای این قرار عاشقانه بازیگر خوبی نیست نمیتواند توی جلد جدیدش برود هستی چرا میخواهد با چنین ترفندی او را به خانه بکشاند؟ هنوز گیج و منگ است.

نشسته بود کنارش تو ماشین، هستی دست برد سمت ولوم صدای ضبط تا بیشترش کند

«خاله خیلی ازت خوشش اومد.»

نگاهش کرد سعی کرد نشان بدهد منتظر چنین حرفی نبوده

«چی بهش گفتی که پیرزن هواخواهت شده؟»

«چیز خاصی نگفتم بهم گفت متاهلی؟ گفتم آره ، فقط همین!»

هستی برای اینکه جلوی خندهاش را بگیرد شیشه پنجره را بالا کشید

«لعنت به هوای شمال، شرجیش آدم رو کلافه میکنه!»

و با لحن عشوهگری نگاهش کرد

«عزیزم کولر رو روشن کن!»

با اینکه بهار بود و هوا حتی کمی سرد، بدون اعتراض کولر را روشن کرد

«خیلی گرمایی هستی تو»

«تهران خوبیش اینه آدم عرق نمیکنه به هوای مزخرف اینجا عادت ندارم.»

علی مکانیک به او گفت«وقت داری خانما رو برسونی؟»

و آرام توی گوشش گفت

« کرایه ی آژانستم ازشون بگیر.»

سر تکان داد یعنی میتوانم

در ماشین را باز کرد و به زن و پیرزن تعارف کرد بنشینند.

«بفرمایید!»

پرایدش را آورده بود علی مکانیک نگاهی به چرخهایش که صدا می‌کرد بیاندازد مکانیک وقتی صدای جیر جیر را شنید گفت

«بلبرینگ چرخ طرف شاگردت خرد شده باید ببری پیش جلوبندی ساز!»

و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد به خانمهایی که داخل تعمیرگاه نشسته بودند و از گرما کلافه بودند اشاره کرد

«ماشین پیرزنه چند روز کار داره میخواستم زنگ بزنم آژانس، حالا که خودت اومدی لطف کن برسونشون.»

به زنها اشاره کرد

« با این ماشین برید!»

هستی تند آمد جلو نشست هنوز سوار نشده اعتراض کرد

«آقا کولرتون رو روشن کن اینجا جهنمه!»

پیرزن نشست عقب و حق شناسانه تشکر کرد بدجور عرق کرده بودند دختر کوچولو در جلو را باز کرد هستی داد کشید

«لیلی برو عقب تمام تنم خیس عرقه!»

لیلی با لب و لوچهی آویزان رفت کنار پیرزن نشست. هنوز کمی نرفته بودند میخواست بگوید مسیرشان کجاست که هستی صورتش را سمت پنل کولر گرفت و روسری از سرش کنار رفت.

«شانس آوردین شمال دریا داره وگرنه هیچکی نمی اومد اینجا!»

و بعد با لحن نوازشگری ادامه داد

«ما رو ببر بگردون دلمون پوکید اینجا!»

تعجبش از لحن خودمانی هستی را در آینه با پیرزن در میان گذاشت پیرزن اما حواسش نبود و از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد از این راحتی هستی حس خوشایند و مرموزی به او دست میداد که صدای جیرجیر شکستهی بلبرینگ چرخ را کمتر می‌کرد.

هستی هر بار که میخواست جایی برود به او زنگ می‌زد انگار با لیلی مسابقه داشت، تند دستگیره جلو را می‌گرفت مینشست و شاسی قفل را می‌زد لیلی مشتی حواله شیشه می‌کرد و می‌رفت عقب پیش پیرزن، یکبار لیلی برنده شد و همین کار را کرد هستی چنان عصبی شد که وقتی رفت پشت با دلداری او که «طوری نیست بچه است بزار یه بار اینم جلو بشینه» برایش شکلک درآورد و سیگارش را روشن کرد.

هستی داشبرد را باز کرد و با لحن کودکانهای گفت

«گشنمه باباجون این تو چی دالی بخوولم؟»

باز از آینه به پیرزن نگاه کرد این بار شنید و خندهاش گرفت در آنی با خاله چشم در چشم شد پیرزن برای اینکه چیزی گفته باشد.

«من و مامانت که شکمو نبودیم تو به کی رفتی خاله جون؟»

هستی که هنوز توی نقش کودکانهاش مانده بود لبهایش را جمع کرد

«بابا جون من شکمو هستم؟ ببین چه شکم کوچولویی دالم!»

و دستش را گذاشت روی برجستگی شکمش، خندهاش گرفت چقدر زنانگی دارد این زن، چه لحن عشوهگر و مردافکنی، کاش زهره هم کمی از این ظرافت زنانه برخوردار بود.

ترمز کرد تا هستی و لیلی بروند بقول خاله هلههوله بخرند به پیرزن گفت

«پدر لیلی کجاست؟»

«جدا شدن مادر جون… مرتیکه دست بزن داشت.»

«ای بابا، این روزا چرا همه دارن جدا میشن؟»

«زنا مثه گلن و مردا اینو نمیدونن فکر میکنن باید براشون یه قفس باشن نمیدونن که باید یه باغ بزرگ بشن برای این گل سرخ زیبا!»

و بعد پیرزن گفتگوی شاعرانهشان را با جملهی شما متاهلید پیوند زد

«بله، زنم چند وقته رفته ارومیه پیش خونوادهاش.»

«وا چرا، مگه شما هم میخوایید جدا بشید؟»

و این سوال را با جرقهای که توی چشمش روشن شده بود پرسید انگار در همین لحظهی کوتاه جفت هستی را پیدا کرده بود.

«حاملهاس!»

«پس به سلامتی داری بابا میشی؟»

حالا لحنش چندان مهربان نبود انگار تازه فهمید طلایی که به چنگش آمده بدلی است و شانس خرج کردن ندارد.

«شایدم جدا بشیم از دو فرهنگ متفاوتیم.»

آمدن هستی باعث شد پیرزن سکوت کند اما غرق در فکر به شب بیرون چشم دوخته بود لیلی عروسک زشتش را آورد جلو داد به او

«عمو! پرین می گه منو ببوس!»

لبش را جلو آورد و لپ عروسک زشتش را بوسید هستی هم زمان لبش را غنچه کرد

« بابایی حیفِ بوس نیست که به این پرین بی ریخت میدی؟»

و شمرده شمرده گفت

«منم …. بووس … میخوام!»

اینبار اما از توی آینه به پیرزن نگاه نکرد خودش را به نشنیدن زد و دل داد به جاده و شب پیش رو.

هستی سمج بود هر چه میخواست باید اتفاق می‌افتاد دیگر پیرزن همراهش نمی‌آمد فقط لیلی پای ثابت ماجرا بود کارش درآمده بود هر روز غروب زنگ می‌زد.

«بیا ما رو ببر بیرون، دلم پوکید توی این خراب شده!»

اوایل با اکراه می‌رفت سر کوچهشان میایستاد و منتظر می‌شد تا مادر و دختر بیایند

«سرایدار فضوله به بابام می گه»

«ماشین آرم آژانس داره مشکلی نیست»

«بابام خیلی تیزه!»

«با این سنت از بابات میترسی مگه بچهای؟»

هستی نشان داد که مثلا به او برخورده

«مگه من چند سالمه بدجنس؟»

به علامت تسلیم شانه و ابروهایش را بالا داد.

«بابام فکرش قدیمیه، از وقتی طلاق گرفتم بدترم شده خیلی محدودم میکنه»

«پس چی جوری هر روز میای بیرون؟»

هستی با چشمهایش عقب ماشین، بهانه بیرون رفتنش را نشان داد لیلی آرام گوشهای کز کرده بود پرین را نوازش می‌کرد و برایش شعر می‌خواند

«هر روز یه بهانه دارم یه روز براش دفتر نقاشی بخرم یه روز دارو یه روز ببرمش پارک.»

یقین داشت اگر با هستی ازدواج می‌کرد زندگیاش این نبود که حالا هست زهره فقط بلد بود گوشی تلفن را بگیرد به ارومیه زنگ بزند و با مادر و خواهران بیشمارش هی حرف بزند و هی حرف بزند و وقتی او برسد خانه تازه یادش بیاید غذا درست نکرده، با عجله خداحافظی کند و سفرهی محقری بیندازد و نیمروی بیمزهای بگذارد جلوی رویش.

یقین دارد هستی هم مثل همهی زنها نکات منفیای دارد که فقط در زندگی مشترک آشکار میشود و آن موقع هست که میتواند درست قضاوت کند که این زن ایدهآل بود یا نه.

هستی ۳۷ سال دارد و او ۳۶ سال و با اینکه حالا دیگر میداند یک سال از او کوچکتر است باز هم صدایش می زند بابا جونی، لیلی عمو صدایش می زند هستی با بابایی گفتنهایش انگار نقش جدیدی به او می‌دهد پیری را به او میچسباند و چیزی را که از پدرش طلب داشته از او میخواهد این طور خطاب کردنش از سن هستی کم می‌کند و بر سن او میافزاید و او را پختهتر و دنیا دیدهتر به او می نمایاند.

هر زن میتواند بخشی از وجود خفتهی مردی را بیدار کند زنی بخش احساساتیاش را، زنی چشم اندازهایش را به جهان عوض کند، زنی حس ماجراجویی و خطر را به او ببخشد، هستی اما بخش شاعرانه و احساساتی وجودش را بیدار کرده بود بخشی که با وجود زهره اصلا کار نمی‌کرد و اصلا فکر نمی‌کرد چنین ویژگی در او وجود داشته باشد و حالا هر روز میزان اشتیاقش به هستی بیشتر می‌شد و تلفن زدنش به زهره را کمتر و کمتر می‌کرد.

ماجراجویی و جسارت هستی او را به تغزل وا می داشت و جنون را در دلش میچکاند کاش بتواند از عهدهی این نقش بر بیاید میدانست آدم تلخی بود که چیزی جز کسالت از او بیرون نمی‌آمد.

یکبار که توی ماشین زیر بارش بیوقفهی باران آرام میراند هستی دستش را گذاشت روی دستی که با آن دنده عوض می‌کرد

«کاش این لحظه برای ابد ادامه پیدا کنه!»

نگاهش کرد لبخندی زد

«کاش زمان بایسته و ساعت کار نکنه و ما همین جا سنگ بشیم تو این لحظه!»

نگاهش کرد هستی توی حس عمیقی فرو رفته بود و با انگشتش بخار نشسته بر شیشه را نوازش می‌کرد انگار آنجا نبود.

«کاش فقط بریم و این جاده تموم نشه!»

و سرش را بر شانهاش گذاشت و پرسید «دوستم داری؟»

او سر تکان داد که هستی را اصلا قانع نکرد

«چقدر دوستم داری؟»

«خیلی!»

«خیلی یعنی چقدر؟»

در آن لحظه نمیتوانست خیلی را برایش توصیف کند مردد بود و هنوز یقین نداشت.

«خیلی یعنی بیشتر از چیزی که تصورش رو میکنی.»

«چرا؟»

«برای اینکه هم خوشگلی و هم صورت ماهی داری، صدات منو جادو میکنه!»

هستی میدانست زیبایی چندان فوقالعادهای ندارد صورت پهن و گردن ستبر و گوشتآلودش حتی زمختی مردانهای به او میداد که از زنانگی و لطافتش کم می‌کرد اما او که زهره به بهانه‌ی فارغ شدن ماهها ترکش کرده بود و دیگر حتی به او تلفن نمی‌زد را در وضعیتی قرار میداد هر زنی که با نوازش و شیفتگی صدایش میکرد را زیبا ببیند و نمیتوانست عیبی برایش بتراشد هستی آرام آرام گریه میکرد و سرش را تا وقتی برسند از شانهی او برنداشت.

پول دو تا بلیط را داد و دست لیلی را گرفت هستی ترجیح داد توی ماشین بماند و به موسیقی مازنی گوش کند تا اینکه بیاید و در تعفن و نالهی حیوانات باغ وحش قرار بگیرد.

بلیط را دم در به نگهبانی داد، طوطیهای یکدست آبی با رگههای قرمز اشتیاق لیلی را زیاد می‌کردند.

«سوییچ باشه هر وقت خسته شدی در رو قفل کن برو ساحل قدم بزن!»

هستی بوسهای از دور برایش فرستاد یعنی برو منتظرت میمانم برای ابد برای هر وقت که میخواهد زمان بگذرد منتظر می مانم، بوسهاش را گرفت و روی لبش گذاشت حالا این دوری کوتاه و دست در دستی با لیلی او را در وضعیت دیگری قرار میداد پدری که دست دخترش را گرفته و پفک و آبمیوه برایش خریده و لبخند بر چهره دارند هر کسی که این صحنه را میدید باور نمی‌کرد او پدر لیلی و پدربزرگ پرین زشت نباشد.

لیلی با گرفتن دستش نقش پدری را داد به او، با اینکه خودش داشت پدر می‌شد و سونوگرافی جنسیت بچه را پسر تشخیص داده بود باز هنوز نمیتوانست خودش را در موقعیتی که حالا هست قرار دهد.

لیلی به میمونهای بازیگوش که یک جا بند نبودند پفک میداد و میمونها چنان پفک را از دستش میقاپیدند که لیلی همچنان که می‌ترسید باز هم با شوق کودکانهاش پفک را سمتشان دراز میکرد.

دیگر هوا تاریک شده بود که لیلی قانع شد بروند بغلش کرد و تا ماشین دوید تا زیر بارانی که شروع شده بود خیس نشوند هستی در عقب را باز کرد و او لیلی را مثل پرندهای پرت کرد صندلی پشت، لیلی میخواست برود بغل مادرش که هستی مانع شد.

«همون جا دراز بکش و بخواب!»

لیلی ناچار همان کرد که مادر گفت از او قول گرفت جلوتر برایش بستنی عروسکی بخرد و بستنی را خورده و نخورده چشمهایش گرم شد و خوابید گوشهای ماشین را پارک کرد و توی سکوت بستنی خوردند هستی بستنیاش را آورد جلوی دهانش.

«یه گاز به بستنیام بزن بابا جون!»

انگار او هم منتظر بود دوباره به نقشهایشان برگردند هستی بشود دخترکی لوس و حسود و او ناگهان سی سال پیرتر شود لحن پدرانهای به خود بگیرد

«من خودم بستنی دارم قربون شکلت.»

«نه باباجون … بستنی من خوشمشتره!»

«هر کی بستنی خودشو بخوره»

و ناغافل گاز محکمی به بستنی هستی زد و حجم زیادی از بستنیاش را کَند

«ای بابای بد جنس همه شو خولدی، دیگه دوتت ندالم! »

و تا برسند سرکوچه آنقدر خالهبازی کردند و خندیدند که اشک تو چشمشان جمع شد هستی موقع پیاده شدن دوباره تاکید کرد.۴

« فردا یادت نره!»

«اگه نیام ناراحت می شی؟»

«نیام نداریم باید بیای، قول دادی!»

و قبل از اینکه چیز دیگری بگوید لیلی خوابآلود را توی بغلش گرفت و دور شد به پشت که نگاه کرد پرین جا مانده بود و باقیمانده بستنی روی تشک صندلی چسبیده بود.

هستی پایش را توی یک کفش کرده بود که حتما برود خانهشان، بهانه‌ی خوبی هم جور شده بود طوفان چند شب پیش دیششان را تکان داده بود و هیچ کانالی را نمیتوانستند بگیرند و او که دست به آچارش خوب بود به بهانه تعمیر می‌آمد خانهشان.

«دوست دارم بابام تو را ببینه»

«که چی بشه؟»

«که بی واهمه هر غروب با هم قرار بزاریم!»

«حالا هم داریم همین کار رو میکنیم»

«چقدر شوتی تو؟ خسته شدم از بس بهش دروغ گفتم.»

راضی شد. به علامت تسلیم دستش را بالا برد.

«من تعمیرات بلدم اما شاید نتونم نقش تعمیرکار رو بازی کنم!»

«جوری میگه انگار میخواد فیلم سینمایی بازی کنه یه کیف کار بگیر دستت بیا و خلاص!»

«همین که بخوام نقشش رو بازی کنم برام سخت میشه.»

«وای خدا…تو چقدر پاستوریزهای؟»

چیزی نگفت فقط توی سکوت خودش گیر کرده بود.

«نمی خوای آپولو هوا کنی میای و میری سر وقت دیش، کار دیگهای هم نکن.»

هیچ وقت در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود نقش سختی نبود حس بدی داشت اگر یک درصد طرف متوجه می‌شد حالش را بد می‌کرد اما بقول هستی هر کس باید یک جایی نقشی را بازی کند و او باید در این نقش فرو می‌رفت تا خودش را به هستی ثابت می‌کرد.

نگهبان سرش را از اتاقش بیرون آورد

«آسانسور خرابه باید از پلهها بری!»

می داند یک ماه آه و ناله هستی از بالا و پایین رفتن از پلهها را دارد می شنود اما در نقش تعمیرکار باید جا بخورد یعنی این همه پله، پشیمان شده است این هم شانس ما با این مشتریها، سریدار که متوجه حالتش شده.

«جعبه ابزارتونو بدید من ببرم؟»

«نه مشکلی نیست خودم میبرم»

نگهبان نگاه حق به جانبی به او می‌کند انگار مقصر خرابی آسانسور خودش است و او منت بر سرش گذاشته که پشیمان نشده، میداند این شغل ناز زیاد دارد و نصابها بخاطر بگیر و ببندها بدقولی میکنند و ناز میکنند و مشتریهای مجبور، صبوری میکنند و نازشان را خیلی خوب میخرند. از اینکه تا اینجا توی نقشش فرو رفته خوشحال است میتواند بعد برای هستی تعریف کند و حسابی به ریش سرایدار بخندند.

مزیت بالا رفتن از پلهها این است که بیشتر در نقشش جا بگیرد به پدر هستی فکر می‌کند قیافهای برایش می تراشد چقدر جدی است؟ چقدر میتواند خشک باشد؟ میزان شکش چقدر است؟ اصلا شاید جلو نیاید و بگذارد تعمیرکار، کار خودش را بکند و برود. فقط بیاید و خداقوتی بگوید یا وقتی کانالها تنظیم شد انعام خوبی بدهد و شماره بگیرد تا دوباره اگر چنین طوفانی به پا شد به او زنگ بزند شاید هم از آن پیرمردهای سمجی باشد که لحظهای از تعمیرکار غافل نمیشوند و با نگاه تیز و دقیقشان می خواهند قابلیت طرف را محک بزنند باید نقشش را طوری بازی کند که بتواند با همهی این پیرمردها و خلق و خوهایشان کنار بیاید و مشکوکشان نکند تا در ادامه برود دستشویی دستهایش را با صابون بشوید و در یک لحظه غفلت هستی را در گوشهای گیر بیاورد و ببوسد شام را روی یک میز با هم بخورند و هر لحظه عاشقانه به هستی خیره شود.

فقط خدا کند لیلی بند را آب ندهد که نمی‌دهد لیلی سخت از هستی حرفشنوی دارد و بزرگتر از کودکیش است.

دستش را میگذارد روی زنگ ولی فشار نمی‌دهد به هستی پیامک داده که آمده و پشت در است هستی منتظر زنگ خانه است که مثلا تازه فهمیده تعمیرکار رسیده زنگ را فشار می‌دهد و لحظهای بعد در باز میشود.

چند دقیقهای که توی بالکن روی دیش خسخس می‌کند متوجه میشود خوب از پس نقشش برآمده و این را در نگاه نهان هستی می بیند فقط سعی می‌کند اصلا با لیلی مواجه نشود تا یکی از آنها بند را آب ندهد چرا که یک نگاه کافیست تا خاطرهای تداعی شود اما لیلی توی اتاقش است و فقط یک لحظه که از در نیمه باز دیدش دیگر چشمش به او نخورد زنان اگر بخواهند صحنهای را بسازند چنان به جزییات میپردازند که دقیقترین مردان هم از طرح آن عاجزند هستی چنان صحنهآرایی کرده که هر کس در جای خودش قرار گرفته بود هیچ تداخلی در صحنه ایجاد نمی‌شد تازه داشت از فرو رفتن در نقشش لذت میبرد که صدای دینگدینگ گوشیاش او را به خود آورد حتما زهره پیام داده، باشد سرفرصت بازش می‌کند اما هستی از دور با چشم اشاره می‌کند که گوشی را چک کند و او تازه می‌فهمد پیام را هستی فرستاده.

آفرین

خیلی خوب نقشت رو بازی کردی!

حالا یه نقش دیگه برات دارم

پدرم رو می‌فرستم برات چای بیاره

هلش بده بندازش پایین تا از شرش خلاص بشیم

من می رم پایین سریدار رو سرگرم کنم تا داستان درست از آب در بیاد.

بووس عشقم.

 

مخش سوت می‌کشد حتما دارد با او شوخی می‌کند نگاه مرددی میاندازد و سر تکان می‌دهد یعنی فکرش را هم نکن این دیگر چه نقشهی مسخرهایست این نقش دیگر از سرش زیاد است کانالها را راه می اندازد و می رود بدون هیچ مکث، بدون گوشهگیری و آغوش، بدون شام و دستپخت خوشمزه، می رود او بماند و این دیوانگی که تمامی ندارد.

اما کار از کار گذشته هستی سینی چای را دست پدر پیرش داده و پیرمرد با دستهای لرزان دارد میآید سمت او، چرا فکر این جایش را نکرده بود؟ که داستان ادامه دار میشود. تند تند می نویسد

من نمیتونم

فکرشم نکن

و پیامک را برایش ارسال می‌کند.

اما هستی دکمههای مانتویش را بسته تا برود سریدار را مشغول کند لبخند میزند یعنی میداند از پس این هم بر میآیی و تمامش میکنی. می‌رود در پشت سرش بسته میشود.

پیرمرد دریچهی شیشهای بالکن را باز می‌کند

«اوستا خسته نباشی، بفرما چای!»

«دستتون … درد نکنه … میل ندارم.»

عرق بر صورتش جوشیده صید مثل یک شکار سر به راه سمت صیاد میآید پشتش را می‌کند به او و دست میگذارد روی نرده و به پایین نگاه می‌کند چه صید راحتی با پای خودش به دامگاه آمده مثل پرندههایی که هر سال می آیند فریدونکنار و میروند توی دام صیادان، کافیست فقط ضربهی کوچکی به پشتش بزند تا سقوط کند. مگر میشود؟ هستی چطور این صحنه را طراحی کرده؟ چطور به پیرمرد القا کرده بیاید درست روبرویش و پشت کند به او تا او بدون دیدن چهرهاش و بیهیچ عذاب وجدانی به پایین پرتش کند اگر زودتر نرود شاید دست دراز کند به صید، صیاد از صیدش رها نمیشود.

وسایلش را جمع می‌کند که برود اما پیرمرد همانطور که پشتش به اوست آهی می‌کشد

«پس چرا معطلی چرا هلم نمی دی؟»

نفس از او بیرون نمیآید پیرمرد میداند چه نقشهای برایش کشیدهاند میداند چرا هستی پایین رفته، زبان میگشاید که پدرش نیست شوهر دیوانهاش است آدم احمقی که به توصیه دوست و آشنا برای رضای خدا با هستی ازدواج کرده تا سر پناهش شود تا بعد از طلاق با آن قلچماق طعم خوش زندگی را به او بچشاند اما هستی هیچ وقت زنش نشد هیچ وقت او را به چشم شوهر نگاه نکرد حتی نمی‌گذاشت طرفش برود چه برسد به زناشویی.

«اون همیشه نقشهی قتلم را می‌کشه هر بار یه نفر رو مامور میکنه»

بعد که طرف از عهده اش بر نمیآید پیرمرد را مجبور می‌کند به شهر دیگری بروند تا این بار آدم دیگر بتواند این قتل را به سرانجام برساند نه اولین بارش است نه قطعا آخرین بارش خواهد بود.

صدایی از او در نمیآید انگار جنازهای هست که به جای پیرمرد باید از طبقهی هفتم سقوط کند مگر میشود؟ امکان ندارد کاش همه چیز تمام شود برود ارومیه دست زهره را بگیرد و برگردند خانه.

شانههای پیرمرد می لرزد و شروع به هق هق می‌کند.

«دیگه خسته شدم تمومش کن!»

وسایلاش را جمع کرده میخواهد برود

«من دارم می رم… با اجازه تون»

پیرمرد به آرامی از جیب کتش کُلت کوچکی بیرون آورد و به طرفش می گیرد

«تمومش کن وگرنه خودم هر دو تا تونو می‌کشم! می دونی که ازم برمیاد.»

 

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>