جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

توپ کوچک آبی رنگ

بازدید: 3,759

IMG_20161023_112830          سامره عباسی

 

قبل از آنکه این خانه را برای همیشه ترک کند، آنجا کنار پنجره ی محبوبش می ایستد. پنجره ای که سال ها آشپزخانه ی کوچکش را به کوچه ی پهن و عریضی متصل و او را قادر کرده هر زمان دلش می خواهد نگاهش را بچرخاند لابلای درختان قد کشیده ی چنار دو سمت کوچه و گنجشک هایی که صداشان از صبح زود کوچه را پر می کند تا وقت تاریکی. اغلب درباره شان خیالبافی می کند. گاهی آنها را به جان هم می اندازد و به جر و بحث جیک جیکیشان می خندد. گاهی هم که دوتاشان را گوشه ای تنها گیر می آورد از جیک جیک بی امان و بالا و پایین پریدن هاشان داستان عاشقانه ای می سازد. گاهی هم از چندتایی کنار هم نشستنهاشان داستان های خاله زنکی می بافدو حسابی می خندد. به سرش زده بود با این داستان ها یک گنجشک نامه بنویسد. با این همه داستان به نظر می رسد تک تکشان را می شناسد.

خودش کم حرف می زند. درست مثل پدرش. به همین خاطر دل به مردی باخت که قادر بود با کلمات زیبا خانه ای طلایی برایش بسازد.

می دانست باید آن خانه را نه تنها با مردی که دیگر دوستش نداشت که با تمام آن گلدان ها و پنجره هایی که دوستشان دارد، ترک کند.

به او که فکر می کند، دهان زیبایی را به خاطر می آورد که مدام حرف می زند. کلمات، مثل ستاره های درخشان از دهانش بیرون می ریزند اما بی درنگ خاموش و تاریک می شوند.

خب. این هم اولین دانه های کوچک برف!  نرم نرم شروع می کند به باریدن. بی هیچ عجله ای. هر کدام جایی فرود می آیند. بعضی ها کف خیابان، بعضی ها روی صورت عابران، بعضی ها روی درخت ها و بعضی ها هم پر نرم و گرم گنجشکان غافلگیر شده را انتخاب می کنند. همگی با سرنوشتی مشترک از آن بالا سقوط می کنند، بی آن که بدانند.

دلش کمی چای داغ می خواهد. دلش برای چای عصرها کنار این پنجره هم تنگ خواهد شد. از پشت این پنجره زشت ترین منظره ها را هم دوست دارد. درست مثل یک جفت چشم جادویی که قادر است از هر چیز فقط زیبایی هایش را نشان دهد.

تلفن زنگ می زند. فراموش کرده به مادر تلفن کند و او را از آمدنش مطمئن کند. بر نمی دارد. می رود روی پیغام گیر. صدای احمد است. کجایی؟ چرا گوشی رو بر نمی داری. من امشب یکم دیر میام. شامتو بخور. منتظر من نباش. به ساک سیاهش وسط حال نگاه می کند. دوباره تلفن زنگ می زند. می رود روی پیغام گیر. صدای گرم مادر است که بعد از شنیدن صدای بوق پیغامش را می گذارد. تردید دارد چه بگوید. می پرسد: راه افتادی مادر؟ قرار بود خبر بدی. بهرحال من شام درست می کنم. چند باری سرفه می کند و ادامه می دهد: هوا اینجا خیلی سرد شده، داره برف میاد. حتماً لباس گرم با خودت بیار. کاش احمد هم میومد . خیلی وقته ندیدمش. صدای بوق، صدای مادر را قطع می کند. دوباره به ساک کوچک سبکش  نگاه می کند. مثل کودکی  که از فرط انتظار خوابش برده.

نمی فهمد یاد پدر ناگهان چطور وسط آن همه فکر و خیال می پرد وسط ذهنش و او را می برد به سال های دور. به سال هایی که پدر او را روی  شانه هایش می نشاند و با خود می برد سرکارش. اتاق کوچکی داشت انتهای ریل قطار. او و پدر، ساعت ها لابلای ریل ها پرسه می زدند. پدر او را سوار قطارهای اسقاطی از کارافتاده می کرد و هردو به سفری خیالی می رفتند. کنار پدر که می نشست، آن قطارهای اسقاط راه می افتادند، از میان دشت و بیابان می گذشتند، از اقیانوس و دریا، لابلای ابرها قطارشان سوت می کشید و می گذشت.

باید به گلدان هایش آب بدهد. اما  این کار را نمی کند. فکر می کند اگر قرار است برای همیشه برود، آنها هم باید به نبودنش عادت کنند. هیچ کس، حتی خودش باور نمی کند که او از این مرد خوش صحبت، خوش چهره ی خوش خنده تا این حد بیزار باشد که بخواهد خانه اش را برای همیشه ترک کند.

کم حرفی اش مثل معجزه بود در زندگی احمد. خودش این را می گفت.زن های پرحرف ، حالش را بهم می زنند. به این خاطر که او همیشه به یک جفت گوش برای شنیده شدن نیاز دارد. او نیاز دارد از کارهای روزانه اش بگوید، از آرزوهایش، از اهداف ارزشمندش، از کارمندان تازه وارد اداره شان، از آبدارچی کثیفشان، از زن هایی که توی اداره مدام دور و برش می پلکند و به قول خودش کلافه اش کرده اند. و از دختر جوانی که تازگی ها استخدام شده و به چشم برادری آن قدر خوش بر و روست که تمام مردان مجرد اداره را به فکر ازدواج انداخته. مردان متأهل را هم. او هم باید تمام مدت با چهره ای مشتاق روبرویش ساکت بنشیند و بشنود تا بالاخره آن همه خودستایی تمام شود و وقتی حسابی خودش را تخلیه کرد نفسی از سر راحتی بکشد و از او بخواهد تا چای اش را که سرد شده برایش عوض کند.

بلند می شود تا  آب پاش را پر کند و به گلدان های منتظر آب بدهد. می توانند از فردا به نبودنش عادت کنند.

با خودش فکر می کند زندگی اش درست مثل همان توپ کوچک آبی رنگی ست که زیر میز تلفن ساکت و بی حرکت مانده تا بالاخره یکی پیدایش کند. باید مال مانی باشد. پسرکوچک سهیلا خواهر کوچکش که سه تا بچه ی قد و نیم قد دارد و مانی که دو سال و نیم دارد از همه شان کوچک تر و بازیگوش تر است. تمام آن شب دنبال توپ کوچک آبی رنگش گشت و پیدایش نکرد. حالا آن زیر است. درست جلو چشمش. توپ را از زیر میز بر می دارد و توی دست هاش مشتش می کند. درست اندازه ی مشتش است. سر و تهش پیدا نیست. نقطه ی پایانش می تواند نقطه ی شروعش هم باشد، درست مثل زندگی خودش.

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>