پنج شنبه , ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

جهان ظرفیت این مکالمه عاشقانه را ندارد

بازدید: 10,210

 

 

 

 

 

 سامر نبی بخش

همین که با تو حرف می زنم

تونس خود را به آتش می کشد

مصر طغیان می کند

و لیبی دست به قتل عام عمومی می زند

اما مهم نیست

بگذار اینها که نهایتشان سیم خاردار

و مشتی دیده بان مرزی است

کمی از وقتشان را در اخبارها

و کمی دیگر را در موسیقی بتهوون جمع آوری زباله

بگذرانند

دموکراسی همین است

که تو درست سر ساعتی نا مشخص

بیرون می زنی

و در یقه بسته آزادی دنبال تکه ای از خودت می گردی

باید به جای تاریک تری بزنیم

تماشاگران زیادی هرروز روبروی پرده سینما اکران می شوند

دوربین های مدار بسته تو را از هر کادری بیرون می کشند

وباید آنقدر به دکمه های بازت اعتراف کنی

که نفهمی چگونه لهجه ای آرام از گوشه آوازهایت می پرد

اینجا همه چیز عوضی است

از اتفاقی که مشکوک می زند تا

دقیقه ای که راس تو عصبی می شود

و حروفی که صبح را قهوه ای می کند

این شعر بیشتر به سر در سازمان ملل می آید

وقتی که دستهای دو صندلی خالی

در کافه ای شلوغ

به هم شلیک می کنند

و کسی نمی گوید

این جنایی ترین صحنه جهان است

اینکه شبیه مادری که فرزندش را زیر خط فقر جا گذاشته است

تمام فواصل این شعر با نام کوچک تو پر می کنم

نه ارواره های خشک بنی آدم

نه تریبون های آزادی که دست روی لوله تفنگ می گذارند

اینجا همه چیز روشن است

اینجا همه چیز عوضی است

حتی ممکن است تیری غیب بخورد از جغرافیایی نا معلوم

دقیقا به نخاع این سطر ها

جایی که  تمام دقیقه های بعد را برای تو سکوت کرده ام

و اصلا برایم مهم نیست

زمین زیر کدام بته عمل آمده است…

به تمام دلایلی که به خودم مربوط است

هر صبح اسلحه ای روی پیشانی تو می گذارم

و شلیک می کنم

اما تو همچنان در خانه راه می روی

با من حرف می زنی

با من می خندی

با من لباس می پوشی و هزار کوفت و زهرمار دیگر که ثابت می کند/ باید این گلوله ها را یک بار توی سر خودم خالی کنم.


همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

۴ دیدگاه

  1. سامر سامر
    به سال 1384 شنیدم که می‌گفتی شعر روایت را باید به نحوی کمرنگ کند، و شعر “هلیای” دوستِ گم‌مان را به همین دلیل نمی‌پسندیدی.
    و من با همین مقدمه‌ی نصف و نیمه‌ی بالا، شعرهای سابقت را که پیش چشم می‌آورم، متشخص‌تر و صریح‌تر بود. این‌ شعرها به جمهوریِ شعر مملکت نزدیک است، و آنها تمایزِ زیبایی داشت.
    سامر، ولی بهترین سطرِ شعر، همین نامِ تو بود، بعد از سالها
    نامِ تو
    صدای دری‌ست
    در ذهن

    از تمامِ شهر من، آن سالها، دری مانده و دیوارها را باد، به هیئت ابرهای مجاور برده‌اند

  2. عبد الوهاب احمدی(فردا)

    تلاشتان قابل تقدیراست.اما خوب من !این جملات کدامشان خود را از دروازه های شعر عبور داده اند: اما مهم نیست/و اصلا برایم مهم نیست/با من حرف می زنی/به تمام دلایلی که به خودم مربوط است/و کسی نمی گوید/با من می خندی/و شلیک می کنم/باید این گلوله ها را یک بار توی سر خودم خالی کنم………..اما این لحظات:نخاع این سطر ها/و لیبی دست به قتل عام عمومی می زند/وباید آنقدر به دکمه های بازت اعتراف کنی…و… موفق باشید

  3. سلام
    دوست ارجمندم سپاسگزارم . مثل همیشه لذت بردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>