چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

حسن همایون

بازدید: 10,133

درباره درختی که دوست داشتم همسرم باشد

در سرزمینم هیچ‌کس نمی‌بیند
آن‌چه را درخت نارنج برای اردیبهشت دیده است
به حال احساس نشده‌ي درختی می‌مانم
که هر وقت خواست به بار بنشیند
به چشم زنئتی تنها هنگام فارغ شدن می‌ماند
چقدر کودکان سقط شده‌ام را زندگی کرده‌ام
اما هیچ‌کس از مرگ دیگری خبر ندارد
فقط می‌دانیم چند شنبه است
کدام روز را در خاطر داشته باشیم
تا مبادا همسرمان ناراحت شود که تولدش را تبریک نگفته‌ایم
درخت‌های دیگری هستند تا میز شوند
نگران نباش درخت گلابی مادربزرگ
تو آنقدر کهن سالی که همه‌ی کودکانم دوستت دارند
به احساس مادری در پای درخت رسیده‌ام
میوه‌های افتاده را یکی یکی به دهان کودکی‌ام می‌گذارد
چه زود پیر شدم در سایه‌ی درختی که دوست داشتم همسرم باشد
اما نشد او زودتر از من برید در شاخه‌های مایوسش
و رویاهایم را از آشیانه‌ی پرند‌ه‌ها خالی کرد
دیگر هیچ پرنده‌ایی نمانده
مگر چند تخم که هنوز دوست دارند جوجه‌شان شوم
نرم و آرام پر در بیاورم
بر سر شاخه‌ی درخت‌هايي خشک شده آواز بخوانم
اما مگر آواز درختی که سازم شد چیزی دیگر به خاطر ندارم
چند شب است نی می‌زنم مدام
از سر شاخه‌ها تا ریشه‌ی جنلگل‌های سرزمینم می‌سوزد

——————–
بامداد يك روز بد
خرداد

 

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

۴ دیدگاه

  1. سلام
    شعرت زیبا خواندم باز ترا برای پرواز شعر میخوانم
    شاعر
    ممنون

  2. حسن همايون خوب مي نويسي هم شهري و رفيق خوبي هستي باز مي خوانمت در مه

  3. یعنی باز نفهمیدم شعر چیه به قران، هیچ دو یا سه سطری به هم ربط درستی ندارد اصلا.
    خدا به ما رحم کند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>