چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

حسین تقلیلی

بازدید: 9,472

مثل یک فاخته از شاخه پریدم خود را
جان به لب…آمدم و سر نکشیدم خودرا
مثل یوسف سند ننگ زلیخا نشدم
مثل یک گرگ وفادار دریدم خود را
طبق عادت پس از این دست به دستم ندهید
چونکه از دست فروشان نخریدم خود را
خون یک ماهی تن توی تنم می چرخد
بسکه از سینه ی دریا نمکیدم خود را
چیست این هلهله ی ساحل و شط؟ حیرانم
من که یکبار نه گفتم، نه شنیدم خود را
بارها ماه سرش در بغلم افتاده ست
بسکه در قالب یک پنجره دیدم خود را
اول چلچلگی بال و پرم ریخته است
چونکه دیوار به دیوار کشیدم خود را
مثل آن عقربه هایی که به هم می افتند
آنقدر دور زدم تا که رسیم خود را…

 

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

۳ دیدگاه

  1. سلام ، ذهن زیبا و تصویر گرایی دارید من لذت بردم فقط چند نکته اولا که ما شاعران امروزی بایست سعی کنیم دیگر از یوسف و زلیخا و این تلمیح های کلیشه ای استفاده نکنیم چند قرن پیش به نظرم سعدی در اشد زیبایی قصه ی گرگ و یوسف را بیان کرد

    درکوی تو معروفم و از روی تو محروم
    گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده

    به نظرمن البته تکرار بیش از حد هر چیز زیبا نیست و بعداز اپیدمی شدن بار خود را از دست میده
    بیت ماه و پنجره زیبا بود ولی کاش برخورد بازبان به روزتر و متفاوت تر بود
    سپاس

  2. دوست عزيز شايد غزل ديگه……..
    ولي بهتراز چرنديات مهدي و فاطي و … هستش

  3. مثله خيلي از غزلهاي دوستان فقط يك بارخوندن ميطلبه..

    آره منم موافقم بهتر از ……..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>