پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

حمزه دایی چی

بازدید: 1,122

حمزه دایی چی

 

۱)
در فلق صفحه ی نوری سر زد
رنگ شب از دل صحرا پر زد
ابر مانند غمی در رویا
چنگ در روشنیِ خاور زد
برگ از دست درختان افتاد
باد آواز عجیبی سر داد
صبح در ابر سیاهی گم شد
دشت آبستن مردی آزاد
شاخه از لختی تن می گوید
از فراموش شدن می گوید
واژه ها در همه جا می پیچید،
مرد از خشم سخن می گوید :
۲)
خشم من خاطره شد طردم کن
جمع تان را ضررم فردم کن
تا گلو اسلحه ات را پر کن
ماشه را ناز بکش سردم کن
زیر سنگینی یک دستورم
از هماغوشی زن ها دورم
ماشه ات را بِچِکان بی پروا
فکر کن جانوری رنجورم
پوک شد جسم من از بنیادش
پاک کن لکه ی ننگ از یادش
پوکه ای را به مزارش بگذار
باد در پوکه، صدا فریادش
۳) 
باد در رقص و هوا دمسازش
ابر در بغض و افق همرازش
برق در پهنه ی صحرا طی شد
رعد از عمق گلو آوازش
قطره آهنگ شگرفی دارد
ضربه اش نکته ی ژرفی دارد
لحظه ای همهمه اش ساکت شد..
باد انگار که حرفی دارد
باد فریادِ نگفتن ها شد
مرد هم خطّ ِ افق تنها شد
دشت میدان غریبی در مِه
پوکه در سینه ی خاکش جا شد.

 

همچنین ببینید

حسین.ج۳

حسین جلالپور

  از جست‌وجو در خانه‌ی ابری بیرون می‌آیم بیرون می‌آیم از تو را دیدن در ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>