شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

خانه ای باید

ژیلا تقی زاده       ژیلا تقی زاده

خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری سیمانی.هیچ وقت نمی فهمم هوا ابری ست یا آفتابی.منظره ی برفی را مدتهاست ندیده ام. هیچ مادر و فرزندی را نمی بینم که با عجله بگذرند. یا مردمی که از سرما دستشان را ها می کنند  همین طور آنهایی که از گرما مدام بطری آب معدنی را سر می کشند.گربه ای را بالای دیواری نمی بینم ولی حدس میزنم آنجاست و لمیده با چشم بسته یا دارد دستش را لیس می زند و به صورتش می مالد.گاهی اگر کلاغی غار غاری کند احتمال می دهم روی آنتنی نشسته همان نزدیکی ها.

این پنجره پرده نمی خواهد چون همین اندک نور را از من می گیرد. نمای این خانه ی خفه و تاریک  با شش واحد بالایی از سنگی ساده است. ولی من نمای آجری میزنم حتما.ترجیحا یک واحد مستقل. اگر یک در به کوچه بخورد و یک در به حیاط که عالیست. حیاط هر چقدر هم کوچک باشد نصف بیشترش را باغچه میزنم.با یک حوض گرد.پایه بلند و فواره دار.گاهی چند سیب سرخ یا حتی چند برگ سبز می اندازم تویش درست مثل حوض خانه ی مادر بزرگم. حتما یک درخت بلند و سایه انداز باید داشته باشم با نیمکتی کنارش.اگر حیاط بزرگتر بود یک آلاچیق ساده و نقلی با  دونیمکت و یک میز کوچک خیلی خوب می شود.چای و قهوه  آنجا می چسبد.یکی دو آشیانه ی پرنده هم لبه ی دیوارها یا آویخته از درخت می گذارم.برای زمستانشان خیلی لازم است. هیاهوی گنجشکها برای دانه باید شنیدنی باشد.

غیر از انواع گل و گیاه حتما یک گوشه ی آفتاب گیر را باید سبزیجات بکارم.

ریحان و جعفری.حتی فلفل و گوجه فرنگی هم.همان جا کنار باغچه حتما جعبه ای می گذارم و بقایای غذا می ریزم تویش. به درد گربه های گرسنه می خورد که گاهی می آیند توی حیاط.

گلدان های کوچک و بزرگ از انواع مختلف می چینم اطراف باغچه و دو طرف پله های  بهار خواب تا داخل خانه و اتاق ها چون همه جا  آفتابگیر است . چند گلدان هم توی پاسیو چون باید جا باشد برای  قفس پرنده ام. مینا یا کاسکو. و گوشه ای هم جای حیوان خانگی دیگر با ظرف آب و غذایش. شاید حتی آن قدر جا باشد که بتوان یک تنگ ماهی هم روی سکوی آشپزخانه گذاشت. همانجا مدام حواس آدم به عوض کردن آبش هست و ریختن پودر غذا.دور که باشد از یاد میرود.

گمان می کنم بیشتر دیوارها را باید کتابخانه بزنم و با یک ردیفش هم بخشی را به عنوان محل کارم از نشیمن جدا کنم. حتما میزم را رو به پنجره ی حیاط میگذارم تا موقع فکر کردن  به بیرون  نگاه کنم. به آسمان یا برگها یا حتی سایه ی گذشتن عابری . سه پایه ی نقاشی ام را طرف روبرو می گذارم و نیمرخ به پنجره. درست کنار میز رنگها و قلم موها و ابزار دیگر که تکیه به دیوار است.به شرطی که مدام نقاشی کنم و مثل حالا پشتم باد نخورده باشد. فکر زیاد دارم رنگ و قلم مو هم زیاد. نمیدانم کم کسری کجاست یا میدانم و به رو نمی آورم.

تختم هم توی  اتاق خواب  باید نزدیک پنجره باشد. دوست دارم گاهی که زورم می آید بلند شوم آفتاب چشمم را بزند و ملافه را بکشم روی سرم.

حمام هم که حتما آفتابگیر است .پنجره اش به دیوار پاسیو باز می شود. خوبیش همین است چون  از هیچ جا دید ندارد.اگر یک طرف وان ساخته شده باشد حتما میشود دیواره ای شفاف کشید و آن طرفش کمد  حوله ها را  ساخت تا رویش گلدان و حتی شمعدان چید و عودهای خوشبو دود کرد. ولی حتما باید حسابی گرم باشد.برای شبهای زمستان.

برای کف خانه سنگ سفید دوست ندارم. نمیدانم چرا. شاید این همه پنجره کمترین

خاک و لکه را نشان دهد و نظافت زیادی حتما آدم را وسواسی می کند.بله گمانم  خانه حتما نظافتچی دائمی می خواهد. هفته ای یک بار مثلا.

آشپزخانه اگر اوپن بود می شود با یک بنایی جمع و جور پیشخوانش را برداشت. به جایش میز و صندلی می چینم تا نور پنجره  به ظرفها و لیوانها بتابد.همانجا هم میشود لپ تاپ را علم کرد  و تا نصفه شب با لیوان چای نشست و به کارها رسید و ضمنا ماشین لباسشویی را زیر نظر داشت. شاید هم به یاد زمان دانشجویی تا صبح بیدار ماند برای صبحانه نان تازه گرفت. با اینکه هم وقت ظرف شستن بیرون را می توانم نگاه کنم و هم وقتی پخت و پز می کنم نیمی از باغچه و حوض دیده می شود ولی  یادم نرود جلوی پنجره ها از بیرون گلدان های کوچک هم  بچینم. و مثل مادرم مدام ازشان ساقه بچینم و بگذارم توی لیوان یا شیشه ای. پدرم از این حوصله ها هیچ وقت نداشت و هنوز هم مادرم به خاطر گلدان ها از او دلگیر می شود.

ولی همه اش این نیست.ایزوگام پشت بام که جدید باشد با هر بارندگی نباید چشم به سقف بود که مبادا چکه کند. خاطره ی آن خانه یادم نمیرود که تا باران میزد صدای دویدن ما بچه ها بود و بعد کاسه ها و لگن ها را می گذاشتیم هرجا که قطره ای چکیده بود. تا صبح نوبتی کاسه ها را خالی می کردیم.

کانال کشی کولر هم  باید همه جا را به خوبی خنک کند. با وجود شوفاژ اما برای زمستان  حتما یک گوشه یک شومینه ی جمع و جور باید ساخت . می شود قوری چای کنارش گذاشت و به صدای آتش گوش کرد.یک مبل راحتی قدیمی هم کنارش می گذارم با یک پتو برای گاهی تنبلی کردن.به یاد بزرگترها که می گفتند گاهی باید بیکار نشست. بدن خودش خوب می داند کی وقت کار است و کی نه.

همه ی اتاق ها گنجه  دارند و پنجره هایشان توری خواهند داشت . هر دوتا در خانه از طرف کوچه و حیاط غیر از قفل عادی قفل کمکی چهار زبانه هم می خواهند.

مبلمان نشیمن را ترجیحا تکیه به دو دیوار می چینم به شکل ال.روکش پارچه ای یک رنگ با بالشتک های کوچک ولی زیاد. دیوار روبرویش طوری دکور بندی چوبی زده می شود که تلویزیون و وسایل همراهش را با چند مجسمه و تزیینات دیگر همه را توی خودش جا دهد.این جوری جای بیشتری باقی می ماند. با این که دیگر کسی مهمانی پر جمعیت توی خانه نمی گیرد و گوش تا گوش روی زمین سفره ی پارچه ای نمی اندازد تا پر از بشقابهای گل سرخی و قاشق های برنجی بشود. پارچ های شربت را یک در میان بگذارند کنار کاسه های آش و دیس های پلو را دست به دست بدهند به چند نفر که وسط سفره می گشتند و به همه غذا می دادند. بچه ها اغلب بهانه می گرفتند و مادر ها یک دست به چادر نماز و یک دست به بچه باید برای شوهر غذا می کشیدند و گوشت و آب خورش رویش می ریختند. وقتی آن سفره ها نباشد و کسی نمکدان ندهد بالای سفره و کسی سبد سبزی خوردن ندهد به بغل دستی اش و کاسه ی ماستی برنگردد روی لباس کسی پس دستپاچگی ها وتعارفات و  بگو بخندهایش هم نیست. البته که این مقدار جا برای چند پیتزای توی مقوا و نهایتا یک دیس ماکارونی و چند برگ کالباس کاملا کافیست.قصد دارم به بیشتر دیوارها تابلو بزنم با قابهای هماهنگ.

حالا که نمای آجری قرار است  برای خانه زده شود که خیلی دلم میخواست آجر چین مربعی و مثلثی می شد ولی دیگر کسی بلد نیست به این روش توی دیوارها حفره های ایجاد کند. کبوتری هم توی شهر نمانده که در آنها آشیانه کند.باد هم که به ندرت می وزد تا از توی آن کوران کند و بپیچد توی راه پله  و انباری گوشه حیاطی وجود ندارد که با این باد خنک شود.با این آجرهای قهوه ای رنگ احتمالا در را چوبی می گیرم. به محض ورود جاکفشی و رخت آویز است لابد آنها هم چوبی. با یک آینه متوسط. چون کنار گنجه ی همه ی اتاق ها آینه قدی زده شده.

ولی برعکس قدیمبرای حیاط حتما در فلزی گذاشته می شود که زود آب نکشد و طبله نکند.لابد چوب ها هم به خوبی و محکمی آن وقتها نیست. و البته به زیبایی آنها. نه دیگر قفل های آهنی با برجسته کاری های شیر و طاووس ساخته می شود. نه دیگر نرده ها به شکل های حلزونی و دورپیچ زده می شود. نه قفل و کلونی شبیه اسب ساخته می شود که رویش نگین های ریز فیروزه باشه درست مثل کلیدش که تک نگین درشت وسطش بود.

با اینکه حیفم می آید نور کم شود ولی بایدپرده هم زد. برای همه ی پنجره ها.این ها را برای خودم می نویسم تا یادم نرود خانه باید چگونه باشد. امروز نوشتم پرده ها را یک رنگ باید دوخت صاف و کم چین . شکری رنگ حتما. گمانم به هرحال خرجش زیاد شود با آن همه پنجره ی بزرگ. ولی اینجا فقط دو تکه پارچه زده ام دو طرف. چون این خانه ی خفه و تاریک تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری سیمانی.

همچنین ببینید

فاطیما فاطری(۱)

دابل اسپرسو

          فاطیما فاطری آن طرف شیشه های کافی شاب”آنجلا”همه چیزکهربایی می زد.مثل روزهای ابری.جمعه بود ...

یک دیدگاه

  1. سپاس بابت داستان دلنشین و دوست داشتنی . خودم را در آن خانه های قدیمی دیدم . بابت این حس زیبا که از قلم زیبایت القا می شود، ممنونم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>