پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

خواب جهان

بازدید: 1,184

ژیلا تقی زاده(۱)          ژیلا تقی زاده

 

زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر را که دید بلند شد رفت طرفش:«آقای دکتر پسرم کِی به هوش میاد؟» دکتر همان طور که مشغول پرونده ای بود گفت:« اصلا نمی تونم چیزی بگم، تمام علائم حیاتی رو داره،حتی نمیشه گفت تو کُما س، مثل آدمیه که خوابه ولی بیدار نمیشه» راه افتاد. زن آستین او را گرفت:«پس آخه چیکار باید کرد دکتر؟» و او نگاهش کرد که:« ما به تحقیق بیشتری نیاز داریم، شمام این قدر بی تابی نکنین خانم، خوابه دیگه، این جام که مواظبش هستن، برین خونه یه کم استراحت کنین» دختری با رفتن دکتر جلو آمد:« سلام خانم، من گیسو هستم، همکار پسرتون» زن دست روی زانوها نشست:« شما با جهان تو تاتر بودین؟چطو.ر بود؟ اونجا حالش بد نمی شد؟ این آخری ها جهان خیلی عوض شده بود، هیچی نمی خورد، یه بند تو خودش بود» گیسو سر تکان داد. خواست خیال او را راحت کند.گفت:«چرا  مام فهمیده بودیم ، سر تمرین گاهی چیزایی می گفت که کارگردان یکی دو دفه عصبانی شد، ولی» ولی حرفش را تمام نکرد. مادر جهان اصلا گوش نمی کرد. ضعف داشت. از خستگی وگریه  زیاد. از اول هم راضی نبود جهان برود برای بازیگری تاتر.

 

وقتی جهان بچه بود تک و تنها توی حیاط برای خودش بازی می کرد. شمشیر چوبی اش را بر می داشت و با درختی می جنگید که مثلاً دیوی است و باید طلسمش شکسته شود.

یک بار پرید توی حوض.  با شمشیر به آب می کوبید. دست و پا می زد و می رفت کف حوض. باز می آمد روی آب. آن روز وقتی لب و دهانش از سردی آب کبود شده بود مادرش صدا زد که:« جهان، مادر بازی بسه، بیا یه کم بشین تو آفتاب» و جهان که می خواست دوباره برود زیر آب گفت:« باشه، بذار ا‍ژدهای دریایی رو بکشم که ماهیگیرا از دستش راحت بشن بعد» باز رفته بود زیر آب.

 

مدتی بعد جهان داشت به پنجره ی اتاق نگاه می کرد. همان از توی حیاط. سرش را پایین انداخت و زانو زد . شمشیر چوبی را دو دستی جلو برد که:« حاکم بزرگ، اگر شما دستور بدهید میروم و یک تنه دشمن را تار و مار می کنم» دوباره که به پنجره نگاه کرد، حاکم را دید که با دست به جایی اشاره می کند. نگاه کرد دید یک اسب سفید ایستاده منتظر. دوید و دوید و پرید روی زین اسب.بعد  از حیاط رفت بیرون. مادر جهان از صدای به هم خوردن در فهمید او دویده توی کوچه. ولی جهان داشت دشت به دشت و کوه به کوه می تاخت.از بازی که خسته  شد با دوچرخه ی دوستش برگشت خانه. مادر دید سر و صورتش  خاکی ست. حتی خرده علف هایی چسبیده  بود به لباسش.

 

چند هفته نشده جهان با چوب و میخ و چکش رفت گوشه ی حیاط. از صبح سرگرم ساختن تیر و کمان بود. صداهای مردم را می شنید که دسته دسته می آیند. خوب که گوش کرد مطمئن شد دارند دعای دسته جمعی می خوانند. اسم خودش را هم فکر کرد شنیده. از دهان مردم. ظهر نشده رفت ایستاد بالای دیوار. آسمان را نگاه کرد. باد می آمد. لبخند زد چون فهمید جهت باد مناسب است. مردم را دید که دیگر آرام گرفته اند. حتی سربازان را دید مشعل به دست دوطرفِ بارگاه.  به کسی که روی تخت جواهرنشان نشسته بود تعظیم کرد. بعد همه ی حواسش را داد به تیرو کمانش. مادرش داشت برگ های زرد گلدان ها را می چید. ملافه های شسته ی روی طناب با باد  شکم داده بودند. جهان از روی دیوار جست زد پایین و دوید لای ملافه های مرطوب. از طرف دیگرشان بیرون آمد و کمر مادرش را بغل کرد که:« زدم، تیرو زدم درست پای درخت گردو،مرز ایران و توران. دیگه اون ور نرو خب؟ این ور ایرانه، پشت گردو تورانه»

مادرش خندید و دستش را گرفت کشاند طرف راهرو. در حمام را باز کرد و او را هُل داد تو. گفت:« خیله خب پهلوان نامدار ، حسابی سر و جونتو بشور عصر خاله ات اینا دارن میان».

 

حالا جهان هیجده ساله بود. چند ماهی می شد که با یک کارگردان تاتر آشنا شده بود. آن روز وقتی از سالن تاتر آمد بیرون یک راست رفت طرف رختکن بازیگران. خیلی ها توی راهرو ایستاده بودند و با بازیگران خوش و بش می کردند. چند خبر نگار عکس می گرفتند. جهان تکیه به دیوار خیره شده بود به کارگردان تا او پرسید:« شما که اونجا وایستادی. با کسی کار دارین؟» که  همه برگشتند طرف او.« بله ، با شما،می خواستم بگم میشه یه بازی، بازی که نه، واقعی، نه مث این تاترا که شما کار می کنین، اومدم بهتون بگم من میخوام یه قهرمان واقعی رو بازی کنم که میره برای نبرد.» همه زدند زیر خنده جز کارگردان و گیسو که تازه از رختکن خانم ها آمده بود بیرون. خنده ی آن ها به گوش جهان مثل خنده ی مردم بود بعد از کشتن اژدها یا وقتی شیشه ی عمر دیو می شکست. خودش هم خندید. کارگردان پرسید:« تو اسمت چیه پسر؟»

چند روز نشده جهان به مادرش گفت:« یه کار گیر آووردم ، توی تاتر» مادرش خیره خیره نگاهش کرد:« پس درس چی؟!» اصلا راضی نبود که به این بچه سالی بیفتد دنبال کار. ولی از آن روز به بعد کمتر جهان را می دید که این را بگوید. او یا می رفت سراغ کتاب ها که بعد از پدرش افتاده بود دستش یا  آخر شب خسته از تمرین می آمد و شام خورده نخورده توی ایوان می خوابید.قبل از اینکه چشمش گرم شود خیره می شد به ستاره ها. از بچگی برای خیلی ها  یک ستاره نشان کرده بود ولی .برای مادرش و معلم کلاس چهارمش بیشتر از چندتا ستاره . تا یک شب، روشن ترین و بزرگترین ستاره را برای گیسو نشان کرد و خیره به آن خوابش برد.

 

گیسو بعد از تمرین به کارگردان گفت که برای نقش اش دارد یک نقاب می سازد. گفت که این طوری  بیشتر حس اش می کند. گفت حتی وسایلش را تهیه کرده. و جهان از دور او را تماشا می کرد. بیشتر پیشانی بلند و مهتابی اش را.

 

نیمه شبی جهان از جایش پا شد و رفت سراغ  وسایل خیاطی مادرش. یک تک پارچه ی ابریشمی سفید برداشت و نشست وسط اتاقش. یک بار دیگر نقشش را مرور کرد. قرار بود قهرمان باشد. نفس عمیقی کشید و خیره به ستاره ی گیسو، چیزی را چسباند به پهلوی راستش و پارچه را چند دور پیچید رویش و محکم اش کرد. بعد از آن شب یکی دو بار خواست به کارگردان بگوید چه چیزی به پهلویش  بسته ولی او خسته و کلافه جواب می داد:« باشه بعد، چرا نمیری به تمرینات برسی؟».

جهان به تمرین هایش می رسید ولی حیاط دیگر برایش کوچک بود. دلش می خواست سرزمینی زیر پایش باشد که در آن جا  به تاخت برود نبرد. تا بالاخره گیسو گفت:« این صحنه که از حیاط شمام کوچیکتره جهان! نمیشه که توی دشت یا کوه بازی کنیم! این تاتره!» و جهان خیره شده بود به دست های گیسو که می بافت. طناب های ظریف را گیس می کرد و نوکشان را محکم می بست. می گذاشت شان توی جعبه ای. جهان هر روز آن ها را می شمرد. مثل خود گیسو. تا ببیند کی می شوند چهل تا. آن وقت می توانست همه را به نقابش وصل کند.

 

نقاب که ساخته شد جهان دید او  شده درست مثل خودِ چهل گیسو . کارگردان هم راضی بود. یک طرف نقاب لبخند می زد و باید چهل گیسو هر وقت که لازم بود با حرکتی آن روی گریانش را می گرفت جلوی صورتش. جهان به چهل گیسو نگاه می کرد که هر گیس اش می رسید تا زمین. آن شب تا صبح نخوابید. خیره به ستاره ی گیسو، پیشانی بلند و مهتابی اش را می دید که با آن چهل تا گیسِ رسیده تا زمین، راه رفته بود و بازی کرده بود تا به آن عادت کند.

 

جهان دیگر از کنار او و آن نقاب تکان نخورد. هر روزکه می رفت تمرین، اول به نقاب سر می زد. دور و برش را می پایید و دست می کشید به هر چهل تا گیس. بعد می نشست روبرویش تا گیسو با لبخند از راه می رسید. دل جهان آرام می گرفت که نقاب تنها نیست و پا می شد به تمرین. شب ها روی خندان چهل گیسو را توی آسمان می دید و لبخند می زد. یکی دوبار روی گریانش را دید. از جا جست و نشست. فکر کرد نکند نقاب سر جایش نباشد و یا شاید بیشتر باید مواظبش باشند. تقریبا هر شب با گیسو می رفت و می رساندش خانه اش.

 

با آن همه تمرین ولی هنوز این بازی برای جهان واقعی نشده بود و هرشب به آن فکر می کرد. آن شب دست کشید به پهلوی راستش. که هنوز حتی مادرش نمی دانست چیزی را با پارچه آن جا بسته. یک آن وسوسه شد بازش کند ببیند چه احوالی می شود. حرکت ابرهای تیره را در آسمان دید. شکل عوض می کردند و می رفتند. نمی دانست در چه فکری هستند و می روند کدام طرف. هفت تا بودند. بزرگ و سیاه و حجیم. جهان آن ها را عفریت می دید.که لابد هر هفت تایشان می روند پشت کوه. از راه باریک پشتِ کوه. حتما هر هفت تا دود شده اند رفته اند آسمان.یک آن چهل گیسو را دید. یا به یادش افتاد. باز دست کشید به پهلوی خودش. نه . این دیگر بازی نبود. واقعی بود. باید می رفت. هفت عفریت از راه باریک پشت کوه داشتند می رفتند. و چهل گیسو ، طلسمش باید شکسته می شد. تا صبح غلت زد و نخوابید. صدای کشتزار و پرندگان را می شنید و صدای مردم را. همه بی خبر بودند که او بزرگ ترین و روشن ترین ستاره را برای چهل گیسو نشان کرده.

و حالا کو چهل گیسو؟ کجا هستند آن هفت عفریت؟

 

روز بعد گیسو نیامد سر تمرین. جهان گوشه گیر بود. کارگردان آن روز عصبانی نشد. گذاشت او به حال خودش باشد. حدس زده بود به خاطر نیامدن گیسو ست. هنوز هم نمی دانست جهان خنجر کوچکی را بسته به پهلویش. به پهلوی راستش با پارچه ی ابریشمی سفید که فقط یک بار می شود بازش کرد وآن خنجر را برداشت. جهان خیره شده بود به نقاب چهل گیسو. گیسو نیامده بود. چرایش را نمی دانست. باز صدای مردم می آمد. آن قدر به آن گوش کرد و به هفت عفریت فکرکردکه نفهمید  ناگهان نقاب چهل گیسو چه شد. ولی دیگر آن جا نبود. مثل خود گیسو که نیامده بود یا نتوانسته بود بیاید.یک هو جهان نیم خیز شد خیره به اطراف. نه گیس های بلند نقاب را می دید و نه پیشانی مهتابی گیسو را. نفس هایش تند شد. عرق سرد کرد. همه رفته بودند. چراغ ها را یکی یکی داشتند خاموش می کردند. کارگری آمد که در اتاق تمرین را قفل کند. جهان دوباره به جای خالی نقاب نگاه کرد و پا شد رفت. رفت و رفت . سرزمینی را زیر پا گذاشت. بی اسب و بی شمشیر و بی تیر وکمان. فقط باید فراموششان کرد. در خواب. خواب تنها راه چاره ست. فراموش که بشوند دود می شوند می روند هوا.

 

نقاب چهل گیسو آن جا بود. تکیه داده به تخته سنگی در سایه ی کوه و هر گیس اش میخ شده به زمین. و جهان همان جا بود.گیسو و چهل گیسو را یکی دید.حتی هر دو گرفتار یک طلسم. هفت عفریت، هفت ابر حجیم و سیاه و بزرگ، مانده بودند بالای کوه به نگهبانی. جهان با خودش یک آینه آورده بود و مُشتی نمک.پیر زنی یادش داده بود. وقتی بچه بود آن پیرزن گفت که چاره ی کار عفریت اول این هاست و بعد فراموشی.

مادرِ جهان نگران و تنها بود. از همکاران او تلفن و رد و راهی نداشت. چند وقتی بود که می دید جهان هی دست می کشد به پهلویش. چرایش را نمی دانست. پرسید ولی او نگفت. همان طور منتظرو تکیه به کاناپه خوابش برد و خوابِ آن سیب را دید. همان سیب سرخ را. وقتی زن جوانی بود پیرمردی درِ خانه اشان را زد و آن سیب را داد دستش. نصفش را خودش خورد و نصف دیگر را شوهرش. نه ماه بعد جهان به دنیا آمد. با لبخند از خواب پرید و دوباره به ساعت نگاه کرد. هیچ شبی تمرین جهان  این قدر طول نکشیده بود.نمی دانست حالا کجاست.

پشتِ کوه جهان داشت چهل گیس را از میخ ها باز می کرد. بعد نقاب را برداشت و پا گذاشت به فرار. هی پشت سرش را می پایید و می دویید. ابرها، آن هفت عفریت از جایشان تکان خوردند. جهان داشت می دوید. با نقاب توی دست هایش. گاهی به آسمان نگاه می کرد. یاد پیرزن افتاد. تند تر دوید. به آن سیب سرخ نصفه فکر کرد. به یک سرزمین. به صدای شاد مردم. به نمک. به آینه. به خواب. به فراموشی. به روشن ترین ستاره. به گیسو. به نقاب چهل گیسوی توی دستش.

هفت ابر، مثل هفت عفریت از راه باریک پشت کوه سرازیر شده بودند دنبالش.باز هم دست کشید به پهلویش. هنوز وقتش نبود که پارچه ی ابریشمی را باز کند. باید عفریت ها نزدیک ترمی شدند. جهان از تپه ها گذشت و پناه گرفت و باز دوید. یک مشت نمک از جیبش در آورد و ریخت پشت سرش روی زمین. به آنی شوره زار شد. تند تر دوید. باید می خوابید و فراموش می کرد. ولی حالا نه. آن ها پشت سرش بودند. هنوز طلسم را نشکسته بود. گیسوحالا هر کجا  بود نمی دانست که روشن ترین ستاره مال اوست.

هفت ابر، به سختی از شوره زار گذشتند. این بار جهان آینه را در آورد و انداخت پشت سرش روی زمین. همان جا دریا شد. با پاهای خیس از روی موج ها دوید. هفت عفریت دریا را دور زدند. جهان با نقاب چهل گیسو داشت می دوید و می دوید. دیگر دم صبح بود . روشن ترین ستاره، ستاره ی گیسو داشت از آسمان می رفت. هفت عفریت،حجیم و بزرگ و سیاه رسیدند و ایستادند روبروی جهان. حالا وقتش بود. پارچه ی ابریشمی سفید را باز کرد. خنجرِ چسبیده به پهلویش را برداشت. انداخت جلوی پای آن ها. نقاب چهل گیسو را محکم تر چسباند به خودش و چشم هایش سوختند. بعد گرم و سنگین شدند. دیگر آن سیب سرخ نصفه را ندید. صدای مردم را نشنید. پاهایش خم شدند و روی زانو نشست. هفت عفریت دود شدند رفتند هوا. سرش سنگین و سنگین تر شد. برای خواب. برای فراموشی.

 

چهل روز گذشت و دکتر ها نتوانستند جهان را بیدار کنند. فرو رفتگیِ پهلوی راستش را بارها معاینه کردند. نمونه برداشتند.عکس انداختند.اشعه تاباندند. نه بخیه بود نه سوختگی نه زخم. فقط سرخ بود و فرو رفته به شکل یک خنجر کوچک. هیچکس حتی مادرش نمی دانست این چیست و چطور افتاده به پهلوی او. خودِ جهان هم که خواب بود تا فراموش کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

فریبا چلبی یانی (۲)

دعوت

          فریبا چلبی یانی   جاده چالوس هستیم من و ملیحه؛ جشن عروسی دخترخالۀ ملیحه ...

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>