شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

خوانشي اساطيري از شعر “تهران در بغلم” سروده ی رُزا جمالی

        داوود افتخار

تهران در بغلم

تهران در بغلم
رو به احتضار
به ماده گاوی پیر می ماند که زوزه می کشد آرام وُ رام
تن اش را به موهایم می مالد
فردا لاشه ای ست که سپورِ خیابان جمع اش می کند
به لگدهایِ ماده سگی پناه می برم
و جسدم را به خدا می سپارم.
                                   از مجموعه ی ” برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام “رزا جمالی

——————————————————————————————————

گاو پيري كه زوزه مي كشد گاو گرينيكاي پيكاسو را تداعي مي كند كه از قضا پشت زني كه كودك مرده اش را در بغل دارد و مويه مي كند تصوير شده است. شگفت آنكه آنجا هم شايد بشود گفت كه گاو دارد تنش را به موهاي زن مي مالد. و شگفت تر آنكه پيكاسو هم گرينيكا را در واكنش به ويراني شهري كشيد. جز اين، تشبيه شهر تهران به ماده گاو، اسطوره ي يوناني Europa را به ذهن مي آورد كه Zeus در شمايل گاو نري او را ربود و Hera همسر غيور Zeus او را به شكل ماده گاو سفيدي در آورد و نام قاره ي اروپا Europe از نام اين شاهزاده خانم فينيقي اقتباس شده است.

با اين وجود تمام سعي من در آنچه در پي مي آيد بر اثبات امكان همنهشت ناخودآگاه دو تصوير اساطيري ديگر در خلق تصوير مركزي شعر يعني مرگ گاو در بغل زن خواهد بود. آنگاه شايد توضيحي نيز براي وجود شباهت هاي بظاهر تصادفي كه به آنها اشاره شد يافت شود.
تصويري كه بلافاصله پس از خوانش نخست شعر به ذهن من آمد پيكره ي “ميترا در حال ذبح گاو مقدس”Tauroctony  بود. يكي از اين نوع تنديس كه در موزه ي بريتانيا نگهداري مي شود ميترا را در حالي نشان مي دهد كه زانو بر كمر گاو گذاشته است و با خنجري پهلوي او را مي درد. مار و سگي نيز از خون گاو مي خورند و عقربي به بيضه هايش حمله مي كند. تصوير دومي كه بيدرنگ و ناخودآگاه در ذهنم تداعي شد “نعش مسيح بر دامان مريم” Pieta بود كه علاوه بر پرداختن نقاشان دوره ي نوزائي به آن موضوع تنديس مشهور ميكل آنز در باسيليكاي سنت پيتر در واتيكان است.

اين دو شمايل در وهله ي نخست بي هيچ ارتباط محتوايي بنظر مي رسند. اما شايد كاوشي تطبيقي در پيشينه ي تاريخي آيين مهرپرستي Mithraism و مسيحيت منجر به بازيابي مشتركاتي گردد و اين حدس را تاييد نمايد كه تصوير مركزي شعر ملهم از تلفيق اين دو تصوير باستاني نقش بسته بر ناخودآگاه جمعي  collective unconscious نوع بشر در ذهن خلاق شاعر بوده است.
ماهيت نقد اساطيري ايجاب مي كند كه در روش شناسي آن ملاحظات زيباشناختي دغدغه ي نخست منتقد نباشند و در عوض اين مفاهيم كهن الگويي الهام بخش هنرمندند كه در چارچوب خودبسنده ي اسطوره معناي كيهاني مي يابند و آنچه واجد اهميت راهبردي در اينگونه از رويكرد انتقاديست بروز و تعامل نمادين عناصر اسطوره اي در بيان ناخودآگاه جمعي انسان از طريق واسطه ي هنر است.
ميترا Mithra خدايي هندوايراني بود كه در هندوئيسم بنام Mitra-Varuna  پرستش مي شد. Mithra در آئين زرتشت و Mitra در فرهنگ هندوئي از پيش الگوي هندوايراني mitra  به معني “عهد و پيمان” مشتق شدند. اشاراتي به ميترا در نخستين اسناد بجا مانده از هند وايران يافت مي شود. در ريگ ودا نيز سرودي به او اختصاص يافته است. در Mysteres de Mithra مي خوانيم كه او جوهر نور آسماني بود. باروري و بركت و فراواني مي بخشيد و گله ها را فزوني مي داد. ميترا در سرتاسر آسيا از رود Indus تا كرانه هاي درياي سياه مورد پرستش بود. حتي در اساطير چين ذكر او يافت مي شود، آنجا كه او را “دوست” مينامند و مجسمه هايي در هيئت ژنرالي نظامي از او بجا مانده است. ميترا در ايران باستان خداي روشنايي و خرد بود و تا پيش از ابطال “چند خدايي” توسط زرتشت خداي حامي جوامع قبيله اي محسوب مي گرديد. او خداي روشنايي بود كه پيشتر در هند به عنوان خورشيد-خدا پرستش مي شد. باور به سيطره ي كيهاني ميترا توسط زرتشت خدشه دار شد.  زرتشت بهساز بزرگي بود كه “چند خداپرستي” داير را به الگوي تك خدايي كه در آن اهورامزدا يگانه و والاترين پروردگار بود دگرگون كرد و به ناچار ميترا را به زمينه موكول نمود. در آيين زرتشت همه ي صفات ميترا از او سلب و به اهورامزدا نسبت داده شدند. زرتشت همچنين قرباني گاو را قدغن كرد و اين اقدام ضربه ي سنگيني به آيين ميتراپرستي وارد آورد. اما زرتشت هرگز نتوانست احساس توده را نسبت به ميترا يكسره سركوب كند. پس از كشته شدن زرتشت، در نوشته هاي متعاقب در اوستا و براي نمونه در سرود دهم ميترا با همه ي شوكت پيشين به مقام قبلي خود بازگردانده مي شود. در ودا نيز ميترا دگر بار در كسوت ملازم خداوند آسمان Varuna پديدار مي شود. در اوستا ميترا يا مهر حامي قوم آريايي ست و يك سرود ستايش yasht  به او اختصاص يافته است. هم در ودا و هم در اوستا ميترا با پروردگار، Varuna يا اهورامزدا، متصل دانسته شده و واجد صفات آنان است. در اوستا ميترا بسان سالار نيكوكار و هم پيمان اهورامزدا Yazata ، روح نيك، و فرمانرواي جهان تصوير مي شود.
پس از فتح آشور در قرن هفتم و بابل در قرن ششم پيش از ميلاد مسيح بدست كورش كبير، ميترا بدل به خداي خورشيد گرديد. يونانيان ساكن آسياي صغير با مربوط كردن ميترا به Helious  خورشيد-خداي يونان باستان به گسترش آيين مهرپرستي كمك كردند. بروايت Plutarch ميترائيسم در حدود سال 68 پيش از ميلاد مسيح توسط دزدان دريايي اهل Cilicia كه پمپي كبير به اسارت گرفته بود به روم آورده شد و بسرعت گسترش يافت و رقيب مسيحيت گرديد. پرستش ميترا، خداي شكست ناپذير خورشيد، در سرتاسر امپراطوري روم رايج بود. ميترا در ميان سپاهيان روم از قرن اول پيش از ميلاد تا قرن چهارم پس از ميلاد پرستيده مي شد. بقاياي پرستشگاه هاي ميترا در فلسطين، شمال آفريقا، اروپاي مركزي، و شمال برتانيا (لندن، ولز، و يورك) يافت مي شوند. واپسين آيين غيرمسيحي اروپا ميترا پرستي بود و سرودهاي ستايش ميترا كه در متون مقدس هند وئي و زرتشتي موجودند متعلقند به پيش از آن كه اين باورها با عقايد جادويي يوناني-رومي ادغام شده باشند.
آئين ميتراپرستي چه از حيث دكترين و چه مراسم، بواسطه ي آرمانهاي انساني اش، توصيه به محبت برادروار، برگزاري آئين هاي غسل تعميد و عشا رباني، تعيين يكشنبه و 25 دسامبر بعنوان روزهاي مقدس، و باورش به جاودانگي، روز داوري و رستاخيز مشتركاتي با مسيحيت داشت. روحانيون مسيحي اين شباهت ها را به دسيسه ي شيطان نسبت مي دادند. اما از طرفي اين همخواني ها اسباب تغييرمذهب پيروان ميترائيسم را به مسيحيت فراهم مي كرد. واتيكان بر زميني بنا شد كه پيش از آن موقوف پرستش ميترا بود. سلسله مراتب سران روحاني مسيحيت ارتدكس كمابيش با نسخه ي ميترائي اش يكسان بود. در واقع همه ي عناصر آئين هاي مسيحيت ارتدكس از تاج گرفته تا نان مقدس تا آب تعميد، محراب و سرود نيايش از ميترا و مذاهب رمزي غيرمسيحي پيش از مسيحيت اقتباس شدند و شايد عيسي را بتوان تجديد تجسم ميترا تلقي كرد.
25 دسامبر تاريخي ست كه ولادت عيسي Nativity جشن گرفته مي شود. اما اگر روايت انجيل را صحيح بدانيم تولد او مي بايد حول و حوش نيمه تابستان بوده باشد، آن هنگام كه “چوپانان از رمه شان در دشت ها مراقبت ميكردند و بره ها بدنيا مي آمدند”. بنظر مي رسد اين تاريخ از آئين كهن تر مهرپرستي ماخوذ شده باشد. تاريخ ذكر شده براي تولد ميترا نيز 25 دسامبر است. Sir James George Frazer در كتاب خود تحت عنوان “شاخه زرين” The Golden Bough معتقد است كه ولادت مسيح كه با تاريخ انقلاب زمستاني يكي ست مستقيما از رقيب مشرك اش اخذ گرديده است. اين تاريخ روز تولد خورشيد قلمداد مي گرديد و ميترا همواره با خورشيد برابر دانسته مي شد.
مطابق افسانه هاي ايراني ميترا فرزند خداي آفتاب بود و از مادر باكره ي بيگناه Immaculate آناهيتا زاده شد كه زماني بعنوان الهه ي باروري پرستيده مي شد. آناهيتا از نطفه ي زرتشت كه در آبهاي درياچه ي هامون در سيستان محفوظ بود باردار شده بود. آناهيتا را مادر خدا مي ناميدند. در سردابه هاي رومي بقاياي تمثالي از ميتراي نوزاد در دامن مادر باكره اش در حالي كه مجوسيان پارسي زانو زده به ستايش او مشغولند و هدايايشان را پيشكش مي كنند بر جا مانده است. و اساسا مطالعه ي ادبيات اديان كهن نشان مي دهد كه اسطوره ي بكرزائي virgin birth جزئي از بسياري از مذاهب غيرمسيحي در زمان پيدايي مسيح بوده است.
ميترا چوپان نيك، مظهر راستي، روشنايي، بازخريدگر، رهايي بخش و مسيحا Messiah ناميده مي شد و با شير و بره توامان مربوط مي گرديد. در آئين مهرپرستي ميترا نور روحاني بود كه با تاريكي روح ستيزه مي كرد و پيروانش او را “نور جهان” مي ناميدند، عبارتي كه بعدها توسط مسيحيان اقتباس شد. مسيح و ميترا هر دو جوان، بي موي صورت و گاه در لباس چوپاني تصوير مي شدند. در دكترين آئين مهرپرستي ميترا زاده شد تا بشريت را از آفت اهريمن رهايي بخشد. انتظار موعود در ايران باستان منشا گرفت و اين سرچشمه ي باور يهوديان و مسيحيان به مفهوم ناجي Savior بود. ايرانيان باستان به بهشت و دوزخ الهي باور داشتند. معتقد بودند كه در روز رستاخيز نور بر ظلمت چيره و مردگان زنده خواهند شد. هر دو آئين به بقاي روح، داوري بازپسين و رستاخيز مردگان ايمان داشتند. در Mysteres de Mithra ميخوانيم كه ميترا هبوط مي كند و همه مردگان را زنده مي كند. همه از گورها برميخيزند و گرد هم مي آيند و نيكان از بدان جدا مي شوند. پس آنگاه ميترا در قرباني عظيمي گاو مقدس آسماني را ذبح مي كند و پيه اش را با شراب مقدس آميخته، به نيكان جام زندگاني جاويد تعارف مي كند. صحنه ي ذبح گاو مقدس شمايل مركزي آئين ميتراپرستي در غرب بود و در هر پرستشگاهي يافت مي شد. در اين شمايل ريشه هاي ايراني و اقتباس ستاره شناسي رومي و اساطير يوناني مشهود بود. از كنيه هاي مسيح در عهد جديد New Testament و سنت مسيحي Lamb of God است كه به نقش او بمثابه گوسفند قرباني جهت دادن كفاره ي گناهان بشر اشاره دارد. مسيح و ميترا هر دو خود را قرباني كردند تا بشريت را نجات بخشند. هم مسيحيت و هم آئين مهرپرستي رستگاري غايي بشريت را در نتيجه ي قرباني شدن بي خويشتنانه اي مي پنداشتند كه متعاقب آن عروج به آسمان رخ مي داد. در مورد مسيح اين خود خدا بود كه قرباني شد اما ميترا گاو مقدسي را قرباني نمود. گاو بدل از ميترا بود.
ميترا تا مرگش در 64 سالگي مجرد ماند. سرانجام بر چليپايي مصلوب و در غاري مدفون شد. پس از سه روز زنده شد و با دوازده يارش كه وابسته به صور دايره البروج و معادل حواري مسيح بودند در شام آخري شركت جست. پس آنگاه به آسمان عروج كرد. جشن عمده در آئين ميتراپرستي عيد رستاخيز ميترا بود كه بعدها در مسيحيت به عيد پاك Easter بدل شد. روز مقدس در اين آئين يكشنبه بود و ميترائيسم شامل عشا رباني Eucharist نيز مي شد و گونه اي غسل تعميد Baptism، تدهينAnointmentَ، و تناول نان نشان شده با چليپا و شراب مقدس بمثابه خون قرباني جز اين آئين بود. بعلاوه كاهن ميترائي پدر Pater خوانده مي شد. معجزات ميترا عبارت بودند از شفاي بيماران، بينايي بخشيدن به كوران، معالجه ي افليج ها، و زنده كردن مردگان.
جز اين  مي توان قرابت مسيح را به پيش الگوي هندوئي اش كه ميترا تنها وسيط اين دو بود پي گرفت. Krishna در هندوئيسم هشتمين تجسم ويشنو بود. Kersey Graves محقق امريكائي 364 مورد انطباقات موجود ميان متون هندوئي و مسيحي سراغ مي گيرد. از جمله خاطرنشان مي شود كه كريشنا و عيسي هر دو پسر خدا Son of God ناميده مي شدند، هر دو در صورت انساني از آسمان به زمين فرستاده شدند Divine Incarnation، هر دو نقش ناجي بشر Savior  را داشتند، يك روح القدس Holy Ghost پدرشان محسوب مي شد و هر دو دوم شخص تثليث Trinity بودند. از معجزات هر دو شفاي جذاميان و احياي مردگان بود و هر دو در شام آخري  The Last Supper شركت جستند و خود را رستاخيز Resurrection  ناميدند.
هندي ها كريشنا را krsta ادا مي كنند كه در سانسكريت به معناي “جاذبه و كشش” است. خود كلمه Christ از ريشه يوناني Christos به معني “تدهين شده” مي آيد كه ماخوذ از Krishna ي هندي ست و مقصود از هر دو اشاره به جوهر الوهيت است.
از Krishna تا ميترا تا عيسي، از هند تا ايران تا روم، سير و تطوريست بسان سفر تاريخي شطرنج آنجا كه فيل هندو رداي اسقف كاتوليك Bishop بر تن مي كند ويا خويشاوندي افسانه ها آنجا كه آويختن از كمند گيسوي رودابه و بالا رفتن از برج قصر شاهنامه ي ايراني در عاميانه ي اروپايي راپانزل هم يافت مي شود. اين مقاله ي مجمل مجال پرداختني مفصل به مباحث نظري اسطوره شناسي و الهيات تطبيقي را ندارد اما از همين شواهد مختصر نيز مي توان كمابيش نتيجه گرفت كه گويي مسيح در دكترين مسيحيت و الهيات مسيحي حائز همان نقش اساطيريست كه گاو در آئين مهرپرستي داشت، همان قرباني كهن الگويي كه قرباني شدنش ضامن تداوم حيات و بازگرداندن باروري به زمين است. گاو قرباني بدل از ميترا و معادل مسيح است – پهلوي مسيح مصلوب نيز با نيزه اي شكافته مي شود. اين توازي مفهومي دو اسطوره است كه ما را مجاب مي كند در چارچوب نظريات يونگ نمود استعاريشان را در يك اثر هنري ناشي از اينهماني شان در ناخودآگاه جمعي بشر، كه شاعر نيز در آن سهيم است، بدانيم. شايد بتوان گفت كه در گرينيكاي پيكاسو نيز بنوعي همين همنهشت ناخودآگاه دو تصوير رخ داده است اما بدليل ابزار زباني كه در حيطه ي صرفا بصري نقاشي امكان ندارند، تصوير مركب شعر “تهران در بغلم” بمراتب متراكم تر از  گرينيكاي پيكاسوست و از اينرو تعميم اساطيري يكسان نگر در شعر خانم جمالي محتاج رمزگشايي است.
حال بايد ديد كهن الگوي گاو جز اين دلالت آئيني در اسطوره هاي ملل مختلف جهان باستان، اعم از آريايي و غير آريايي، واجد چه نقش نماديني بوده است. در فرصت اين سطور تنها مرور كوتاهي مقدور است.
در نقوش غار لاسكو Lascaux مربوط به دوران پارينه سنگي قديم Paleolithic كه متعلق به 13000 سال قبل از ميلادند نقش گاو بچشم مي خورد. انسان ما قبل تاريخ بر اين باور بود كه با نقش كردن گاو، اسب و ساير حيوانات كاميابي در شكار را تضمين مي كند. در معابد Catal Huyuk در مجاورت Jericho در خاورنزديك سرديس هايي از گاو ساخنه شده از گل رس بر ديوارها نصب شده اند كه قدمتشان به هزاره ي نهم پيش از ميلاد مسيح مي رسد. در اساطير گاو نماد باروري، تغذيه، فراواني، نيروي مونث، نيروي نهاني، امكان، آرامش، پايداري وآغاز و ابتدا مي باشد. در بسياري از فرهنگ هاي كهن گاو نماد “مام زمين” و سمبل باروري، تيمارداري و نيرو بوده است. گاو نمادي پيوسته به ماه است و از اينرو پيوسته با صفات زنانه است. در اساطير مصر كهكشان راه شيري دريايي از شير پنداشته مي شد و به عنوان گاو-الهه ي باروري Bat الوهيت يافت. در اساطير يونان نيز هر ستاره راه شيري گاوي و هاله ي آبي، شير گاو دانسته مي شد.
گاو مقدس Kamadhenu، جز لاينفك اساطير هندوئي كه همه آرزوها را برآورده مي كرد، از كره گيري اقيانوس Samudramanthan پديدار شده و مادر همه گاوهاي عالم بود. بر طبق روايت اساطير، برهما برهمن و گاو را همزمان آفريد. و وقتي گاو مقدس براي قرباني سوخته در مراسم قرباني آئيني كره ي ناب مي داد برهمن ها ودا مي خواندند. گاو مادر خدايان و معبود شايسته ي پرستش محسوب مي شد. در ادبيات ودايي گاو نماد بركت و باروري تلقي مي شد زيرا توامان مظهر زمين و آسمان بود. ديگر متون مقدس هندويي گاو را مادر همه تمدنها مي دانستند. در هندوئيسم گاو نماد توانگري، توانايي، فراواني، دهش بي خويشتن و زندگي زميني كامل بود. نزد هندوها و بودايي ها گاو مظهر شكيبايي و قداست، متين و نرمخو و مقدس ترين حيوان در هند بود. گاو به اين خاطر حرمت داشت كه اين مردم در زندگي چوپاني شان براي شخم زدن زمين به گاو محتاج بودند، لبنياتش را مصرف مي كردند و حتي سرگينش را به عنوان سوخت و كود بكار مي بردند. بنابراين شان گاو بمثابه تيماردار منجر به بازشناختن تصويري مادروار maternal figure از اين حيوان گرديد. در زبان سانسكريت معمول ترين كلمه براي گاو go مي باشد كه همريشه ي كلمه ي انگليسي cow و لغت لاتين bos است. در سانسكريت گاو شيرده a-ghnya ناميده مي شد كه معني ميداد: “چيزي كه نبايد ذبح شود.”  در هندوئيسم كشتن گاو معادل انقطاع چرخه ي طبيعي تولد و مرگ تلقي مي شد. در باور هندوها هر كس گاوي را مي كشت سالياني به شمار موهاي سرش به دوزخ درمي افتاد. نزد هندوها ادرار گاو ماده خالصي تلقي مي شد كه به عنوان دارو استعمال ميگرديد. اماكن نجس بواسطه ي سرگين گاو تطهير مي شدند. از ديد مريدان Krishna ، گاو كيهاني بمنزله ي اتحاد همه ي خدايان بود. هر عضو بدن گاو واجد اهميت مذهبي بود، شاخها نماد خدايان، صورت مظهر خورشيد و ماه، شانه ها نشان Agni خداي آتش، و پاها سمبل هيمالايا بودند.

در معتقدات هندي Dhol گاو سفيدي بود كه زمين را بين دو شاخش نگه داشته بود. گاو سفيد همچنين حامل الهه Parvati بود. Vishnu در تجسم زميني اش Govinda و Gopala يعني “يابنده ي گاو” و “حامي گاو” ناميده مي شد. در هند Nandi گاو حامل Shiva بود كه در ادوار كهن تر به صورت مردي با سر گاو تصوير مي شد. در اساطير هندوئي Nandini فرزند Surabhi گاو فراواني و بسياري بود. در ريگ ودا آمده است كه ناحيه ي Sarasvati شيرافشان بود، گاوها با الهه گان رودها برابر شده اند و Aditi مظهر متعالي نيروهاي طبيعت به شكل ماده گاوي توصيف مي شود. و نيز  Deva و  Purushaارواح-آفريده هاي اعظم supreme soul/being به شكل گاو نر توصيف مي شوند. خداي ودايي Indra نيز اغلب به گاو نر تشبيه مي شود. در Harivamsha، Krishna به صورت گاوچران توصيف مي شود. از القاب ديگر Krishna، Govinda به معناي “كسي است كه به گاوها خرسندي مي دهد.” الهه ي زمين Prithvi به شكل ماده گاوي است كه الهه گان مختلف او را مي دوشند. گاندي در جايي گفته بود كه “حقيقت مسلم هندوئيسم نيكداشت گاو است.”
زرتشت ديني است كه از منظر تاريخي و آئيني به هندوئيسم مربوط است. گاو در آئين زرتشت مقدس بود و آفرينشي يزداني داشت. عبارت geush urva  كه “روح گاو” معني مي دهد در آئين زرتشت به “روح زمين” تفسير مي شود. فصل نهم از ونديداد در اوستا به قدرت تطهيري ادرار گاو كه nirang ناميده مي شود اشاره دارد. در اوستا امده است: “Armaiti از آن تو بود، صورتگر گاو از آن تو بود.” Armaiti ، مظهر توازن و روح زمين، فرشته ي مقرب مونث است كه در صورت نگهبان زمين مجسم مي شود و از اين بابت با صورتگر گاو Geush Tashan وابسته است. پرستندگان اهريمن در آئين قربانيشان گاو نري را ذبح مي كردند. در چشم زرتشت اين كردار پليد بود زيرا كه گاو هديه ي اورمزد به آدمي بود و ائين مزدا اين حيوان مقدس را نيك مي داشت. آئين زرتشت مذهب گاوچرانها و دهقانان مستقر بود. از اينرو در يسنا از مومن پيمان گرفته مي شود كه از سرقت احشام و غارت روستاهايي كه پرستندگان مزدا ساكن آنند پرهيز كند. از آموزه هاي زرتشت پرهيز از اهريمن، پرستش اورمزد، پاكي تن و روان، و تيمار گاوان بود. زرتشت نيز همچون يحيي تعميددهنده John the Baptist بر اين باور بود كه ملكوت آسمان نزديك است، اورمزد در ستيزي غايي اهريمن را براي ابد درهم خواهد شكست، پادشاهي داد برپا خواهد شد و به هر نيكوكار به پاداش كردار نيكش گاو خستگي ناپذيري ارزاني خواهد شد.
در داستان فريدون، پهلوان اسطوره اي اوستايي شاهنامه، پس از كشته شدن آبتين پدر فريدون بدست ضحاك، مادرش فرانك كه نمي تواند فرزندش را شير دهد فرزندش را به جنگل مي برد، آنجا كه ماده گاوي به نام “پرمايه” او را مي پرورد. ضحاك در جستجوي فريدون او را نيافت اما دايه اش پرمايه را كشت زيرا پيش از تولد فريدون به خواب ديده بود كه جواني با گرزي گاوسر به سرش مي كوبد. فريدون به پهلواني بدل مي شود و سرانجام پس از نبردي سخت و شكست ضحاك دو تن از همسران جمشيد يعني ارنواز و ساناز را كه به دست ضحاك ربوده شده بودند از بند ديو آزاد مي كند. بنظر مي رسد كه اين دو زن جايگزين گاوهاي رها شده در اسطوره ي نخستين هندوايراني شده باشند. در طلسمي ساساني در موزه ي بريتانيا پهلواني با گرزي گاوسر در دست راستش تصوير شده است كه بنظر مي رسد روايتگر نبرد فريدون و ضحاك باشد. بستگي نزديك فريدون با گاو در خور اعتناست. از حاميان اجدادي اش با پسوند “گاو” نام برده مي شود. نخستين كسي است كه در جشن دار مزينان و هنگام شكار بر گرده ي گاو نري سوار مي شود و مازندرها را پس از شكست دادن به سم هاي گاوي نر به نام Barmayun  مي بندد.
ميترا در اوستا “رباينده ي گاو” لقب مي گيرد. اما بستگي ميان ميترا و گاو كهن الگويي كه بعدها نقطه ي كانوني آئين ميتراپرستي شد در ودا حتي روشن تر از اوستاست. آئين ميترا در وجه نمادين خود با آئين هاي بسيار كهن تر آشوري و آكادي نيز متصل بود كه در آنها شاه يا شخصيتي يزداني شير يا گاوي را با شمشير ذبح مي كرد. جاي ترديد نيست كه اين نمايشات مذهبي قرباني گاو و شير همه تكيه بر نظام نمادهاي مقدس دايره البروجي zodiacal داشته اند كه در آن ذبح يك حيوان مفروض حاكي از ورود خورشيد به يك صورت و يا خروجش از صورت ديگر در فصل خاصي از سال بوده است. برج ثور صورت فلكي نيم كره ي غربي ست كه در بهار رويت مي شود. بسياري از فرهنگهاي ديرين نيم تنه ي گاوي را در ترتيب ستارگان اين صورت مي ديدند و مفهوم گاو آسماني بسيار كهن بود. اينكه ذبح گاو در آغاز به دخول خورشيد به صورت فلكي ثور در انقلاب زمستاني يا شتوي اشاره داشت با اين مسئله مطابقت دارد كه گاو همزمان نماد خداي خورشيد و نيز نماد فلاحت بود. در شمايل هاي رومي از ميترا، گاو وابسته به فصل بهار و عقرب نماد پاييز بود. وازه انگليسي sacrifice در لغت به معناي “مقدس كردن” است. ذبح گاو توسط ميترا استعاره از رخنه ي اشعه خورشيد به خاك و آفرينش حيات براي مخلوقات زميني بود. ميترا گاو مقدس را ذبح مي كرد كه از لاشه اش همه گونه هاي گياهان و جانوران سودمند براي آدمي پديدار مي شدند. در جزيره ي Tenedos در آسياي صغير، گوساله ي نوزادي را كه به پيشگاه Dionysus قرباني مي شد چكمه مي پوشاندند و مادرش همچون زني در بستر زايمان تيمار مي شد. در سرتاسر ناحيه ي مديترانه اي، گاو حيوان مورد استفاده در آئين قرباني بود.
مصريان باستان گاو را قرباني نمي كردند زيرا نزد الهه Isis مقدس بود. گاو نماد Isis بود. Isis در اساطير مصر الهه ي باروري و مادري بود. او دختر Keb خداي زمين و Nut الهه ي آسمان، خواهر-همسر Osiris خداي مردگان و مادر Horus خداي روز بود و با شاخ هاي گاو بر سرش و يا به شكل زني با سر گاو تصوير مي شد. الهه آسمان Nut  نيز گاه به شكل زني با چهار ستاره بر شكم تصوير مي شد كه نمايانگر چهار گوشه ي كيهاني زمين four cosmic quadrants  بود و وفوري كه از اين چهار گوشه جريان مي يافت. Hathor گاو-الهه مادر شادي و سرور، مظهر راه شيري در آسمان و نيز ملكه ي آسمان، رب النوع باروري، حامي زنان و ازدواج، و الهه ي عشق و زيبايي و موسيقي بود كه به صورت ماده گاوي ستاره نشان و يا زني با سر گاو تصوير مي شد كه قرص خورشيد را بين دو شاخش حمل مي كرد. Hesat ظهور Hathor در صورت زميني بود. او همسر Ra خداي آفتاب قلمداد مي شد. از شير به شراب Hesat تعبير مي شد و Hesat در لغت به معناي “شير” است. در مقام گاو شيرده Hesat دايه ي ساير خدايان تلقي مي گرديد، آنكه عمل آورنده ي قوت همگان بود. بنابراين با سيني طعام بر شاخ ها و پستاني كه شير از آن جاري بود تصوير مي شد. گاو-الهه ي باروري مصر عليا Bata  نيز زني با گوش ها و شاخ هاي گاو بود. Sechat-Hor و Sentiat همچنين دو گاو-الهه ديگر در اساطير مصري بودند.

در اساطير يونان Dionysus “زاده ي گاو” و يا “گاوچهر” لقب داشت و اغلب به شكل گاونر يا با شاخ هاي گاو و يا سر گوساله و پيچيده در پوست گاو تصوير مي گرديد. در يكي از نقوش باستاني بر روي گلدان، به شكل كودكي با سر گوساله در بغل زني تصوير شده است. زنانElis او را با كنيه ي گاو تقديس مي نمودند و دعا مي كردند كه با سم هاي گاو از راه برسد. Hracles( در اساطير رومي Hercules) در خان هفتم خود بايد گاو نري را اسير مي كرد كه در حقيقت خداي خدايان Zeus بود كه در هيئت گاوي درآمده بود. در ريشه يونان Europa به معناي “پهن صورت” است كه حاكي از آن است كه Europa مظهر Lunar Cow بوده است. اواز تبار Io باكره اي است كه Zeus دلباخته ي او شد و براي در امان ماندنش از حسادت Hera او را به شكل گوساله ي ماده اي مسخ كرد.
در اساطير كرتي Crete، Minotaur هيولايي با سر گاو و تن آدمي بود، حاصل همخوابگي Pasiphae ملكه ي كرت با گاو نر سفيدي بود كه Poseidon خداي دريا به Minos پادشاه كرت بخشيده بود.

در تورات گوساله اي سرخ وسيله ي اجتماع قوم يهود جهت تزكيه خويشتن بود كه در سفر چهارم عهد عتيق The Old Testament مشخصاتش ذكر شده است.
در خاور دور نيز گاو مقدس بود. تبتي ها گاو كوهان دار yak را برآورنده ي آرزوها مي ناميدند زيرا كه تمام نيازمندي هاي اين مردمان از غذا و سرپناه و سوخت از گوشت و پوست و سرگين گاو فراهم مي آمد. مجسمه هاي گاو در معبد Kitano در كيوتوي زاپن كه پرستشگاهي وابسته به آئين شينتوست به تعداد زياد وجود دارند. در ژاپن گاو نماد برداشت خوب محصول بود. نماد بازي هاي پارا المپيك در چين گاو زيبايي به نام Lele بود كه نماد همزيستي ميان بشر و طبيعت معرفي گرديد. گاو در هنر سنتي چين اغلب به عنوان نماد فرخنده ي هواي خوب و برداشت فراوان محصول تصوير مي شود. جز اين در بين چيني ها گاو با نيروهاي Yin-yang مربوط است.
در ميان تمدن هاي بدوي قبايل آفريقايي نيز نماد گاو كمابيش دلالت هاي اساطيري يكساني را داراست. در افسانه ي خلقت قوم Zulu از جمله گفته مي شود كه رئيس بزرگ قبيله از زني زاده نشد بلكه از آروغ زدن گاوي هستي يافت. در افسانه هاي ماسايي Enkai مالك همه گاوهاي جهان بود. آنزمان كه زمين و آسمان از هم جدا شدند او گاوها را از آسمان با طنابي از پوست درخت به زير فرستاد. همه ي گاوها به قوم ماسايي رسيدند. قبيله اي ديگر از سر حسادت طناب را بريدند و اين دسيسه باعث بروز شكافي ميان زمين و آسمان شد كه مانع از سرازير شدن گاوها گرديد. ماسايي ها بر اين باور بودند كه گاوها پيوند بي واسطه اي با Enkai دارند و واجد صفات او هستند. خوردن گوشت و نوشيدن شير گاو نماد وحدت انسان با Enkai بود. در مراسم آئيني همچون ختنه و ازدواج گاو ذبح و گوشتش پيش از تناول توسط ريش سفيدها بركت داده مي شد. ماسايي ها همچنين بر اين باور بودند كه نيكوكاران پس از مرگ به سرزميني با گله ي گاوان بسيار و چراگاه هاي پروسعت انتقال مي يابند.
در اسطوره هاي اروپايي نيز گاو با زمين و زايش مربوط بود. در اساطير اسكانديناوي در ازل Ymir هيولاي نخستين در خلا يخي خلق شد و Audhumla (به معناي “فاقد آلودگي”)  گاو عظيم الجثه ي نخستين براي تغذيه ي او آفريده شد. از پستان هاي  Audhumla  چهار رود قدرت جاري شدند كه هيولاهاي حكمران جهان نخستين از آن مي نوشيدند. گاو Ymir يخ ها را ليسيد و خدايان نخستين از جمله Odin را به جهان آورد. از اينرو در افسانه هاي شمال Norse گاو را منشا حيات و خالق بشر مي پنداشتند. در جنوب Gaul، كمابيش منطبق بر فرانسه امروزي، Darmona نام گاو آسماني مقدسي بود كه وجود آبهاي زمين به وجودش وابسته بود. Ethne الهه اي ايرلندي Celtic بود كه بقايش وابسته به تغذيه از شير گاو مقدس بود. در فولكلور مردمان شمال بريتانيا مرسوم بود كه به اولين گاوي كه پس از ساعت اول سال گوساله مي زاييد داروش مي خوراندند و بر اين باور بودند كه اين عمل سلامت احشام و وفور شير را در سراسر سال تضمين مي كند.
در فرهنگ هاي باستان يكي از اشكالي كه “روح-غلات” corn-spirit مجسم مي شد در قالب گاو بود. در بسياري از مناطق آخرين دسته ي غلات برداشت شده را به شكل گاوي دسته كرده و مي بستند ويا نماد گاو به به شكل زني ساخته شده از ساقه هاي گندم به معرض نمايش گذارده مي شد. و در بعضي نواحي غلات در شكل گاوي از جنس كاه پيش از موسم برداشت محصول بطور نمادين قرباني مي شد. در برخي از تنديس هايي كه ميترا را در حال ذبح گاو مقدس نشان مي دهند، دم گاو از سه شاخه گندم تشكيل يافته است و در يكي از آنها بجاي خون، دانه هاي گندم از زخم گرده ي گاو به بيرون مي ريزند و اين نشانگر آن است كه گاو قرباني در آئين ميتراپرستي تجلي “روح-غلات” انگاشته مي شده است.
واپسين نمود نقش گاو در تمدنهاي كهن كه در رابطه با شعر “تهران در بغلم” واجد اهميت حياتي ست مربوط است به كاربرد نقوش گاو در معماري شهر ها و كاخ ها به مثابه محافظ و نگهباني كه از دروازه ها پاسداري مي كند. در بقاياي شهر بابل در شرق رود فرات، بر دروازه ي Ishtar كه نخست بخشي از پرستشگاه Bel بود نقوشي از گاو Adad و اژدهاي Marduk به صورت يك در ميان بچشم مي خورند.
گاو همچنين از حيوانات مقدس و آئيني نزد هخامنشيان بود و حضور چشمگيري در معماري تخت جمشيد دارد. در نقش برجسته ها و ستون هاي تخت جمشيد گاو در معناي استعاري نگهدارنده و نگهبان بكار رفته است و نماد بركت نيز هست. سرستون ها به شكل گاو دوسر مي باشند و مجسمه ي عظيم دو گاو نر بالدار با سر انسان از اين عمارت با شكوه پاسداري مي كنند. در اين نقوش شاخ گاو به هلال ماه تعبير شده است و ران گاو نر نماد باروري و قدرت است.
پيش از آنكه در پرتو اساطير كليت محتواي شعر را داوري نماييم لازم است كه دو نماد فرعي ديگر شعر يعني “سگ” و “مو” را نيز بررسي و دلالت هاي اساطوره اي شان را دربستر شعر مشخص كنيم.
گاو محتضر پيش از مرگ تنش را به موهاي زن مي مالد. در زبان اساطيرموها مركز زندگي و روحند. و از اين بابت در آئين هاي جادو كاربرد دارد. در black magic در اختيار داشتن موي فرد به مفهوم تسلط و سيطره بر روح اوست. در خرافات كهن ارواح خبيث تنها با چيدن مو از كالبد بيمار خارج مي شدند. در ايران باستان مو و ناخن در جادوي آسيب رسان استعمال مي شدند. يك سيك هندي موهايش را در تمام عمر به نشانه ي روحانيت كوتاه نمي كند.
مو نماد جواني، تندرستي، سرزندگي و قدرت است. نيروي پهلواني Samson در عهد قديم The Old Testament وابسته به موي او دانسته شده است. پادشاه Megara، Nisus مادامي كه موي جادويش دست نخورده مي ماند شكست ناپذير بود. از القاب Apollo در اساطير يونان “كسي كه موهايش هرگز چيده نشدند” بود. در افسانه ها اگر موها چيده شوند شخص توان حياتي خود را از دست مي دهد. در حماسه ي گيلگمش، Enkidu ي پهلوان موهايي بلند همچون زنان دارد كه طره هايش به گيسوان Nisaba الهه ي غلات مي مانند. در روانكاوي رويا نيز سفيد شدن موها به معناي ابتلا به بيماري و عارضه ي مخفي ست. در برخي فرهنگ ها چيدن يا كندن مو علامت سوگواري ست.
در بسياري فرهنگ ها موي بلند براي زنان معمول است. موي بلند بازگشت به منبع خلقت، آب، و جريان ناخودآگاه جمعي را تداعي مي كند. موي پرپشت نشان از زندگي و باروري ست. در اساطير اسكانديناوي وقتي گاو نخستين Audhumla يخ را مي ليسد تا نخستين انسان را پديدار كند، اولين عضوي كه ظاهر مي شود رشته هاي بلند موست و نيز پس از كشته شدن  هيولاي نخستين Ymir از موهاي او درختان و علف ها سربرميآورند. موي بلند نماد الهه بودن است. نماد يازدهم دايره البروج Aquarius (حامل آب) كه نمايانگر مادر خلقت و بازگشت نيروي زنانگي بود و نيز Ishtar، الهه ي مادر و آفريدگار نخستين، با موهاي بسيار بلند و مواج تصوير مي شدند.
مو نماد sexuality است. زن اغواگر femme fatale  در اساطير جهان هميشه موهاي بلند شهوت برانگيز و محركي دارد. موي هاي طلايي نماد زيبايي و ثروتند. در اساطير يونان Athena براي مجازات Medusa موهاي زيباي او را به مار مسخ مي كند. در جنوب Medjimurje در كشوركرواسي اگر زني فقط يك بافه مو داشته باشد نشان باكرگي ست و رسم است در مراسم ازدواج داماد قسمتي از بافه ي موي عروس را از هم بگشايد. در هنر پويانمايي امروزين هم در خلق شخصيت ها دختراني كه جنبه ي زنانه ي بالايي دارند با موهاي پرپشت بلند تصوير مي شوند -همانطور كه معصوميت با چشمان بي اندازه درشت انتقال مي يابد. در اكثر جوامع اروپايي از زنان توقع مي رفت موهايشان را در مجامع عمومي ببندند مبادا بواسطه ي موهاي زوليده از نظر جنسي بي قيد انگاشته شوند. در رمان بينوايان هوگو Fantine كه تهمت هرزگي خورده با موهاي ژوليده توصيف مي شود. در قرون وسطي تراشيدن موي سر در معناي استعاري اش به مفهوم زايل كردن باكرگي و يا محروم كردن زن از زنانگي بود. همچنان كه ژاندارك در پيوستن به عرصه ي مردانه ي جنگ ناچار موهايش را چيد. تا به امروز تراشيدن موي زن به معناي تحقير اوست. پس از سقوط هيتلر، متفقين زنان خودفروش همدست نازي ها را در ملا عام سر مي تراشيدند. با در نظر گرفتن مجموع دلالت هاي فوق مي توان نتيجه گرفت كه وقتي گاو در حال مرگ تنش را به موهاي زن مي مالد اين حركت و اشاره، بجز دلالت بر هويت يكسان و سرنوشت محتوم مشترك، واپسين التجا مايوسانه و رقت بار به زندگي، باروري، و زيبايي در حال زوال است.
در رابطه با سپوري كه نعش گاو را جمع مي كند بايد گفت كه شايد نتوان دلالتي اساطيري براي اين حرفه ي وابسته به شهرنشيني و كمابيش امروزي سراغ گرفت اما تصوير پيرمرد نحيفي كه برگهاي زرد خشكيده را جارو مي كند چيزي جز فقر، خاك آلودي، پاييز، مرگ، و پوسيدن را تداعي نمي كند.
سرانجام زن نيز با مرگ گاو به لگدهاي ماده سگي پناه ميبرد و جسدش را به خدا مي سپارد. سگ در ادبيات اساطيري واجد سمبوليسم دوگانه اي ست، از سويي نماد وفاداري و پايداري ست (مانند Argos سگ وفادارOdysseus) و از سوي ديگر نشانگر مرگ و دوزخ است (   Hell Hounds در Inferno  دانته و Paradise Lost ميلتون) اما در رابطه با تحليل شعر “تهران در بغلم” زمينه context شعر ما را وا مي دارد كه دلالت دوم را لحاظ نماييم.
در اساطير يونان Cerberus  سگ سه سر عالم اسفل Hades است كه دمش مار بود. هركول در خان دوازدهم خود او را اسير مي كند و به عالم زندگان مي آورد اما بذاق دهان او روي زمين مي ريزد و اولين گياهان سمي از آن مي رويند.
در آئين ميترائيسم، گاو نخستين آفريده است. ميترا يك نوبت اسيرش مي كند و براي قرباني كردن به غار مي آورد اما گاو مي گريزد. ميترا با كمك سگش گاو فراري را باز اسير مي كند و به غار مي كشاند تا به فرمان خداي خورشيد ذبح كند.
از طرفي ماده بودن سگ شعر “تهران در بغلم” ارجاعي به زنانگي دارد. در هومر dog-terms، عمدتا با بار معنايي بي قيدي جنسي، به زنان و الهه گان اطلاق مي شوند. Helen خود را “ماده سگ موحش” horrible bitch مي نامد و Zeus به Hera شماتت مي كند كه: “موجودي سگ منش تر از تو يافت نمي شود.” در زبان يوناني سگ كلمه معمولي براي روسپي بود. اين هماني سگ و زن بمثابه مظاهر صفات نكوهيده از اين دست در فرهنگ هاي مختلف دنياي قديم كمابيش رايج بود. بنابر اين سگ شعر “تهران در بغلم” علي رغم  تطابقش با ساير عناصر ماده در شعر، سگ شكاري ميترا و عامل مرگ و واسطه ي قرباني شدن زن و گاو است.
اگر گاو قرباني مي شد تا حيات بر زمين تداوم يابد، هيچ هجوي در بين نبود و اسطوره خدشه دار نمي شد. اما مرگ آدمي به تبع جان دادن گاو نكته ي محوري معكوس شدن مفهوم اسطوره در تلقي هيچ انگارانه ي شعر است. آئئين قرباني مقدس در اين شعر وارونه يا لااقل بي تاثير شده است و اين با وضعيت پسامدرن ما بسيار مطابقت دارد. شعر در پرداخت پسامدرني اش از اسطوره دنيايي غم انگيزانه پوچ را تصوير مي كند. با اين وجود نبايد تصور كرد كه صرفا يك گاو مريض لاغر بويناك در هجو كاغذ تلف شده است. بلكه بي هيچ شائبه اي از كلي گويي بي پشتوانه بايد كلام فردريش نيچه را كمابيش تكرار كرد و گفت كه در اين شعر “خدا مرده است”. در اين شعر خداي چيزهاي خوب اساطيريمان مرده است. اين شعر يك سوگواري است و خانم رزا جمالي را در مقام شاعر بايد زبان فصيح اين قوم پرغرور سرخورده دانست. و اگر هم در مجاورت تصوير سپور با مهابت مرگ گاو هجوي نهفته باشد در زمينه ي اندوهبار اين فقدان هولناك رنگ مي بازد مي شود.

همچنین ببینید

پاپی

بازشناختی در درون فهمی و برون فهمی نشانه ها

         عابدین پاپی هر نشانه ای دارای دو نوع فهم است . نخست درونی فهمی ...

۲ دیدگاه

  1. الان این حرفها در مورد اون شعر است؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>