پنج شنبه , ۲ خرداد ۱۳۹۸

داغ از دعای چهارم

بازدید: 8,820

  علی رضا شکرریز

دنیا  را از سرم  بیرون کشیدم
با میخ عکس تو را
بر سینه ام کوبیدم
بعد ها اما از کلیله و دمنه
قفل ساختند
ولی عکس تو زندگی می کرد
به کوه گفتم کجاست کو عقابی
که از شانه هایت پادشاه می پراند
این منم همان عقاب هایی که برشانه هایت شکستند و
کم نیستند
این جمله را کودکم گفت
وقتی میان پروانه ها گم شده بود.

 

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

۲ دیدگاه

  1. من به شعر آقای لنگرودی هر چه گفتم اینجا پشیمان میشوم وقتی می بینم که زبان سر راست و موسیقیِ رعایت شده در شعر گم می شود.
    داغ از دعای چهارم” که در قامت عنوان شعر مبهم می ماند.
    میخِ عکسِ تو” که به “کلیله دمنه” و “عقاب” راه می برد، یاد حرف دوست شاعرِ کرمانی می افتم، میگوید در شعر معاصر انگار اصل بر ایجاد غرابت است، در آن حد که برای شاعر هم این غرابت حس شود. یعنی غرابتی که هیچ منظوری ندارد، همینطوری فقط عناصر شعر غریبه اند، با مخاطب و با هم

  2. به نظر من با توجه به اینکه شعر تعریف خاصی ندارد این هم می توان شعر باشد و حتی بی ایراد اما نوشته زیر عکس به نظر من می تواند در حیطه هنر یک ایراد باشد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>