جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

دانشجوی ۸۷ ساله ای به نام رز

بازدید: 2,668

جیمز بالدوین       جیمز بالدوین           ترجمه : امیررضا رحیم بخش

 

اولین روز دانشگاه، استاد خودش را معرفی کرد و ما را به چالش آشنایی با فردی که پیشتر او را نمی شناختیم دعوت کرد. بلند شدم تا اطرافم را نگاه کنم که دست لطیفی شانه ام را لمس کرد. چرخیدم، پیرزن کوچکی با پوست چروکیده بود. پیرزن با لبخندی که تمام وجودش را فراگرفته بود به من لبخند می زد.

گفت: «سلام خانم خوشگله. اسم من رُزه. هشتادوهفت سالمه. می تونم بغلت کنم؟» خندیدم و با شور و شوق جواب دادم:« البته که می تونید!» و محکم مرا بغل کرد. پرسیدم: «چرا تواین سن پایین و تجربه ی کم اومدید دانشگاه؟» به شوخی پاسخ داد: «اینجام تا یه شوهر پولدار پیداکنم، ازدواج کنم و چند تا بچه به دنیا بیارم…»

پرسیدم: « نه جدا» کنجکاو بودم که چه چیزی به او انگیزه داده بود تا در این سن به دانشگاه بیاید.

گفت: «همیشه رویای تحصیل در دانشگاه را داشتم و حالا دارم بهش می رسم!»

بعد از کلاس به بوفه دانشگاه رفتیم و با دوستان نوشیدنی صرف کردیم. دوست صمیمی همدیگر شده بودیم. هرروز به مدت سه ماه با هم کلاس را ترک می کردیم و بی وقفه صحبت می کردیم. همیشه وقتی که او خرد و تجربه اش را با من درمیان می گذاشت مسحور گوش کردن به این «ماشین زمان» می شدم.

درعرض یک سال، رز به نماد پردیس دانشگاه مبدل شد و هرکجا که می رفت به راحتی دوست پیدا می کرد. دوست داشت لباس های مرتب بپوشد و از توجهی که دانشجویان به او ارزانی می داشتند لذت می برد. از زندگی کردن لذت می برد.

در پایان ترم از رز برای صحبت در ضیافت فوتبال دعوت کردیم. هرگز درسی را که به ما داد فراموش نخواهم کرد. معرفی شد و روی تریبون رفت.
سخنرانی اش را که از پیش آماده کرده بود آغاز کرد. درمانده و کمی دست پاچه بود. میکروفون را به دست گرفت و با سادگی گفت: «متاسفم، خیلی دلشوره دارم. آبجو رو ترک کردم ولی این ویسکی منو می کشه! هرگز دوباره فرصت این سخنرانی را نخواهم داشت پس اجازه بدید چیزی رو که می دونم به شما بگم.»
ما می خندیدیم و او گلویش را صاف می کرد و شروع کرد:« ما از بازی کردن به خاطر اینکه پیر هستیم دست برنمی داریم؛ ما پیر میشیم چون از بازی کردن دست برمی داریم. تنها چهار راز برای جوان ماندن، خوشحال بودن و کسب موفقیت وجود داره. شما باید هرروز بخندید و شوخ طبع باشید.

شما باید یک رویا داشته باشید. وقتی که رویاهایتان را از دست می دهید، می میرید. خیلی از افراد هستند که در اطراف ما راه می روند و مرده اند و حتی خودشان هم این را نمی دانند. تفاوت عظیمی بین پیر شدن و بزرگ شدن وجود داره.

اگه شما نوزده سالتون باشه و یک سال تمام روی تختخواب دراز بکشید و کار مفیدی انجام ندید، شما بیست ساله خواهید شد. اگر من که هشتاد وهفت ساله ام یک سال در تختخواب باشم و کاری نکنم هشتاد و هشت ساله خواهم شد. هرکسی میتونه پیر بشه. هیچ استعداد یا توانایی نمی خواد. نکته اینه که همیشه با یافتن فرصت تغییر بزرگ بشیم. افسوسی نداشته باشیم.

افراد مسن معمولا برای کارهایی که انجام داده اند افسوس نمی خورند بلکه برای کارهایی که نکرده اند افسوس می خورند. تنها افرادی که از مرگ می ترسند کسانی هستند که افسوس دارند.» از روی جرات آواز «رز» را سر داد و سخنرانی اش را به پایان رساند. او ما را به چالش خواندن اشعار غنائی و واردکردن آن ها در زندگی روزمره دعوت کرد.

در پایان سال رز تحصیلات دانشگاهی اش را که سال ها پیش شروع کرده بود به پایان رساند. یک هفته پس از فارغ التحصیلی، رز در خواب و در آرامش مرد. بیش از دوهزار دانشجو برای ادای احترام به این زن بی نظیر در مراسم تشییع جنازه او شرکت کردند؛ زنی که در عمل نشان داد که هیچ زمانی برای رسیدن به خواسته هایمان دیر نیست. پس از خواندن این داستان، لطفا این پند صلح طلبانه را به دوستان و خانواده انتقال دهید، قطعا از آن لذت خواهند برد.

این واژه ها در حافظه ی پرازمحبت رز خطور می کردند:

به یاد داشته باشید، پیر شدن اجباری است. بزرگ شدن اختیاری است.
ما با چیزهایی که می گیریم زندگی می کنیم، ما زندگی را با چیزهایی که می دهیم می سازیم.

—————————————————————————————————————————————————————————————————————————————-

 

The Ungrateful Soldier

by James Baldwin

Here is another story of the bat-tle-field, and it is much like the one which I have just told you.

Not quite a hundred years after the time of Sir Philip Sidney there was a war between the Swedes and the Danes. One day a great battle was fought, and the Swedes were beaten, and driven from the field. A soldier of the Danes who had been slightly wounded was sitting on the ground. He was about to take a drink from a flask. All at once he heard some one say,–

“O sir! give me a drink, for I am dying.”

It was a wounded Swede who spoke. He was lying on the ground only a little way off. The Dane went to him at once. He knelt down by the side of his fallen foe, and pressed the flask to his lips.

“Drink,” said he, “for thy need is greater than mine.”

Hardly had he spoken these words, when the Swede raised himself on his elbow. He pulled a pistol from his pocket, and shot at the man who would have be-friend-ed him. The bullet grazed the Dane’s shoulder, but did not do him much harm.

“Ah, you rascal!” he cried. “I was going to befriend you, and you repay me by trying to kill me. Now I will punish you. I would have given you all the water, but now you shall have only half.” And with that he drank the half of it, and then gave the rest to the Swede.

When the King of the Danes heard about this, he sent for the soldier and had him tell the story just as it was.

“Why did you spare the life of the Swede after he had tried to kill you?” asked the king.

“Because, sir,” said the soldier, “I could never kill a wounded enemy.”

“Then you deserve to be a no-ble-man,” said the king. And he re-ward-ed him by making him a knight, and giving him a noble title.

 

 

 

همچنین ببینید

nahani

“اگر بگشایم در باد” ، “رها کردن شهری…” و “تلگراف خانه”

   ترجمه : مجتبی نهانی    از سه شاعر جریان غریب ترکیه           اورهان ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>