چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

دختر

بازدید: 5,025

Peter_Bichsel_Amthausplatz_Solothurn          پتر بیکسل            ترجمه : رضا قهرمانی

 

غروب‌ها چشم براه آمدن مونیکا بودند. او در شهر کار می‌کرد. راه‌های ارتباطی خط ‌آهن‌ خراب‌اند. دوتایی، مرد و زن، سرِ میز می‌نشستند و چشم براه مونیکا بودند. از وقتی که در شهر کار می‌کرد، آن‌ها دیگر آمُخته شده  بودند سرِ ساعت هفت و نیم شام بخورند. پیشترها یک ساعت زودتر شام می‌خوردند. حالا هر روز یک ساعت سرِ میز غذا منتظر می‌مانند؛ هر کسی سرِ جای خودش؛ پدر بالای میز، مادر روی صندلی دمِ درِ آشپزخانه؛ دوتایی روبروی جای خالی مونیکا  منتظرِ می‌نشینند. لختی پس از آن هم جلوشان  قهوه‌ی تازه دَم، ظرفِ کره، نان و مربا آماده بود.

قدّش از قدّ‌ِ مادر بالاتر زده  بود، موهایش هنوز چند پرده بلوندتر و پوست‌اش هم هنوز لطیف‌تر بود؛ عینهو پوستِ عمّه ماریا. همین طور که منتظر بودند، مادر درآمد و گفت: «همیشه‌اش یه بچّه‌ی تودل‌برویی بود.»

یک دستگاه گرامافون هم در اتاقش داشت؛ گاه‌گداری صفحه‌ی گرامافون از شهر گیر می آ‌ورد و به خانه می‌آورد. خواننده‌های صفحه ها را هم خوب می‌شناخت. هم‌چنین یک آینه و چند تایی هم شیشه‌ی عطر و جعبه‌های کوچولوی جوراجور داشت، و نیز یک عسلی با رویه‌ای از چرمِ مراکش و یک  پاکت سیگار.

پدر هم دستمزدش را که داخل همیان ِ چتایی‌اش بود از دستِ دوشیزه‌ای می‌گرفت که او هم منشی بود. آن‌وقت هم چشم‌اش می‌افتاد به مهرهای رقم به رقمی که روی میز بَردستی قرار داشتند، هاج و واج محوِ صدای ملایمِ ماشین حساب و وَرانداز کردنِ موهای بلوند دوشیزه می‌شد؛ همین که مرد تشکّر می‌کرد، خانم دختر با خوشرویی درمی‌آمد می‌گفت: «تمنّا می‌کنم!»

مونیکا بعدازظهر‌ها را یکسره در شهر می‌ماند. آن طور که خودش نقل می‌کرد، غذای مختصری در یکی از کافه‌ها می‌خورد. دیگر برای خودش خانمی شده که می‌گیرد توی کافه می‌نشیند و با لبخندی بر لب سیگاری هم دود می‌کند.

گهگاه ازش می‌پرسیدند که خب این همه توی شهر و توی دفترِ کار چکار می‌کند. امّا می‌ماند که آخر چه بگوید.

لاجرم سعی می‌کردند تا دستکم صحنه را دقیقاً مجسم کنند که دخترشان در ایستگاه راه‌آهن بفهمی نفهمی با چه ادایی کیف سرخ رنگ‌ کارتِ اشتراکش را جَلدی گشوده و ارائه می‌دهد و یا با چه حرکات و سکناتی درازنای سکوی راه‌آهن را می‌گسترد و یا به نظر می‌آورند که در مسیر کارش با چه شور و حالی با دوستانش گپ می‌زند و یا با چه کرشمه‌ای بَرمی‌گردد تا سلام آقایی را با تبسّم پاسخ دهد.

آن‌وقت توی همین یک ساعت دفعاتأ پیشِ خود مجسّم می‌کردند که با چه ژستی به خانه می‌آید؛ کیف و یک ژورنال مُد زیرِ بغل زدنا، وای عطرش! مجّسم می‌کردند با چه حالتی می‌گیرد سرِ جایش می‌نشیند و آن‌وقت با چه آدابی باهاشان غذا می‌خورد.

آن‌ها نیک می‌دانستند که او بزودیِ ِ زود در شهر اتاقی اختیار خواهد کرد، این را هم می‌دانستند که آن‌وقت دوباره سرِ ساعت شش و نیم شام‌شان را خواهند خورد، همین طور خوب می‌دانستند که پدر هم بعد از کار می‌نشیند پای روزنامه‌اش و دیگر این که آن‌وقت اما اتاقی با گرامافون در کار نخواهد بود، از یک ساعت چشم‌براه بودن هم  دیگرخبری نخواهد بود. روی گنجه یک گلدان بلورِ سوئدی آبی رنگ قرار داشت: گلدانی از شهر، از همان قِسم پیشنهادهای خرید هدیه‌ خاصِ تبلیغات ژورنال‌های مُد.

زن گفت: «درست عین خواهرته، همه‌ی کاراش عینأ به خواهرت رفته! یادت رفته خواهرت چه قشنگ ترانه می‌خوند.»

مادر درآمد دوباره گفت: «خب بقیه‌ی دخترا هم سیگار می‌کشن.»

مرد پاسخ داد: «درسته، منم قبلاً همین رو گفته‌ام.»

مادر گفت: «تازگی‌ها دوستش هم ازدواج کرده!»

پدر هم پیش خودش فکر کرد که او هم اول و آخرش ازدواج می‌کند و در شهر زندگی خواهد کرد.

این اواخر پدر از مونیکا خواسته  بود: «یه چیزی به فرانسه بگو!» مادر هم دنباله‌ی حرفِ پدر را آورده بود: «ها، یه چیزی به فرانسه بگو!» امّا مونیکا مانده بود چه بگوید.

پدر سپس پیش خود فکر کرده بود که او تندنویس هم است. زن و شوهری اغلب درمی‌آمدند به هم می‌گفتند: «تندنویسی برای ما خیلی سخته‌ها!»

مادر که قهوه را گذاشت روی میز، خبر داد: «صدای قطار رو شنیدم!»

———————————————————————————————————————————————————————————————————————————

Die Tochter                                                                                  Peter Bichsel

 Abends warteten sie auf Monika. Sie arbeitete in der Stadt, die Bahnverbindungen sind schlecht. Sie, er und seine Frau, saßen am Tisch und warteten auf Monika. Seit sie in der Stadt arbeitete, aßen sie erst um halb acht. Früher hatten sie eine Stunde eher gegessen. Jetzt warteten sie täglich eine Stunde am gedeckten Tisch, an ihren Plätzen, der Vater oben, die Mutter auf dem Stuhl nahe der Küchentür, sie warteten vor dem leeren Platz Monikas. Einige Zeit später dann auch vor dem dampfenden Kaffee, vor der Butter, der Marmelade. Sie war größer gewachsen als sie, sie war auch blonder und hatte die Haut, die feine Haut der Tante Maria. „Sie war immer ein liebes Kind“, sagte die Mutter, während sie warteten. In ihrem Zimmer hatte sie einen Plattenspieler, und sie brachte oft Platten mit aus der Stadt, und sie wusste, wer darauf sang. Sie hatte einen Spiegel und verschiedene Fläschchen und Döschen, einen Hocker aus marokkanischem Leder, eine Schachtel Zigaretten. Der Vater holte sich seine Lohntüte auch bei einem Bürofräulein. Er sah dann die vielen Stempel auf einem Gestell, bestaunte das sanfte Geräusch der Rechenmaschine, die blondierten Haare des Fräuleins, sie sagte freundlich „Bitte schön“, wenn er sich bedankte. Über Mittag blieb Monika in der Stadt, sie aß eine Kleinigkeit, wie sie sagte, in einem Tearoom. Sie war dann ein Fräulein, das in Tearooms lächelnd Zigaretten raucht. Oft fragten sie sie, was sie alles getan habe in der Stadt, im Büro. Sie wusste aber nichts zu sagen. Dann versuchten sie wenigstens, sich genau vorzustellen, wie sie beiläufig in der Bahn ihr rotes Etui mit dem Abonnement aufschlägt und vorweist, wie sie den Bahnsteig entlang geht, wie sie sich auf dem Weg ins Büro angeregt mit Freundinnen unterhält, wie sie den Gruß eines Herrn lächelnd erwidert. Und dann stellten sie sich mehrmals vor in dieser Stunde, wie sie heimkommt, die Tasche und ein Modejournal unter dem Arm, ihr Parfum; sie stellten sich vor, wie sie sich an ihren Platz setzt, wie sie dann zusammen essen würden. Bald wird sie sich in der Stadt ein Zimmer nehmen, das wussten sie, und dass sie dann wieder um halb sieben essen würden, dass der Vater nach der Arbeit wieder seine Zeitung lesen würde, dass es dann kein Zimmer mehr mit Plattenspieler gäbe, keine Stunde des Wartens mehr. Auf dem Schrank stand eine Vase aus blauem schwedischen Glas, eine Vase aus der Stadt, ein Geschenkvorschlag aus dem Modejournal. „Sie ist wie deine Schwester“, sagte die Frau, „sie hat das alles von deiner Schwester. Erinnerst du dich, wie schön deine Schwester singen konnte?“ „Andere Mädchen rauchen auch“, sagte die Mutter. „Ja“, sagte er, „das habe ich auch gesagt.“ „Ihre Freundin hat kürzlich geheiratet“, sagte die Mutter. Sie wird auch heiraten, dachte er, sie wird in der Stadt wohnen. Kürzlich hatte er Monika gebeten: „Sag mal etwas auf Französisch.“ – „Ja“, hatte die Mutter wiederholt, „sag mal etwas auf Französisch.“ Sie wusste aber nichts zu sagen. Stenografieren kann sie auch, dachte er jetzt. „Für uns wäre das zu schwer“, sagten sie oft zueinander. Dann stellte die Mutter den Kaffee auf den Tisch. „Ich habe den Zug gehört“, sagte sie.

 

همچنین ببینید

nahani

“اگر بگشایم در باد” ، “رها کردن شهری…” و “تلگراف خانه”

   ترجمه : مجتبی نهانی    از سه شاعر جریان غریب ترکیه           اورهان ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>