چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

درست مقابل چشمان آنها

بازدید: 2,258

armeaghrabe2       کلر ویگ فال              ترجمه : فرانک محمدی

دستی را که هنوز آغشته به شیرپاک­ کن بود درازکرد و تصحیح کرد: «برتی پوید»

فرنسس گنگ و بهت زده ایستاده بود، پیراهن کتانِ اتو کشیده­ای اما رنگ و رو رفته به تن داشت، ژاکتی دور شانه­ هایش انداخته بود و جعبه کوچک شکلاتی را در یک دست­اش محکم گرفته بود. فر دایمی موهایش پیش پا افتاده به نظر می­ رسید. در صورتش حالت بی قراری داشت. شبیه زنی نبود که برتی پوید جلوی در ورودی سالن او را راهنمایی کرده بود تا به اتاق رخت­کن برود. ترجیح برتی، بولندهای چاق بود. اگرچه او نمی­دانست در این روزهای جیره­بندی کوپن و کمبود پروکسید در مغازه­ های داروسازی، پیدا کردن زن­های بلوند سخت است.

وقتی فرنسس دست تعارفی او را نپذیرفت، برتی با بی تفاوتی رو به آیینه برگشت و برچسب یکی از ابروهایش را کند.

فرنسس با حیرت گفت : « فکر می­کردم شما خارجی هستید»

برتی گفت:« هوووم، عشقم تو استپنی به دنیا آمدم و بزرگ شدم خارجی تر از تو نیستم عزیزم»

برچسب ابروی دیگرش را کند. زیر روشنایی نورهای میزِ آرایش، بدون آن ابروها سبیلش زیادی مشکی و صورتش بی ریخت به نظر می­رسید.« اسمی مثل برتی پوید مشتری­های معمولی جذب نمی کند،  این طور نیست؟»

فرنسس کمی اخم کرد انگار که هنوز چیزی متوجه نشده است. سپس تظاهر کرد که خودش را مرتب می­کند و نگاهش را به دور تا دور اتاق چرخاند انگار که در سایه­ها دنبال کسی می­گردد. لبهایش حالت تدافعی جمع شده بود، «پس او کجاست؟»

پوید یک پیک از شیشه جین­اش خورد. تصویر خودش را در آیینه وارسی و آرزو می­کرد این زن برود. «عشقم نمی دانم درمورد چی داری صحبت میکنی. اما فکر می­کنم وقتشه خودتو به خونه برسونی»

فرنسس جدی تر گفت «نه، نه نمی­ریم تا زمانی­که به من نگویید با او چه کرده­ اید. او کجاست؟»

پوید درحالی­که او را از درون آیینه نگاه می­کرد متوجه لرزش در لب­هایش شد. خط لبخندی در گوشه دهانش نقش بست با خونسردی آزاردهنده­ای جواب داد: «کی کجاست؟»

زن درحالی­که هنوز تلاش می­کرد احساساتش را کنترل کند گفت: «هنری»-«همسرم، هنری» یک قدم به طرف او برداشت و بعد سست شد. با التماس گفت: «لطفا، شما با او چه کردید؟»

زمانی­که پوید متوجه شد آن کسی که این زن به دنبالش می­گردد چه کسی است، عضلات صورتش وارفت.

برتی پوید گفت: «اوه پسره لعنتی»

آن روز یه جورایی سالگرد بود. به این دلیل هنری برای بلیط­ها پس انداز کرده بود. او دنبال بهانه­ای می­گشت تا ذهن فرنسس را از چیزی منحرف کند و فرصتی میخواست تا حسابی ناز فرنسس را بکشد، تو فکرهای این چنینی بود. در آگهی این طور گفته شده بود «آلبرتو پورلی استاد بین المللی اسرار»

این اسم در ذهن فرنسس تصویری مانند قاب های روی دیوار سالن آرایشگاه مجسم کرد. آقایی با لباس رسمی و موی مشکی که با روغن به عقب جمع شده بود. همان طور که تا جایگاه تماشاچیان می رفتند فرنسس نفس نفس زنان گفت: «قبلا هرگز شعبده باز ندیدیم ، دیدیم عشقم؟»

تالار اجتماعات از جیغ هیجان به لرزه درآمده بود . چشم­ها مانند سار می­ درخشیدند . فرنسس به جمعیت نگاهی انداخت، حتی به سختی می­ توانست در صندلی خودش بنشیند.

هنری گفت: «هرچقدر میخوای از قصابی گرفتم تو جیبم هست، چرا بر نمیداری؟»

فرنسس دستش را در جیب جلویی کت مهمانی هنری فرو برد و جعبه کوچکی از کرم شکلات نعنایی با مارک فرایز را بیرون آورد .

«آخه از کجا؟»

« از یه شیاد تو بازار، این طور نیست؟»

زمانی­که چراغ­های تالار خاموش شدند گونه هنری را بوسید. همین که طبل­ها شروع به نواختن کردند، دست هنری را محکم فشرد. جمعیت ساکت شدند. تمام چشم­ها متوجه صحنه شدند. با حرکتی نمایشی پرده­های مخمل قرمز رنگ با تکبر به کنار رفتند و حضار در صندلی هایشان گردن دراز کردند تا دیدشان را بهتر کنند، اما صحنه خالی بود.

نفس­هایشان حبس شده بود و ناگهان با صدای مهیبی و غرق در دود، مرد عجیبی خودش را ظاهرکرد. بالای چراغ­های جلوی صحنه بی حرکت ایستاده بود. دستانش بالا بودند و با شنل­اش مانند بال­های گشوده پروانه سیاه رنگ در ظرف شیشه­ای پولک بالان، کشیده شده بود. نور چراغ­ها، سایه­های هراس انگیزی از میان صورتش شعله ورکرده بودند. از سمت خانم­ها صدای جیغ و از سمت مردها نفس­های بریده، تشویق­های دیوانه وار، عنان گسیخته و مهار نشده­ای از هر جهت فوران کرده بود.

پورلی با پوزخندی مخوف چشمان سرمه کشیده اش را کاملا باز کرد و به آرامی نگاهش را درمیان حضار چرخاند. فرنسس ازمیان ردیف سوم نگاه می­کرد و دست هنری را محکم گرفته بود و شکلات روکش دار نعنایی اش را شتاب زده می­مکید.

ماجرایی که هنری را گرفتار کرد کمی قبل از آنتراکت اتفاق افتاد. حضار قبلا شاهد این بودند که پورلی یک میز نهارخوری کامل همراه با رومیزی سفید، کارد و چنگال نقره، گیلاس­های کریستال و شمعدان­های چند شاخه روشن را دو متر از زمین بلند می­کرد. با چشمان­شان ناباورانه دیدندکه دستیار مو قرمز پا میله­ای­اش که مایو سبز زمردین به تن داشت را قبل از این­که کمرش را دوباره عین یک آدم جدید به­هم وصل کند با لذت تکان دهنده­ ای به سه بخش اره می­ کند. از هیچی، پنج مرغ زنده ظاهر می­ کند، یک دسته گل میخک از جیب داخل کتش بیرون می­ آورد و کلاه سیلندرش را بلند می­کند تا توده­ای از پروانه­ها هم چون ابری پر پر زنان تا طاق­های سالن رها شوند. و حالا داوطلبی میخواست.

اسکرولی از زیر ابروهای انبوه­اش به جنگل دستان بالا گرفته چپ چپ نگاه کرد. پورلی دستش را بالا برد و انگشتش را درمیان حضار چرخاند. لحظه ­ای تردید کرد تا هیجان را بالا ببرد. دوباره دستش را چرخاند تا این­که به نقطه­ای دقیقا در جهت هنری اسپنسر رسید. با درهم کردن اخم­های تهدید آمیزش با انگشت به هنری اشاره کرد تا به صحنه بیاید.

هنری زیر لب آرام گفت: «خدا منو بکشه، حالا کارم ساخته است، عشقم مراقب شکلات­ها باش.»

این آخرین کلماتی بود که هنری اسپنسر با همسرش صحبت کرد. تنها چند لحظه بعد در مقابل شاهدین تالارِ مملو از جمعیت، هنری اسپنسر ناپدید شد. البته فرنسس جلوی صندلی­اش نشسته بود و همراه با سایرین تشویق می­کرد. با این حال نمی­توانست بغضِ ته دلش­اش را انکار کند. چون این مسئله واقعا ناخوشایند است که ببینی همسرت به این شکل ناپدید می­شود. همسری که لحظه­ای پیش آنجا بالای صحنه ایستاده­ بود و نسبتا با نگرانی می­خندید. لامپ­ های جلوی صحنه همه چیز را به همه نشان می­داد تا دقیقا جایی­ که فرنسس زمستان گذشته ژاکت هنری را رفو کرده بود ببینند و بعد در هاله­ای از دود و انفجارِ کاغذهای رنگی او رفت.

ظاهر کردن هنری اسپنسر حتما باید ساده باشد. آلبرتو پورلی هر روز عصر مردم را ناپدید و ظاهر می­ کند.

اما در این شب به­ خصوص، در ماه نوامبر سال ۱۹۴۸ زمانی­ که شعله دیگری از دود و کاغذ رنگی محو شد. گوشه ای از صحنه که چند لحظه پیش هنری در آن ایستاده بود، خالی باقی مانده بود.

پورلی دوباره سعی کرد، سکوت حضار را در برگرفت. دوباره صدای مهیب، توده ای دود و دوباره….. هیچ.  برای بار سوم دستیارش ازمیان لبخند دندان­های بهم فشرده اش زیر لب غرید: «چه غلطی داری میکنی؟»

شعبده بازِ بزرگ آشفته به طرف دستیارش ابروهایش را بالا اندخت. می­توانست متوجه پچ پچ میان حضار شود. صدای خش خش هیجان انگیز کاغذهای دل­نواز و سپس با هنرنمایی هوشمندانه­ای، آلبرتو پورلی با حرکتِ کلاهش به طرف جمعیت برگشت، دقیقا انگار که از اول این موضوع را برنامه ریزی کرده باشد، با اعتماد به نفس بسیار اعلام کرد که هنری اسپنسر حتما «به سمت کافه زده به چاک».

حضار از خنده منفجر شدند و هرکدام ازآنها فکر کردند که این جوکی محشر است. دوباره پورلی تعظیم کرد و فریاد شادی طنین انداز شد. مرد بزرگ همین که کلاه سیلندرش را به سمت حضار پایین آورد با خودش غرغر کرد «گردان بنتی لعنتی». دستیارش لبخندش را با مهارت ستودنی­ای حفظ کرد.

در گوشه­ صحنه، مدیر صحنه، شتاب زده فورا و بلا فاصله بعد از آنتراکت به کارگران صحنه دستور داد که پرده را پایین بیاورند. تا چراغ های تالار روشن شوند همه کاملا هنری را فراموش کرده بودند وتمام حواسشان به این بود که چه بستنی دلخواه­ای را انتخاب کنند یا اگر پول خرد کافی دارند لیموناد بگیرند. برای هر کسی این طور بود به جز فرنسس. کنار صندلی جمع شده هنری نشسته بود، کاملا مطمئن نبود که باید چه کار کند. بی­شک، او فورا بر می­گشت اما هنوز این جریان نسبتا عجیب و غریب بود. از این­که برای گذراندن آنتراکت تنها مانده بود کمی احساس دلشکستگی می­کرد.

اگرچه برنامه­ریزی شده بود تا هنری بی سرو صدا برگردد اما هنوز بی هیچ نشانی از او چند لحظه در صندلی­اش باقی ماند. فرنسس ژاکت پشمی اش را زیر صندلی چپاند و رفت تا از فروشنده دستگاه سکه­ای نوشیدنی بخرد. جرعه جرعه از نی می­نوشید و به دیوار تکیه داده بود. با چشمانش جمعیت را بررسی می­کرد . نبود هنری نسبتا او را عاجز و شرایط را بدتر کرده ­بود.  متوجه شد احساس بیماری دارد، فکر می­کرد احتمالا بدلیل حباب های درون لیموناد باشد و شاید کرم نعنایی­های بیش ازحد. بدنش به طرز عجیبی سِر شده بود. زمانی­که زنگ به صدا در آمد که پایان آنتراکت را اعلام کند. صندلی هنری هنوز خالی منتظر مانده بود.

برتی پوید با لبخند ناباورانه­ای تاکید کرد: «اما خانم عزیز! یه موقع فکر نمی­کنید که من واقعا او را ناپدید کرده­ام. عزیزم من نمی­توانم چنین کاری کنم. خدای من! نه! من معجزه­گر نیستم من شعبده بازم. تمام کاری که می­توانم انجام دهم این است که به نظر برسد مردم را ناپدید می­کنم. به خدا این عین حقیقته»

خوب پس کجاست؟ شما باید چیزی بدانید. حداقل به من بگویید چطور این کار رو کردید؟

چطور انجامش دادم؟ اوه نه! نه – نه  – نه نمی­توانم واقعا این رو به تو بگم می­تونم؟ مردی در جایگاه شغلی من نمی­تونه حرفی از رازهاش بزنه. او یا هرکس دیگه­ای می­توانه کاری کنه (امتحان کند) این طور نیست؟ تمام آن چیزی که می دانم این هست که تو و شوهرت می­توانستید در این موقعیت با هم باشید، نمی تونستید؟ طرفندی برای اینکه من را وادار کنید تا رازهای کارم را برملا کنم. اوه نه نه نه پرتی پوید از پشت کوه نیامده، گول این موضوع را نمی خوره.

فرنسس نا امیدانه سرش را تکان داد. «اوه خواهش می­کنم، آقا فقط به من بگویید با او چه کردید؟»

«خانم می پرسه با اون چه کردم. واقعا با اون چه کردم؟ هیچی عزیزم هیچی. متاسفم که نا امیدتان می­کنم اما نمی­تونم مسئولیتی در قبال ناپدیدی همسرتون بپذیرم.»

تن صدایش با این کلمات تغییر کرد. حالا ناراضی به نظر می ­رسید. خسته ازاین مشاجره، نوشیدنی شفاف را در لیوانش چرخاند «مادام فکر کردید که شاید همسرتان به دلخواه خودش یواشکی رفته باشد؟»

شما چه…

اوه من هیچ چیزی نگفتم ، چیزی نگفتم، فقط حدس بود. فقط حدس بیهوده اما گاهی اوقات مردی خیلی دلش میخواد برای مدت کوتاهی از چیزهایی فرار کنه.

فرنسس گفت :« نه هنری من،  او فکر نگران کردن من به این شکل را هم نمی کرد.»

پوید شانه بالا انداخت بینی­اش را چروکیده کرد با خودش فکر کرد، زنه پاهای قشنگی دارد چه حیف که صورتش چندان زیبا نیست. لیوان جین اش را زمین گذاشت و به سراغ شیر پاک­کن رفت.

سخت اش بود که  برود و کت اش را بیاورد. کارت رخت­کن در جیب ژاکت هنری بود. پالتوهای آنها دوتای آخری بودند که هنوز روی میله رخت­کن آویزان بودند. تنها و ناراحت به نظر می­رسیدند. مانند پوسته­های رها شده به شکل یک زوج. زمانی­که فرنسس سعی داشت توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است خانمِ متصدی رخت­کن با تردید به او نگاه می­کرد. بالاخره وقتی پذیرفت پالتو فرنسس را تحویل دهد با بی اعتنایی گفت: «می توانید به همسرتان بگویید کتش را خودش بیاید و ببرد.»

فرنسس همین که پا به بیرون گذاشت به لرزه افتاد. لرزشی فراتر از هوای شب. سوار اتوبوس شد و صندلی­ای در قسمت پایینی گرفت. او هنوز کرم نعناهای باقی مانده را داشت اما حتی نگاه کردن به آنها دوباره موجب غلیان اضطراب در او می­شد، بنابراین آنها را روی صندلی اتوبوس برای کس دیگری گذاشت که پیدایشان می­کند .

زمانی­که در خیابان خانه­اش پیاده بر می­گشت، زیر نور ماتِ چراغ کلمات خداحافظی هنری را به یاد آورد. در آن لحظه بود که بالاخره شروع به گریه کرد. به جعبه کوچک کرم ها که  او از روی محبت تهیه کرده بود فکر کرد. حالا هنری تنها در تاریکی، خیلی دورتر از او برای همیشه پرواز کرده بود. خانه کوچک پلکانی آنها در تاریکی بود. فرنسس کلیدش را در قفل چرخاند، مواجه شدن با سکوت باعث شد حتی بیشتر گریه کند.

چهارسال پیش در چنین روزی او و هنری برای اولین بار همدیگر را دیده بودند. جمعه شب او  با جمعی از دوستانش دور از محله بود. هفده ساله بود. پیراهنی مزین به گلهای شقایق وحشی به تن داشت. سنی نبود که بتواند نوشیدنی بخورد . اما دوستش بلیندا  آنقدر بزرگ بود که مرد فروشنده راغب نباشد از آنها سن­شان را بپرسد. به علاوه فرنسس به ندرت نصف یک پاینت شندی ( آبجو و لیموناد) سفارش می­داد. او برای شیطنت آن جا بود. صمیمیت و آواز خواندن را دوست داشت و  دوست داشت  سربازان ترخیص شده شاد را در کافه ببیند.  اگرچه  آنقدر خجالتی بود که مکالمه­ای را شروع نکند. اگر پدرش می­دانست کجاست با تشت از او استقبال می­کرد تا  او را پشتش پنهان کند. مادرش بهتر در جریان اتفاقات بود. اما چشم پوشی می­کرد. شبی به فرنسس گفت: « دختری به سن تو، تو زندگیش به کمی خوش گذرانی احتیاج داره. البته پیدا کردنش تو این دوره زمونه کمی سخته.» یک شب وقتی فرنسس مشغول آماده شدن بود به او گفت: « گرچه تو عاقلی عشقم، نیستی؟ ماسک­ات را فراموش نکن و اجازه نده هر جوانکی آنجا بهت دست بزنه» صورت فرنسس مثل شربت گل سرخ گل انداخت و از در زد بیرون،  با سرو صدا از مسیر جلویی رفت. از دخترهای دیگر شنیده بود که مردها دوست دارند با  دخترها چکار کنند.

آن روز عصر در کافه، همین که درِ کافه باز شد سربازی شروع به حرف زدن کرد آیا او نوشیدنی دوست دارد؟ گیلاسی از شری شیرین حتما؟ هنوز یونیفرمش را به تن داشت و گونه­هایش صاف و صوف بود. لبهایش بسیار لطیف و صورتی بودند. فرنسس به چیزی که مادرش به او گفته بود فکر می­کرد و در شرف جواب دادن بود که همان لحظه یکی پرید تو درِ بادبزنی کافه و فریاد زد «ریجینا رود رو زدند»

ریجنا رود

ریجینا رود با خانه کوچک­شان در انتهای ردیف پلکانی و تنها با یک حیاط پشتی سنگ فرش شده، آنقدر کوچک که پناهگاه اندرسون را آنجا بسازند. پدرو مادرش در اتاق جلویی، داخل خانه بودند. مادر مشغول بافتنی­اش بود و پدر با گربه بر روی پایش قبل از انفجار به بی سیم گوش می­داد.

او می­دانست قبل از این­که برسد احتمالا همه چیز از بین رفته است. از در کافه با هراسِ بی مهابانه­ای با دستان عریان در هوای سرد نوامبر، بدون ژاکت، پالتو، کیف و ماسک اش زد بیرون. دیوانه وار از وسط خیابان­ها می­دوید و همین که نزدیک­تر رسید از میان صدای آژیرها، بوی گرد و خاک و خاکستر ساختمان را در هوا احساس کرد. جایی که خیابان خانه آنها روزگاری در آن قرار داشت. حالا او با وضعیت غم­انگیز خاک و آتش و ویرانی مواجه شده بود. این جهنم آنقدر داغ بود که ابروهای فرنسس را سوزاند. هوا با دود و دوده­های سیاه خاکسترِ پراکنده غلیظ شده بود و باعث شد او سرفه کند. می­توانست مزه مرگ را در گلویش احساس کند. با این جنگ آنقدر زندگی کرده بود که بداند نتیجه آن چه می­شود.

همیشه این اتفاق می­ افتد. مردم همه چیزشان را از دست می­دهند. اما بعدش برای تو اتفاق می­افتد و دنیای تو زیر پاهایت ناپدید می­شود. زندان بانی دختر وحشت زده را غرق در دود در پیراهنی پوشیده از لاله های وحشی دید. دختر با جیغ و شیون، با وحشتِ دیوانه واری چهار دست و پا در خاک و خول حرکت می­کرد . زندان بان او را گرفت و محکم نگه­اش داشت. دستانش را دور او حلقه کرد و آن دختر هفده ساله لرزان، ترسان و گریان را نگه داشت تا زمانی­که بالاخره آنقدر آرام شد که زندانبان پتویی دور شانه های او بست و او را برای فنجانی چای تازه به مرکز قرارگاه محل برد. آن زندانبان هنری بود.

کمی قبل از آنتراکت بعد از ظهر، آلبرتو پورلی از میان حضار دواطلبی خواست. مردی همین قدر فرصت داشت که دستش را بلند کند قبل از این­که زن لاغری نزدیک صحنه از صندلی­اش بلند شد و قاطعانه به سمت صحنه حرکت کرد.

«من» او گفت: «من» مستقیم در چشمانش خیره شد، «امشب شما من را انتخاب می­کنید»

دست دستیار مردد پورلی را گرفت و از صحنه بالا رفت.

زن جوان حتی بدون ذره­ای لبخند گفت: « عصر بخیر سینیور پورلی»

پورلی قبل از این­که کلاهش را در هوا تکان دهد تا به حضار نشان دهد که همه چیز تحت کنترل اوست با دستپاچگی جواب داد: «عصر بخیر مادام»

زن در موقعیت­اش بر روی صحنه قرار گرفت و به پورلی با سر اشاره کرد. حضار منتظر بودند. دستیار پورلی مضطرب به نظر می­رسید. پولک­های سبز زمردین لباسش در چراغ­های جلوی سالن می­درخشیدند.

پورلی هنوز با کمی تردید گفت: «یک»

سوژه شعبده بازی او با سرسختی به جلو خیره شده بود.

پورلی این دفعه با اقتدار بیشتری گفت: «دو»

نفسش را حبس کرد و به نحو شگفت انگیزی خاتمه داد، «سه»

توده غلیظی از دود و برقی از کاغذهای رنگی وجود داشت. حضار شگفت­زده شروع به کف زدن کردند. درست در مقابل چشمان آنها  فرنسس اسپنسر ناپدید شد.

در پایان شب دستیار متصدی رخت­کن با پیدا کردن کتی که هنوز بر روی میله رخت­کن آویزان بود متعجب شد. پالتوی مشکی پشمی زنانه­ای با یک جفت دست­کش چرمی حنایی روشن که در جیبش تاشده بود. برای دومین بار بود که در این هفته کتی بدون صاحب مانده بود. پایان شب وقتی داشت پالتو را در جعبه اموال گم شده می­گذاشت وارسی­اش کرد. کهنه بود و آستر آن ظاهرا بیش از یکبار تعمیر شده بود. اما هنوز عمر خوبی از آن باقیمانده بود. دستیار متصدی رخت­کن پالتو را به مدت دو هفته داخل جعبه گذاشت، اما وقتی کسی دنبال آن نیامد. بالاخره دوباره آن را بیرون آورد صاف و صوفش کرد و برای خواهر زاده­اش به خانه برد.

——————————————————————————————————————————————————————————————————————————-

ترجمه از :

https://www.booktrust.org.uk/globalassets/resources/misc/before_their_very_eyes_clare_wigfall.pdf

 

 

همچنین ببینید

سیلویا پلات

خطوط زیبایی؛ هنر سیلویا پلات

        ترجمه : روجا رضایی زندگی مشترک “سیلویا پلات” و “تدهیوز” الهام بخش برخی از ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>