چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

درسدن عشق من

بازدید: 4,700

Screenshot_20170912-161138           سینا همای

 

 

یادداشتی دربارۀ فیلم «سلاخ خانۀ شمارۀ پنج»

نام «جرج روی هیل» بیش از همه، فیلم های «بوچ کسیدی و ساندنس کید» (۱۹۶۹)، و نیش (۱۹۷۳) را تداعی می کند. فیلم های خاطره انگیزی که با حضور «پل نیومن»، «رابرت ردفورد» ساخته شدند و چندین جایزه اسکار را از آن خود کردند. اما کسی حواسش نیست که «روی هیل» یک سال پیش از ساختن «نیش» فیلمی به اسم «سلاخ خانۀ شمارۀ پنج» هم ساخته است. ۱۹۷۲ عددی است که همۀ علاقمندان سینما را فقط و فقط به یاد یک فیلم می اندازد: پدرخوانده. اما در این سال، شاهکاری دیگری در استودیو یونیورسال ساخته شد، که هیچکس حوصلۀ درنگ کردن در مقابلش را نداشت. تنها به یک دلیل ساده: «سلاخ خانۀ شمارۀ پنج» هیچ بازیگر ستاره ای نداشت. هرچند بازی ها بی نقص و کامل بودند، حضور این بازیگران هیچ مخاطبی را به وجد نیاورد. با این حال، «کورت ونه گات» نویسندۀ رمانی که فیلم بر اساس آن ساخته شد، از تماشای این فیلم بی نهایت ابراز خرسندی کرد و این فیلم را اقتباسی بی نقص از رمانش می دانست:

“من به «جرج روی هیل» و «استودیوی یونیورسال بسیار ارادت دارم. چرا که نسخه ای بی نقص از رمان مرا به روی پرده بردند. من هر بار آن فیلم را تماشا می کنم به وجد می آیم. زیرا حال و هوای جاری در این فیلم، همان حسی را تداعی می کند، که هنگام نوشتن رمان داشتم”.

و انصافاً هر مخاطبی که رمان «سلاخ خانۀ شمارۀ پنج» را خوانده باشد، از تماشای این فیلم لذت می برد. چرا که «روی هیل» و «استفن گلر» (نویسنده فیلمنامه) خوانش بدیعی از رمان «ونه گات» داشته اند و بدون هیچ ادا و اطوار یا فرافکنی، قسمت هایی صحیح از روایت را با چیدمانی ظریف به تصویر کشیده اند. این فیلم احتمالاً یکی از بهترین نمونه های روایت در سینما است که از «تدوین تونال» (گرافیکی) برای روایت سیال ذهن استفاده کرده است. تشبیه عکسی که از اسیر گرفته می شود به عکسی که در مراسم عروسی می گیرند، دوش سلاخ خانه که حمام و آبتنی دوران کودکی را تداعی می کند و راهرو بیمارستانی که آدم را به یاد راهرو پناهگاه می اندازد و چندین و چند نمونۀ درخشان دیگر.

IMG_20170912_161204

هیچ بحثی در این نیست، که جریان سیال ذهن، نوعی از روایت است، که سینما آن را مستقیماً از ادبیات وام گرفته. «تک گویی درونی»، «تک گویی درونی غیرمستقیم»، «دیدگاه دانای کل» و «حدیث نفس» از تکنیک های بارز این نوع ادبی هستند. به نحوی که روایت می تواند در زمان، به شکلی شناور باشد که در یک آن از گذشته به آینده، از آینده به حال و از حال به گذشته پرتاب شود. به نوعی که در چنین فیلمهایی تشخیص دقیق «فلش بک» از «فلش فوروارد» دشوار است. اما این فرم روایت فی الواقع از کجا نشات گرفته است؟ شاید اگر بگوییم، جریان سیال ذهن، محصول سریع تبدیل ذهنیات به روایت است؛ حرف غلطی نزده باشیم. رمان «ونه گات» از هر چهار تکنیک این فرم روایی بهره برده است. اما «روی هیل» و «گلر» به خوبی توانسته اند احساسات خود را کنترل کنند، و با حذف «تک گویی درونی» و «حدیث نفس» به روایتی محکم برسند. اگرچه «بیلی پیلگریم» در نهایت، راوی اول و آخر این داستان است، اما هیچگاه نریشن (گفتار روی تصویر به صورتی دایجتیک) نمی گوید. تنها در قسمت هایی از ابتدای روایت، ما «بیلی» را در حال تایپ کردن مسائلی می بینیم که در مورد خود و «سیاره ترالفامادور» می نویسد. «بیلی» به غیر از پرتاب شدن از حال به گذشته، از گذشته به آینده، در دنیای موازی «ترالفامادور» نیز به سر می برد. اما دلیل شکل گرفتن چنین روایتی چیست؟

در تاریخ ادبیات، آثار سترگی در قالب جریان سیال ذهن نوشته شده اند. یکی از متقدم ها «خشم و هیاهو» اثر «ویلیام فاکنر» است. در همان دوران «جیمز جویس» شاهکارهایی مانند «اولیس» و «شب بیداری فینگن ها» را در این قالب نوشته است. متن ثقیلی از «کلود سیمون» به نام «جاده فلاندر» نیز هست که از پیچیده ترین انواع این روایت است. صحبت از جریان سیال ذهن که بشود، «امواج»، «به سوی فانوس دریایی» و «خانم دالووی» از «ویرجینیا ولف» هم هیچگاه فراموش نمی شوند. و در ادامه، «رمان نو» در ادبیات فرانسه، با آثاری از «مارگریت دوراس»، «آلن رب گریه»، «ناتالی ساروث» و… نیز از فرزندان مدرن این نوع از روایت هستند.

بد نیست اسمی هم از نمونه های ادبیات معاصر ایران بیاوریم: بدون شک «شازده احتجاب» اثر «هوشنگ گلشیری» مشهورترین متن جریان سیال ذهن تاریخ ادبیات معاصر ایران است. «سمفونی مردگان از «عباس معروفی»، «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» اثر «رضا قاسمی»، «شب یک شب دو» نوشتۀ «بهمن فرسی»، و از «صادق چوبک» کتاب «سنگ صبور» نمونه های موفق داستان های ایرانی در این فرم ادبی هستند.

با این حال، جریان سیال ذهن، با همۀ پیچیدگی هایش، گاهی دلایلی منطقی از ماهیت خود ارائه می دهد. در فصل اول «خشم و هیاهو» راوی پسری ۳۵ ساله به نام «بنجامین» است که از اختلال سندروم دان رنج می برد. در روایتهای فارسی نیز می بینیم، در «شازده احتجاب» احتمالاً به دلیل انقراض و نابودی تدریجی دودمان «شازده» با روایتی متکثر و پریشان روبروییم. در «همنوایی شبانۀ ارکستر چوبها» با مردی مواجهیم که خودش اصرار دارد از انواع و اقسام بیماری های روانی رنج می برد. «سمفونی مردگان» را چند روح (که دیگر زنده نیستند) روایت می کنند؛ و «شب یک شب دو» کلاژی به هم ریخته از نامه نگاری دو انسان دلتنگ است. بنابراین روایت جریان سیال ذهن، روشی تزئینی و برای قشنگی نیست، محصول آسیبی است که روای آن را به صورتی غیرمستقیم بیان می کند!

و همۀ این توصیفات، با روایت فیلم «سلاخ خانۀ شمارۀ پنج» قابل انطباق اند. «بیلی پیلگریم» جوانی با روحیات شکننده بود، که در جنگ جهانی دوم، در شهر «دِرسِدن» آلمان از بمباران نجات پیدا کرد، پس از آن به امریکا بازگشت و تا مدتها با عوارض موج انفجار دسته و پنجه نرم می کرد. پس از مداوا  با زنی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. در امور کاری و تجاری به موفقیت رسید، اما در سفری هوایی دچار سانحه ای شد که به شکلی معجزه آسا از آن جان به در برد و از آن به بعد در جهانی موازی سیر می کند. در ابتدا، «موج بمباران درسدن» که از نظر فاجعه آمیز بودن، چیزی از بمباران هیروشیما و ناکازاکی کم نداشت، و سپس «سانحۀ هوایی» عواملی بودند که دست به دست هم دادند و از «بیلی» روایتگری ساختند که ذهنش بین زمان حال و گذشته و آینده و جهان واقعی و مجازی اش سرگردان است و در یک آن زمان حال، گذشته و آینده را می بیند. (مثلاً لحظۀ مرگش را!)

سرخوشی «بیلی پیلگریم» نیز، مسالۀ دیگری است که باعث تزریق نوعی فانتزی به روایت فیلم شده است. دو قطعۀ مشهوری که «باخ» بر تصاویر جاری می شوند، فیلم را در وسط فاجعه آمیزترین لحظاتش سرشار از زندگی نشان می دهند. بزرگترین فجایع و بدبختی ها با لحنی شوخ طبعانه نشان داده می شوند. حتی صحنۀ کشته شدن «ادگار دربی» شبیه به یک کمدی بود تا یک فاجعه. و این نشان می دهد که نویسندۀ رمان، فیلمنامه نویس و کارگردان به زبان مشترکی رسیده اند که خوب آن را می فهمند. قصد سیاهنمایی ندارند. چون کار از این حرف ها گذشته است. بمباران درسدن کمتر از فاجعه هیروشیما و ناکازاکی نبود، با این حال، تا سالیان سال هیچکس حرفی از آن به میان نیاورد. زیرا آلمانی ها در نهایت قلدری بازنده شده بودند و سوگواری و ماتمزدگی را مناسب موقعیت خود نمی دانستند. از طرفی فاجعۀ ژاپن از مارکتینگ قوی متفقین برخوردار گشت، اما هیچ کس به یاد درسدن نبود. همان طور که هیچکس به یاد «سلاخ خانۀ شمارۀ پنج» نیست.

«خب این هم می گذرد- So it goes»، جمله ای است که مانند یک تکه کلام، در کتاب «سلاخ خانۀ شمارۀ پنج» صد و شش بار نوشته شده است. اما «روی هیل» و «گلر» حتی یک بار هم از آن در فیلم استفاده نمی کنند. و این نشان دهندۀ جدیت آنها در سینمایی کردن یک اثر ادبی است. با دقت و منطق، تمام آنچه که به درد فیلم نمی خورد حذف می شوند و روایتی موجز برای به تصویر کشیدن یک فیلم ۱۰۵ دقیقه ای مهیا می شود.

«سلاخ خانۀ شمارۀ پنج» با همۀ استحقاقش خیلی مورد توجه قرار نگرفت و جایزۀ هیات داوران جشنواره کن در سال ۱۹۷۲ بزرگترین دست آوردش بود. اما شاید بشود این فیلم را بهترین ساختۀ «جرج روی هیل» دانست. به شرطی که بیش از خیره شدن به چهرۀ سوپراستارها، دلمان داستانی بی نقص و صیقل خورده بخواهد.

 

همچنین ببینید

۸

جست و جوی خود : خوانش لاکانی فیلم «زمینی دیگر»

               مینا دامغانیان     در این مقاله جست‌و‌جوی «خود» در فیلم زمینی دیگر (مایک ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>