جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

درنگی بر رمان “سه سکانس از پاییز” نوشته ی “مائده مرتضوی”

بازدید: 6,078

مریم کوچکی         مریم کوچکی شلمانی

 

رمان “سه سکانس از پاییز” شامل سه روایت است که هر یک راوی خاص خود را دارد.  آنچه سه روایت را از یکدیگر متمایز می کند مشخص شدن نام راوی در ابتدای هر روایت است؛ عملی که اگر در نحوه ی ارایه ی داستان به مخاطب صورت نمی گرفت ،برای تشخیص  تمایز در راویان ، عنصر لحن، مشخصه ی خاصی را به همراه نداشت. لحن ها بیشتر از آنکه در پس واژه ها خود را به نمایش بگذارند توسط راویان، روایت می شوند؛ اما تعدد راوی یا به عبارتی فقدان کلان روایتی منسجم کننده وتمامیت بخش در این رمان یکی از نقاط قوت این رمان است؛ (که وام گرفته از داستان های پسامدرنی است) چرا که هر روایت به منزله ی داستانی کوتاه است که به شعر، زبان ادبی ایرانیان  نزدیک تر است  وحس ترغیب  خوانده شدن را در مخاطب تقویت می کند. در حقیقت مخاطب در روساخت با داستانهای کوتاهی مواجه است  که در ژرف ساخت خود ، میل به رمان شدن دارد.

“بوریس آیخنباوم” از برجسته ترین نظریه پردازان فرمالیسم روسی درباره ی نسبت رمان و داستان کوتاه نظریه ای دارد که نقطه ی مقابل تلقی متعارف در ایران از رابطه ی این دو ژانر می باشد:

«رمان وداستان کوتاه شکل هایی از ادبیات هستند که نه فقط  از دو جنس متفاوت اند، بلکه همچنین ذاتا با یکدیگر مغایرت دارند وبه همین سبب در ادبیات هیچ ملتی هرگز نمی توان دید که دو ژانر همزمان وبا شدت و حدّتی یکسان رشد کنند…مبنای این دو ژانر با هم متفاوت است واین تفاوت از تمایزی بنیادین بین ژانرهای مطول وژانر های موجز ناشی می شود .نه فقط در آثار هر نویسنده ی منفردی، بلکه همچنین در ادبیات هر ملتی، یا رمان زمینه ی مناسبی برای رشد ونمو پیدا می کند یا داستان کوتاه.»

(پاینده،۱۳۹۴،ص۳۴)

جدا از تفاوت های کمی این دو ژانر، تفاوتهای کیفی مشهود تر است که به طبقه بندی این دو ژانر در مجموعه ی انواع ادبی مربوط می شود. به اعتقاد “ادگار الن پو” داستان کوتاه مانند شعر قابلیتی ذاتی برای وحدت ساختاری دارد ودرست مانند شعر، همه ی عناصر آن با یکدیگر همخوانی وسازگاری دارند وهمین منجر به این می گردد که داستان از وحدتی برخوردار شود که معنای ضمنی آن با کمترین واژه ها به ذهن خواننده متبادر شود. (همان،ص۴۳)

این معنای ضمنی در کمترین واژه ها ویا به عبارت دیگر درتکرر نشانه ها ی هر سه روایتِ سه سکانس از پاییز مشهود است.

اصولا نشانه شناسی، حاصل درک نوینی از نسبت میان زبان و واقعیت است ویا به معنای دقیق تر بررسی نشانه ها با یک ساختار و یک زبان زیرین است. درادامه ودر فرآیند معنا سازی در این سه روایت ، کنش های شخصیت ها وابژه های پیرامون آنها را به عنوان نشانه هایی در یک موضوع واحد مورد بررسی قرار می دهیم و چگونگی شکل گیری معنی را در این ابژه ها وکنش ها دنبال می کنیم.

سه سکانس۲

نشانه ای که در هر سه روایت پویا تر به نظر می رسد “رنگ” است. شاید بخاطر حضور همین رنگهاست که “سهراب سپهری ” در روایت اول،شاعر محبوب راوی است و نویسنده ترین شاعر خطاب می شود.(ر.ک:مرتضوی، ۱۳۹۶،ص۱۶) طیفی از زرد ونارنجی وقرمز و قهوه ای که در پس خود و معنایشان کدهای سویه مندی هستند در درک بهتر کلیت محتوایی داستان.

المیرا

جدا از رابطه ی بیانمتنیت در عنوان داستان که واژه ی “پاییز” را در خود دارد وروایت ها در همین فصل روایت می شوند. مجموع این رنگ ها نیز  پاییز را به ذهن متبادر می کند. پاییزی که جدا از معنای قرار دادی اش در روایت ها، معناهایی زیرین نیزبه همراه دارد وبه اهمیت آن در سرآغاز روایت اولین راوی (المیرا) می توان پی برد :

«دنبالش می دویدم،روی خط زرد ایستگاه. پاشنه ی کفشم می شکست ونمی رسیدم. از دور صدایش می زدم. نمی شنید. درهای کشویی بسته می شدند ومن،برای همیشه، تنهای تنها ماندم. روی صندلی زرد ایستگاه.» (مرتضوی،۱۳۹۶،ص۳)

اگر چه رنگ زرد در روانشناسی رنگها به معنای امید وافکار مثبت است اما در این روایت معنای منفی را با خود به دنبال دارد. خط زرد ایستگاه که هشدار برای خطر است ، بسته شدن درهای قطاری که از کنار آن خط زرد عبور می کند ،در نهایت اسکان بر صندلی زرد رنگی که ناامیدی وایستایی را به ذهن متبادر می کندواعتراف صریح راوی به تنهایی، برای به دست دادن این معنی به مخاطب کافی است. امتداد این حس حتی نگاه او را به عشق و بازتاب آن را در پیرامونش تغییر می دهد:

«…دلم می خواست می توانستم با همان ریموت کنترلی که دستم به آن نمی رسید،کانال هایی را که دوست نداشتم از ذهنش پاک می کردم. همه ی کانال هایی که فیلم پخش می کردند، از این عاشقانه های زرد و مزخرف. کانال هایی که طرز تهیه ی قهوه یاد می دادند. کانال هایی  که مدام تصویر قطار وکافه پخش می کردند .همه شان را حذف می کردم.» (همان،ص۳۰)

لازم به ذکر است که صدای روایتگر المیرا ضرباهنگی کُند دارد که لازمه ی ایجاد گره افکنی در ابتدای داستان است. لذا وجود این نشانه ها در روایت او بسامد وتکرار بیشتری دارد:

«کفش هایش از یک عصر سرد پاییزی به یادم مانده است…» (همان،ص۵)

زردی،  پاییزرا و نا امیدی وایستایی به دنبال خود انجماد را به ذهن متبادر می کند. در نتیجه ، سرمای پاییزی می تواند توصیف خوبی برای سرآغاز روایتی از تنهایی وجدا شدن وحتی درد وسرانجام مرگ  باشد.

«یادم نیست چقدر بر روی صندلی های زرد ایستگاه نشستم و چند قطار از جلوی چشمانم گذشتند، اما دردی که آن زمان حس کردم، دقیقا به یاد دارم. دردی سوزاننده وکشنده که تا روی قفسه سینه ام را گرفته ونفسم را به شماره انداخته بود. بقیه ی بدنم سرد وکرخت بود؛ بدون کوچکترین حسی….» (همان،ص۶)

اشاره ی مستقیم به رنگ زرد صندلی وتکرار شدن، بر معنای منفی آن تاکید دارد. در این بخش نشانه ی “قطار” علاوه بر معانی رفتن وسفر در پس فرم ظاهری خود بیانگر تداوم است که در اینجا حاکی از تداوم درد واثرگذاری طولانی آن بر شخصیت داستان است. چرا که  در ادامه ی همان پاراگراف می گوید :

«…تنها چیزی که از آن به بعد توی وجودم مثل موج دریا بالا پایین می رفت، درد بود؛ دردهای مختلفی که هر روزبه سراغم می آمدند ودرد آخری که کارم را تمام کرد.» (همان،ص۷)

یا :

«…زالوها  بد جوری به جانم افتاده بودند وضیافتشان حد واندازه ای نداشت. خونم را می مکیدند .قرمزی اش را، وبه جایش پس مانده ای زرد وبدرنگ تف می کردند توی رگهایم.»  (همان،ص۲۹)

دردی که  در نهایت منجر به مرگ می شود ،مرگی که در پس  رنگهای پاییزی معنا می شود. حتی دنیای دیگری که المیرا تجربه می کند پاییزی است :

«…پس از خاکسپاری، وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم اینجا هستم. داخل خانه ای خیلی بزرگ با اتاق هایی عجیب ، اما راحت.دور تا دور خانه باغی پر از درخت است واز پنجره ی اتاق ها می شود آن را تماشا کرد. توی باغ هر درخت میوه ای که تصورش را بکنی هست. بیشتر پرتقال ونارنگی،چند تایی خرمالو. درخت سیبی هم درست پایین پنجره ی اتاقم هست. سیب زرد….» (همان،ص۱۷-۱۸)

یا :

«…دیروز عصر برای من یک بشقاب سیب زرد آوردند. شبیه همان هایی که از درخت های باغ همچون چراغ های توپی پر نور آویزان اند. هر وقت پدر می رود سر مزارم ،برای من سیب می آورند واین برای من که حق استفاده از میوه های باغ را ندارم،نعمتی است.» (همان،ص۳۸)

غیر از رنگها و میوه های پاییزی ارجاع این بخش روایت به اسطوره ی سیب به عنوان میوه ی ممنوعه قابل توجه است ودر تساوی قرار گرفتن تمام میوه های باغ و سیب که در مجموع همگی ممنوع هستند؛ که به سبب ایجاد این آیرونی به لحاظ نقد اسطوره ای وهمچنین نقد فمینیستی قابل توجه هست. که برای زنان نه تنها چیدن سیب (نماد خواستن و علایق وشهوت) بلکه تمامی میوه ها (که هریک می توانند نماد چیزهای مختلفی باشند) ممنوع است. ودر حقیقت در پس رنگ پریده ویاس آور زرد و سردی پاییز و… روایتی از مرگ زنان نهفته است.

سه سکانس از پاییز در پس نشانه هایش روایتگر جامعه ای است که زنانش در میان سنت ومدرنیسمش بیش از دیگر جنس خود(مردان) دست وپا می زنند و”المیرا” نماینده ی قربانی شده ی این جامعه است (المیرا یعنی قربانیِ ایل). المیرا ، دختری  با تربیتی نیمه سنتی، نماد جامعه ی مدرنیته است اما انگار دیگر جایی برای حضور او نیست وباید بمیرد! او و آرمانها ودنیایی که می خواست بسازد ومجالش هرگز فراهم نشد محکوم به نیستی هستند.المیرا زندگی را از دیدگاه خودش می بیند ( شاید به این خاطر است که روایت او شاعرانه تر به نظر می رسد در روایت المیرا با بسامد بیشتری از صناعات ادبی روبرو هستیم .) و از آنجایی که حتی سرنوشت او در خصوص قتل مادرش به وسیله ی پول وارتباطات تغییر کرده است  این حس کاذب در او تقویت شده است که می تواند همه چیز را تغییر دهد وبه میل خود درآورد. لذا از مواجه شدن با واقعیت ها دایما گریزان است. او در زبانی استعاری به دمدمی مزاج بودن فرخ (همسرش) وعدم تعهد او اعتراف می کند:  «مشکل اینجا بود که داستان های فرخ ،خیلی کوتاه بودند. فرخ از رمان و داستان های بلند وکشدار متنفر بود…» (همان،ص۵) اما هر باراز پذیرش صریح آن ابا دارد. حتی در پاسخ به هشدار دوست صمیمی اش” پرستو” نیز حاضر به پذیرش حقیقت نیست. (ر.ک:ص۱۲)

حتی در مرور گذشته، خود را در قتل مادر مقصر نمی داند واین را می توان در پشت نشانه ی ماشین تشخیص داد، ماشین پاترولی که در روایت او، سرنشینش مشخص نیست! :

«…سعی کردم چشمم به آن سمت خیابان نیفتد، همان جایی که ده سال پیش از آن، یک پاترول لعنتی بدن نحیف مادرم را زیر گرفته بود…» (همان،ص۲۷

او درست مشابه به هر زن جوان دیگری دلبسته ی “آنیموس” ذهنی خود است. طبق روانشناسی  یونگ آنیموس از احساساتی که بر قوه ی درک وتفکر زنان اثر دارد تشکیل شده است و اغلب خود را بر روشنفکران،بزرگان،قهرمانان،موسیقی دانان وشخصیت های شاخص نشان می دهد.

حضور آنیموس ذهنی را  می توان به وفور در حس او نسبت به فرخ  مشاهده کرد:

«فرخ هم یک جوان شهرستانی بود اما تحصیلکرده وبا فهم وشعور. وقتی در جلسه های ادبی دانشجویی حرف می زد، همه محو کلامش می شدند. در مورد هر چیزی اطلاعات ارزنده ای داشت.با لحن حرف زدن وکلامش همه را تحت تاثیر قرار می داد. از رئیس دانشکده تا استادان وباقی دانشجوها ،…»

(همان،ص۱۴)

آنیموس های ذهنی اغلب بیشتر از آنکه قهرمانی در دنیای واقعی باشند ساخته ی ذهن قهرمان پرور زنان هستند. والمیرا که در دیگر مسائل زندگی نیز مایل به پذیرش واقعیت نیست ،آنیموس او به مراتب رشد قابل توجه تری دارد. آنقدر خود را عاشق می بیند که حتی پس از مرگ ویا حتی رویای پیش از مرگ؛ هنگامی که  از پنجره ی محبوبش به بیرون  نگاه می کند باز هم با دیدن تصاویر، نام فرخ را به زبان می آورد:

«اینجا که هستم،اسم فرخ را روی خیلی چیزها گذاشته ام….روی همه ی چیزهای زرد وقشنگ دور و برم…» (ر.ک: همان،ص۴۶)

در حقیقت ذهن آنیموس پرور المیرا دیدن دیگر ابعاد زندگی را برای خود ممنوع کرده است وشاید همین محدودیت اوست که چیدن تمام میوه های باغ برایش ممنوع است. نگرش تک بعدی او به زندگی آن هم از پنجره ی فرضی خودش دنیای محدودی را برایش می سازد دنیایی که خودش به کوچکی اش واقف است اما ترس از پذیرش حقیقت او را در مرز عشق و نفرت معلق می گذارد. به طوریکه حتی در اوج نفرت وانتقاد فرخ و”باب دیلن” رادر یک کفه می بیند .(ر.ک:ص۳۰)  حتی رنگ زردی که  در حقیقت بیماری اوست، چون صرفا رنگ مورد علاقه ی فرخ است (همان،ص۴۹) او نیز به همان رنگ عشق می ورزد. راز بهبود المیرا گویی فاصله گرفتن از علایق فرخ ودیدن علایق خود است! واین  از مقارن شدن شروع درمان او با شروع زندگی فرخ و تینوش  قابل تشخیص است. (همان،ص۴۳)

فرخ در ذهن المیرا آنقدر بزرگ می شود که دیگر برایش دست نیافتنی جلوه می دهد. واین را می توان در پس نشانه ی “پاشنه ی شکسته” وتقابلش با کفش های کتانی “تینوش” دریافت .«ر.ک:صص۵،۸،۴۱)

المیرای ایده آل گرای این داستان تنها از ترس مواجه گشتن با واقعیت به پنجره ی فرضی خود وتصاویر خود ساخته اش خو می کند چرا که در ناخودآگاه او کسی هست که این جمله را تکرار می کند : “منظره ها کمتر به آدم رکب می زنند!” (همان،ص۱۹)

المیرا تسلیم منظره ای می شود که دو کفش کتانی از دو کفش پاشنه بلند جلو می زنند. و در تقابل او  “تینوش ” قراردارد که درعین مواجه شدن با واقعیت هابا همان کفش های کتانی تا ابد زندگی  و مبارزه می کند.حتی اگر این مبارزه خلاف عرف واخلاق باشد. عدم پایان بندی برای سرنوشت تینوش یعنی زنان از سنت های تحمیلی گریزان هستند وبرای رسیدن به حقوقی ایده آل تا زمانی بی پایان خواهند دوید. حتی اگر “هانیه”  نماد زن سنت گرا هم خواهان مرگ او باشد.تینوش خواهد ماند…

(ر.ک: همان،ص۱۱۱)

مازیار

در صدای روایتگر مازیار که در اوج کلیت داستان شنیده می شود اگرچه نشانه های پاییزی به وضوح نمایان است اما پر رنگ ترین  ومکررترین نشانه که معرف اوست از ذهنیت ناخودآگاهش نشات می گیرد. ناخودآگاهی که ریشه در زندگی فردی او دارد او گذشته اش در فقر سپری شده و از آنجا که شرط اول حیات در این قشر از جامعه ، خوراک است بسامد آن را در کنش وگفتار او به عینه می توان مشاهده کرد. او  روایت را اینچنین آغاز می کند:

«نمی دانم اولین بار چه کسی این جمله را گفته که هر کس باید لقمه ی اندازه ی دهانش بردارد. این حرف را باید با طلا نوشت… حال خوش امروزم را مدیون گوینده ی این حرف هستم وهر بار که به صورت معصومش نگاه می کنم که چطور در صندلی کناری ام به خواب رفته است، این حرف فیلسوفانه برای من معنا دارتر می شود.

آن خدا بیامرز هیچ جوره لقمه ی دهانم نبود. توی گلویم گیر می کرد…» (همان،ص۴۹)

وحتی برای اظهار نظر راجع به دیگران نیز تکرار می کند:

راجع به فرخ:

«…کسی دور وبر فرخ نبود که منکر تیپ دختر کش او بشود. فرخ لقمه ی المیرا نبود. فقط همین را می توانم بگویم. » (همان،ص۵۶ و هم ر.ک : همان ،ص۵۷)

«… از همان اولی که فرخ را دیدم وبا او دست دادم ، دستش را خواندم. بوی کباب به مشامش خورده بود…»  (همان،ص۵۷)

راجع به مرتضی:

«…مرتضی، شوهر خواهرم، عصرها مسافرکشی می کرد وآخر ماه، سودش را با مادرم تقسیم می کردند. پسر خوب و زحمت کشی بود. لقمه ی دهانمان بود .» (همان،ص۶۱)

راجع به تینوش:

«… با آنکه از قصه هایش سر در نمی آوردم،اما حال و هوایش را دوست داشتم. داستان هایش بوی سبزی پلوی شب عید مادرم را می دادند ونارنج های رسیده ی سر درخت. بوی زهم ماهی که همان لحظه دارد توی تور بالا و پایین می پرد ومی دانی که چند لحظه بعد توی ماهیتابه جلز ولز می کند و می رود زیر دندان هایت.»  (همان،ص۶۳)

اعتراف صریح راوی در ادامه ی روایت بر این نظر صحه می گذارد:

«توی آن خانه ی شلوغ وبی در وپیکرمان،هیچ وقت با شکم سیر به رختخواب نمی رفتیم. غذا همیشه سر دیگ به سفره نرسیده، کلکش کنده می شد…» (همان،ص۵۲)

این وضعیت در ناخودآگاهی، حتی بر جهان بینی او نیز تاثیرگذار بوده است :

«حس می کردم که این دنیا دیگر مال من نیست. مال آدم هایی دریده، بی حیا و چشم و دل گرسنه شده بود. آدم های سگ صفتی که جلوی دکان قصابی برای تکه ای گوشت همدیگر را می دریدند . تنها راه برای مقابله با این ها، از پشت خنجر زدن است.» (همان،ص۷۱)

چنین شخصیتی که به قول “المیرا” تازه به دوران رسیده است .(ر.ک:ص۱۴،ص۱۷،ص۳۲و…)والبته خودش نیز در جای جای روایتش به آن معترف است نماینده ی یک مرد کاملا سنتی است که تحصیل و سفر به خارج از کشور وسِمَت اجتماعی وپول و… بر نگرش وسطح اندیشه ی او تاثیر گذار نبوده است.قانع نبودن او وتحولاتش تنها در حوزه ی روساخت زندگی است واو نیز مانند بسیاری از مردان جامعه ی امروز ایران در ژرف ساخت ایستای  خود یک مرد کاملا سنتی است. واین را می توان در تناقض خرید لوازم آرایش برای تینوش (به نیت تصاحب او)  ودر مقابل، به باد کتک  گرفتنش و علاقه اش برای پسر بودن بچه ، به سادگی درک کرد. تصاحب تینوش تنها برای این بود که آتش درون را خاموش کند چون همواره احساس می کرد برای بار دوم از فرخ شکست خورده است. (ر.ک: ص۷۰)

“تینوش ” محبوب تمام مردان  جامعه است چه “فرخ” که کوس رسوایی اش در بی تعهدی، توسط روایان در سراسر رمان نواخته شده و چه “مازیار” که نماد  مردی سنتی است. چرا که تینوش  کتاب می خواند. عاشق هنر است، می نویسد و در مقابل زیبا ،جسوروشهوانی است ؛ درست شبیه به آنیمای ذهنی مردان.

طبق روانشناسی یونگ،” آنیما ” از احساساتی که بر قوه ی درک وتفکر مردان اثر دارد تشکیل شده است وبه طرف هر چیزی که ناخودآگاه تاریک وبی هدف است تمایل دارد. او غالبا جوان دیده می شود ودو سویه و دو جنبه دارد یکی روشن ، دیگری تاریک ، در یکسو خلوص وخیر ودر سوی دیگر روسپی وفریبکار است  واغلب در مکانهای مرطوب وخیس ظهور می یابد. که ظهور تینوش در سه روایت که در فصل پاییز صورت می گیرد کاملا با این تعریف در تقارن است.

آنیمای ذهنی متعلق به اذهان عمومی مردان است نه متعلق به دنیای واقعی پس در نهایت نه برای فرخ است ونه برای مازیار ، لذا  سرنوشت او در پایان داستان گشوده می ماند.

 

هانیه

 

“هانیه” نماد زنی ست از طبقه ی سنتی جامعه،او همواره خود را در قیاس با تینوش قرار میدهد وبر اثر این قیاس درون او مملو از عقده هاست (ر.ک : همان،صص ۹۱،۹۴،۹۶،۹۸،۱۰۴،۱۰۷و…) صدای پر از کینه و افسرده ی او را می توان در ضرباهنگ سریعش  درپس  گره گشایی های روایی  از  لابه لای روایت سرد و زردش شنید .

صدای  هانیه  فریادی از جامعه ی سنتی زنان است که در سرتاسر روایت او شنیده می شود. روایت او سرشار از کدهای سویه مندی است که  درپس خود  اعلام  می کند که تینوش نمرده است. (ر.ک : همان ، صص،۹۳،۹۸،۱۰۰،۱۰۱و…)

 

از دیگر نشانه های پر بسامد در این سه روایت عدد” سه “است. عدد سه در روانشناسی اعداد نماد آگاهی ، وحدت وبه معنای اصل نرینه است.

نماد آگاهی :

« از سال سوم که نخستین کتاب فرخ چاپ شد،کم کم همه چیز تغییر کرد. انگار پوسته ای نازک که تا آن زمان بر روی فرخ کشیده بودند به یکباره پاره شد و تصویرش، که تا آن زمان بر روی فرخ کشیده بودند به یکباره پاره شد وتصویرش که تا آن وقت برای من تار ومات مانده بود، به یکباره شفافیت و وضوح پیدا کرد .» (همان،ص۲۰)

 

اصل نرینه (شهوت ،مجاز جز از کل):

«…به خاطر یک هوس بازی که سه روز هم طول نمی کشید برای چه باید خاطرش مکدر می شد وزندگی اش را خراب می کردم. چیزی که آن زمان از آن خیلی مطمئن بودم این بود که فرخ درگیر کسی نمی شود وزندگی کجدار ومریزشان همین طور ادامه پیدا می کند….» (همان،ص۶۶)

و…

جدا از وفور این عدد در روایت ها، مخاطب با سه روایت در کتابی مواجه است که نام آن هم عدد سه را در ترکیب خود دارد. راویان “سه سکانس از پاییز دو زن ویک مرد هستند. که عدد زوج به معنای اصل مادینه وعدد فرد نماد اصل نرینه است. به علاوه در فرهنگ مذهبی جامعه ی ایران درامر شهادت دادن دو زن برابر با یک مرد هستند . که اگر این سه روایت را شهادتی برای قضاوت شخصیت تینوش در نظر بگیریم انتخاب شاهدان زن از دو طبقه ی سنتی ومدرن هوشمندانه به نظر می رسد.

در کنار رنگها که بهترین کدهای سویه مند در جهت تاویل این اثر هستند ، طعم های گس وتند و ترش نیز در تقابل شیرین و خنک قرار می گیرند . عشق، بویی شیرین وخنک دارد و خیانت بوی گس وتند وتلخ!

نقطه ی قوت در محتوای  داستان سه سکانس از پاییز ،انتقاد صریح آن از جامعه ی فرهنگی هنری است و آغاز روایتگری المیرا مشابه با داستانهای رئال (اشاره ی مستقیم به آدرس کافه ی محمود دولت آبادی وتوصیف آن در پس چترهای رنگی) بر این انتقاد آشکار، صحه می گذارد.  ؛جامعه ای که طلایه دار روشنفکری اما در عمل سردمدار بی اخلاقی است! انتقاد از قشری که در آرزوی دریافت جایزه ی  نوبل وشهرتند وبرای نیل به آرزویشان از هیچ چیز فروگذار نیستند، از نابودی ادبیات  گرفته تا نابودی انسانیت! افرادی که رنگهای مورد علاقه شان رنگهای محبوب هوادارانشان می گردد وسپس به نمادی از شهوت وخیانت ونا راستی تبدیل می شود. زرد های محبوبی که به تیرگی می گراید :

صدای المیرا :

«…زردی پوست من نه به پر رنگی گلدان بود نه به تر وتازگی دیوار محبوب قناری رنگم، یک جور زردی خاصی بود که قهوه ای بدجنسی نشسته باشد پشتش هی بخواهد از آن زیر بزند بیرون.» (همان،ص۴۵)

صدای هانیه :

قبرستان ،بیشتر از آنکه رنگ خاک باشد، زرد است. زرد چرک. از این زردهایی که یک جور قهوه ای بد جنس نشسته پشتشان و می خواهد از آن زیر بزند بیرون.» (همان،ص۱۱۱)

وتنها کسی که رنگ  زرد وآنهمه بوهای تلخ وگس وترش هنوز برایش محبوب است مادری است که برای فرزندش پاپوش زرد قناری می بافد وبه یادگار می گذارد (ر.ک:ص۷۹) اما با همان کفش های کتانی می دود تا به  مقصدی برسد در جاده ای که او و علایقش را هیچکس به رسمیت نمی شناسد!

این سه روایت به لحاظ موتیف های بینامتنیت نیز در نام کتابها و موسیقی ها نیز قابل بررسی است که به دلیل اطناب در متن حاضر از آن صرفه نظر شده است. در تحلیل دقیق روانشناسی شخصیت ها نیز  حق مطلب به درستی ادا نشد ودر مقایسه شخصیت تینوش با زن اثیری “بوف کور صادق هدایت ” مطالبی مد نظر بود که در مجال دیگر به آن پرداخته خواهد شد.

متن ها به حیات خود ادامه می دهند حتی اگر منتقد ی نباشد. هدف اصلی نقد نوین خلق دوباره ی اثر درزیر سایه ی نظریه های ادبی است. امروزه هر منتقد به مثابه ی یک هنرمند است  که در خوانش خود، هنر نویسنده را تکمیل می کند.

———————————————————————————————————————————————————————————————-

فهرست منابع ومآخذ

احمدی، بابک ؛۱۳۹۰، از نشانه های تصویری تا متن. تهران : مرکز

پاینده،حسین ؛۱۳۹۴،گفتمان نقد، مقالاتی در نقد ادبی. تهران: انتشارات نیلوفر

گرین وهمکاران؛ ۱۳۸۱، مبانی نقد ادبی؛ ترجمه : فرزانه طاهری. تهران : انتشارات نیلوفر

مرتضوی، مائده؛ ۱۳۹۶، سه سکانس از پاییز. تهران : البرز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

سجاد ممبینی

دفنِ سراشیب ها؛ در رفتارِ شعری “بیژن الهی”

           سجاد ممبینی   رولان بارت در «لذت متن» در یک تیپ­شناسی دو گونه متن ...

۲ دیدگاه

  1. ممنونم از نگاه دقیق و موشکافانه تان.
    برقرار باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>