جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

دریای بی آب

بازدید: 2,219

سید مرتضی حسینی شاه ترابی             سیدمرتضی شاهترابی

 

روایت اول

سرت را برهنه کرده‎اند و به طرف تو فریاد می‎کشند، فریادهایی که همهمه‎های بلندی می‎شوند و استخوان‎هایت را می‎لرزانند. ایستاده‎ای و دویدن سردی هوا را زیر گیسوان آشفته و سیاهت احساس می‎کنی و ترس و شرم از این همه چشم و مرد بیگانه باهم یکی می‎شود و پوست روشن صورتت را سرخ می‎کند. چشم‎هایت ترسان و نگران در کاسه‎ی چشم می‎گردند و مردهایی را که برای دیدن تو همه‎جا را گرفته و از دیوار و بام فیروزه‎ای زیارتگاه هم بالا رفته‎اند نگاه می‎کنی. چهره‎های‎شان را که می‎بینی فکر می‎کنی برایت دندان می‎کشند و می‎خواهند گلویت را پاره کنند. نمی‎دانی با کدام‎یک‎شان حرف بزنی. بیشترشان هم‎عُمر خود تو هستند و بین‎شان همصنفی‎های دانشگاهت را هم می‎بینی که با آنها فریاد می‎کشند.

می‎خواهی فریاد بزنی تا سخنت را بشنوند، ولی هیچ‎کدام‎ صدایت را دوست ندارند و پیش از آن‎که شنیده شود یک دست در انبوه موهایت پیچ می‎خورد و پیشانی‎ سپیدت را به سنگفرش‎های روی زمین می‎زند. درد در سراسر جانت می‎دود و چهره‎ات را سرخ می‎کند. پیش از اینکه بتوانی سر بلند کنی ضربه‎های پیاپی پاهایی را بر پشت و پا و گردنت احساس می‎کنی که جانت را سنگین می‎کند. ناگهان یک وزن بسیار سنگین خودش را با هر دو کفش روی کمرت می‎زند و صدای شکسته‎شدن استخوان‎هایت را می‎شنوی. درد کمر پیشانی شکسته‎ات را از زمین بلند می‎کند، اما هنوز چشم باز نکرده‎ای که یک ضربه‎ی دیگر از زیر گلو دندان‎هایت را محکم به هم می‎ساید و تکرارهایش دهان و بینی‎ات را آکنده از طعم و بوی خون می‎کند. زیر ضربه‎های پیاپی کفش‎ها و کتانی‎ها و چپلی‎ها لگدمال می‎شوی، ولی هنوز پرسش‎های مرد پلیس در کاسه‎ی سرت می‎چرخند و بین خون و درد و همهمه‎ها و فریادها می‎آیند و می‎روند.

 

روایت دوم

پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه‎ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیس‎های دیگر سپرده و خودش همراه او داخل شده بود.

: گفته می‎شه که کتاب خدا را آتش زده! آمر صاحب!

یک لحظه منتظر پاسخ مانده و سپس به دنبال آمر دویده بود که بدون هیچ پاسخ راهش را ادامه داده و با قدم‎های بلند و محکم از دروازه‎ی آهنی کلان و فیروزه‎ای زیارتگاه می‎گذشت و داخل زیارت می‎شد. آمر با دیدن پیرمرد تعویذنویس و مجاور زیارت در آستانه‎ی سومین در صدا کرده بود:

– ملا صاحب تو زنده نبودی که یک سیاسر آمده و مصحف در زیارت شریف آتش زده؟!

پلیس جوان فکر کرده بود اگر جای مجاور بود چه گپی داشت جز این‎که بگوید «همین مردم را من صدا کردم!»، اما او همین اندازه هم پاسخ نداده، فرصت نیافته بود بگوید و آمر از چارچوب باریک و فیروزه‎ای در چوبی گذشته بود؛ دختر را دیده بود که کنار پنجره‎ی کم‎ارتفاع رو به حیاط نشسته و چادری سیاهش را پوشیده بود و می‎شد چشم‎های کلان و نگرانش را دید. آمر چشم در چشم او گفته بود:

– شرم نکردی کتاب خدا را آتش زدی؟

دختر دامن بلند پیراهن سیاه و سرتاسری‎اش را روی شلوار جین فیروزه‎ای‎اش ‎کشیده و پاهایش را پنهان ‎کرده بود.

: کدام کتاب؟ من چند ورق تعویذ بی‎کاره را آتش زدم!

صدای پیرمرد لرزیده، ریش‎های سپید و بلندش تکان خورده و چشم‎هایش کلان شده و صدا کرده بود:

– بی‎کاره کتاب‎های یهود و نصاراست که خوانده و عیسوی شده‎ای! تعویذ من سخن خداست!

پلیس جوان فکر کرده بود روز دیگر به وقت آرامی و قراری از او بپرسد خدای یهود و نصارا با خدای ما چه فرق دارد و چرا فرق دارد؟! در همین فکر بود که فریادهای غضبناک مردم را نزدیکتر شنید و چند صدای تفنگ او را به طرف در دوم برگرداند. مردم از دیوار و بام بالا شده بودند و فریاد می‎کشیدند. بین‎شان هیچ زن و دختری نبود! همگی مردهای جوانی بودند که به طرف زیارت حمله می‎کردند و پیشاپیش آنها یک جوان با پیراهن گرمکن ورزشی سرخ و سپید و شلوار سبزرنگ‎ نَسواری می‎آمد.

 

روایت سوم

نوجوانی که هنوز زیر بینی‎اش سیاه نشده در حیاط زیارتگاه بالای یک بلندی ایستاد می‎شود، تلفن موبایلش را با دو دست پیش روی خودش می‎گیرد و از پشت دوربین به دنبال دختر می‎گردد. دختر با روی پُرخون و موهای سیاه و بلند و آشفته کنار یک سنگ مزار سپید و برجسته که به شکل تابوت دراز است ایستاده است. خاک‎گرفتگی جای‎جای رنگ سیاه پیراهن بلندش را برده و کَتاره‎ها و نرده‎های آهنی و فیروزه‎ای بین او و یک عده از مردم خشمناک جدایی افکنده است. چند نفر با چوب‎های بلند بر فرق سر او می‎زنند و او را کنار سنگ به زمین می‎افکنند. دختر باز از زمین می‎خیزد، دست‎هایش را بالا می‎برد، سر شکسته و خون‎رنگش را بالا می‎کند و لب‎هایش حرکت می‎کنند، اما پیش از این‎که قامتش صاف شود یک لگد به سینه‎اش می‎خورد و او را به زمین می‎افکند. دختر با کمر به سنگ سخت و محکم مزار می‎خورد و می‎غلتد و پیش پای کسانی می‎افتد که اکنون به او نزدیک شده‎اند. یک نفر با یک تخته چوب بلند به بلندی قامت انسان او را می‎زند و دختر در زیر لگدهای مردم می‎غلتد.

دوربین از جوان‎های خشمگین به طرف مردهایی می‎رود که پشت سر آنها ایستاده‎اند، گردن می‎کشند و کنجکاوانه دختر را در زیر پای دیگران نگاه می‎کنند. پشت سر آنها و کمی آن سوتر، چند مرد پلیس‎ با کالای سبزرنگ نَسواری ایستاده‎اند و خونسردانه مردم را نگاه می‎کنند. یکی از پلیس‎ها صدا می‎زند:

: نگیر بی‎ناموس!

دوربین هراسان به طرف مردم و دختر برمی‎گردد.

دو نفر پلیس بین جمعیت رفته‎اند و کوشش می‎کنند دختر را به بالای بام ساختمان زیارت برسانند. چند مرد جوان بالای بام ایستاده‎اند و دست‎های دختر را بالا می‎کشند، اما چند جوان دیگر که خود را به بالای بام رسانده‎اند با آن‎ها جنگ می‎کنند و دختر را به پایین دیوار و بین مردم می‎افکنند.

 

 روایت چهارم

روزهای خُردی همان روزهایی که جاهل بودم و روزگارم به بازی‎های طفلانه و دخترکانه می‎گذشت از مادرکلان شنیده بودم پَرش چشم چپ، غم و ناخوشی می‎آورد. خدایا خودت رحم کن! به حق شاه دوشمشیره و زیارتش که پناه هر روزم است به بی‎کسی و تنهایی‎ام رحم بخور! مادرکلان می‎گفت «اگر صدا در گوش یک سیاسر زنگ کند به یقین احوال خبر مرگ برایش می‎آورند.» خدایا! دیگر کدام مرگ؟ کدام خبر؟! پدر و مادر و شوهرم را که سال‎ها پیش از رویم گرفتی، حالا چی دارم که بگیری؟!

ای کاش زمستان کابل مثل زمستان‎های آن روزها همیشه برف داشت و دریای کابل خشک و بی‎آب نمی‎شد! ای کاش دریای کابل پر از آب بود و می‎توانستم آزادانه پیش چشم همه آب‎بازی کنم و خودم و کالایم را در دریا ایلا بدهم و مثل یک پیراهن گلدار دخترانه در آب سرد و خروشان غلت بزنم!

حالا همین‎جا در مسجد شاه دوشمشیره باید بمانم تا وجیهه بیاید. گفته بود ساعت سه می‎رسد، خیر است دیر کرده، شاید کدام گرفتاری پیش آمده، ناوقت می‎آید ولی می‎آید، خوی همیشگی‎اش است!

به خیر دیدی که آمد؟!

چرا دیر آمدی؟ کدام جمعیت؟ کدام مردم؟ چرا؟! چی گفتی؟! چی می‎گویی؟ فرخنده؟ پناه برخدا! چی وقت؟ از صبح در زیارت همراه هم بودیم. از خاریدن زبانش آینده کرده بودم که یگان جنگ پیش رو دارد، نمی‎دانستم جنگش با همه‎ی مردم کابل است! بوت‎هایش را که پیش دروازه‎ی زیارت چپه دیده بودم گفتم امروز کدام مصیبت بالای او واقع می‎شود، نمی‎دانستم مصیبتش این اندازه کلان است!

نی خواهر! او فارغ شده از دارالمعلمین و شرعیات بود! خودم به چشم سر دیدم که در زیارت نماز می‎خواند و روی صحن زیارت را جارو می‎کرد! او کجا و آتش زدن مصحف کجا؟! نی! نی! باورم نمی‎شود!

او را از پیش از یافت‎شدنش می‎شناختم! خودم قابله‎اش بودم! مادرش که شکم‎دار شد خودم بر فرق سرش نمک پاش دادم و گفتم دست بکش و او به جای فرق سر به روی خودش دست کشید و گفتم همین دست‎کشیدن نشانه‎ی آمدن دختر است! خودم قابله‎اش بودم و خودم نافش را بریدم! نی! نی! باورم نمی‎شود! او مصحف نمی‎سوزاند!

 

روایت پنجم

نیمه‎شب است و جوان پتوی مسافرتی‎ را روی شانه‎اش می‎اندازد و پشت میز کامپیوترش می‎نشیند. باد و طوفان خودش را به پنجره می‎زند و سکوت شب را می‎شکند. جوان یک نفس قهوه‎اش را سر می‎کشد و فنجانش را روی زیراستکانی‎اش برمی‎گرداند و صفحه‏ی فیس بوکش را باز می‎کند و می‎نویسد:

«سلام به مردم دیندار جهان. امروز ساعت ۴ عصر، روز بیست و هشتم حوت۹۳ زن بی‎دین و برگشته از دین خدا مصحف شریف را در زیارت شاه دو شمشیره سوزاند. مردم دیندار کابل به شمول خودم اول او را کشتند، بعد جنازه‎اش را زیر موتر انداختند و مرده‎اش را در دریای کابل آتش زدند. امروز او را به جزای کارهایش رساندیم و نشان دادیم هیچ نیرویی در برابر ایمان راسخ مردم‎مان تاب مقاومت ندارد. دوزخ جایش باشه ان‎شالله.»

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

یک دیدگاه

  1. تصویرسازیش خوب بود .من وقتی نوشته ای میخونم تو ذهنم تصویر سازیش میکنم مثل فیلم. تو تصویر سازی این داستان مشکلی نداشتم همه چیز براساس نظم و واقعیت کنارهم بود. حتی اون لحظه که دوتا کفش رفت پشتش و اسخوان هاش شکست دردم اومد ک. کاملا حس رو انتقال داد جوری که هنوز سرم از حجم درد وغم داغه. اینکه چند تا روایت بود خوب بود. فقط کاش ی روایت مثل روایت پنجم ولی برعکسش باشه درطرفداری ازفرخنده و افشای مجاور پیر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>