پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

دعوت

بازدید: 1,352

فریبا چلبی یانی (۲)          فریبا چلبی یانی

 

جاده چالوس هستیم من و ملیحه؛ جشن عروسی دخترخالۀ ملیحه دعوتیم؛ ملیحه چای می‌ریزد؛ آهنگ شادی از ضبط¬صوت ماشین پخش می‌شود؛ ملیحه زیر لب زمزمه می‌کند؛ حواسش به من نیست؛ به پیچ خطرناک و رؤیایی جاده رسیده‌ایم و من آن¬قدر این جاده را رانندگی کرده‌ام که چشم‌بسته می‌توانم تخمین بزنم تا چند ساعت دیگر به خانه مادرزنم می‌رسیم. امروز دیر راه افتاده‌ایم و من که  بعدازظهرها، خواب امانم را می‌برد، هر از گاهی چشمانم وا می‌رود؛ نمی‌دانم چرا امروز ملیحه حواسش به من نیست؛ غر هم نمی‌زند که ماشین را نگهدارم و استراحت کنم؛ این روزها فقط درگیر عروسی دختر خاله‌ایست که از کودکی با وی رقابت داشت. ملیحه از وقتی خبر ازدواج سهیلا را شنیده، مثل فرد شکست‌خورده‌ای سگرمه‌هایش توی هم رفته است؛ کم مانده از غم¬وغصه دق‌مرگ شود. از روزی که سهیلا باهاش تماس گرفته و شخصاً ملیحه را به عروسی‌اش دعوت کرده، حالت غمش شدیدتر شده است. سهیلا به ملیحه گفته که نادر، شوهرآینده‌اش، صاحب کارخانه شکلات‌سازی در یکی از حومه‌های تبریز است و به احتمال قوی سهیلا همشهری ملیحه می‌شود. ملیحه مدام می‌گوید:

_ کی تحمل اداواطوار خانوم رو داره، می‌گم مگه شوهر قحطه که زنِ مرد تبریزی می‌شی، همه‌اش تقصیر منه که مدام  تعریفت رو کردم، همه‌اش زیر سر خاله زهراست، تمام نقشه‌ها زیر سر اونه می‌دونم.

من بیچاره، بعد از این باید علاوه‌بر شغل کارمندی، خودم را چندشغله کنم تا شاید بتوانم از پس دخل‌وخرج ملیحه و رقابتش با سهیلا برآیم. سهیلا زیرکانه توانسته بود حسادت ملیحه را با دروغی برانگیزد. او فکر نمی‌کند که ممکن است روزی گندش درآید. سهیلا و ملیحه نمی‌دانند که من نادر را خوب می‌شناسم؛ زمانی همسایه دیواربه‌دیوارمان بود؛ تا اینکه چند سال قبل پدرم آپارتمانی خرید و از آن محل اسباب‌کشی کردیم. دوستی من و نادر همچون گذشته ادامه داشت؛ درواقع پدرم ناخواسته مسبب آشنایی نادر با سهیلا شده بود. روز عروسی ما قرار بود عمویم با خانواده‌اش از شهرستان بیایند؛ پدر ماشینش را به نادر می‌دهد تا آنان را از ترمینال برداشته و به خانه بیاورد. آن روز عمو یک ساعتی دیر به ترمینال می‌رسد که این تأخیر باعث می‌شود نادر به جای آنان خاله زهرا و سهیلا را از ترمینال بردارد؛ آن‌ها از چالوس آمده و دم ورودی ترمینال منتظر تاکسی بودند و نادر که جلو ماشین منتظر عمویم ایستاده بود، ناخواسته شنونده گفتگوی آن دو شده و پی می‌برد که آنان نیز برای عروسی من آمده‌اند و درمانده پیِ آدرس می‌گردند. نادر بی‌آنکه بگوید چرا آن‌جاست، آن‌ها را سوار ماشین کرده و می‌آورد خانه عروس و در همین اثنا عشقی بین نادر و سهیلا شکل می‌گیرد. نادر بعد از پیاده‌کردن خاله زهرا و سهیلا دوباره برمی‌گردد ترمینال، سراغ عمو و خانواده‌اش.

عجیب خوابم می‌آید و این خیالات بیشتر مالیخولی‌ام می‌کند. از صبح مدام به ملیحه می‌گفتم:

_ ملیحه جان! یه‌کم سریع‌تر کاراتو انجام بده، زود راه بیفتیم و به گرمای ظهر برنخوریم.

ملیحه نه تنها به حرفم گوش نمی‌داد، بلکه کارهایش را آن‌قدر کِش داد تا به گرمای بعدازظهر برخوردیم و حسابی جزغاله شدیم. چشمانم خسته است و از پشت عینک‌دودی خواب برایم حکم بهشتی را دارد که در انتظارش باشم. جاده را از آینه ماشین دید می‌زنم؛ یک‌آن، قالب تهی می‌کنم؛ کمربند لعنتی نمی‌گذارد از جایم جنب بخورم؛ فرمان از دستم در می‌رود؛ فوری و دستپاچه تنظیمش می‌کنم؛ دارم سکته می‌کنم؛ نه! نمی‌توانم باور کنم؛ جفت چشمانی در آینه من را تماشا می‌کند؛ امکان ندارد کس دیگری به جز من و ملیحه توی ماشین باشد؛ دوباره به آینه نگاه می‌کنم. بله! جفت چشم‌ها نگاهم می‌کند؛ نکند خودم توی فیلمی بازی می‌کنم که قرار است همچین جریانی بر سر راننده‌اش بیاید؛ تُف به تو نادر! بهت فکر کردم، بازم دچار توهم شدم. به سرفه می‌افتم؛ حواسم پرت می‌شود و ماشین کم مانده از جاده خارج شود که بلافاصله فرمان را تنظیم می‌کنم.

ملیحه صدای ضبط را کم می‌کند و می‌گوید:

ـ حواست کجاست؟ داشتی می‌رفتی ته دره، مراقب باش! بیا چایی تو بخور، سرفه‌ات قطع می‌شه‌ها.

باز همان چشم‌ها نگاهم می‌کند.

ـ نه! چیزیم نیست.

ملیحه چایی را آرام به دستم می‌دهد و می‌گوید:

ـ الانه که یخ کنه.

چایی را می‌گیرم تا می‌خواهم سر بکشم، یکی ازچشم‌ها چشمکی بهم می‌زند و من دستپاچه چای را می‌ریزم روی شلوارم، دادم درمی‌آید.

ملیحه لیوان چایی را از دستم می‌گیرد؛ کلافه شده است و می‌گوید:

ـ خاک عالم بر سرم! ماشین رو نگهدار؛ اینم از عروسی رفتنمون؛ جاییت که نسوخت؟

ـ چند بار بهت بگم که چیزیم نیست! تو که  شوق عروسی ورت داشته و کلاً یادت رفته شوهرت شاید خسته باشه و خوابش بیاد.

ملیحه با تعجب نگاهم می‌کند:

ـ خوبه! خوبه! انگار بچه‌اس مرد گنده! به من چه؟ ماشین رو کنار جاده نگهدار و یه‌کم استراحت کن؛ فوقش یه ساعت دیر می‌رسیم؛ دنیا که به آخر نمی‌رسه؛ بهتر از اینه که جنازه‌مون بره عروسی؛ حالا  همه کاسه‌کوزه‌ها سر من می-شکنه، آره؟

غرزدن‌های ملیحه تمام نمی‌شود. چشمان میشی خوشگل و بادامی شکل، با شیطنت نگاهم می‌کند؛ شبیه چشمان یکی است که به خاطر نمی‌آورمش؛ زیبا، آهو، نرگس، نازنین و… یکی‌یکی چشمان دخترانی را که قبل از ملیحه می‌شناختمشان، مرور می‌کنم. چشم‌ها با ایما و اشاره می‌خواهد چیزی بگوید که متوجه نمی‌شوم؛ با نادر دم‌خور بودیم و شیطنت‌های فراوانی با هم داشتیم و همیشه بر سر دخترهایی که می‌خواستیم مخ شان را بزنیم، شرط می‌بستیم. برای نادر در درجه اول قدوقوارۀ طرف مهم بود که به هیکل لندهورش بخوردو آخر سر هم سهیلا قسمتش شد، با قد کوتاهی که هرگز تصورش را نمی‌کرد. منهم در درجه اول عاشق چشمان میشی و روشن بودم که زنی با چشم‌های سیاه زغالی قسمتم شد و هرگز فکرش را نمی‌کردم. در حیرتم که چرا ملیحه با این همه دقت و تیزهوشی متوجه چشمان توی ماشین نمی‌شود. برخلاف گندکاری‌های همیشگی‌ام این‌بار دلم می‌خواست ملیحه متوجه شود، شاید که از خر شیطان پایین بیاید و از رفتن به عروسی منصرف شود؛ عروسی که کلی خرج روی دستم گذاشته بود و مجبور بودم بابت قسط و بدهی کلی سگ‌دو بزنم. نمی‌دانم نادر واقعاً به سهیلا دورغ گفته و یا کار خود سهیلاست. دلم می‌خواد وقتی ملیحه بفهمد که نادر یک کارمند ساده در همان کارخانه است و معرفش من بودم و تنها یک سالی است که استخدام شده، چه خواهد گفت و آیا به خاطر سرکوفت‌هایی که در عرض این مدت بهم زده، عذرخواهی خواهد کرد یا نه؟

ـ تو هم مردی؟ حالا ببین نادر برای سهیلا چه زندگی دست‌وپا می‌کنه. خاله زهرا می‌گفت لباس عروسیش از پاریس سفارش داده شده؛ جواهراتش هم که بالای… .

ـ ملیحه تو چقدر ساده‌ای و همه‌چی زود باورت می‌شه.

وقتی یاد لیلا دختر خاله‌ام می‌افتم، با خودم می‌گویم یا او یک تخته‌اش کم بوده و یا زن‌هایی از تیپ ملیحه. لیلا پارسال فوق‌لیسانس زبان انگلیسی‌اش را تمام کرد و با بورس دولت برای دوره دکتری به انگلستان رفت؛ دوستش داشتم و یکی از خواستگارهای پروپا قرصش بودم. شاید اگر قبول می‌کرد که زنم شود، منم ادامه تحصیل می‌دادم و الان پست مهم اداری نصیبم می‌شد. پارسال با یکی از همکلاسی‌هایش ازدواج کرد بی‌مرام، پسری که از زمین تا آسمان با من توفیر داشت و گاهاً در بحث‌ها گیج می‌زد. ملیحه بی‌توجه به من، باز هم غر می‌زند:

ـ یادته گفتم کت و شلوار سرمه‌ایت رو برداریم؛ گفتی: نه، نمی‌خواد؛ سروتهش چند ساعت تو تنمه و خلاص. چقدر گفتم شلوار لی‌تو برای جاده بپوش؛ گوش نکردی و با همین شلوار راه افتادی.

خسته و عصبی می‌گویم:

ـ خب حالا چیزی نشده که، خودش خشک می‌شه؛ گیر نده تو هم!

ملیحه بحث را ادامه نمی‌دهد؛ دوباره به آینه نگاه می‌کنم؛ بله همان چشم‌ها سر جاشون بودند؛ از سرعت ماشین کم می‌کنم و کنار جاده نگه می‌دارم. ملیحه غرمی‌زند:

ـ هی بهت می‌گم برو دکتر؛ انگار نه انگار یکی با تویه؛ یه‌کم یواش‌تر… خدا می دونه بازهم چی دیده؛ الکی ادا در میاره.

کفری می‌شوم و می‌گویم:

ـ تو دیگه چی می‌گی؟ می شه ساکت بشی.

از ماشین پیاده می‌شوم؛ با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید:

ـ اوا! مگه من چی گفتم؟عجبا!

باد گرم جاده به تنم می‌خورد و لرزه‌ای پشت تن عرق کرده‌ام، راه می‌افتد. چند ماشین در حال گذر از سرعتشان کم کرده و بوق می‌زنند؛ دست تکان می‌دهم که جای نگرانی نیست و ماشین‌ها از نو سرعت می‌گیرند. درِعقب ماشین را باز می‌کنم و دیوانه‌وار به دنبال کسی می‌گردم که از ماشین بکِشمش بیرون؛ همه‌جا را می‌گردم؛ کسی توی ماشین نیست؛ ملیحه عصبی سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید:

ـ دِ، زود باش راه بیفتیم؛ من می‌گم تو یه چیزت می‌شه، اما کیه که باور کنه.

سردرگم درِ عقبی را می‌بندم. صندوق ‌عقب ماشین را باز می‌کنم و ظرف یدکی پرِ آب را برمی‌دارم؛ عینک آفتابی‌ام را از چشم برمی‌دارم و به سروصورتم آبی می‌زنم؛ احساس خنکی خوبی بهم دست می‌دهد؛ سوار ماشین می‌شوم؛ کم‌کم دارد باورم می‌شود که یک چیزیم است؛ برگشتنی باید از یک متخصص مغز و اعصاب برای خودم وقت بگیرم؛ ماشین را روشن می‌کنم. راه می‌افتم؛ با ترس به آینه نگاه می‌کنم؛ از چشمان میشی خوشگل خبری نیست؛ نفس راحتی می‌کشم؛ جادۀ سرسبز چالوس منتظرم بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>