جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

دوستت دارم؛ تا آسمان کمی بلندتر شود

بازدید: 3,890

نزار قبانی نزار قبانی                     ترجمه : حسین خسروی

 

(از مجموعه‌ی: «سطرهایی از کتابِ یاسمین»، ترجمه اشعار نِزار قبّانی و دیگران)

 

۱

بانوی من!

می‌خواهم دوستت بدارم،

تا سلامتم را بازیابم؛

و سلامتِ کلماتم را؛

و از طوق آلودگی،

که قلبم را دربرگرفته، رها شوم؛

چرا که زمین

بدون تو

دروغی است بزرگ؛

و سیبی است گندیده.

 

۲

می‌خواهم دوستت بدارم،

تا به دین یاسمین درآیم؛

و مناسکِ بنفشه به جای آرم؛

و از تمدنِ شعر دفاع کنم؛

و از کبودی دریا؛

و سبزی بیشه‌ها.

 

۳

می‌خواهم دوستت بدارم،

تا مطمئن شوم

نخلستان‌های چشمانت

همچنان سلامت هستند؛

و لانه‌های گنجشکان در میان دو پستانت

همچنان سلامت هستند؛

و ماهیانِ شعر که در خونم شنا می‌کنند

همچنان سلامت هستند.

 

۴

می‌خواهم دوستت بدارم،

تا از خشک‌بودنم خلاص شوم؛

و از شوری‌ام؛

و از آهکی شدنِ انگشتانم.

 

و جوی‌هایم را بازیابم؛

و خوشه‌هایم را؛

و پروانه‌های رنگارنگم را.

 

و از تواناییم برای آوازخواندن مطمئن شوم؛

و از طاقتم برای گریستن.

 

۵

می‌خواهم دوستت بدارم

تا جزییات خانه‌مان را در دمشق دوباره به یاد بیاورم:

اتاق به اتاق

آجر به آجر

کبوتر به کبوتر؛

 

و با آن پنجاه گلدان یاسمن سخن بگویم

که مادرم هر روز صبح از آن‌ها بازدید می‌کرد

همچنان که زرگر سکه‌هایش را بررسی می‌کند.

 

۶

بانویم!

می‌خواهم دوستت بدارم،

در روزگاری که عشق فلج شده؛

و زبان فلج شده؛

و دفاتر شعر فلج شده‌اند.

 

نه درختان می‌توانند بر پاهای خود بایستند؛

و نه گنجشکان می‌توانند بال بگشایند؛

و نه ستاره‌ها می‌توانند بدون ویزا سفر کنند.

 

۷

می‌خواهم دوستت بدارم،

پیش از آن که آخرین غزال از غزالانِ آزادی

منقرض شود؛

و آخرین نامه از نامه‌های عاشقان.

 

و [پیش از آن که] آخرین شعرِ نوشته شده به زبان عربی،

به دار زده شود.

 

۸

می‌خواهم دوستت بدارم،

پیش از آن که فرمانی فاشیستی صادر شود

مبنی بر بستن بوستان‌های عشق.

و می‌خواهم فنجانی قهوه با تو بنوشم،

پیش از آن که قهوه و فنجان‌ها را مصادره کنند.

و می‌خواهم دو دقیقه با تو بنشینم،

پیش از آن که پلیس مخفی صندلی‌ها را از زیر پایمان بکشد؛

و می‌خواهم تو را در آغوش بگیرم [و ببوسم]،

پیش از آن که دهانم و بازوانم را بازداشت کنند.

و می‌خواهم در مقابل تو بگریم،

پیش از آن که بر قطرات اشکم عوارض گمرگی ببندند.

 

۹

بانویم!

می‌خواهم دوستت بدارم،

تا بر ارابه‌ی زمان سوار شوم؛

و تقویم‌ها را تغییر دهم؛

و روزها و ماه‌ها را دوباره نام‌گذاری کنم؛

و ساعت‌های جهان را

با ضرباهنگ قدم‌های تو

و با رایحه‌ی عطر تو تنظیم کنم،

[رایحه‌ای] که پیش از ورود خودت

به کافه‌تریا وارد می‌شود.

 

۱۰

بانوی من!

دوستت دارم،

تا دفاع کرده باشم

از حق اسب

در شیهه کشیدن، آنگونه که خودش می‌خواهد؛

و از حق زن

در انتخاب شهسوارش، آنگونه که دلش می‌خواهد؛

و حق ماهی

در اینکه هر گونه خودش می‌خواهد، شنا کند؛

و حق درخت

در اینکه برگ‌هایش را هر طور می‌خواهد، تغییر دهد؛

و حق ملت‌ها

در اینکه حاکمانشان را هر وقت خواستند، تغییر دهند.

 

۱۱

می‌خواهم دوستت بدارم،

تا به «بیروت» برگردانم سرِ بریده‌اش را

و به دریای بیروت، ردای نیلگونش را

و به شاعرانش، دفترهای سوخته‌شان را

 

می‌خواهم برگردانم به:

چایکوفسکی، باله‌ی «دریاچه‌ی قو» را

و به «پل اِلوار»، کلیدهای پاریس را

و به «ون گوگ»، تابلوی «گل آفتابگران» را

و به لویی آراگون، شعر «چشم‌های الزا» (Elsa) را

و به «مجنونِ عامری»، شانه‌های [گیسوی] «لیلی» را

 

۱۲

می‌خواهم محبوبم باشی،

تا شعر

بر اسلحه‌ی کمریِ صداخفه‌کن‌دار پیروز شود؛

و دانش‌آموزان

بر گازهای اشک‌آور پیروز شوند؛

و گل سرخ

بر باتومِ پلیس پیروز شود؛

و کتابخانه‌ها

بر کارخانه‌های اسلحه‌سازی پیروز شوند.

 

۱۳

می‌خواهم دوستت بدارم،

تا اشیایی را که به من شباهت دارند بازیابم؛

و درختانی را که به دنبال من می‌آمدند؛

و گربه‌های «سوری» را که به من چنگ می‌زدند؛

و نامه‌هایی را … که مرا می‌نوشتند.

 

می‌خواهم تمام کشوهایی را بازکنم که

مادرم حلقه‌ی ازدواجش را در آن‌ها پنهان می‌کرد؛

و النگوهای طلایی پیچ‌درپیچ‌ش را؛

و تسبیح حجازی‌اش را؛

و حلقه‌‌ای از موهای طلایی مرا

که از روز تولدم نگه داشته بود.

 

۱۴

بانوی من!

همه چیز در اغماء فرورفته است؛

ماهواره‌ها

بر «ماه» شاعران غلبه کرده‌اند؛

و ماشین‌حساب‌ها [و رایانه‌ها]

جای «غزلِ غزل‌ها» را گرفته‌اند؛

و جای اشعار لورکا

و مایاکوفسکی

و پابلو نرودا را.

 

۱۵

بانویم!

می‌خواهم دوستت بدارم،

پیش از آن که جای قلبم را قطعه‌ای یدکی بگیرد

که در داروخانه‌ها فروخته می‌شود؛

چراکه متخصصانِ قلب در «کلینیکِ کلیولند» [اوهایو]

قلب را مثل کفش، به تولیدِ انبوه رسانده‌اند.

 

۱۶

بانوی من!

سقف آسمان بسیار کوتاه شده است؛

و ابرهای بلند

روی آسفالت خیابان‌ها پرسه می‌زنند؛

و [جایگاه رفیعِ] کتابِ جمهوری افلاطون

و منشورِ حمورابی (Hammurabi)

و اندرز‌های پیامبران

و سخن شاعران

[آنقدر تنزل کرده که] از سطح دریا هم پایین‌تر آمده؛

و هم بدین سبب است که

ساحران

و پیش‌گویان

و مشایخ طریقت

به من سفارش کرده‌اند:

تو را دوست بدارم

تا آسمان کمی بلندتر شود.

—————————————————————————————————————————————————————————————————————-

 

أُحبُّکِ..حتى ترتفعَ السماءُ قلیلاً..

نزار قبّانی

من دیوان: لا غالب الا الحب، ص ۲۱۰-۱۹۵  (الکتاب الثانی والعشرون ۱۹۸۹)

۱

أُریدُ أن أحِبَّکِ , یا سیِّدتی
کی أستعید عافیتی
وعافیه َ کلماتی .
وأخْرُجَ من حزام التلوُّثِ
الذی یلفُّ قلبی .
فالأرضُ بدونکِ
کِذْبَه ٌ کبیرَهْ ..
وتَفَّاحَه ٌ فاسِدَه ْ …

 

۲

أُریدُ أن أحِبَّکِ
حتى أدخُلَ فی دین الیاسمینْ
وأمارسَ طُقُوسَ البَنَفْسَجْ
وأدافعَ عن حضاره الشِعْر…
وزُرقَهِ البَحرْ …
واخْضِرارِ الغاباتْ …

 

۳

أُریدُ أن أُحِبَّکِ
حتى أطمئنَّ ..
أن غاباتِ النخیل فی عَیْنَیْکِ
لا تزالُ بخیرْ ..
وأعشاشَ العصافیرِ بین نَهْدَیْکِ
لا تزالُ بخیرْ ..
وأسماکَ الشِعْرِ التی تسْبَحُ فی دَمی
لا تزالُ بخیرْ …

 

۴

أُریدُ أن أحِبَّکِ
حتى أَتخلَّصَ من یَبَاسی..
ومُلُوحتی..
وتَکَلُّسِ أصابعی..

و أستعیدَ جداولی ،

وسَنابلی
وفَرَاشاتی الملوَّنَهْ

و أتأکَّدَ مِن قدْرتی علی الغناءْ
وقدْرتی على البُکاءْ  …

 

۵

أُریدُ أن أحِبَّکِ
حتى أسْتَرْجِعَ تفاصیلَ بیتنا الدِمَشْقیّْ
غُرفهً… غُرفهْ…
بلاطهً… بلاطهْ..
حَمامهً.. حَمامهْ..
وأتکلَّمَ مع خمسینَ صَفیحَهِ فُلّْ

کانتْ أُمّی تستعرضُها کُلَّ صباحْ
کما یستعرضُ الصائغُ

لیْراتِهِ الذهبیَّهْ…

 

 

۶

أُریدُ أن أحبَّکِ ، یا سیدتی
فی زمنٍ..
أصبحَ فیه الحبُّ مُعاقاً..
واللّغَهُ مُعاقَهْ ..
وکُتُبُ الشِعرِ، مُعاقَهْ ..
فلا الأشجارُ قادرهٌ على الوقوف على قَدَمیْها
ولا العصافیرُ قادرهٌ على استعمال أجْنِحَتِها.
ولا النجومُ قادرهٌ على التنقُّلْ

بدون تأشیرات دُخُول…

 

۷

أُریدُ أن أحبَّکِ ..

قبلَ أن یَنْقَرضَ آخِرُ غَزَالٍ
مِنْ غَزْلان الحُریَّهْ ..
وآخِرُ رسالهٍ
مِن رسائل المُحِبّینْ
وتُشْنَقَ آخِرُ قصیدهٍ
مکتوبهٍ باللغه العربیَّهْ …

 

۸

أُریدُ أن أحبَّکِ …

قَبْلَ أن یصدرَ مرسومٌ فاشِسْتیّْ

بإقفال حدائق الحُبّْ…
وأریدُ أن أتناوَلَ فنجاناً من القهوهِ معکِ..

قَبْلَ أن یصادروا البُنَّ … و الفناجینْ
وأریدُ أن أجلسَ معکِ.. لدَقیقَتینْ
قَبْلَ أن تسحبَ الشرطهُ السریّهُ من تحتنا الکراسی..
وأرید أن أعانقُکِ..
قَبْلَ أن یُلْقُوا القَبْضَ على فَمی.. وذراعیْ
وأریدُ أن أبکیَ بین یَدَیْکِ
قَبْلَ أن یفرضُوا ضریبهً جمرکیَّهً
على دُمُوعی…

 

۹

أُریدُ أن أحبَّکِ ، یا سیِّدتی

حتی أمتطیَ عَرَبَهَ الوقتْ
وأُغَیِرَ التقاویمْ
وأعیدَ تسمیهَ الشُهور والأیَّامْ
وأضبطَ ساعاتِ العالم..
على إیقاع خطواتِکْ
ورائحهِ عطرِک..
التی تدخُلُ إلى المقهى..
قبلَ دُخُولِکْ ..

 

۱۰

إنی أحبک ، یا سیِّدتی
دفاعاً عن حقِّ الفَرَسِ..
فی أن تصهلَ کما تشاءْ ..
وحقِّ المرأهِ.. فی أن تختار فارسَها
کما تشاءْ ..

و حقِّ السَمَکه .. فی أن تسبحَ کما تشاءْ
وحقِّ الشَجَرهِ فی أن تغیّرَ أوراقَها

کما تشاءْ ..
وحقِّ الشُعوب فی أن تغیَّر حُکَّامَها
متى تشاءْ …

 

۱۱

أُریدُ أن أحبَّکِ …

حتى أعیدَ إلى بیروتَ، رأسَها المقطوعْ
وإلى بَحْرِها، معطفَهُ الأزرقْ
وإلى شعرائُها.. دفاترَهُمْ المُحْتَرقَهْ
أریدُ أن أُعیدَ
لتشایکوفسکی.. بَجَعتَهْ البیضاءْ
ولبول ایلوار.. مفاتیحَ باریس
ولفان کوخ.. زهرهَ «دوّار الشمسْ»

ولأراغون.. «عیونَ إلْزَا »

ولقیسِ بن المُلوَّحْ ..
أمشاطَ لیلى العامریَّهْ …

 

۱۲

أریدُکِ ، أن تکونی حبیبتی
حتّى تنتصرَ القصیدَهْ …
على المسدّسِ الکاتِمِ للصوتْ ..

وینتصرَ التلامیذْ

علی الغازات المُسیلَهِ للدموعْ
وتنتصرَ الوردهْ ..

علی هَراوهِ رَجُل البولیسْ
وتنتصرَ المکتباتْ ..
على مصانع الأسلحهْ…

 

۱۳

أُریدُ أن أحبَّکِ …

حتى أستعیدَ الأشیاءَ التی تُشْبِهُنی
والأشجارَ التی کانَتْ تتبعُنی..
والقِطَطَ الشامیّهَ التی کانتْ تُخَرْمِشُنی
والکتاباتِ .. التی کانتْ تکتُبُنی..
أریدُ.. أن أفتحَ کُلَّ الجواریرْ
التی کانتْ أمّی تُخبِّئُ فیها
خاتمَ زواجِها..

وأساوِرَها الذهبیّهَ  المبْرُومَهْ ..
ومسْبَحَتها الحجازیّهَ..

و خُصْلهً مِن شَعْری الذهبیّْ ..
بقیت تحتفظُ بها..
منذُ یوم ولادتی..

 

۱۴

کلُّ شیءٍ یا سیِّدتی
دخل فی «الکوما»
فالأقمارُ الصناعیّهْ
إنتصرتْ على قَمَر الشُعَرَاءْ
والحاسباتُ الالکترونیَّهْ
تفوَّقتْ على نشید الإنشادْ..

وقصائدِ لورکا .. و مایا کوفسکی
وبابلو نیرُودا…

 

۱۵

أُریدُ أن أحبَّکِ ، یا سیدتی..
قبل أن یُصْبحَ قلبی..
قِطْعَهَ غیارٍ تُباعُ فی الصیدلیّاتْ
فأطبَّاءُ القلوبِ فی «کلیفلاندْ»
یصنعونَ القلوبَ بالجُمْلَهْ
کما تُصْنعُ الأحذیَهْ ….

 

۱۶
السماءُ یا سیِّدتی، أصبحتْ واطِئَهْ..
والغیومُ العالیهْ ..

أصبحَتْ تَتَسَکَّعُ على الأسْفَلتْ ..
وجمهوریهُ أفلاطونْ
وشریعهُ حَمُّورابی.
ووصایا الأنبیاءْ

و کلامُ الشعراءْ
صارت دون مستوى سَطْح البحرْ

لذلک نَصَحنی السَحَرهُ، والمُنَجِّمُونَ،
ومشایخُ الطُرُقِ الصُوفیِّهْ ..
أن أُحِبَّکِ..
حتى ترتفع السماءُ قلیلاً….

همچنین ببینید

nahani

“اگر بگشایم در باد” ، “رها کردن شهری…” و “تلگراف خانه”

   ترجمه : مجتبی نهانی    از سه شاعر جریان غریب ترکیه           اورهان ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>