چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

عشق استثنایی؛ به زنی استثنایی

بازدید: 5,929

naz       نزار قبانی                ترجمه : حسین خسروی

 

(از مجموعه‌ی «سطرهایی از کتابِ یاسمین»، حسین خسروی، ترجمه اشعار نِزار قبّانی و دیگران- در مرحله ویراستاری)

 

۱

بیش‌ترین چیزی که در عشق تو آزارم می‌دهد،

این است که نمی‌توانم بیش‌تر [از این] دوستت داشته باشم؛

و بیش‌ترین چیزی که در حواس پنجگانه‌ام مرا در تنگنا گذاشته،

این است که آن‌ها پنج تا هستند… نه بیش‌تر،

در حالی که [درکِ] زنی استثنایی چون تو

به حواسِ استثنایی نیاز دارد؛

و دلتنگی‌های استثنایی

و اشک‌های استثنایی

و دین چهارم؛

[آیینی نو] که تعالیم مخصوص به خودش را داشته باشد و تقویمش خودش را و بهشت و دوزخش را.

 

به راستی که زنی استثنایی چون تو

به کتاب‌هایی نیاز دارد که تنها برای او نوشته شده باشد؛

و اندوهی که صرفا برای او باشد؛

و مرگی که فقط به خاطر او باشد؛

و زمانه‌ای با هزاران غرفه

که به تنهایی در آن ساکن شود،

اما افسوس که نمی‌توانم ثانیه‌ها را خمیر کنم؛

و به شکل انگشترهایی دربیاورم که تو در انگشتانت می‌کنی،

چرا که سال به هفته‌هایش وابسته است؛

و ما‌ه‌ها به هفته‌هایشان وابسته هستند؛

و هفته‌ها به روزهایشان؛

و روزهای من [هم] به رفت و آمدِ شب و روز

در چشمان بنفشه‌ای تو.

 

۲

بیش‌ترین چیزی که در «زبان» مرا آزار می‌دهد این است که

زبان برای بیان تو بسنده نیست؛

و بیش‌ترین چیزی که در نوشتن مرا در تنگنا می‌گذارد این است که

«نوشتن» نمی‌تواند تو را بنویسد.

تو زنی دشوار هستی.

کلماتِ من مثل اسب‌ها بر ارتفاعاتِ تو له‌له می‌زنند؛

و واژه‌هایم برای تصویر کردن مسافت‌های نوری تو کافی نیستند.

البته من با تو مشکلی ندارم،

مشکل من با الفباست،

با بیست و هشت حرفی که نمی‌توانند حتی قسمت کوچکی از مساحت زنانگی تو را دربربگیرند؛

و برای برگزاری یک نمازِ شکر به خاطر چهره‌ی زیبای تو، برایم کافی نیستند.

آنچه در ارتباطم با تو مرا رنج می‌دهد

این است که تو زنی چند وجهی هستی،

ولی زبان یکی است؛

پس چه می‌توانم بکنم که با زبانم کنار بیایم؛

و این دوری را از بین ببرم؟

دوری و مسافتی که بین خزف و انگشتان است؛

و بین پوستِ صاف و صیقلی تو و درشکه‌های به برف فرورفته‌ی من؛

و بین گرداگردِ کمر تو و همت و تلاشِ اسبان من برای کشفِ گردبودن زمین.

 

۳

شاید تو از من خرسند باشی،

که تو را همچون شاه‌دخت‌های کتاب‌های کودکان درآوردم؛

یا تو را مثل فرشتگان بر سقف کلیساها، رسم کردم،

اما من از خودم خرسند نیستم،

زیرا می‌توانستم تو را به‌تر از این تصویر کنم؛

و دور کمر تو، به‌تر از این گلِ سرخ و طلا بگذارم،

اما زمان امانم نداد

و من بین مس و شیر درمانده‌ام؛

و بین خواب و دریا؛

بین ناخن‌های شهوت و گوشت آیینه‌ها؛

بین خطوط منحنی و خطوط راست.

 

شاید تو مثل همه‌ی زنان

به هر شعر عاشقانه‌ای که برایت سروده باشند خرسند باشی،

اما من با خرسندبودن تو قانع نمی‌شوم.

صدها کلمه خواستار دیدار منند،

اما من آن‌ها را نمی‌پذیرم؛

و صدها شعر هست که ساعت‌ها در اتاق انتظار می‌نشینند،

اما عذرشان را می‌خواهم؛

زیرا من در جستجوی هر شعری

و برای هر زنی

نیستم،

من در جستجوی شعرِ ویژه‌ی «تو» هستم.

 

۴

من بدنم را سرزنش می‌کنم

زیرا نمی‌تواند تو را به شکلی به‌تر بپوشاند؛

و منافذ پوستم را سرزنش می‌کنم

که نمی‌توانند تو را به‌تر از این بمکند؛

و دهانم را سرزنش می‌کنم

که مرواریدهای پراکنده در امتدادِ سواحلِ تو را به‌تر از این برنمی‌چیند؛

و خیالم را سرزنش می‌کنم

که نمی‌تواند تصور کند چگونه ممکن است

از دو پستانی که تولد هجده سالگی‌شان را به صورت رسمی جشن نگرفته‌اند،

آذرخش‌ها و رنگین‌کمان‌ها بیرون بزند.

 

اما اکنون که رابطه‌ی ما مثل پرتقالی زرد و لهیده،

به دریا افتاده،

سرزنش چه سودی دارد؟

 

بدن تو پر از احتمال باران است؛

و زلزله‌سنجِ ناف تو که همچون دهان کودک گرد است،

از زمین‌لرزه خبر می‌دهد؛

و نشانه‌های روز قیامت را آشکار می‌کند،

اما من به اندازه‌ی کافی زیرک نبودم که اشارات تو را بگیرم؛

و آنقدر با فرهنگ نبودم که افکارِ موج و کف‌های دریا را بخوانم؛

و آهنگ گردشِ خون تو را بشنوم.

 

۵

بیش‌ترین چیزی که در گذشته‌ام با تو، مرا رنج می‌دهد،

این است که من با تو به روشِ «بیدپا» فیلسوف هندی رفتار کردم،

نه به روش «آتور رمبو» یا «زوربا»[ی یونانی]

و «وان گوگ» یا «دیک الجِن» و دیگر دیوانگان.

با تو مثل یک استاد دانشگاه برخورد کردم

که می‌ترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد،

مبادا حیثیت علمی و شغلیش آسیب ببیند.

به همین خاطر می‌خواهم با میلی وافر از تو عذرخواهی ‌کنم

به خاطر همه‌ی اشعار صوفیانه‌ای که برایت خواندم،

روزهایی که نزدم می‌آمدی،

سرشار، مثل خوشه‌ی گندم

و تر و تازه، مثل ماهیِ بیرون‌زده از دریا.

 

۶

از تو عذرخواهی می‌کنم

به نیابت از «ابن فارض» و «جلال‌الدین رومی» و «محی‌الدین ابن‌عربی»

به خاطر تمام نظریه‌پردازی‌ها و سیر در هپروت و عالم رمز و رازها؛

و [به خاطر] نقاب‌هایی که در اتاق عشق بر چهره‌ می‌زدم،

زمانی که از من انتظار می‌رفت،

مثل تیغ، برنده

و مثل پلنگ افریقایی، مهاجم باشم.

می‌خواهم با میلی وافر از تو عذرخواهی ‌کنم،

از حماقتِ بی‌مانندم

و ترسِ بی‌مانندم

و از تمام حکمت‌های منقول از گذشتگان، که از برکرده بودم؛

و آن‌ها را برای دو پستان کوچکت خواندم؛

و آن دو، مثل دو کودکِ تنبیه‌شده، گریستند؛

و بدون شام‌ [گرسنه] خوابیدند.

 

۷

بانویم!

در حضورت اعتراف می‌کنم

که تو زنی استثنایی بودی؛

و نادانی من هم استثنایی بود؛

پس اجازه بده در حضور تو

از همه‌ی ژست‌های حکیمانه‌ای که گرفته‌ام،

ابراز پشیمانی کنم.

 

و حالا من

پس از اینکه در مسابقه شکست خوردم؛

و داراییم و اسبانم را از دست دادم،

برایم ثابت شد که سخنان حکیمانه، بدترین پیشکشی است که

به زنی که دوستش داریم، تقدیم می‌کنیم.

—————————————————————————————————————————————————————————————————————

 

حب استثنائی لامرأه إستثنائیه

من دیوان: کلَّ عامٍ وأنتِ حبیبتی(الکتاب الخامس عشر)

 

۱

أکثرُ ما یعذّبنی فی حُبِّکِ..

أننی لا أستطیع أن أحبّکِ أکثرْ..

وأکثرُ ما یضایقنی فی حواسّی الخمسْ..

أنها بقیتْ خمساً.. لا أکثَرْ..

إنَّ امرأهً إستثنائیهً مثلکِ

تحتاجُ إلى أحاسیسَ إستثنائیَّهْ..

وأشواقٍ إستثنائیَّهْ..

ودموعٍ إستثنایَّهْ..

ودیانهٍ رابعَهْ..

لها تعالیمُها، وطقوسُها، وجنَّتُها، ونارُها.

 

إنَّ امرأهً إستثنائیَّهً مثلکِ..

تحتاجُ إلى کُتُبٍ تُکْتَبُ لها وحدَها..

وحزنٍ خاصٍ بها وحدَها..

وموتٍ خاصٍ بها وحدَها

وزَمَنٍ بملایین الغُرف..

تسکنُ فیه وحدها..

لکنّنی واأسفاهْ..

لا أستطیع أن أعجنَ الثوانی

على شکل خواتمَ أضعُها فی أصابعکْ

فالسنهُ محکومهٌ بشهورها

والشهورُ محکومهٌ بأسابیعها

والأسابیعُ محکومهٌ بأیامِها

وأیّامی محکومهٌ بتعاقب اللیل والنهارْ

فی عینیکِ البَنَفسجیتیْنْ…

 

۲

أکثرُ ما یعذِّبنی فی اللغه.. أنّها لا تکفیکِ.

وأکثرُ ما یضایقنی فی الکتابه أنها لا تکتُبُکِ..

أنتِ امرأهٌ صعبهْ..

کلماتی تلهثُ کالخیول على مرتفعاتکْ..

ومفرداتی لا تکفی لاجتیاز مسافاتِک الضوئیَّهْ..

معکِ لا توجدُ مشکله..

إنَّ مشکلتی هی مع الأبجدیَّهْ..

مع ثمانٍ وعشرین حرفاً، لا تکفینی لتغطیه بوصه

واحدهٍ من مساحات أنوثتکْ..

ولا تکفینی لإقامه صلاه شکرٍ واحدهٍ لوجهک

الجمیلْ…

إنَّ ما یحزننی فی علاقتی معکِ..

أنکِ امرأهٌ متعدِّدهْ..

واللغهُ واحِدهْ..

فماذا تقترحین أن أفعلْ؟

کی أتصالح مع لغتی..

وأُزیلَ هذه الغُربَهْ..

بین الخَزَفِ، وبین الأصابعْ

بین سطوحکِ المصقولهْ..

وعَرَباتی المدفونهِ فی الثلجْ..

بین محیط خصرکِ..

وطُموحِ مراکبی..

لاکتشاف کرویّه الأرضْ..

 

۳

ربما کنتِ راضیهً عنِّی..

لأننی جعلتکِ کالأمیرات فی کُتُب الأطفالْ

ورسمتُکِ کالملائکه على سقوف الکنائس..

ولکنی لستُ راضیاً عن نفسی..

فقد کان بإمکانی أن أرسمکِ بطریقه أفضلْ.

وأوزّعَ الوردَ والذَهَبَ حول أَلْیَتیْکِ.. بشکلٍ أفضلْ.  

ولکنَّ الوقت فاجأنی.

وأنا معلَّقٌ بین النحاس.. وبین الحلیبْ..

بین النعاس.. وبین البحرْ..

بین أظافر الشهوه.. ولحم المرایا..

بین الخطوط المنحنیه.. والخطوط المستقیمهْ..

ربما کنتِ قانعهً، مثل کلّ النساءْ،

بأیّه قصیده حبٍ . تُقال لکِ..

أما أنا فغیر قانعٍ بقناعاتکْ..

فهناک مئاتٌ من الکلمات تطلب مقابلتی..

ولا أقابلها..

وهناک مئاتٌ من القصائدْ..

تجلس ساعات فی غرفه الإنتظار..

فأعتذر لها..

إننی لا أبحث عن قصیدهٍ ما..

لإمرأهٍ ما..

ولکننی أبحث عن «قصیدتکِ» أنتِ….

 

۴

إننی عاتبٌ على جسدی..

لأنه لم یستطع ارتداءکِ بشکل أفضلْ..

وعاتبٌ على مسامات جلدی..

لأنها لم تستطع أن تمتصَّکِ بشکل أفضلْ..

وعاتبٌ على فمی..

لأنه لم یلتقط حبّات اللؤلؤ المتناثره على امتداد

شواطئکِ بشکلٍ أفضلْ..

وعاتبٌ على خیالی..

لأنه لم یتخیَّل کیف یمکن أن تنفجر البروق،

وأقواسُ قُزَحْ..

من نهدین لم یحتفلا بعید میلادهما الثامنِ عشر..

بصوره رسمیَّهْ…

ولکن.. ماذا ینفع العتب الآنْ..

بعد أن أصبحتْ علاقتنا کبرتقالهٍ شاحبه،

سقطت فی البحرْ..

لقد کان جسدُکِ ملیئاً باحتمالات المطرْ..

وکان میزانُ الزلازلْ

تحت سُرّتِکِ المستدیرهِ کفم طفلْ..

یتنبأ باهتزاز الأرضْ..

ویعطی علامات یوم القیامهْ..

ولکننی لم أکن ذکیاً بما فیه الکفایه..

لألتقط إشاراتکْ..

ولم أکن مثقفاً بما فیه الکفایه…

لأقرأ أفکار الموج والزَبَدْ

وأسمعَ إیقاعَ دورتکِ الدمویّهْ….

 

۵

أکثر ما یعذِّبنی فی تاریخی معکِ..

أننی عاملتُکِ على طریقه بیدبا الفیلسوفْ..

ولم أعاملکِ على طریقه رامبو.. وزوربا..

وفان کوخ.. ودیکِ الجنّ.. وسائر المجانینْ

عاملتُک کأستاذ جامعیّْ..

یخاف أن یُحبَّ طالبته الجمیلهْ..

حتى لا یخسَر شرَفَه الأکادیمی..

لهذا أشعر برغبهٍ طاغیه فی الإعتذار إلیکِ..

عن جمیع أشعار التصوُّف التی أسمعتکِ إیاها..

یوم کنتِ تأتینَ إلیَّ..

ملیئهً کالسنبُلهْ..

وطازجهً کالسمکه الخارجه من البحرْ..

 

۶

أعتذر إلیک..
بالنیابه عن ابن الفارض، وجلال الدین الرومی،
ومحی الدین بن عربی..
عن کل التنظیرات.. والتهویمات.. والرموز..
والأقنعه التی کنت أضعها على وجهی، فی
غرفه الحب..
یوم کان المطلوب منی..
أن أکون قاطعاً کالشفره
وهجومیاً کفهدٍ إفریقی..
أشعر برغبه فی الإعتذار إلیک..
عن غبائی الذی لا مثیل له..
وجبنی الذی لا مثیل له..
وعن کل الحکم المأثوره..
التی کنت أحفظها عن ظهر قلب..
وتلوتها على نهدیک الصغیرین..
فبکیا کطفلین معاقبین.. وناما دون عشاء..

 

۷

أعترفُ لکِ یا سیّدتی..

أنّکِ کنتِ امرأهً إستثنائیَّهْ

وأنَّ غبائی کان استثنائیاً…

فاسمحی لی أن أتلو أمامکِ فِعْلَ الندامَهْ

عن کلِّ مواقف الحکمه التی صدرتْ عنِّی..

فقد تأکّد لی..

بعدما خسرتُ السباقْ..

وخسرتُ نقودی..

وخیولی..

أن الحکمهَ هی أسوأُ طَبَقٍ نقدِّمهُ..

لامرأهٍ نحبُّها….

 

همچنین ببینید

nahani

“اگر بگشایم در باد” ، “رها کردن شهری…” و “تلگراف خانه”

   ترجمه : مجتبی نهانی    از سه شاعر جریان غریب ترکیه           اورهان ...

یک دیدگاه

  1. محمد عابدین پور

    شعری استثنایی از شاعری استثایی برای لذت بردن از این شعر فوق العاده زیبا فرهنگی استثنایی لازم است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>