پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

دوشنبه ۱۰ فروردین ؛ ۳۰ آذر

بازدید: 3,821

سپیده ابرآویز          سپیده ابرآویز

 

دراز کشیده ای روی تخت . در صندلی فلزی جا به جا می شوم . هر طرف این صندلی که باشم از لای در می بینمت . پاهایت را جمع می کنی . انگشتانت منقبض می شود . به هم می چسبد. گوشه ناخن شست در گوشت کنار انگشتت فرو می رود .درد می کشی و باز پاهایت را جمع می کنی. دوشنبه است.   شب یلداست . من و تو ، در این سو و آن سوی این اتاق  ،درد می کشیم . قرار است بچه ای از تو به این دنیا  بیاید . بچه ای از تو .

در صفحه تلویزیون روی دیوار ، مردی بر سر سفره یلدا ترانه می خواند . دهانش جوری باز است که انگار فریاد می کشد . تو ، فریاد می کشی . صدایم می کنی :

  • آرش

می خواهم بلند شوم . نمی شوم . می خواهم بیایم   بگویم :  جانم .

نمی آیم . نمی گویم .می خواهم نوازشت کنم . دستت را محکم بگیرم .پاهایت را لمس کنم . نمی کنم . پاهایت را جمع می کنی .

درد ، ترس ، یا هیجان که داشته باشی پاهایت جمع می شوند و انگشتانت منقبض . تمام این سال ها  همین کار را   می کنی . چشمانم را هم که ببندم ، می توانم پاهای جمع شده ات را ببینم . تمام دوشنبه ها. تمام هفته . شب یلدا ،  باشد یا نباشد.

زنی در تلویزیون روی دیوار می رقصید . چشمانم را بسته بودم . اما  همه جا را می دیدم.  درازت کرده بودند روی زمین . در صندلی جابه جا می شدم . هر طرف صندلی که بودم از لای در می دیدمت . دست هایم را بسته بودند . پاهایم را . دهانم را . اما چشمانم را ، نه .  پاهایت جمع می شد .درد می کشیدی. فریاد می زدی . صدایم می کردی :

  • آرش …

می خواستم بلند شوم. نمی شد . می خواستم  کمکت کنم . نمی شد. می خواستم  سرم را بکوبم به سردی دیوار. به سرامیک های بزرگ کف اتاق .نمی شد. می خواستم تکه تکه شان کنم . هر سه نفرشان را . می خواستم تن نازک و سفیدت را از میان دست های شان بیرون بیاورم. نمی شد.

قرار نبود عید دیدنی ساده ما تا شب یلدا ادامه داشته باشد. قرار نبود یک ملاقات ساده با دوستان تازه ، حادثه ای باشد که مدت ها روزنامه ها را سرگرم کند. قرار نبود عده ای برای یک تسویه حساب شخصی با میزبان ،  به باغی که ما در آن  بودیم بیایند وحساب شان را با مهمان ها تسویه کنند. با من و تو .  قرار نبود بچه ای باشد. قرار نبود دوشنبه ما ، شب یلدا باشد. طولانی و تاریک .

از حمام که آمدی بوی آب می دادی . بوی هوس . بوی زنی که می شد روی تنش دست کشید و رد تمیزی را در صدای کشیده شدن نوک انگشتها ،  بر پوست نازک و سرخش شنید. دراز کشیده بودم روی تخت. روی صندلی نشسته بودی . قطرات آب از لای موها می چکید تا روی گردنت . تا سر شانه هایت که از گوشه حوله سفید پیدا بود. مشامم را از بویت پر کردم  گفتم :

-بیا اینجا

از آینه نگاهم کردی . قدری از کرم سفید رنگ را روی انگشت دست گذاشتی . کشیدی روی کف پاها. همان پاهایی که تا ساعاتی دیگر جمع می شد. همان انگشتهایی که منقبض می شدند. ظرف شیشه ای را برداشتی .درش را باز کردی و رد کردی از   گودی زیر بغل ها. چشمکی زدم و گفتم :

  • می گم بیا اینجا

خندیدی . گفتی :

  • دیوونه نشو . دیر می شه .

دیر نشد . کاش می شد.  لباس هایمان را که پوشیدیم موهایم را با دست مرتب کردی . نوچی بدنم را با دستمال کاغذی گرفتی . گفتم :

  • می خوای نریم ؟ اگه دوست نداری مجبور نیستی ها ؟

عطر را پاشیدی بغل گوش ها . پشت گوشواره ات که روی زمین افتاده بود را برداشتی . گوشواره را برایت بستم . گفتی :

  • نه بابا. . هم فاله هم تماشا . بریم ببینم این آدم پولدارها که باهاشون لابی کردی کین

گوشی موبایلم را نگاه کردم . هفت ، هشت بار زنگ زده بودند. همان آدم پولدارها . همان دوستانی که هنوز یک ماه نبود دیده بودمشان. گفتم :

  • آخ آخ چقدرم زنگ زدن

راهروی جلوی اتاق زایمان خلوت است. از ظهر که آمدیم. هر کس آمده ، بچه اش را از پرستارها تحویل گرفته  . هیچ بچه ای منتظر شب یلدا نمانده  است .  فقط مانده ایم من و تو . بچه ای که از تو به دنیا می آید دیر کرده است . آمدن  بچه ، مثل شب یلدا، تمام نمی شود .

مهتابی بالای سرم چشمک می زند. نگاهش که می کنم سرم درد می گیرد . تو هم مدت ها بود سر درد داشتی . از فردای آن روز دوشنبه . هر جا که می رفتیم سرت درد می کرد . گیج می رفت . حالت به هم می خورد . گریه می کردی . از جواب دادن به سوال های تکراری پلیس ها خسته شده بودی . شب ها مسکن می خوردی . دراز می کشیدی و پاهایت را جمع می کردی .

من ، روی صندلی می نشستم . چشمانم را می بستم .اما  ، دوشنبه من ، سه شنبه نمی شد.

صدایم می کردی :

  • آرش…

جواب نمی دادم . چشم بندت را بر می داشتی . از تاریکی اتاق به هال نیمه تاریک که روی کاناپه اش نشسته بودم نگاه می کردی . می گفتی :

  • آرش چرا باهام حرف نمی زنی ؟

حرفی نداشتم. نه با تو . نه با هیچ کس دیگر . حتی با پلیس ها . هر سوالی می کردند می گفتم :

  • من ندیدم . من از شدت عصبیت از هوش رفته بودم

چشمانت پف کرده بود و  بینی ات تیر کشیده . نگاهی به من می کردی. نگاهی به پلیس ها . می گفتی :

  • چرا نمی گی ؟

چه می گفتم ؟ پلیس ها هم اصرار نمی کردند . انگار فهمیده بودند که دوشنبه ما تعریف کردنی نیست .

در هیچ کتابی نخوانده بودم مردی داستان دوشنبه ای را تعریف کند که زنش در میان آغوش های غریبه فریاد بزند. کمک بخواهد. پاهایش را جمع کند و درد بکشد.تو هم در هیچ فیلمی ندیده بودی . اگر دیده بودی می آمدی . می گفتی :

  • آرش بیا یه فیلم عجیب غریب . بیا با هم نگا کنیم

قیافه هر سه نفرشان از جلوی چشمم نمی رفت . تن های عرق کرده شان . صداهای  درهم و برهم شان،  در ذهنم از هم جدا می شد . تمام کلماتشان را می شنیدم. از صبح تا شب . چشمان میزبان را می دیدم . دست ها و پاهایش را که بسته بودند. درست در صندلی کناری من.

دکتر از اتاق زایمان بیرون می آید . صدایم می زند. سرم را بلند می کنم . دکتر می گوید :

  • خیلی داره درد می کشه . اگر شما بری تو٬ زایمانش راحت تر می شه

مردی در تلویزیون فال حافظ می گیرد. صدایش را نمی شنوم . مهتابی بالای سرم چشمک می زند. سرم درد می کند. می خواهم بالا بیاورم .

تا صبح هفت یا هشت مرتبه بالا می آوردیم .هم من  هم   تو . قندان را پر می کردم و می گذاشتم روی میز . قندها را که در استکان می انداختی . نگاهم می کردی . می خواستی کنارم بنشینی . بلند می شدم . می گفتی :

  • آرش من دارم می میرم .یه کلمه حرف بزن باهام .

حرف نمی زدم . استکان را می گذاشتی روی میز. سیگارم را از لبه زیر سیگاری بر می داشتی و پک عمیقی می زدی . چشمان خیست را با پشت دست پاک می کردی . می گفتی:

  • آرش دلتو صاف کن . این بچه ی خودمونه

دلم صاف نمی شد . می گفتم :

  • نمی تونم

نمی شنیدی . شاید نگفته بودم .شاید هم گفته بودم :

  • نمی تونم

سیگار را می گذاشتی همان جا. در گودی زیر سیگاری . برش نمی داشتم . دود می شد. صدای هق هقت را می  شنیدم . جلو می آمدی . می گفتی :

  • – اگه یه کم آروم باشی من

آرام نبودم . نمی شدم . رویم را بر می گرداندم. از پشت به شانه ام می زدی . دور می شدم. می رفتم . می نشستم روی کاشی های سرد حمام. در را می بستم . سرم را تکیه می دادم به دیوار.

 

روی صندلی جا به جا می شوم . از لای در نگاهت می کنم.دکتر بالای سرم ایستاده است. روی کاغذ چیزی می نویسد. پرستار صدایش می زند.

صدایم می زدی . در می زدی. می گفتی :

  • آرش تورو خدا بیا بریم آزمایش

آب را باز می کردم . شانه هایم تکان می خورد. همه جا خیس بود. دست می کشیدم روی صورتم . خیس بود.

بیرون که می آمدم . پشت در نشسته بودی . مچ پایم را می گرفتی . می گفتی :

  • بریم آزمایش ؟ بریم بندازیمش ؟اصلا می خوای طلاقم بده

پایم را از گره دستت بیرون می کشیدم.زیر لب می گفتم :

  • باید فکر کنم

فکر کردم . می کنم . فکرم تمام نمی شود. در فکرم هیچ چیز نیست جز دوشنبه .

پلیس ها می فهمیدند ؟ نمی فهمیدند ؟ نمی دانم. تلفن را که برمی دارم می گویند:

  • فکرهاتون رو کردید؟ چیزی یادتون نیومد؟

سکوت می کنم . می گویند :

  • نگران نباشید. حالا که همه شون دستگیر شدن

گوشی را می گذارم . بدون خداحافظی.

دستگیر شدن کسی نه حال من را بهتر می کند ،نه تو .

دکتر بر می گردد. نگاهم می کند. دستی به روی شانه ام می زند. می گوید:

حالش خوب نیست . نمی رید توی اتاق ؟!

نور مهتابی چشمم را می زند. کاسه انار  در تلویزیون بزرگ می شود هندوانه ای قاچ می خورد. صدایم می زنی . صدایت در سرم راه می رود.  دکتر را نگاه می کنم . می گویم:

  • نمی تونم

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۲ دیدگاه

  1. داستان موضوع جذابی دارد. نویسنده به خوبی توانسته شخصیتها را بسازد و خواننده کم کم با اتفاق وحشتناکی که برای این زن و شوهر افتاده مواجه میشود. شروع و پایان درستی برای داستان انتخاب شده.

  2. ازویژگی های این داستان پرکشش می توان به موضوع جذاب، گره افکنی مناسب وشخصیت پردازی درست اشاره کرد که نویسنده توانسته در قالب جملاتی کوتاه و ضرباهنگی سریع به خواننده منتقل کند.
    دراین داستان خواننده شاهد ویرانی رابطه ی زن و شوهری است که سابق براین باعشق زندگی می کرده اند.
    این علاقه بایک اتفاق دچار تزلزل می شود و در پایان داستان ماشاهد فروپاشی این رابطه هستیم و چیزی جز افسوس نصیبمان نمی شود.
    لذت بردم. دست مریزاد خانم ابراویز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>