شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

دوهزار پایی

فاطمه قدرتی             فاطمه قدرتی

از لای کرمک های سیاه کوچکی که توی بازی مژه هات با نور پیدا و نا پیدا می شوند، مهماندار ماسک هوا را می آورد روی صورتش. حرف‌های انگلیسی اش را پا به پا می‌کند و توضیحات فارسی‌‌‌ را بازی، بی حرف اضافه، بی غر، عین پانتومیم. چشم هات را می بندی و باز می کنی. می‌بینی؟ طول حرف زدن مرد کت و شلواری ریشو توی گوشی اش، از مهماندار زن چشم برنداشته‌ای. همین جوری شده ای. گوشت اینجاست، نگاهت یک جای دیگر. فکر می کنی کاپیتان امیر با یکی مثل این خوشبخت تر باشد؟ باشد. برای مردی که داشتن و نداشتن‌ تو براش علی السویه شده، همین لال بهتر.

امیر می گوید:« از هر چی زن پر حرفه متنفرم.» دوربین و سیم های میکروفون را از روی میز مصاحبه جمع
می کنی. امیر دوربین عکاسی را می گذارد روی میز و با یک دست تو را می کشد تا توی بغل اش:”  نخند. سه دو یک. ”

تازه تازه شده ای همان که  امیر می خواست، گوش! بچه همین تنها امیدت را هم دهان نمی گیرد. از وقتی هواپیما تیک‌آف کرده بی تاب شده. پستانک را دوباره می گذاری توی دهانش. به شکم می خوابانی اش و روی پشتش ضرب می گیری. آرام که می شود ترجیح می‌دهد عین تو گوش بشود. انگار می خواهد درباره‌ی جلساتی بشنود که باید توی این چند ساعت برگزار شود، از دیدار‌‌هایی که اصلن نباید پا بگیرد یا حرف‌‌‌هایی که نباید زده شود، به ویژه جلوی دوربین. مرد بغل دستی گوشی را ول نمی کند تا مهماندار می ایستد بالای سر هر دوتان.

مرد بی سیم به دست داد می زند:« برای کجا فیلم می گرفتی؟ »صدای شعارهای کارگرها نزدیک تر شده است. دستت را گذاشته ای روی گوش هات. کارتت همراهت نیست. مامور پلیس فیلم توی دوربین را توی دست نگه داشته و دست نویس های توی کوله ات را پرت کرده است روی صندلی عقب ماشین.

” لطفا گوشی تانِ را موقع پرواز خاموش کنید.”

مهماندار را نگاه نمی کنی. گوشی را پرت می کنی توی کیف. اینجور وقت‌‌ها هول برت می دارد. چیزی مثل یک قطره، شره می کند توی دلت. درست تا نزدیک ناف. سرد است. می‌دانی اثر همین آمپول هاست که می زنی. گوش های خبرنگاریت را توی مشت می گیری، بلکه نشنوی.

از اعلام برودت هوا و ناپایداری جو و ابرهای توده ای کم کم حدس می زنی کاپیتان امیر هم  در به در دنبال یک دور برگردان باشد. توده توده خاکستری. طوسی. سفید. از لابه لاش، از این فاصله‌ی دو هزار پایی، زمین پر است از پروتز‌های ریز و درشت اما نه چیزی شبیه ماموپلاستی تو که یک جراح گیج  شاشیده باشد بهش و عین همین باریکه‌ی آب روی کویر، ردش مانده باشد به همه‌ی زندگیت.

می دانی از اثرات همان عمل لعنتی است که از وقتی از خواب کهف اش پا شده ای، سکه ات از ضرب افتاده. یک پات تهران است به مداوا و یک پات دزفول تا این ماموریت لعنتی که روزی عاشق اش بودی زودتر تمام شود. مادر امیر دست هاش را جلوی صورتش تکان می دهد:”خانه نه! بماند که برگردید.”

هواپیما لرز برمیدارد. برات چه اهمیتی دارد مرد بغل دستی و همراهانش،  تا آخر سفر ساکت بنشینند و لام تا کام ازشان حرف در نیاید؟ چه فرقی به حال تو دارد این یکی، کاره‌ای هم باشد و دعوتش کرده باشند تا جواب هجوم ریزگرد‌های یک جای دیگر را بدهد به یک عده آدم که آن پایین با دهان باز منتظرند؟ حواست را پرت می‌کنی به بچه داریت. آرام می‌خوابانی اش روی صندلی کناری.

گوشی اما از دستت نمی افتد. خیره شده‌ای به عکس و مصاحبه‌های مرد بغل دستی توی صد جور خبرگزاری. طبق عادت، خیز برداشته ای برای شکار، بی آنکه چنگ و دندانی برات مانده باشد. مهماندار با نیشخند پرسیده:
” قهوه بیارم براتون یا چای؟ کاپیتان امیر خیلی سفارش شما را کرده.”

انگار گفته باشد نگران شیر دادن بچه هم نباش. انگار دانسته باشد خشک شده ای. گریه ات می گیرد از دیدن آدم ‌‌هایی که حق انتخاب فقط دو جور نوشیدنی، اینجور می‌تواند خر کیف شان کند. از وی آی پی و هر چی جایگاه ویژه حالت به هم می خورد.

‌چرا توی این آسمان خالی، هیچ میانبری پیدا نمی‌شود تا کاپیتان شخصی ات، کوچه پس کوچه کند و تو را زودتر برساند به دامن پر چین کُنار‌های وحشی پایگاه شکاری و آب تگرگی علی کله. نه همین، که علم کشی سیاه پوش های سبز قبا و خاک جندی شاپورهم نتوانست توی خوزستان پاگیرش کند. آخر هم محل تولد بچه را نوشت تهران.

نوزاد را که گذاشتند توی بغلت ازش خجالت کشیدی. از این که تو آورده ایش به این خراب آباد. امیر دستمال کشید روی گرد زرد رنگی که نشسته بود روی شیشه ی جلوی الگانس و گفت :” بعد از این همه سال هنوز هوای سالم ندارد. از میدان الف دزفول تا پل سیار زمان جنگ تان مگر چقدر می شود؟ فوقش آزادی تا اکباتان. راضی می شوی همچین جایی را بنویسند محل تولد بچه؟”

یک لحظه نگاه امیر می شود همان نگاه تحقیر آمیز مادرش، به سهم تنها پسر خلبانش از دختران دانشکده ارتباطات وقتی گفته است :«ما تا سالها به هر چی جنوبی می گفتیم جنگ زده.» مهماندار با احترام کشو را جلو می‌کشد و میز را سوار می‌کند:” قهوه‌ای بیارم براتون؟ کاپیتان امیر خیلی سفارش شما را به ما کرده “.

هنوز نمی دانی چی ها را گفته و چی ها را نگفته. فقط لبخند زده‌ای.  حتا دوست نداری فکر کنی، ما یعنی چند نفر. ترجیح می‌دهی به ریز چیز‌‌هایی که کاپیتان امیرت، به این چشم درشت دسفیلی سفارش کرده، فکر نکنی، به کجا و چجوری اش هم، به اینکه دیگر به کی ها سفارش تو را کرده و چی ها بهشان گفته یا نگفته.  ترجیح داده‌ای فکرکنی اگر دست مرد بغل دستی به میز نخورده بود و فنجان قهوه برنگشته بود روی شلوار فاستونی اش، تا حالا توانسته بودی سر حرف را باز کنی باهاش و دو سه تا تیتر کلیدی ازش بگیری.

مهماندار به سرعت می رود و برمی گردد. نگاه مرد بغل دستی متواضعانه از روی شانه ها و سینه های
برجسته ی زن سر می خورد تا روی بسته ی دستمال کاغذی که گرفته است جلوی صورتش.

امیر دستپاچه دست هاش را حلقه می کند دور شانه های زن مچاله شده ی توی آینه:” چرا خودت را شکنجه می کنی؟ من از اول هم این لباس شب را دوست نداشتم.”

ترجیح می دادی توده ی بدخیمی را که بعد از عمل زیبایی پابه پای غدد شیری رشد کرد، ازت جدا
نمی کردند. شرمنده ی مردی هستی که نگاهش از روی شانه های زن مچاله شده ی توی آینه ی
اتاق خواب، سر خورده است تا روی شکم. یک چیزی از همان شب توی کله‌ ات شل شد. چیزی بیشتر از سرگیجه‌های بعد از هر بار تزریق آمپول های کیپ سیتامین.

کابین هواپیما بیشتر تکان می خورد. دیگر خودت هم مثل سابق به کاپیتان چیره دست ات اطمینان نداری. این روزها ترس، خیلی نزدیک شده است به تو. خیلی نزدیک تر از دست‌های بی قرار بچه، نزدیک تر از نگاه‌های دزدکی ات، به صفحه‌ی گوشی امیر حتا نزدیک تر از دست های دکتر بیهوشی وقتی ماسک سفید را آرام روی بینی‌ات گذاشت و خندید :” اگر یعقوب عرب بود که مثل بن جعفر حرم داشت دختر جان. حالا نفس عمیق  بکش. دوباره…”

مجسمه سفید اسبی که سردار بزرگ ایرانی را توی میدان، روی پاهای بتنی اش بلند کرده بود دروغ مضحکی شد وقتی در قدیمی بقعه توی صورت ات با صدای قیییژژژ باز شد. بعد از چند بار رفتن و آمدن خلاصه توانسته بودی نگهبان را راضی کنی به باز کردن در بقعه ی یعقوب لیث. دو اتاق خاکی تو در تو و قفسه ی آهنی پوسیده و زهوار در رفته ای که سردار ایرانی را اسیر کرده بود. سردبیر زیر بارِ چاپ نرفت:” قحطی موضوع شده؟ بقعه ی یعقوب لیث را از طلا بسازند برای تو نان و آب می شه؟ تو از فصل کوچ عشایر به اطراف شهر اندیمشک بنویس. از منابع اصلی پرورش دام و طیور کشور بگو. ”

برمی گردی سمت پنجره کوچک. بویینگ امارات خیلی دورتر شانه به شانه می شود با هواپیمای ماهان. دیگر بقیه‌ی زندگیت را نمی‌دهی که همین جا و توی همین خط هوایی بین المللی، سوار  عقاب مسافر بری بشوی که موازی با تو می‌گذرد. نه به بهانه لاتاری و نه حتا پیشنهاد خبرگزاری بی بی سی برای پیگیری تیترهای جنجالی مقاله هایت در روزنامه های عصر جنوب” آبادانِ عرب زبان، قلب توریسم درمانی کشور” که در حد مقاله ماند و لوح سپاس و خلاص.

توی کار برات حرمت نیست، چه حرمتی می ماند توی خانه؟ چشم‌های درشت مهماندار جلو می آید. رویت را از عمل های گونه و مامو پلاستی موفقیت آمیزش برمی گردانی. سایه می کند :” کاپیتان گفت یک فرود اضطراری در اصفهان خواهیم داشت. لطفن نگران نشوید.” جوابش را که نمی‌دهی، بچه را از روی زانوهات بلند می‌کند و با خودش می‌برد. این یکی نمی‌تواند دزفولی باشد. شاید شوش یا شوشتری.

سرت را می چسبانی به خنکی شیشه ی پنجره. باریکه‌های کم آب دز و سد بزرگ کرخه توی چشم هات تار می‌شوند. یک پشه بند چرک از همین جا تپه‌‌ها و شهر‌های اطراف را مهار کرده است. لوح های تقدیر و کارت خبرنگاری را می گذاری روی میز سردبیر، کنار دستنویس مقاله های چاپ نشده ی احداث نیروگاه‌های بادی اروند و قرادادهای شرکت‌های آلمانی.

صدای عق زدنت قاطی می شود با جر و بحث مرد بغل دستی ات با سرمهماندار. معلوم است به کنسلی عادت ندارد، به  تاخیر، به گرد و غبار و بدی هوا. به پروازی که از نیمه‌های راه برگردد تهران یا راهش را کج کند سمت فرودگاه اصفهان. ناشی که نباشی مثل بقیه می نشینی سرجات به روزنامه خواندن.

” بچه چقدر گرسنه بود. شیشه  شیری را تا ته خورد و خوابید. ” بچه را نگاه می‌کنی که توی بغل مهماندار زن  آرام خوابیده. سرش را نزدیک تر می‌آورد: “می‌شناسی اش؟ می‌گویند فرماندار و استاندار و امام جمعه از صبح یه لنگه پا منتظرن برای این پرواز”.

مهماندار با گوشه‌ی چشم به مرد ریشوی بغلی‌ات اشاره می‌کند. احساس می کنی هر چه جلوتر می آید، تو کوچک تر می شوی. لبخند میزند. حواس اش بهت هست. بیشتر لجت می‌گیرد، از این همه نزدیکی دلهره آور. از این که کاپیتان امیر به این یکی هم، یک گوشه ای، یک چیز‌‌هایی سفارش تو را کرده باشد.

زمین تنیس ۸ ساله ی تانک‌های خودی و بیگانه، چرکی و کثیف، دو هزار پا پایین تر از تو از توی حباب پنجره رد می‌شود. مرد بغل دستی کتش را جا به جا می‌کند و خودش را سمت پنجره می‌کشد. دیگر کسی از طرح شکایت و توبیخ شرکت های هواپیمایی حرفی نمی‌زند.

بچه بی تاب شده. مرد بغل دستی با لبخند زل زده است به تان. حالا می توانی یک گزارش درست و درمان، درباره‌ی حضور مسوولین بلند پایه دردزفول، بکوبی روی میز سردبیر، بعد از مدت ها کم کاری. کیفت را باز کرده ای، به دنبال چیزی که می بینی نیست.

“دخترم… چرا بهش شیر نمی‌دی؟”

جای همه‌ی سوال و جواب ‌‌هایی که الان باید باهاش داشته باشی، دلت هری ریخته است پایین. نگاهش مثل شلاق می‌خورد توی صورت زنی که جای هر چی دفترچه ی یادداشت، پوشک بچه برداشته و جای ضبط صوت، دندانی. جا خورده‌ای.

دفترچه را یادت نیست که برنداشته باشی. یادت هم نیست که همه ی این چند وقت از دوا و درمان، امیر بهت گفته باشد که هنوز دوستت دارد. از گوش بودن خسته ای، از خودت نبودن. لایه لایه خشک شده ای، مثل اثرات تشنگی زمین، روی دیواره‌ی همین کوه ها.

رو به دست‌های مرد بغل دستی که برای گرفتن بچه دراز شده است، فقط گفته ‌ای خبرنگاری. مرد زل زده است بهت. در مقابل نگاه متعجب اش گفته ای می توانی همینجا یک گفتگوی خبری ازش بگیری. دست می بری و چند تار موی مانده را زیر روسری‌ قایم می‌کنی. با اطمینان تکیه می دهی به زنی که بچه را به سینه‌های خالی‌‌‌اش چسبانده است و مداد ابرو را روی سفیدی پوشک بچه می‌لغزاند …

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

یک دیدگاه

  1. با سلام. داستان جالب توجهی بود خانم قدرتی.
    با تشکر _ توحیدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>