پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

دو شعر از آنا رضایی

بازدید: 1,238

آنا رضایی

 

۱)

بنویس

که انگشت در خون زدم

و لب ها و گونه هایم را

به عروسی بردم

کسی به من نگفت

که حقیقت

انگشت نمای دیوانه هاست

و خنده در آینه ی شکسته

شگون ندارد

 

چه باید می کردم

که نگاهم کنی؟

مثل کودکی

که به قلعه ی شنی غرق شده اش

نگاه می کند

مثل جنگلی بی دفاع

که فرو رفتن اره برقی را

در گوشت درخت می بیند

چه باید می کردم

که از وحشت ماه زدگی

زیر چلچراغ های مرده

زندگی می کردم

و صلیبم را

غبار وسوسه پوشانده بود

چطور می توانستم

در الفبای شلوغ شما

راه بروم؟

پس انگشت در خون سیاوش زدم

و پشت صورتک سرخ

پناه گرفتم

 

از دهانِ دوخته ام

هر چه می شنوید

ذکر سنگ و جمجمه است

کسی که از آب می گذرد

صدای دریا را نخواهد شنید.

——————————————————————————————————————————————–

 

۲)

شهری ست زیر آب

شهری بی پرچم

که دیوارهایش با هزار چشم

به صورت سنگی مان خیره اند

و آسمان سیمانی اش

تابوت شایسته ای ست

برای ته سیگارها

که نام دیگر شان تنهایی ست

تنهاییِ رها شده

در خانه ی جن زده ای

که ترکش کردیم

و در کابوس های مان به آن برگشتیم

ما از وحشت تاریکی

به تاریکی پناه بردیم

و هر چه قبر کندیم

حفره های درون مان پر نشد

 

دیگر نمی توانیم در عکس ها بخوابیم

ما -آدم های خوشبخت-

که کودکی مان

از کادر بیرون نزد

مویه های سال ها بعدمان را

در مه می شنویم

می دانیم نمی شود به خانه برگشت

حیاط

در محاصره ی کلاغ هاست

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>