جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

دو شعر از حسن فرخی

بازدید: 2,782

armeaghrabe2

 

۱)

با تو از باغ می گویند

همه شاخه‌های درختان اما

نقاشی اند

با تو از آسمان آبی می گویند

موشک و تیره گی اما

عمومی اند

تو چه می دانی

آن سوی مرزهای کهکشان

چه خبر است؟

آفتابی بالای سرم‌ نیست

قاتل کودکان

صورت اش را

با چفیه می پوشاند.

من و تو زخم خورده ایم

کشته شده ایم

بی مزاریم

هنوز تفنگ ها شلیک می کنند

می دانید

من در گوشه ی حیاط افتاده ام

از دنیا صلح می خواهم

همسایه گانم اما

سر جنگ دارند

بیرون از خانه امن نیست

زمین سوخته ام

زیر پای نامردمان است

هوای آزادی به سر دارم

از یاران جوانی ام

خبری نیست

در حوالی دوزخ قدم می زنم

آنچه می‌بینم

دیوار است و تیر خلاص

کار من

از سخت جانی گذشته است

آه من

همه ی پایتخت های جهان را

به تباهی می کشاند

سیاهی چنان بزرگ است و

سوگواری‌ چنان نزدیک

کم مانده

نفس از سینه ی کسی بالا نیاید

راه پرنده ها را چنان بسته اند

که پرواز دور از حدس است

در یک قدمی مرز

دارها انتطار دارند

میوه های انسانی برسند

مهیای دسته ی ابرهایم

کور سویی نیست

قصه پردازی می کنم

از زن و اسب و گریز

شب اما

ظلمانی تر از همیشه ا‌ست

دلم می‌گیرد

زندانی ها را می آورند

سلاخ ها آماده اند.

به اینجا که می رسم

اصلا خودکشی نمی کنم

اگرچه باخته ام آفتاب را

چشمانم سیاهی می رود

جانوران بدنامی

از دخمه های شان

بیرون می آیند

و قربانیان شان را

دنبال می کنند

سکوت محض است

در جانم

فراموش شده،

منم.

دریای من آنجاست

در خواب هایم

گرفتار توفان ام

جنگل من آنجاست

در رویاهایم

شاخه ها

نقاشی ماهرانه ای است

حقیقت تنهاست

زار می گرید

کنار کشته گان اش

در کجا؟

در دل من

که خونین است و

با خنجر نارفیق

در کتفم

دیگر هیچ رازی ندارم

بهار مثل همیشه می آید

امسال اما

عزادار انسان دی ماه است

نه از بنفشه می گوید

و نه از پرستوها

دلی اگر برای زمین بگیرد

جگردار می خواهد

که داغ را به صبح برساند

پنجه بر دیوار شب می کشم

می ترسم دست خونین ناکسی

دامن مرا بگیرد

قناری گلرنگ من

لب پنجره نشسته است

خواندن نمی تواند.

پرواز

خیال پرنده ی کت بسته ای ست و

شعر ناتمام من است.

———————————————————————————————–

 

۲)

یک بار مردم و

مردن را مثالی از جدایی زدم

دره‌ها را و دردها را

حالیا برای تو گفتم

کوه‌ بلند آتشفشان

توی صورت من بالا آورد

آتش مذاب اش را

آویزان شدم از ابر

گلستان می خواستم

موهای تو را چنگ زدم

ریسمان بلندات را

گره سفت تر شد

روی آسفالت داغ افتادم

خیابان آشنا بود با صورتم

تک تیرانداز هفت بار شلیک کرد

با تفنگ ساچمه ای اش

گنجشک ها ترسیدند

سکته ی ناقص کردند

قصاب تنه لش

با ‌ساطورش منتطر بود

دوره ام کرده بودند

نگاهم می‌کردند

یک بار دیگر مردن را

مثالی از جدایی زدم

تالار مرده شورخانه را

تنبور خلوت یافته بود

میان حباب ها و کف صابون

صدای عجیبی می آمد

از این صوت ،

جمعی گریه می کردند

دور سنگ سیاهی

جمعی دل داشتند

و می رقصیدند در ساحل دریا

من فقط از مردن مثالی زده بودم

تو تا آخر دنیا دویده بودی

من تنها مرده بودم

و از دل سنگ گفته بودم

و برج ماسه فرو ریخته بود

تفنگ ساچمه ای کنار قایق افتاده بود

شکارچی کف دست اش را می مالید

و گنج خویش را طلب می کرد

از قایق رانان و نهنگ ها

من هفت روز بعد فهمیدم

و به تو واکنش نشان دادم

ساچمه‌‌ ها را بلعیده بودم

ساطوری شده بودم

سنگ آتش شده بودم

دل توی دلم نبود

از مردن مثالی از جدایی زده بودم

مسیرم را اشتباهی رفته بودم

از کوه بلند آتشفشان

سرخ شده بودم

لخت شده بودم

و توی آتش پریده بودم

مسیر مردن را اشتباهی رفته بودم

من تا طلوع آفتاب وقت داشتم

صبح را مثالی از تو می دانستم و

تنهایی را مرده بودم

برای بار چندم بگویم

و مثالی از مردن بزنم

و کنار خرس بخوابم

و نقش های توی غار را

تماشا کنم

خواب ات کنم

و تماشایت کنم

تو را در چادر سیاهی بگذارم

و تماشایت کنم

تا کی تماشایت کنم

در راه بندان ها

و مثالی از مردن بزنم

نمی توانم از مردن جلوگیری کنم

کی خروس سه بار می خواند

دست وپایم خشک شده است

در این غار

یک بار دیگر مردم

آری مردم.

 

 

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>