دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷

دو شعر از حمیدرضا اکبری(شروه)

بازدید: 4,943

شروه

 

۱)

روی همین نیمکت نشسته بودم

کسی آمد تا بگوید:

هیس !

من مرگم

و اعتراف می کنم

بی حرمتی بلد نیستم

دوست ندارم

فمینیست نبوده ام

درست مثل اهواز

که نامش زنانه شده است

و کارونش !

که همه درصف ایستاده اند

تا تکه ای از آن را

برای شبانه هایشان ببرند

من از مغرب طلوع نکرده ام

ولبهایم رقیقی مشرق را هم ندارد

در من

در شما

ژنمان درست کار می کند

من از تبار  لیراوی دشتم

دنیا در تسخیرم که بیاید

عشق خودش را

کنار  پایم ذبح می کند

من کلمات را معطل می کنم

می خواهیم

کسی بیاید

کسی بشویم

که تاریخ نداشته ای را تکرار نکنیم

فعل هارا جمع کنید

نام مدرسه حالم را بهم می زند

من امروزی ام

که آفتابش صدبار

در  رگانت نور   می شود /شده!

ما از همین نیمکت

ریسس جمهور شده ایم

وتهران

اکنون بوی غوغا  گرفته است

من اصلاح طلب که نباشی

اصول را در گرایی می گیری

تا لاف می شوی

در حرفهایی که نان نمی شوند

و هنوز گرسنه مانده ایم

در بوی نان های تازه ای

که نمی بینیم

من نیز کنار همین نیمکت

بالایش ایستاده ام

تا سهمم آسمانی خالی شده است

با ماه ای تکه تکه

که می افتد

بر اندام کودکانی

که زخم برداشته اند

وایمانی

که نداریم /ندارند!

———————————–

۲)

خوابهایم

خوابهایم زنی ست

که در جنگل های رشت

خودش را دور می زند

تا به کسی برسد/شاید برسد!

که دستهایش

در جمعه بازار نمی دانم کجا

دف می زد

برای مردم گرسنه ای

که دانایی را می خرند

حالا من رفته ام

و دستهایی را می بینم

که چوب حراج بخود زده اند

و به هر قیمتی

خودشان را تکرار می کنند

و من بودم

وشما هم

آخرش نعش می شویم /شده ایم!

و در تشعیع خودمان

در تکراریم.

 

همچنین ببینید

حمیده منصوری

حمیده منصوری

  آیا ریشه های‌ تو را خاک خشکیده خواهد یافت؟ آیا از درخت ابدیت دستهای ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>