چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

دو شعر از حمیدرضا اکبری(شروه)

بازدید: 2,293

شروه

 

۱)

خاک را می شناسم/نمی شناسی؟!

کامش را گرفته ام

عالمانه که باشیم

کمی فکر می خواهد

دختران اهوازی

فکر نمی کنن!/می کنن؟

آسمان را خاکی که ببینند

فیلشان یاد اصفهان می افتد

دنیا چقدر کوتاه است

کوتاه می آید شاید!

تا من دوباره نبینم

روزی  دلم به خاک چسبید

 

باید بیدار می شدم !

شماهم دنباله ی من  نباشید

دست جهان را  بگیرید

تا قد می کشید

خوب ببینم/می ببیند!

مرغان شاخدار همسایه

غاز هم نیستند

باید فهمیده باشی

دختران وطن !

کوتاه به کارون دل نبسته اند

کمی گرسنگی هم بیاید

اهواز

بانوی میهن است.

در عروسی شبانه اش رقصیده ایم

و خاک همین است .

کودکانه هم رفتار  بکنی

دوستت دارم /داریم!

مثل جنگلهای میرزا دیده/ندیده!

یا جاده های تنگک !

————————————–

۲)

به سرباز ی که ایستاده

زیر پرچم!

و خواب می بیند

فکرش  گورهایی است که هر گز ندیده!

و در آمدن رنگین کمانی که نیست

سلام کنید /سلام می کنم!

به پر پرنده ای که دیروز از دنیا برید

شاید

شَبیه  پدرانی بشویم

که از صدای سوگواری  باز گشته اند

که  گردنی کبود دارند

وِ تیرِ خلاص به نیامدن فرزند زده اند

سلام  کنید/سلام می کنم

به دلتنگی هایی که باید می آمدند

و نیامدند

حتی برای گرفتن  عکس های یادگاری

حالا

من هم در برف سرخی گیر کرده ام

نه

بخاطر وطنم

نه به خاطر فرزندم

من سربازی عاشقم

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>